en
Feedback
فرهنگ روش

فرهنگ روش

Open in Telegram

روزنوشتهای دکتر فرهنگ مهروش دانشیار دانشگاه آزاد اسلامی گرگان Mehrvash@hotmail.com

Show more
837
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
فرهنگ روش ــــــــــــــــــــــــــــــــ فایل‌های صوتی تدریس علوم قرآن 1 در نیم‌سال اول 1389ش یک دوره علوم قرآن برای دانشجویان دانشگاه گنبد کاووس تدریس کرده‌ام. فایل‌های صوتی بحث خودم را تقدیم دانشجویان گرامی می‌کنم. امیدوارم بهره‌ای بر استماع آن‌ها مترتب باشد. @FarhangeRvesh

بااین‌حال، تغییرات هرگز شکل خصمانه‌ای ندارد و گروه‌های مختلف با هم رقابتی در عین دوستی و هم‌کاری دارند. مثلاً، قمه‌زنان برای اهداء خون می‌آیند (ص 149)، مردان و زنان جوان بعد از مراسم با هم صمیمانه گفتگو می‌کنند و می‌خندند (ص 150)، فروشندگان خیابانی به مردم تیغ و آب‌میوه و تراکت و لباس‌های عزاداری وارداتی از ایران می‌فروشند (ص 145)، عاشورا زمانی برای صرف وقت با خانواده و دوستان است و افرادی تا نیمه‌شب در تهیۀ غذاهای رایگان ــ مثل هریسه (هلیم) بومی منطقه و قیمۀ وارداتی از نجف ــ و توزیع آن هم‌کاری می‌کنند (ص 150). پلیس لبنان هم اغلب حضوری صمیمانه دارد و به‌ندرت میان پلیس با عزاداران درگیری پیش آمده است. طرف‌داران جنبش امل و حزب‌الله نیز گرچه گاه با هم دچار درگیری‌های جزئی در برگزاری مراسم شده‌اند، و مثلاً یک بار شبکۀ تلویزیونی المنار ــ وابسته به حزب‌الله ــ پخش زندۀ مراسم قمه‌زنی طرف‌داران جنبش ملی‌گرا و سنتی‌تر اَمَل را به خاطر همین درگیری‌ها متوقف کرده است، نوعاً تعاملی دوستانه دارند (ص 149). گرچه نورتون تصریح نمی‌کند، ظاهراً باور دارد سبب اصلی این صمیمیت احساس وجود دشمن مشترک است: همگی با نفرت از نیروهای اسرائیلی پر شده‌اند؛ نیروهایی که گاه در مراسم عاشورا نیز تصادفاً با عزاداران درگیر شده‌اند (ص 153). شیعیان نبطیه با هر فکری در کلیت مراسم عزاداری عاشورا مقابله با یزید زمان یعنی اسرائیل می‌بینند. آن‌ها در این زمینه خاصه از خشونت‌های اسرائیل، اشغال منطقۀ نبطیه در 1982م/ 1361ش و شکست‌های سازمان آزادی‌بخش فلسطین متأثر شده‌اند و از انقلاب اسلامی ایران هم سرمشق می‌گیرند (ص 142). این‌گونه، نورتون می‌خواهد نتیجه بگیرد که مراسم کنونی عاشورا شیوه‌ای برای به چالش کشیدن نظم موجود جهانی است: تا چند دهه پیش از این مراسم محرم در لبنان وضع سیاسی موجود را تثبیت و تأیید می‌کرد و سکون را آموزش می‌داد؛ چنان‌که نیم قرن پیش، اِمْرِز پیترز ، مردم شناس مشهور، روستایی شیعه‌نشین در جبل عامل را مطالعه کرد و دریافت شبیه‌خوانی شیوه‌ای محافظه‌کارانه است و نظم موجود را به چالش نمی‌کشد (ص 153-154). اکنون اما مراسم عاشورا جلوۀ بارز سیاست‌زدگی شیعیان است، نظم موجود را به چالش می‌کشد و می‌خواهد با ظلم درافتد. رهبران سیاسی جنبش‌های امل و حزب‌الله نیز در شرایط فعلی می‌توانند از این وضع بیش‌ترین بهره را ببرند و احساسات عمومی را به نفع خود مهار کنند. رهبران مذهبی شیعه نیز در شرایط کنونی از امام حسین (ع) الگویی برای کنش‌گری سیاسی و توانمندسازی خود برای هدفی بزرگ بازمی‌نمایند (ص 154). مخالفت‌هایی که هنوز در برابر این رویکردها دیده می‌شود و به بقاء سنت‌های کهن می‌انجامد هم نشانۀ دو چیز است: یکی تعدد مراجع فکری و پراکندگی قدرت مرجعیت شیعی در دوران معاصر، و دیگری، تنوع تفاسیر از این‌که چه‌گونه می‌شود مسلمانی بهینه بود (همان‌جا). گویی نورتون می‌خواهد بی‌سروصدا به سیاست‌گذاران قدرت‌های بزرگ جهانی اعلام کند بهترین راه برای مهار قدرت سیاسی شیعیان سرمایه‌گذاری روی همین گروه‌های فکری سنتی است.

در عمل هم با همۀ مخالفت‌های روشنفکرانه این شیوه‌ها از میان نرفته‌اند (ص 141). نورتون ظاهراً می‌خواهد بداند چنین اجتماع پیچیده‌ای از پیروان اندیشه‌های مختلف چه کارکردهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و دینی دارد، پیروان هر یک از آداب کهن یا نو چه آرمانی را دنبال می‌کنند، و چه عواملی سبب می‌شوند شیوه‌های کهنی که اکنون بسی در معرض نقد اسلام‌گرایان شیعۀ لبنانی قرار دارند هنوز به بقاء خودشان در جامعه ادامه دهند. نورتون در مقام توضیح شیوۀ عزاداری در نبطیه می‌گوید این مراسم از جهاتی با عزاداری‌های رایج در دیگر مناطق شیعه‌نشین متفاوت است. مثلاً زن‌ها متنوع لباس می‌پوشند (ص 143) و نصب پرده‌های سیاه با شعارهای مختلف از تهران بسی رایج‌تر است (ص 144). راه‌اندازی دسته‌های عزاداری علاوه بر عاشورا در سوم و نهم محرم نیز دنبال می‌شود (ص 143). مرثیه‌خوانی را نیز هم در خانه‌ها پی می‌گیرند و هم برای آن عصرها به حسینیه می‌روند (ص 145). عزاداری سنتی شیوه‌های مختلفی دارد و البته قمه‌زنی و شبیه‌خوانی رایج‌ترین است. قمه‌زنی را یک ایرانی به نام ابراهیم میرزا در نیمۀ دوم سدۀ 19م/ 13ش به نبطیه آورد و از حدود 1906م/ 1285ش با گسترش حضور ایرانیان در منطقه جدی‌تر دنبال شد. عثمانی‌ها که چنین شیوه‌ای را نوعی اعلام حضور سیاسی ایرانیان در منطقه می‌انگاشتند با آن مبارزه کردند؛ اما پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی دوباره مراسم ازسرگرفته شد. نوحه‌خوانی‌های فارسی هم از اواسط دهۀ 1920م/ 1300ش به عربی ترجمه شد و این بر توسعۀ حضور در مراسم افزود (ص 148). شرکت در مراسم قمه‌زنی اختیاری است و نباید پنداشت همۀ عزاداران در شیوه‌های خشنی مثل قمه‌زنی مشارکت می‌کنند (ص 144). بااین‌حال، حتی پدران فرزند خود را به چنین مشارکتی تشویق می‌نمایند. برخی حتی از راه‌های دور، مثلاً از کشور گابون، خود را به مراسم می‌رسانند (ص 148). بعضی افراد که بهداشتی‌تر اند با خودشان تیغ می‌آورند یا می‌خرند؛ بقیه از خود آرایشگر حاضر در صحنه تیغ می‌خواهند. آرایشگر بریدگی‌هایی در بالای پیشانی ایشان پدید می‌آورد و خون از بدن‌شان سرازیر می‌شود (ص 150). مقامات محلی و روحانیان نوگرا نسبت به احتمال خطر انتقال عفونت‌های خونی هشدار می‌دهند؛ اما کسی جدی نمی‌گیرد (ص 151). آن‌ها معتقد اند که تا گزارشی ناشی از آسیب دیدگی دائمی قمه‌زنان شنیده نشده است (ص 147). این هشدارها تأثیری نیز در اشتیاق عموم به مراسم ندارد (ص 151). حتی برخی نوزادان را هم قمه می‌زنند (ص 147). نورتون دربارۀ شبیه‌خوانی ــ یا به قول مردم نبطیه: تمثیلیه ــ توضیحاتی مفصل می‌دهد. ازجمله، می‌گوید شبیه‌خوانی‌های سنتی از یک سال تا سال دیگر گاه داستان‌های متنوعی را دربر می‌گیرد و بیش‌تر خوانشی آزاد از ماجراهای مختلف کربلا ست. به‌هرروی، شکل سنتی نمایش‌نامه بسیار تأثیرگذار است و حتی افرادی با دیدن آن از شدت اندوه بی‌هوش می‌شوند (ص 153). نکتۀ مهم این‌جا ست که در سال‌های اخیر نگرش‌ها به عزاداری و فلسفه و هدف آن تغییر محسوسی پیدا کرده است. شماری از عالمان شیعۀ نوگرا با رویکردهای سیاسی ظاهر شده‌اند که تفاسیری سیاسی و غیرسنتی از عزاداری عاشورا بازمی‌نمایند: محمد مهدی شمس‌الدین، محمد حسین فضل‌الله، سیدحسن نصرالله و امثال ایشان (ص 146-147). اینان می‌گویند باید از عاشورا درس جنبش سیاسی گرفت و با نظر به آن الگویی برای انقلاب فکری پیدا کرد؛ نه این‌که با رفتارهایی که خلاف شرع نیز هستند سبب وهن عاشورا در نگاه مردمان جهان شد (ص 147). بااین‌حال، عالمانی هم هستند که رویکردی سنتی دارند و حتی در مقام رقابت با روحانیان شیعۀ سیاسی و نوگرا بر شیوه‌های سنتی اصرار می‌ورزند و از آن‌ها دفاع می‌کنند (ص 147). گرچه ظاهراً دیدگاه اقشار سنتی کم‌تر در جامعه رسانه‌ای می‌شود، مردم کوچه و بازار عمیقاً به نگرش آن‌ها پای‌بندی دارند و حتی به‌صراحت می‌گویند «اسلام واقعی در کتاب‌ها نیست؛ بل‌که در این مراسم است!» (همان‌جا). سازمان‌های سیاسی وابسته به شیعیان نوگرا مثل حزب‌الله لبنان مردم را تشویق می‌کنند به جای قمه‌زنی خون خود را اهداء کنند و امکاناتی نیز برای این کار فراهم آورده‌اند (ص 149). نوگرایان با کمک یکی از ثروتمندان منطقه برای مشارکت فعال زنان در عاشورا در دهۀ 1990م/ 1370ش نیز مرکزی تأسیس کرده‌اند که از نگاه زنان شیعۀ جوان فعالیت‌هایش هرگز با آن‌چه در محافل زنانۀ سنتی پیشین دنبال می‌شد قابل‌قیاس نیست (ص 146). مؤسسان باور داشته‌اند که تأسیس چنین مرکزی برای عزاداری زنان بزرگ‌ترین نیاز جامعۀ ایشان است (همان‌جا). هم‌چنان که مردان نسل جدید نبطیه در حسین (ع) الگوی رفتار سیاسی می‌جویند، زنان جوان هم زندگی زینب (س) را الگوی خود قرار داده‌اند (همان‌جا). این شواهد همه نشان می‌دهد که معنای عاشورا برای نسل جدید از مردم نبطیه تغییر یافته است (همان‌جا).

