en
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Open in Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Show more
2 280
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-3930 days
Posts Archive
🗿 موشی 🐁 در خانه‌یِ مزرعه‌دار تله‌موشی دید! به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. آن‌ها گفتند: مشکل تو به ما ربطی ندارد! ماری در تله افتاد و زن مزرعه‌دار را گزید… از مرغ برایش سوپ درست کردند! گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند! نهایتاً زن مُرد. گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می‌کرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر می‌کرد. بیشتر مواقع بی‌تفاوت از کنار مشکلات رد می‌شویم، با این تصور که این مشکل، مشکل من نیست، غافل از اینکه دیر یا زود گریبان خود ما را مستقیم یا غیرمستقیم خواهد گرفت. 🏕💬

🧭 دلم می‌خواست اهل یک کشور حاشیه‌ای باشم… یک گوشه‌ی نقشه‌ی دنیا. گمنام، خنثی، سر به لاک خودش. از آن کشورها که نشسته یک گوشه ماستش را می‌خورد. نه نفت می‌فروشد، نه مسلسل می‌خرد. خانه‌ی پُر اش، شامپو می‌دهد، شکلات می‌گیرد. نه تهدید می‌کند، نه تهدید می‌شود. سالی یک بار هم اسمش در اخبارهای بین‌المللی نمی‌آید. تحریم نیست، تحریم نمی‌کند. حرام است، حرام است، نمی‌کند.‌ قرار نیست بجنگد، قرار نیست باهاش بجنگند. سیاست‌مدارهاش نمی‌خواهند دنیا را نجات دهند، تغییر دهند، بکوبند از نو بسازند. با کشورهای همسایه‌‌اش فقط یک سلام‌وعلیک دارند. دلم می‌خواست در حاشیه‌ی‌ امن چنین کشوری بنشینم و ندانم خاورمیانه کجاست. 📍

💭 یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند… پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله‌هامو بهت میدم و تو هم همه‌ی شیرینی‌هاتو به من بده، دختر قبول کرد. پسر بزرگ‌ترین و زیباترین تیله‌رو یواشکی برداشت و بقیه‌رو به دختر داد، اما دختر کوچولو همان‌طور که قول داده بود تمام شیرینی‌هارو به پسرک داد. اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله‌های رنگارنگ‌رو دید. اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر می‌کرد که حتماً دخترک هم یه خورده از شیرینی‌هاشو قایم کرده و همه‌رو بهش نداده. عذاب مال کسی است که صادق نیست و آرامش از آن کسانی است که صادقند. لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی می‌کند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی می‌کنند. متنی که جزو ۱۰ متن برتر از نگاه مجله‌ی معتبر فوربس است، این متن سه مرتبه در این لیست در مقام اول قرار گرفته است. 〰️

"ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ؟" ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ، ﻭﻟﯽ "ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ" ﺧﻮﻧﺪه ﻣﯿﺸﻪ. 🦋

🚮 آدم‌های صبور یه خصوصیت عجیب دارن... بی‌نهایت لبخند می‌زنن. این لبخند شاید تو نگاه اول حس گذشت بده. اینکه هر زخمی زدی، هر‌ چیزی که گفتی فدای سرت، من فراموش می‌کنم. ولی آدم‌های صبور هیچ‌وقت هیچ‌چیزی‌رو فراموش نمی‌کنن. زخمارو می‌شمارن، حرفارو مرور می‌کنن و همچنان لبخند می‌زنن. یه روز که صبوری دیگه جواب نداد، با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن برای همیشه فراموشت می‌کنن. انگار که هیچ‌وقت تو زندگیشون نبودی. — آدم‌های صبور تا یه جایی میگن فدای سرت... ✍︎

✍︎ قسمت دوم - میمون مامان تو کلانتری آمد دنبالشان. پیدا بود خیلی عصبانی است، اما کنترلش را از دست نداد و با خون‌سردی برخورد کرد، حتی صدایش را هم بالا نبرد، چون مامان دقیقاً همان چیزی است که مامان‌بزرگ نیست. السا قبل از آنکه کمربند ایمنی‌اش را ببندد خوابش برد. وقتی به بزرگراه رسیدند، السا در میاماس بود. کـلـمـه‌هـا دراهـنـد…

کاش روی پیشونی آدمایی که دارن زیربار غصه‌هاشون له میشن یه چیزی نوشته بود تا بقیه کمی مراعاتشونو می‌کردن. مثلاً نوشته بود: این آقا دارد از صدمین جایی که فرم پُر کرده و استخدام نشده برمی‌گردد، این خانم سال‌هاست بغل نشده، این آقا را دارند می‌گذارند خانه‌ی سالمندان، این خانم مادرش مریضی صعب‌العلاج دارد، این آقا قول داده تابستان برای پسرش دوچرخه بخرد ولی پول ندارد، این خانم تا حالا کسی عاشقش نشده، این آقا خیلی حالش بد است و اگر یقه‌اش را بگیرید امشب خودش را می‌کشد... این آدم شکستنی‌ست... ☕️ —حمید باقرلو