فرهنگ روش ــــــــــــــــــــــــــــــــ روزنوشت‌های فرهنگ مهروش تحلیل آگوستوس نورتون از عاشورا فرستۀ اول از سه فرسته. در فرسته‌های پیشین توضیح دادم غربیان ـــ بعد از آن‌که دانستند مراسم عاشوراء شیعیان را باید از حیث کارکردهای سیاسی آن جدی گرفت و مطالعه کرد ـــ نخست از حدود دهۀ 1360-1380ش به مطالعۀ معنای تاریخی آیین‌های عاشورا پراختند. ازآن‌پس پابه‌پای توسعۀ مهاجرت شیعیان به کشورهای غربی، مطالعاتی دربارۀ آیین‌های عاشورایی در حواشی جامعۀ غرب نیز دنبال شد. اکنون در ادامۀ این بحث می‌خواهیم از آن بگوییم که در مرحلۀ بعد، یعنی بعد از مطالعۀ آیین‌های عاشورایی در حواشی فرهنگ غرب، مطالعۀ آیین‌های عاشورایی در جوامع شیعی پی گرفته شد. از نیمۀ دهۀ 1380ش مطالعاتی با تمرکز روی شیوه‌های عزاداری شیعیان در بوم‌های کهن شیعه‌نشین صورت گرفت. این امر می‌توانست نتیجۀ دو علت باشد: نخست این‌که تحرکات سیاسی شیعیان در سطح جهانی چنان گسترده شده بود که چنین مطالعه‌ای را ضروری می‌کرد؛ و دیگر این‌که خواه‌ناخواه مطالعات عاشوراپژوهانه اکنون به مرحله‌ای رسیده بود که توسعۀ آن محتاج غوری عمیق‌تر در فرهنگ شیعی و نظری از نزدیک‌تر به آن بود. یک مطالعه از این قبیل، کوشش قوم‌نگارانۀ آگوستوس ریچارد نورتون ، استاد گروه انسان‌شناسی و روابط بین‌الملل در دانشگاه بوستون است؛ محققی که از حدود 1980م/ 1360ش دربارۀ لبنان مطالعه می‌کند و کتب و مقالاتی دربارۀ رفتارهای سیاسی شیعیان لبنان دارد. نورتون در مقاله‌ای با عنوان «آیین، خون و هویت شیعیان: عاشورا در نبطیۀ لبنان» (1384ش) می‌خواهد مراسم شیعیان شهر 35,000 نفری نَبَطیّه در جنوب لبنان را بررسی کند؛ مراسمی مرکب از اجزائی سنتی و نو که هرچند عالمان مختلف معاصر شیعه و گرایندگان به تفسیر امروزین اسلام با اجزاء سنتی آن مخالف اند، آن اجزاء هم‌چنان به بقاء خود ادامه می‌دهند (نک‍: نورتون، 147). نورتون دربارۀ منطقۀ نبطیه توضیح می‌دهد که به تحمل انواع دیدگاه های سیاسی و تنوعی فرهنگی بسی بیش‌تر از آن‌چه بیگانگان تصور کنند شهرت دارد (ص 142). شیعیان و مسیحیان در آن ساکن، و شیعیان مفتخر اند که با مسیحیان روابطی نیکو دارند، هرگز اقلیت مسیحی منطقه را از خود نرنجانده، و حتی در مخاطرات از منافع و کلیساهای مسیحیان حفاظت نموده‌اند (همان‌جا). نورتون می‌گوید بسی پیش از آن‌که با ظهور دولت صفویه در ایران شهرهایی مثل مشهد و نجف و شیراز و اصفهان مرکز تشیع باشند نبطیه و البته کل منطقۀ جبل‌عامل لبنان منطقه‌ای کهن در تاریخ تشیع بوده، و بااین‌حال در دوران معاصر جایگاهی حاشیه‌ای پیدا کرده است (ص 140). نورتون توضیح می‌دهد شیعیان از گذشته‌های دور برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کرده‌اند و اکنون نیز هرجا شیعیان هستند، حتی در دریای کارائیب، مراسم عزاداری عاشورا برپا می‌شود (ص 144). شیعیان نیز مثل برخی فرقه‌های مسیحی شیوه‌هایی برای آزار جسم را در عزاداری پی می‌گیرند و برخی از این شیوه‌ها رواج گسترده‌ای در مناطق مختلف دارد (همان‌جا). بااین‌حال، عزاداری عاشورا مثل آیین‌های هر دین دیگری از شیوه‌ها و رسوم محلی نیز تأثیر می‌پذیرد (همان‌جا). این میان، شیعیان نبطیه پیش از این هم البته رسومی برای عزاداری داشته‌اند و به خاطرش با مخالفت عثمانی‌ها مواجه می‌شده‌اند؛ اما مراسم عزاداری‌ای که اکنون سنتی دانسته می‌شود هم سابقه‌ای کم‌تر از 100 سال دارد و نتیجۀ اشاعۀ فرهنگی رسومی است که یک شیعۀ اهل بعلبک در سال 1938م/ 1317ش از نجف با خود به این منطقه آورده، و با اشاعۀ آن توانسته است شیعیان پراکنده را دارای هویتی جمعی کند و خود نیز ریاستی مذهبی بر ایشان و قدرتی سیاسی در لبنان بیابد (ص 141). اکنون هم گروه سیاسی حزب‌الله لبنان مراسم خود را با جمعیتی 500,000 نفری در اطراف همان حسینیه و با تکیه بر همان رسومی برپا می‌کند که احمد حاج‌خَنساء یعنی همان مهاجر شیعۀ بعلبکّی بنا نهاد (ص 141). بااین‌حال، از حدود سال 1990م/ 1370ش مراسم دسته‌روی و زنجیرزنی و قمه‌زنی در خیابان‌ها هم رایج شده است (همان‌جا). این‌میان، عالمان لبنانی معاصر که طرفدار جنبش حزب‌الله اند اکثر رفتارهای رایج در این عزاداری‌های خیابانی را نمی‌پسندند و آن‌ها را مایۀ وَهن تشیّع می‌دانند (ص 147). بااین‌حال، برخی روحانیان نیز هستند که چنین شیوه‌هایی را می‌پسندند و خاصه در ترویج آن فرصتی برای رقابت با حزب‌الله لبنان و تثبیت هویت شیعیان [در مقام مقابله با اهل سنت منطقه] می‌جویند (همان‌جا).

فرهنگ مهروش ـــــــــــــــــــــــــــــ مشکل تزاحم منافع در جایگاه راهنمایی رسالۀ دکتری @FarhangeRvesh

فرهنگ روش ــــــــــــــــــــــ روزنوشت‌های فرهنگ مهروش مشکل تزاحم منافع در جایگاه استاد راهنمای رسالۀ دکتری امروز خبری دریافت کردم؛ سخنی از یک استاد که فرموده بودند الزام دانشجویان به درج نام استادان در پای مقاله روش صحیحی نیست. این خبر در حالی دارد منتشر می‌شود که یک دانشجو ظاهراً از شدت ناراحتی بابت این مسئله خودکشی کرده است. من معمولاً عادت ندارم با اخبار روزمره هم‌راهی و اعلام موافقت یا مخالفت کنم؛ اما اکنون احساس می‌کنم تعهدی دارم که باید اداء شود. سبب این احساس تعهد آن است که دقیقاً ده روز پیش در همین باره مطلبی نوشتم و باز ترجیح دادم آن را منتشر نکنم. خلاصۀ بحثم این است که الزام دانشجویان به چاپ مقاله با استادان هم ظلم به دانشجویان نوآور، و هم ظلم به استادان نوآور است. کسی که این وسط بیش از همه سود می‌کند آن استاد و دانشجویی است که از خود سخنی ندارد و می‌خواهد نظریۀ دیگران را به نام خودش تمام کند. من بحثم را البته از منظر یک دانشجو ننوشته‌ام و از دید یک استاد راهنمای رساله به مشکل نظر کرده‌ام؛ اما باور دارم که ماهیت مسئله فرق نمی‌کند: مشکل اصلی وضعیت کنونی‘ ظلم به نوآوران است. پیش‌نهاد من برای حل مشکل هم کمابیش همان است که آن استاد گرامی فرموده‌اند؛ البته با پیش‌بینی جزئیاتی بیش‌تر برای گریز از مشکلات محتمل فراوانی که ممکن است پدید آیند. اینک نوشتۀ من. @FarhengeRvesh

یک راه‌حل دیگر می‌تواند آن باشد که دانش‌جویان حق داشته باشند بدون درج اسم استاد راهنما مقالۀ خود را چاپ کنند و استاد هم حق داشته باشد یادداشت‌های خود را که در ضمن مطالعه برای ارزیابی کار دانشجو گرد آورده است مستقل به نام خودش چاپ کند، و هرگز در معرض اتهام سرقت از دانشجو قرار نگیرد. دانشگاه نیز وقتی استاد مقالۀ مرتبط با موضوع رساله را منتشر کرد حق‌الزحمۀ کار علمی او را بدهد؛ حتی اگر دانشجو موفق به دفاع نشود. حتی بهتر آن است که پرداخت حق‌الزحمۀ راهنمایی رساله‌های دکتری باید در چند قسط و با توجه به میزان پیش‌رفت پروژه صورت گیرد و منوط به دفاع نهایی دانشجو نشود. به نظر می‌رسد این راه‌حل فعلاً عملی‌ترین شیوۀ ممکن است.

اگر چنین کردم و فردا همین آدم ضعیف با مقالاتی این‌چنینی شد آقا و خانم دکتر و با پشتوانۀ همان نهادها که خرج تحصیلش را داده‌اند رفت و نمایندۀ مجلس و استاندار و وزیر و... شد چه کسی مقصر است؟ اشتباه است اگر کسی گمان کند که وقتی من نوشتۀ دانشجو را رد کنم، او «دکتر»‌ نخواهد شد. حداکثر آن است که به جای مقالۀ خوبی که با من نوشته باشد، می‌رود مقاله‌ای آبکی را با پرداخت پول بیش‌تر در مجله‌ای درآمدجو چاپ می‌کند و هنجارها و کیفیت مجلات هم با همان مقالات ضعیف تعریف می‌شود. متأسفانه شماری از استادنمایان حاضر در دانشگاه نیز در جلسۀ دفاع نه مقاله را خوانده‌اند، نه رساله را. آن‌ها با ژستی روشنفکرانه از کاستی عموم مطالعات دانشجویی می‌گویند و بر این مشکل تأسف می‌خورند؛ اما هیچ نمی‌گویند که خودشان حتی یک دور هم رساله را نخوانده‌اند و نه‌تنها کاری برای بهبود این رساله نکرده‌اند که اصولاً زندگی علمی ندارند و هیچ کار علمی دیگری نیز نمی‌کنند. اگر به آن‌ها گفته شود وظیفۀ داوری خود را صورت نبخشیده‌اند به کمی پاداش داوری رساله و نیرزیدن صرف وقت‌شان استناد می‌کنند؛ اما بیش‌تر وقت گرامی‌‌شان را به بحث سیاسی با هم‌دیگر می‌گذرانند. آن‌ها حتی اگر بخواهند سخت‌گیری کنند می‌دانند که دفعۀ بعد برای جلسۀ دفاع بعدی دعوت نخواهند شد! به‌هرحال، مسئله این است که در همین وضعیت کنونی وظیفۀ اخلاقی من در جایگاه یک انسان چه می‌تواند باشد. من چه‌طور می‌توانم اولاً به بقاء و معیشت علمی خود ادامه بدهم و با کم‌ترین آسیب معیشتی و حیثیتی از این وضعیت عبور کنم و بی‌اعتبار یا متهم به دزدی از روی دست همین دانشجویان بی‌سواد نشوم و از حقوق معنوی آثارم برخوردار باشم؛ ثانیاً، چه‌طور می‌توانم دانشگاه را به نسلی بهتر از خودم تحویل دهم که مدارک دکتری‌شان از مدرک خودم اعتبار بیش‌تری داشته باشد (یا دست‌کم اعتبارش کم‌تر نباشد)؛ ثالثاً، حتی اگر تأمین اهداف پیش‌گفته ناممکن است، من اکنون در جایگاه یک شخصیت علمی باید اولویت را به چه بدهم: به این‌که درهرحال حاصل تعاملم با دانشجو نگارش مقاله‌ای نیکو باشد، یا به این‌که هر دانشجوی بی‌صلاحیتی موفق به کسب مدرک دکتری نشود؟ امیدوارم این نوشته خوانندگانی در میان سیاست‌مداران خردمند پیدا کند و سبب شود به حل بنیادین مشکل بکوشند. وانگهی، چنان‌که در آغاز هم عرض کردم، حتی اگر مشکل در مقطع کنونی حل شود، احتمال بازنمود آن در سطحی گسترده منتفی نیست. شمار دانشگاه‌ها فراوان شده است، اغلب راهی برای سنجش مدارک دانشگاهی نیست و هرکسی از هرجا مدرک بگیرد حقوقش همان‌قدر است که از یک دانشگاه برجسته مدرک بیاورد، و کثرت شمار دانش‌جویان و بی‌اعتباری کنکور و امتحان برای جذب هم سبب شده است هرکسی با هر انگیزه‌ای ــ حتی دوست‌یابی ــ سر از دانشگاه دربیاورد. بخشی از این مشکل جهانی است. 3-3) راه‌حل‌های محتمل در این وضعیت، یک راه حل می‌تواند این باشد که این دیدگاه را ترویج کنیم نوشتۀ مشترک استاد با دانشجو فقط به معنای آن است که این استاد ارتباطی هرچند اندک با پروژۀ دانشجو داشته است. استاد به سبب آن ارتباط حق دارد هرجور استفاده‌ای از مطالب آن مقاله و مقدمات منتهی به آن بکند و خود متهم به سرقت نخواهد شد. نیز، کیفیت آن مقاله هرگز مرتبط با کیفیت و سطح کار علمی استاد شناخته نمی‌شود و همه کیفیت یا ضعف آن مقاله را به حساب آن دانشجو می‌گذارند. این عملی نیست؛ زیرا وقتی مجلات دانشگاهی مقالۀ دانشجو را به انضمام اسم استادان چاپ می‌کنند یعنی آن استاد خودش این مطالب را از نظر گذرانده، و تأیید کرده است. ضمناً، این راه‌حل در سطح کلان موجب فساد گسترده خواهد شد؛ چون قطعاً ازآن‌سو در دانشگاه‌های مختلف می‌توان دانشجویان نخبه‌ای را دید که استادنمایانی ضعیف از دستاوردهای‌شان بهره‌برداری نامشروع می‌کنند. راه‌حل دیگر آن است که در پایین هر مقاله‌ای توضیح داده شود که مستخرج از کدام رسالۀ دکتری و مرتبط با کدام پروژۀ تحقیقاتی است، بعد نام استادان مرتبط با پروژه درج، و میزان هم‌کاری هریک با پروژه هم ذکر شود. ضوابطی هم تعریف شود که مثلاً زمانی به دانشجو اجازۀ دفاع داده خواهد شد که سهم او در این پروژه بیش از فلان مقدار باشد. این راه‌حل عملاً به حل مشکلی نمی‌انجامد. اولاً تعریف سهم‌ها کار دشواری است. شاید کسی فقط یک منبع معرفی کرده یا صرفاً یک مشورت کوتاه داده باشد؛ اما همان منبع و مشورت نتیجۀ بحث را عوض کنند. ثانیاً، خود این کوشش برای حل مشکل با وضع قانون به پیچیده‌تر شدن مسئله خواهد انجامید و راه به جایی نخواهد برد.

حتی اگر به دانشجو اجازه ندهی بر اساس مقاله‌ای که تو نوشته‌ای رساله‌اش را اصلاح کند باز مشکل باقی است: این دانشجو به‌هرحال باید دفاع بکند و تا زمانی که نتواند رساله را طوری بنویسد که استادان تأیید کنند گرفتار ارتباطش با تو خواهی بود: استادانی که دانشجویان‌شان می‌دهند بیرون برای‌شان مقاله و رساله بنویسند می‌توانند با رساله‌های دانشجویان کلی از دانشگاه کسب درآمد کنند؛ چون زودبه‌زود دانشجویان‌شان عوض می‌شوند و هر یک دانشجو که دفاع کند، پولی به حساب ایشان واریز می‌شود؛ اما استادی که دانشجویش را معطل کند و با سخت‌گیری علمی اجازۀ دفاع سریع ندهد، به همان اندازه خودش دیرتر به حق‌الزحمه‌اش خواهد رسید. خلاصه، همۀ شرایط مهیا ست برای این‌که فرد شرافت علمی و حیثیت ظاهری خود را بفروشد. عین همۀ این اتفاقات برای مقالۀ دوم هم می‌افتد. کلی با دانشجو صحبت کرده‌ای که حالا که ویرایش مقالۀ اولش را دید، یاد بگیرد و برود مقالۀ دوم را بر همان اساس تنظیم کند؛ اما باز وقتی هی جلو می‌رود و مطالب و فصول را می‌نویسد و گزارش می‌دهد، می‌بینی کارش سراسر اشکال است و تکرار همان اشکالات بنیادی. باز عملاً چاره‌ای جز بازنویسی کل کار نداری؛ مگر این‌که از حیثت علمی خودت بگذری و به این راضی شوی که یک مقاله به اسم تو با پایین‌ترین کیفیت چاپ شود و خودت مایۀ مضحکۀ اهل علم شوی. 2-4) حیثیت پای‌مال‌شدۀ استاد اکنون دو مقالۀ پذیرفتنی به قیمت هزار خون دل چاپ شده است و تو خرسندی که خدمتی که می‌توانسته‌ای به جامعۀ علمی کشور بکنی به انجام رسانده‌ای: موضوعی نیکو به دانشجو داده‌ای و دو مقالۀ خوب دربارۀ آن منتشر کرده‌ای. جلسۀ دفاع برگزار می‌شود. استادان داور به دانشجو می‌تازند که ادبیات رساله یک‌دست نیست؛ نکند داده است بیرون برایش رساله نوشته‌اند! آن‌ها هم گویی متوجه شده‌اند که بعضی قسمت‌ها (همان افزوده‌های برگرفته از مقالات) لحنی متفاوت با لحن دانشجو دارد. البته، آن‌ها هم می‌دانند که نباید کار را جدی گرفت؛ چون اگر قرار باشد واقعاً به این مسائل دقت شود اکثر رساله‌های دانشگاهی باید بالکل رد شوند. خلاصه، به هر قیمتی دانشجو دفاع می‌کند و تشریف می‌برد. اکنون قرار است بروی و مجموعۀ مقالاتی را که در یک زمینۀ بخصوص نوشته‌ای کنار هم بگذاری و تبدیل به کتاب کنی: تو هیچ حقی دربارۀ آن‌ها نداری. آن‌ها نوشتۀ مؤلفان مختلف اند و تو محکوم خواهی بود به این‌که نوشته‌های دانشجویانت را دزدیده‌ای. حتی ممکن است بعدها بخواهی مقاله‌ای مستقل دربارۀ همان موضوع منتشر کنی و تو را متهم کنند که ایده‌های دانشجویانت را دزدیده‌ای! ممکن است این دغدغه‌ها برای برخی صاحبان کسوت استادی دانشگاه که حیثیت خود را علمی تعریف نکرده‌اند معنایی نداشته باشد. بسیار کسان داریم که از چاپ مقاله به اسم خودشان استقبال می‌کنند و اصلاً برای‌شان مهم نیست کیفیت آن مقاله چه باشد. من یک بار در جایگاه عضو تحریریۀ مجله‌ای با مقاله‌ای روبه‌رو شدم که داشت برای انتشار می‌رفت و سراپا خطا بود. مقاله کار مشترک استادی معروف با یک دانشجو بود. من با آن استاد تماس گرفتم. گفتم فلان دانشجو چنین سخنان نابی دارد از قول شما منتشر می‌کند و من برای این‌که بعدها گلایه نکنید وظیفۀ خویش دانسته‌ام به شما خبر بدهم. خندید و به‌نوعی مسخره‌ام کرد که نگران چه مسائلی هستم! ضمناً، تأکید کرد مراقب شوم نحوۀ درج عنوان دانشگاهی‌اش چنین و چنان باشد که فردا کسب پاداش دانشگاه با مشکل مواجه نشود. وانگهی، همه این طور نیستند. بعضی استادان هستند که حیثیت علمی برای‌شان مهم است. آن‌ها نمی‌خواهند اسم و امضاءشان پای مقاله‌ای باشد که به نظرشان در آن حرف‌های نادرست زده شده است. 3. جمع‌بندی بحث بگذریم. شاید انتخاب من از میان اولویت‌ها غلط بوده باشد. اگر چنین است، انتخاب صحیح چیست؟ اصلاً کجا به ما دانشگاهیان در این‌باره آموزشی داده شده است؟ چه تمهیداتی پیش‌بینی شده است که آسیب حیثیتی ما به حداقل برسد و خدمت‌مان به جامعۀ علمی حداکثر شود؟ 3-1) ناممکنی تغییر وضع کنونی آیا من باید در سطح یک استاد معمول با دانشجویان همکاری کنم و اجازه دهم چیزهایی که به نظرم بسیار ضعیف است بنویسند و همان‌ها را مقاله کنند و برفرض که در مجلات هم همان‌ها پذیرفته شد (که خیلی بعید است) احساس خوددکتربینی داشته باشند و ضمناً، من هم همان حرف‌های ضعیف را به مثابۀ علم تولیدشده در دانشگاه و حاصل عمر خود بینگارم؟ آیا باید بگویم اولویت با تولید علم است و مهم نیست مقاله به اسم دیگری تمام شود و به این امیدوار باشم که این مقاله در سطح ملی انتظارات علمی دانشجویان و همکاران از مقالات را برآورد یا حتی نمونۀ مناسبی از مقالۀ مستخرج از رساله باشد؟ اگر چنین کردم و فردا حق خودم در مقام مؤلف مقالات ضایع شد و خودم از فعالیت‌های علمی جدی‌تر بازماندم چه باید بکنم؟

پذیرش این‌که خودت نوشته را اصلاح کنی یعنی در مقام تزاحم، اولویت را به تولید علم بدهی، نه به دانشجوپروری. معنای انتخاب این گزینه این است که در مقام تعامل با دانشجوی ضعیف بگویی: الف) من نمی‌توانم دانشجوی دانشمند بپرورم و هم‌زمان خدمت علمی نیکویی به جامعه کنم. ب) اگر بخواهم از این‌دو، تنها یک کار را بکنم مجبور ام تولید علم را اولویت بدهم. پ) این‌گونه، می‌توانم امیدوار باشم زندگی علمی و زحمات سالیان متوالی خودم حاصلی برای فرهنگ کشور داشته است. ت) ازآن‌سو، اگر اولویت را به تربیت دانشجوی دانشمند بدهم، عملاً به سمت نومیدی خواهم رفت؛ چون چنین دانشجویی اکنون برای من وجود ندارد. پذیرش این‌که «وقتی نمی‌توان دانشجوی نیکو تربیت کرد، بگذار بکوشم دستاوردهای علمی خوبی پدید آید» البته بی‌مخاطره نیست. گاه دانشجویان به تنبلی عادت می‌کنند و یاد می‌گیرند کار را لنگ بگذارند تا تو درست کنی؛ و البته واقعیت این است که آخرش اگر درست نکنی، این‌ها اصلاً در دروس سال‌ها تحصیل‌شان چیزهایی که برای درست کردن این اشتباه لازم است را فرانگرفته‌اند. مثلاً دانشجو اصلاً مفهوم «بی‌طرفی علمی» و «عینیت» را علی‌رغم کلی مثال نگرفته، و اصلا به دلیل نوع تربیت سنتی خود در فضایی فرهنگی نزیسته است که ضرورت آن را حس کند. در و دیوار و روزنامه‌ها و اخبار و... همه دارند به او جانب‌داری را می‌آموزند و حالا تو از او انتظار داری مسائل را بی‌طرفانه و علمی بنگرد. مفاهیم پایۀ دیگر علمی هم از این قبیل اند. این کار معلوم است که به مشکل می‌خورد. دانشجو برای آن‌که بفهمد مثلاً فلان پادشاه یا شاعر یا مثلاً مفسر قرآن در هزار سال پیش چه نگاهی به مسئلۀ بحث داشته است باید خودش با آن مفسر فاصلۀ گفتمانی معناداری داشته باشد؛ دانشجویی که خودش کاملاً سنتی است و عیناً در همان فضای فکری قرار دارد که آن شخصیت هزار سال پیش قرار داشته است اصلاً متوجه مرز فکری آن مفسر با اندیشه‌های بعد از خودش نمی‌شود. ما در حالی از دانشجو انتظار داریم نوآورانه در مسائل بنگرد که او اصلاً برای این کار تربیت نشده است. او در جایی هیوریستیک (نبوغ خلاقانۀ پژوهشگری داشتن) را فرانگرفته است. به‌هرحال، فرض بر این است که تو برای این‌که دست‌کم یک هدف از راهنمایی رساله (تولید علم) تحقق پیدا کند، حاضر شده‌ای همۀ این دشواری‌ها را به جان بخری. این برای تو ارزان تمام نخواهد شد. وانگهی، برای تحقق همین یک هدف یعنی تولید علم، باز تو باید میان چند کار دفع تزاحم کنی: تو فرصت نداری و البته صحیح هم نیست که برای دانشجو رساله بنویسی. از آن سو، تا زمانی که دانشجو عملاً دو مقاله ننوشته باشد امکان دفاع از رساله را نخواهد داشت و گرفتارش خواهی بود. پس مجبور می‌شوی بروی و در قالب تصحیح مقالۀ دانشجو با تحشیۀ مقالۀ او به شیوه‌ای که ذکر شد، عملاً برایش مقاله بنویسی. گاه آن‌قدر میزان ویرایش مقالۀ دانشجو زیاد است که حتی در کل مقاله یک جمله هم از جملات او نمی‌توان پیدا کرد. 2-3) منافع تضعیف‌شدۀ استاد اکنون قرار است مقاله‌ای که درواقع تو نوشته‌ای چاپ شود. اسم دانشجو اول و قبل از تو می‌خورد (و تو احساس می‌کنی حقت ضایع شده است)؛ و از آن بدتر، اسم دو استاد مشاور و... که عملاً هیچ نقشی در کار نداشته‌اند؛ اما به دلیل ضوابط دانشگاه باید اسم‌شان بیاید. هیچ ضابطۀ تعریف‌شده‌ای هم وجود ندارد که تو در جایگاه استاد راهنما، بگویی چون فلان مشاور همکاری نداشته است نباید اسمش درج شود؛ یا مثلا، بگویی من این مقاله را خودم نوشته‌ام و نمی‌توانم اجازه دهم به اسم مشترک چاپ شود. اگر این کار را بکنی و دانشجو به خاطر منتشر نشدن مقاله‌اش نتواند از رسالۀ دکتری دفاع کند، بابت ساعت‌ها زحمتی که در همکاری با دانشجو کشیده‌ای هیچ حق‌الزحمه‌ای دریافت نخواهی کرد. ضابطه‌ای که این روابط را تنظیم کند وجود ندارد. این یعنی هرقدر دانشجویی در روابط انسانی زرنگ‌تر باشد بیش‌تر می‌تواند نخبگان علمی را بچاپد و پیاده کند و بار خود را روی دوش ایشان بیندازد. درمرحلۀ‌ بعد، دانشجو همۀ مطالب همین مقاله را که تو نوشته‌ای برمی‌دارد و لابه‌لای رسالۀ خودش هم عبارات تو را می‌گنجاند. ظاهر کار این است که دارد سعی می‌کند متواضعانه و دانشجویانه بر اساس افاضات استاد محترم، نقاط ضعفش را اصلاح کند. عملاً تو بی‌سلاحی و فراتر از این‌که روابط صمیمانۀ شکل‌گرفته میان استاد و شاگرد به تو اجازۀ اعتراض نمی‌دهد، باز احساس می‌کنی اگر قرار باشد خدمتی به تولید علم کشور بشود راهی جز همین که این مطالب در رساله هم گنجانده شوند نیست. ضمناً، نگرانی که فردا خودت را یکی بیاید و متهم کند که به اسم دانشجو مقاله نوشته‌ای و چیزهایی در مقالۀ دانشجو هست که اصلاً در رساله‌اش نیست!

من قرار است بخشی از پروژۀ فکری خودم را در تعامل با دانشجو و در قالب یک رساله دنبال کنم و در ازاء این همکاری از دانشگاه مزدی بگیرم که گرهی از معیشت من بگشاید. فرض کنیم دانشجو رساله‌اش را بسیار ضعیف می‌نویسد. ده بار در حاشیه تذکر می‌دهی و می‌بینی نمی‌تواند مشکل را رفع کند. مثلاً کار با نرم‌افزارهای دیجیتال را بلد نبوده و منابع دیجیتال را درست ندیده و شواهد بحث را به‌قدر کافی نیافته است، یا مثلاً عربی‌اش علی‌رغم تلاش تو ضعیف بوده و متن را درست نفهمیده است.... دو راه داری: یا باید بگویی من با شما قطع رابطۀ علمی می‌کنم. این راه معیشت دانشگاهی خودت و حتی سرنوشت دانشگاه محل خدمتت را که با پول‌های دانشجویان اداره می‌شود و اگر دانشجویان بگریزند بی‌پول می‌ماند به مخاطره می‌اندازد. ضمناً، با توجه به روابط دانشجویان در محیط کوچک، این کار در دانشجویان دیگر هم احساس بدی ایجاد می‌کند و حتی موجب استرس دیگر دانشجویانت می‌شود که هریک در مرحله‌ای دیگر از کار هستند. پس به‌نظر می‌رسد عملی نیست؛ یا اگر برای فردی بخصوص عملی است، راه‌حلی توصیه‌شدنی به جامعۀ علمی کشور ــ که مشکلاتی مشابه دارند ــ نیست. راه دیگر آن است که خودت مشکل را حل کنی: نه این‌که به دانشجو بگویی من برایت مقاله می‌نویسم؛ بل‌که عملاً هی در حاشیه چیزی بنویسی و بگویی اصلاح کند و پیاپی همان اغلاط را با تعابیر دیگری پیش‌ات بیاورد که بالاخره حوصله‌ات سر برود و خودت غلط را اصلاح کنی؛ یا چیزی در حاشیه بنویسی و دانشجو در مرحلۀ بعدی که مقاله به او برگردانده شد عیناً همان را داخل متن بیاورد. خلاصه، واقعیتش همین است که وقتی می‌بینی چیزی را ده بار گفته‌ای و دانشجو نفهمیده است، خودت وقت گذاشته و نوشتۀ دانشجو را ویرایش کامل کرده‌ای؛ یعنی ویرایشی که تقریباً مساوی با بازنویسی است. ویرایش نوشتۀ دانشجو البته در سطح خردش همیشه ممکن است روی دهد؛ بحث دربارۀ روی دادن آن در سطحی کلان است. گاه استاد می‌بیند مشکل دانشجو آن است که اصلاً ایده‌ای را که سبب شده است موضوع رساله را به او پیش‌نهاد کنی نفهمیده است و دارد دور خودش می‌چرخد و مطالب بی‌ربط می‌نویسد و نمی‌تواند شواهد پراکنده را به هم ربط بدهد. در این حال ممکن است استاد چند خط کوتاه بنویسد؛ اما درواقع ایدۀ اصلی که میان شواهد پیوند ایجاد می‌کند از آنِ استاد است؛ نه دانشجو. فرق استاد و دانشجو در این حال، فرق کارمندی است که شواهدی را گردآوری کرده است با کارآگاهی که قتل را بر اساس شواهد کشف می‌کند. گاهی هم البته وضع خراب‌تر از این است. مثلاً دانشجو درست بلد نبوده است منابع را بگردد و برخی شواهد اصلی را که سبب می‌شوند بحث به نتیجه برسد نیافته است. استاد در همکاری با دانشجو مطالب جدیدی را که خودش قبلاً دربارۀ بحث یافته است به دانشجو می‌دهد تا به مطالب خود بیفزاید؛ یا احیاناً با صرف وقت ــ و دوباره دوختن کُتی تعمیری که زحمت اصلاحش از دوختن اولیه بیش‌تر است ــ روش جستجویی جدید را پیاده می‌کند که سبب شود مطالب جدید پیدا شوند. به‌هرحال، واقعیت آن است که استاد زمانی می‌تواند یک پروژه را دقیق راهنمایی و داوری کند که خودش سراغ منابع برود و شواهد را ببیند. به‌طبع وقتی سراغ منابع می‌رود و متوجه می‌شود که دانشجو نیمی از منابع را ــ به‌سبب ضعف مهارت‌های جستجو ــ نیافته است، مجبور خواهد بود خودش آن منابع را به دانشجو نشان بدهد و بگوید این‌ها را ندیده‌ای! دانشجو هم اکنون همان منابع را در کار خودش وارد می‌کند! گاه وضع باز خراب‌تر از این است: ادبیات دانشجو هم افتضاح است و عملاً باید خودت ایده‌پردازی کنی، خودت کشف کنی، و خودت هم بازنویسی کنی. اگرنه، عملاً رساله نوشته نخواهد شد، وقت و ایده‌ات هدر خواهد رفت، و همۀ مشکلاتی که گریبان استادان بیکار و بی‌انگیزه را می‌گیرد نصیب تو و همۀ تلاش‌هایت خواهد شد. حتی اگر این‌ها هم نباشد، باید بپذیری مقاله‌ای به نامت منتشر شود که از ادبیات آن احساس شرم داری و نمی‌خواهی تو را در جامعۀ علمی به یک چنین بی‌مبالاتی در نگارش بشناسند. این‌میان، به‌هرحال، ارتباطات انسانی نیز وجود دارند. دانشجوی تو کسی است که از نظر سنی هم‌دوره با خودت یا حتی ده پانزده‌سالی از تو مسن‌تر است. مدت‌ها با هم نشست‌وبرخاست کرده‌اید و برای کار رساله روزهای زیادی با هم بوده‌اید. او به تو نشان داده است که واقعاً توانش همین‌قدر است و قصد فرار از کار ندارد. از یک سو دلت به حالش می‌سوزد، از یک سو دانشجوی تو ست، از یک سو می‌دانی راه دیگری ندارد، از یک سو می‌دانی اگر همین را هم از خود برانی کس دیگری برایت نمی‌ماند.... این‌ها همه تو را مجاب می‌کند که به سمت ارتباط مسالمت‌آمیز با دانشجو بروی و ترجیح بدهی خودت نوشته را اصلاح کنی. 2-2) تزاحمات موجود

من همۀ فایل‌های دانشجو را با سیستم شماره‌بندی خاصی با او به اشتراک می‌گذارم. صورت‌جلسۀ اولین بحثی که با هم کردیم را در فایلی با نام 001 به او می‌دهم. او می‌رود و کارهایی می‌کند و حاصلش را در فایل 002 به من ارائه می‌دهد. من نقدم را در حاشیۀ آن فایل می‌نویسم و اسمش را 003 می‌گذارم..... معمولاً وقتی به حدود 015 می‌رسیم (یعنی 15 بار فایل پروپوزال و فایل‌های مقدماتی مربوط به آن دست‌به‌دست شده) دیگر پروپوزال آمادۀ ارائه به گروه است. با برخی دانشجویان به چندبرابر این شماره هم رسیده‌ام. همین روال ادامه پیدا می‌کند: دانشجو پروپوزال را که نوشت اول رساله را می‌نویسد و بعد دو مقاله را از آن استخراج می‌کند. معمولاً تا پایان دورۀ دکتری دانشجو تا شمارۀ 110 و گاه قدری بیش‌تر پیش می‌رویم؛ یعنی دست‌کم حدود 60 جلسۀ‌ حضوری یا مجازی با دانشجو برگزار شده، یا نوشته‌های او در غیاب خودش خوانده و در حاشیه‌اش نقدهایی درج شده است. سعی می‌کنم دانشجویانی را برای رساله به همکاری بگیرم که توان علمی‌بالاتر، و نیز طاقت دشواری کارها را داشته باشند. در همان جلسات اول کامل برای ایشان توضیح می‌دهم باید خود و اعضاء خانواده و همکاران اداری‌شان بپذیرند که قرار است مرحله‌ای دشوار را پشت‌سر بگذارند و خلاصه، تعهداتی برای کار جدی از ایشان می‌گیرم. در انتخاب موضوعات نیز می‌کوشم تا جایی که امکان دارد موضوعی جزئی‌نگرانی و ریز و متناسب توان دانشجویان پیش‌نهاد کنم تا بتوانند همان کار کوچک را به نحو نیکویی انجام دهند. در انتخاب استاد مشاور نیز دقت می‌کنیم. بااین‌حال، درعمل گاه افرادی اسم‌شان به عنوان استاد مشاور یا راهنمای دومِ رساله درج می‌شود که نه توان علمی برای کمک به دانشجو دارند، نه در موضوع مطالعه‌ای داشته‌اند، نه انگیزه‌ای برای همکاری جدی دارند. این‌که دلائل آن‌ها برای این بی‌انگیزگی چه‌قدر موجه است یا ایشان واقعاً چه‌قدر آدم‌هایی هستند که به درد کار علمی بخورند یا نه بحث دیگری است. مهم این است که آن‌ها صرفاً اسم‌شان باید آورده شود چون در فرم‌های دانشگاه چنین چیزی طلب شده است؛ یا مثلاً، چون ظرفیت استاد راهنمای اول تکمیل است و اگر تنها یک نفر به‌تنهایی استاد راهنمای این رساله بشود، رسالۀ دانشجویی دیگر بی‌راهنما خواهد ماند. این‌هم که فکر کنی می‌شود از دانشگاه‌های دیگر آدمی پیدا کرد که بی‌دردسر بشود روی کمکش حساب کرد فکر خامی است. معمولاً استادان دانشگاه‌های دیگر با دانشجوها زبان مشترک ندارند؛ چون این زبان مشترک با ارتباط علمی و حضور در کلاس و انس با استاد شکل می‌گیرد و وقتی قرار باشد کسی را ناگاه از بیرون بیاورند و راهنما یا مشاور کسی بکنند چنین ارتباطی ایجاد نمی‌شود. من معمولاً از دانشجو می‌خواهم صریح با همکارآن دانشگاهی‌ام صحبت کند و از او بپرسد که اگر استاد مشاور رساله بشود حاضر است هفته‌ای چند ساعت وقت بگذارد. معمولاً البته جواب‌های اولیه بسیار مثبت، و گاه عمل‌کردها بسیار منفی است. یعنی من حتی نمی‌توانم روی بعضی همکاران دانشگاهی برای این حساب کنم که دانشجو برای رفع اشکال در خواندن متون عربی یا انگلیسی یا رفع دیگر اشکال‌ها با ایشان تماس مستمر داشته باشد. چنان برخورد می‌کنند که دانشجو بداند زیاد نباید مزاحمت ایجاد کند یا امیدی به کمک‌شان ببرد. این یعنی عملاً همۀ بار پیش‌برد کار دانشجو روی دوش خود استاد راهنمای اول ست: او باید ایدۀ پختۀ خودش را که حاصل عمر او ست برای اجراء به دانشجویی بدهد که عملاً ارتباط عمیقی با موضوع برقرار نکرده است، مطالعات گسترده‌ای ندارد، ضعف زبان دارد، استفاده از نرم‌افزارهای علمی را درست بلد نیست، از طرف محل کار و خانه فشارهای روانی مختلفی را برای ازدیاد حجم کارش تحمل می‌کند، و اگر از اول می‌دانست که دکتر شدن این همه زحمت لازم دارد اصلاً به طرف دانشگاه نمی‌آمد. ازآن‌سو، دانشگاه نیز می‌خواهد برای جذب دانشجو این افراد را تشویق کند که حتماً بیایند؛ چون اگر همین‌ها نیایند مشکلات مادی فراوانی برای دانشگاه پدید می‌آید. پس باید این‌ها بیایند و حدالامکان باید از مشکلات تحصیلی دور بمانند. این یعنی همۀ فشار باید روی استاد راهنما بیاید. 2. دشواری‌های اخلاقی جمع میان اهداف دانشگاهی در وضعیت کنونی اکنون برپایۀ این مقدمات، احساس می‌کنم در وضعیت کنونی و با نظر به سطح دانشجویان دکتری، انجام همۀ وظائف و تأمین همۀ اهداف یادشده در بندهای پیشین با مشکل مواجه شده است و گاه با هم تزاحم پیدا می‌کند. 2-1) توضیح مشکل

من در جایگاه استاد دانشگاه وظیفه دارم تلاش کنم راهنمای رساله‌های دکتری باشم؛ زیرا این کاری است که من به آن عشق و علاقه داشته‌ام و اساساً برایش استخدام شده‌ام. نیز، اگر من در جایگاه عضو هیأت علمی دانشجویان را راهنمایی نکنم، دانشجویان برای ورود به مقطع دکتری بی‌انگیزه خواهند شد و درنهایت دانشگاه ضرر مالی خواهد کرد و پرداخت حقوق به خود من و دیگر همکاران هم با مشکل روبه‌رو خواهد شد. وظیفۀ سازمانی من این است که پایان‌نامه‌های دکتری را راهنمایی کنم. گذشته از این، من برای ارتقاء شغلی خود باید امتیاز مشاوره و راهنمایی رساله‌ها و چاپ مقالات را به دست بیاورم؛ وگرنه همین دانشگاه مرا به خاطر رکود علمی اخراج خواهد کرد؛ مخصوصاً در وضعیت کنونی که متقاضی برای استخدام فراوان است. این‌گونه، احساس می‌کنم کوشش برای کمک به دانشجویان ــ حتی دانشجویان ضعیف ــ برای فردی در جایگاه من کاری ضروری است. این افراد حتی اگر خودشان محققان خوبی نشوند، دست‌کم وقتی دشواری تحقیق را فهمیدند می‌توان انتظار داشت که وقتی رئیس اداره می شوند با محققان در ادارات محل خدمت خود بهتر تعامل کنند و برنامه‌ریزی بهتری داشته باشند. نیز، در تعامل با فرزندان و اعضاء خانواده و شهرشان بینش بهتری نسبت به علم و ظرافت‌های کار علمی نشان دهند و به قول معروف، تفاوت کار علمی با کارهای شبه‌علمی را قدری متوجه شوند و هر غوغاگری را عالم نپندارند. راهنمایی رساله‌های دکتری باید چند هدف را هم‌زمان پیش ببرد: اولا، باید سبب تولید علم شود. یک استاد دانشگاه بخشی از ایده‌های خود را که حاصل سال‌ها تجربه است باید به دانشجویان سپارَد تا مستند کنند و آن فرضیات به علمی قابل‌استفاده و نقد برای عموم تبدیل شوند. اساساً «استادی» یک شخصیت دانشگاهی به همین است که می‌داند اگر در چه زمینه‌ای تحقیق صورت پذیرد احتمالاً به نتیجه‌ای می‌شود رسید. ثانیاً، باید این راهنمایی به تربیت محقق بینجامد؛ یعنی دانشجو در تعامل مستمر با آن استاد بیاموزد که چه‌طور می‌تواند رساله و مقاله بنویسد و فراتر از آن، چه‌طور به دنیا از دریچۀ فردی اهل دانش بنگرد. لازم به تأکید نیست که تأمین همۀ اهداف فوق البته باید به نحوی باشد که مصالح و شأن و منافع استاد هم حفظ شود؛ یعنی مثلاً او برای تولید علم یا برای راهنمایی دانشجو در جایگاهی قرار نگیرد که خودش بی‌حیثیت شود، یا مجبور نشود جور دانشجو را به دوش بکشد و مثلاً مقالۀ ضعیف او را آن‌قدر ویرایش کند که عملاً انگار خودش آن را نوشته است، یا مجبور نشود اسم و امضاء خود را پای مقاله‌ای بگذارد که به نظرش ضعیف است و مایۀ آبروریزی او ست، یا مجبور نشود اسمش را پای مقاله‌ای بگذارد که شماری از دیگر افرادی که نام‌شان پای مقاله آمده است یک‌دهمِ او هم سهمی در شکل‌گیری آن مقاله نداشته‌اند. 1ـ4) مراحل عملی همکاری با دانشجو همکاری با دانشجویان برای تحقق اهداف یادشده مراحلی دارد. استادان مختلف هرکدام روشی دارند. من این مراحل را برحسب تجربۀ خود می‌گویم تا بعداً کسی گمان نکند نقدم از موضع فردی کم‌کار و گریزان از وظائف راهنمایی رساله‌ها ست: دانشجویی نزد من می‌آید و تقاضا می‌کند موضوعی پیش‌نهاد کنم. من قبل از پیش‌نهاد موضوع به او سیر مطالعاتی‌ای برای حدود 9 ماه می‌دهم. او باید کتاب‌ها و مقالاتی را دربارۀ زمینۀ مطالعاتی محبوبش بخواند و با من رفع اشکال کند. در کنار سیر مطالعاتی باید برخی فایل‌های درسی خود مرا هم بشنود؛ مثلاً فایل‌های تدریس فلسفۀ علم، روش تحقیق و هرچه به زمینۀ کاری‌اش مربوط باشد. در پایان این دورۀ 9ماهه او باید عنوان، سؤالات، فرضیات، مقالات مرتبط، و پلان بحث را در پروپوزال دانشگاه وارد کند و به نظر من برساند. من در حاشیۀ پروپوزال او نکته‌هایی را توضیح می‌دهم تا اصلاح کند. این رفت و برگشت بارها تکرار می‌شود. در این مدت من سعی می‌کنم توان دانشجو را بسنجم و کار را به‌قدری محدود کنم که برای او قابل‌انجام باشد. البته، بالاخره من هم انسان هستم و گاهی ممکن است شناختم از آن دانشجو یا از آن موضوع محدود یا اشتباه باشد. نتیجۀ ترسناک این اشتباه ممکن است آن باشد که دانشجو نتواند در زمان مقرر دفاع کند یا حتی کلاً کارش به ترک تحصیل بینجامد.

لابه‌لای این‌ها البته افرادی هستند که انگیزه‌های تحصیلی هم دارند؛ مثلاً در جوانی آرزوی تحصیلات تکمیلی داشته‌اند؛ اما بعد که به ضرورت خدمت به وطن راهی جنگ شده و از درس بازمانده‌اند، اکنون می‌خواهند در سنین بالا جبران کنند که البته عملاً بسیار دشوار است. 1ـ2) تمایل گستردۀ دانشجویان ضعیف به ارتباطات غیرعلمی هرچه‌قدر افراد از نظر علمی ضعیف‌تر اند، بیش‌تر به این تمایل دارند که از طریق توسعۀ ارتباطات خود به منافع‌شان برسند. دانشجویی که خودش به‌راستی اهل علم است هرگز حاضر نمی‌شود متملقانه با استادش صحبت کند که نمرۀ پایان‌ترمش را بگیرد یا مثلاً برای فرزند استاد که یک بار در دانشگاه دیده است از روستاشان مرغ و جوجه بیاورد یا عروسک ببافد یا یک جعبه پرتقال یا یک بسته سبزی خشک از باغش به خانۀ استاد پیش‌کش ببرد. او ارتباطی علمی را دنبال می‌کند. منظورم ارتباطات ناسالمی است که به قصد منفعت‌جویی روی می‌دهد؛ وگرنه البته میان استاد و شاگرد همیشه انواعی از ارتباطات انسانی بی‌غرض و دوسویه از روی محبت برقرار است. ارتباطات انسانی همیشه وجود دارند و البته استادان هم فرق ارتباط سالم و ناسالم را می‌دانند. افرادی هم هستند که اگر هدیه‌ای می‌دهند از سر نیاز نیست و برای برقراری ارتباط عاطفی مثبتی است که در مسیر رشد علمی مفید هم هست. بااین‌حال، همیشه افرادی که بخواهند برای ارتباطات ناسالم تلاش کنند هم هستند. ارتباطات افراد ضعیف صرفاً از طریق دادن هدایای مادی دنبال نمی‌شود. بسیاری از آن‌ها سعی می‌کنند با ارتباطات زبانی، با ایجاد پیوند میان استادان علاقه‌مند به ارتباط با نهادهای مختلف، با توسعۀ تعریف‌وتمجیدها از یک استاد در محیط‌های مختلف، و روش‌هایی از این دست به استادان رشوه بدهند. آن‌ها البته اگر لازم باشد می‌توانند همین کارها را به نحوی انجام دهند که به ضرر یک استاد تمام بشود. آن‌ها حتی گاه ممکن است بخواهند با این ارتباطات به‌نحوی لطیف و پنهان به استاد برسانند «ما با ارتباطاتی که درون و بیرون دانشگاه داریم، هم‌زمان می‌توانیم برای تو بسیار مفید، و درعین‌حال، اگر لازم شد بسیار نیز خطرناک باشیم». تنظیم ارتباط با این دانشجویان در شهرهای کوچک و سنتی کار دشواری است. خیلی از دانشجویان در شهرهای کوچک اگر از این کارها می‌کنند به خاطر این نیست که می‌خواهند متملق یا نفع‌جو باشند؛ آن‌ها بر اساس تربیت سنتی خود احساس می‌کنند اگر چنین کارهایی نکنند مؤدب نبوده‌اند. ضمناً، اگر این کارها را نکنند عملاً راه بهتری برای ارتباط خارج از کلاس با استاد بلد نیستند. یعنی اگر بخواهی جلو همین ارتباطات را بگیری، خیلی از اوقات پی‌گیری اهداف درسی در خارج از کلاس با دشواری‌های فراوان روبه‌رو می‌شود. درنتیجه، اگر مثلاً استاد به نحوی مطلق همان اول بگوید من هدیه از هیچ کس قبول نمی‌کنم ممکن است راه برای ارتباطات و همکاری‌های مفید بعدی هم بسته شود. گذشته از این، اگر استاد به این شناخته شود که اهل ارتباط نیست، کسی این را به حساب پرستیژ علمی او نمی‌گذارد؛ به حساب این می‌گذارند که خشک است، مردم‌دار نیست، عوضی است، ارتباط با دیگران را بلد نیست، و خلاصه، کلی شایعات این‌چنینی پشت سر استاد درست می‌شود؛ شایعاتی که سبب می‌شوند حتی کسانی که بعد از این قرار است ارتباطی درسی را با این استاد پی بگیرند اصلاً از همان اول جرأت نکنند پا پیش بگذارند. این یعنی استاد اگر قاطعانه و به نحو مطلق تن به چنین روابطی ندهد عملاً تأثیر اجتماعی‌ای را ــ که رسالتش اقتضاء می‌کند بگذارد ــ نخواهد گذاشت. به‌این‌ترتیب، همیشه روابط خارج از ضابطۀ استاد با دانشجو ــ آن هم در شهرهای کوچکی که فرد در محدودۀ روابط انسانی محصور شده است ــ قابل‌مدیریت نیست. این را هم البته لازم است بگویم که دانشجویانی که با من رساله می‌گیرند، درکل از دانشجویان قوی دانشگاه خودمان و خیلی دانشگاه‌های دیگر محسوب می‌شوند. همۀ دانشجویان در طول سه ترم که قبل از رساله با من درس دارند روحیاتم را می‌شناسند و من هم به‌تدریج آن‌ها را می‌شناسم. بعضی دانشجویان که به نظر من در تحصیل ضعیف عمل کرده‌اند خودشان می‌دانند که بهتر است برای رساله سمت من نیایند. بعضی‌ها نیز که بلندپروازانه سوی من می‌آیند و من فکر می‌کنم در همکاری با آن‌ها به جایی نخواهم رسید نیست با بهانه‌های من رانده می‌شوند. من دست‌کم با تاراندن آن‌ها خود را درگیر کاری که امیدی به انجامش نیست و توانی برایش ندارم نمی‌کنم. البته، چه‌بسا بقیۀ استادان بتوانند کمک بهتری بکنند که از من برنیاید. 1ـ3) ضرورت همکاری استاد با همین دانشجویان در مطالعات دانشگاهی

فرهنگ روش ــــــــــــــــــــــ روزنوشت‌های فرهنگ مهروش مشکلات کار در جایگاه استاد راهنمای رسالۀ دکتری فرستۀ اول از ؟؟؟ فرسته. اشاره: امروز خبری دریافت کردم؛ سخنی از یک استاد که فرموده بودند الزام دانشجویان به درج نام استادان در پای مقاله روش صحیحی نیست. این خبر در حالی دارد منتشر می‌شود که یک دانشجو ظاهراً از شدت ناراحتی بابت این مسئله خودکشی کرده است. من معمولاً عادت ندارم با اخبار روزمره هم‌راهی و اعلام موافقت یا مخالفت کنم؛ اما اکنون احساس می‌کنم تعهدی دارم که باید اداء شود. سبب این احساس تعهد آن است که دقیقاً ده روز پیش در همین باره مطلبی نوشتم و باز ترجیح دادم آن را منتشر نکنم. خلاصۀ بحثم این است که الزام دانشجویان به چاپ مقاله با استادان هم ظلم به دانشجویان نوآور، و هم ظلم به استادان نوآور است. کسی که این وسط بیش از همه سود می‌کند آن استاد و دانشجویی است که از خود سخنی ندارد و می‌خواهد نظریۀ دیگران را به نام خودش تمام کند. من بحثم را البته از منظر یک دانشجو ننوشته‌ام و از دید یک استاد راهنمای رساله به مشکل نظر کرده‌ام؛ اما باور دارم که ماهیت مسئله فرق نمی‌کند: مشکل اصلی وضعیت کنونی‘ ظلم به نوآوران است. پیش‌نهاد من برای حل مشکل هم کمابیش همان است که آن استاد گرامی فرموده‌اند؛ البته با پیش‌بینی جزئیاتی بیش‌تر برای گریز از مشکلات محتمل فراوانی که ممکن است پدید آیند. اینک نوشتۀ من: مشکلات کار در جایگاه استاد راهنمای رسالۀ دکتری درآمد هدف از نگارش این مکتوب طرح مشکلی در زمینۀ اخلاق حرفه‌ای است که اشخاص در جایگاه یک مدرس دورۀ دکتری با آن روبه‌رو می‌شوند: مشکلی که به نحوۀ صحیح تعامل با دانشجویان ضعیف و اولویت‌یابی در مقام تزاحم اهداف تحصیل در مقطع دکتری است. قطعاً این مشکل زمینه‌های اجتماعی دارد و شاید اگر یکی از سیاست‌مداران کشور نوشته را به دیدۀ اعتبار بنگرد، بتواند چنان رفعش کند که نیاز به رفع چنین تزاحم‌هایی نیفتد. بااین‌حال، به‌نظر می‌رسد حتی اگر این مشکل در کشور ما و در کوتاه‌مدت حل شود، با نظر به توسعۀ آموزش عالی در سراسر جهان و تبدیل آن به راهی برای کسب درآمد و غلبۀ قواعد عرضه و تقاضا و رقابت اقتصادی بر مناسبات علمی، امکان بقاء و بازتولیدش هم‌چنان باشد. پس لازم است جوانب اخلاقی مسئله را هم به دیدۀ تأمل بنگریم. نوشتۀ کنونی کوششی برای همین منظور است. 1. توصیف وضعیت کنونی تحصیل در مقطع دکتری بعضی دانشجویانی جذب دورۀ دکتری دانشگاه شده‌اند که اصلاً صلاحیت علمی ندارند. بعضی از آن‌ها کارشناسی و ارشد و دکتری را در سه رشتۀ متفاوت خوانده‌اند و عملاً حتی دروس پایه را هم نمی‌دانند. بعضی‌شان مثلاً حافظ قرآن بوده‌اند و حفظ قرآن برای‌شان معادل مدرک انگاشته شده است و عملاً هیچ درس درستی از دروس دانشگاهی نخوانده‌اند. بعضی از حوزۀ علمیه شیعیان یا اهل سنت آمده‌اند و مثلاً در طول عمرشان دو واحد انگلیسی هم نخوانده‌اند و بسیاری از مفاهیم اولیۀ دانشگاه و علم (مثلاً مفهوم علم تجربی، بی‌طرفی علمی، عینیت، دقت، و کمیت‌گرایی در علم) را نمی‌دانند چیست. 1-1) اسباب و علل ضعف تحصیلی برخی دانشجویان دکتری بعضی از آن‌ها از نظر سنی در سنین بالای پنجاه قرار دارند و اصلاً مشاغل و توان ذهنی‌شان اجازۀ فهم دقیق مسائل را نمی‌دهد. بعضی از آن‌ها بازنشسته اند و بعضی چهار پنج سالی تا بازنشستگی دارند و می‌خواهند سریع‌تر مدرک بگیرند و با مدرک بالاتر بازنشسته شوند. دانشگاه تا جایی که توانسته است از حجم واحدهای درسی دورۀ دکتری و واحدهای پیش‌نیاز کاسته، و درعمل وضعیت چنان است که ــ با این میزان آموزش‌های اندک ــ عقب‌ماندگی‌ها قابل‌جبران هم نیست؛ حتی اگر فرد مستعدی هم وجود داشته باشد. بعضی از این دانشجویان حتی انگیزۀ تحصیلی قوی هم ندارند و مثلاً برخی سازمان‌ها پرداخت هزینۀ دکتری‌شان را تقبل کرده است حاضر شده‌اند به دانشگاه بیایند. آن‌ها خیلی‌هاشان اگر درک درستی از دشواری کار داشته باشند از همان اول می‌گریزند و البته خیلی‌ها را سراغ داریم که درس را نیمه رها می‌کنند. بعضی‌ها هم هستند که اگر بازنمی‌گردند به خاطر آن است که احساس می‌کنند باید خسارت سنگینی به سازمان حامی تحصیل‌شان بابت رها کردن تحصیل بدهند. بعضی از ایشان قبلاً مشاغل مختلفی داشته‌اند و با اعتمادبه‌نفس بالا به دانشگاه می‌آیند و اصلاً به قصد فراگیری نیامده‌اند؛ آمده‌اند مدرک دکتری را هم زینت خود کنند. برخی از آن‌ها قرار است بعد از این‌که مدرک دکتری گرفتند با حمایت همان نهادهایی که به تحصیل‌شان کمک کرده‌اند راه‌یابی به مدارج مهم‌تری مثل نمایندگی مجلس، ریاست اداره‌ای را که در آن کار می‌کنند، و مشاغلی مشابه را هم پی‌گیر شوند.

فرهنگ روش ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیش‌نهاد موضوع برای نگارش رسالۀ دکتری امروز یکی از دانشجویان از من خواست موضوعی برای نگارش رسالۀ دکتری به او پیش‌نهاد کنم. کوشیدم با دسته‌بندی مطالعاتی که در ده سال گذشته داشته‌ام راهی فراروی وی بگشایم. بهتر دیدم نتیجۀ مذاکرات‌مان را با دیگر علاقه‌مندان هم به اشتراک بگذارم؛ شاید چنین کوششی به ایشان هم برای انتخاب موضوع رساله کمک بکند. فایل صوتی این جلسه تقدیم حضور عزیزان می‌شود. @FarhangeRvesh

فرهنگ روش ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اسلایدهای کارگاه «خطاهای منطقی مکرر در مقالات پژوهشی»، جلسۀ چهارم، 7/ 9/ 1401ش. @FarhangeRvesh

فرهنگ روش ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فایل صوتی کارگاه «خطاهای منطقی مکرر در مقالات پژوهشی»، جلسۀ چهارم، 7/ 9/ 1401ش. @FarhangeRvesh

فرهنگ روش ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اسلایدهای کارگاه «خطاهای منطقی مکرر در مقالات پژوهشی»، جلسۀ دوم و سوم، 7/ 9/ 1401ش. @FarhangeRvesh

فرهنگ روش ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فایل صوتی کارگاه «خطاهای منطقی مکرر در مقالات پژوهشی»، جلسۀ سوم، 7/ 9/ 1401ش. @FarhangeRvesh