sticker.webp0.40 KB

sticker.webp0.31 KB

همه‌یِ ما می‌میریم همه‌یِ ما بدون استثناء کمی دیرتر کمی زودتر یک دفعه و ناگهانی تمام می‌شویم... یک روز همین خانه‌ای که سقف دارد، خانه عنکبوت‌ها و لانه‌یِ خفاش‌ها می‌شود. همین ماشینی که دوستش داریم، زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می‌زند. همین بچه‌هایی که نفس‌مان به نفس‌شان بند است، می‌روند پی زندگی‌یشان. حتی نمی‌آیند آبی بریزند روی سنگ مزارمان. قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره‌یِ خاکی راه رفته‌اند. مغرورانه گفته‌اند: مگر من اجازه بدم! مگر از روی جنازه‌یِ من رد بشید... و حالا کسی حتی نمی‌تواند هم استخوان‌های جنازه‌شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود! قبل از ما کسانی زیسته‌اند که زیبا بوده‌اند. دلفریب، مثل آهو خرامان راه رفته‌اند. زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده. سیب‌ها از سرخی گونه‌هایشان رنگ باخته‌اند، و حالا کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی‌آورد. قبل از ما کسانی بوده‌اند که در جمجمه‌ی دشمنانشان شراب ریخته‌اند و خورده‌اند. سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته‌اند، پنجه در پنجه شیر انداخته‌اند، از گلوله نترسیده‌اند، و حالا کسی نمی‌داند در کجای تاریخ گم شده‌اند! تهمت زدن‌ها، همه‌یِ این کینه‌ها، همه‌یِ این تلخی‌ها، همه‌یِ این زهر ریختن‌ها، همه‌یِ این زخم زبان زدن‌ها، همه‌یِ توهیـن کـردن‌ها به هم، همه‌یِ این کوفت کردن دقیقه‌ها به جان هم، تمام می‌شود. از یاد می‌رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم. اگر می‌توانیم به هم حس خوب بدهیم، کنار هم بمانیم، اگر نه راهمان را کج کنیم. دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه‌یِ ما می‌میریم. همه‌یِ ما بدون استثناء، کمی دیرتر، کمی زودتر. یک دفعه و ناگهانی... زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند. ❪برای رسیدن به کبریا- باید نه کبر داشت نه ریا
Book... 🦣

مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است. فردریک بکمن / ترجمه نیلوفر خوش‌زبان ✍︎ قسمت اول - تنباکو هر آدم هفت ساله‌ای باید یک ابَرقهرمان داشته باشد. همین است که هست. هر کس با این قضیه مخالف است باید خودش را به دکتر نشان بدهد. دست‌کم این چیزی است که مادر‌بزرگ السا می‌گوید. السا هفت ساله است، چیزی نمانده هشت ساله شود. خودش می‌داند هفت ساله‌ی چندان خوبی نیست. می‌داند با بقیه فرق دارد. مدیر مدرسه‌شان می‌گوید السا برای اینکه بتواند با هم‌سن‌وسال‌هایش بهتر جور شود باید هم‌رنگ بقیه شود. 🔗 Link 🔗

کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت! همه تعجب کردند و علت را جویا شدند، او گفت اصلاً در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت بودم، گاهی بخیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می‌کردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم، تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم… آنقدر در پی حرکت‌های او بودم که مهره‌های خودم را گم کردم، بعد که مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر بی‌مهارتی بود! بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم. تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم! بزرگ‌ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم این است که نیمه می‌شنویم، یک چهارم می‌فهمیم، هیچی فکر نمی‌کنیم و دو برابر واکنش نشان می‌دهیم. 😎💬

همراهان عزیز اگر از کاربران تلگرام پریمیوم هستید و دوست دارید استوری کانال CastBook فعال بشه، می‌تونید از طریق لینک زیر کانال کتاب‌رو بوست کنید. https://t.me/boost/TheCastBook

یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود… دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم، بدونِ این‌که بفهمه، بدون این‌که یه ذره حس کنه. هرشب ساعتِ ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع می‌کرد به نوشتن. موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بیدِ مجنون آویزون می‌شد و کلی به دلبریش اضافه می‌کرد. هرسری خودم می‌رفتم سفارشِش رو می‌گرفتم، یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود. همیشه هم قهوه‌اش سرد می‌شد و بدون این‌که لب بزنه به قهوه، بلند می‌شد می‌رفت. چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم، می‌رفتم بالاسرش و صداش می‌کردم تا سرش رو بگیره بالا و من هزار بار بمیرم و زنده شم، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگه همون همیشگی. از کتاب‌های رو میز متوجه شده بودم که عاشق اشعارِ شاملو هستش، دوست داشتم برم بشینم کنارش بگم پرِ پرواز ندارم امّا دلی دارم و حسرتِ دُرناها. می‌خواستم بدونه منم بلدم، بدونه حسرتِ دوست داشتن و عاشق شدن‌رو دارم. اصن از کجا معلوم، شاید اسمش آیدا باشه. یه شب تصمیم گرفتم اشعارِ شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوارِ رو به روش. تا بیشتر سرش‌رو بالا بگیره، تا بیشتر چشماش ذوق کنه، تا بیشتر بتونم چشماش‌رو ببینم. هر شب که میومد شعرهای‌رو دیوار رو تغییر می‌دادم، کارم شده بود همین، که ببینمش، که بیشتر عاشقش شم. یک‌سالی شده بود که تنهایی میومد کافه و می‌شست اون کنج و می‌نوشت، منم اصلاً نمی‌دونستم که دوست پسر داره یا نامزد، یا اصلاً شوهر. فقط تنها چیزی که می‌دونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم. یه شب از همین شب‌های شاملویی و عاشقانه‌های یواشکیِ من، تلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد. بدون این‌که اصلاً قهوه سرد شدش‌رو حساب کنه. دفترچه و کتاب‌هاش‌رو جاگذاشته بود روی میز، بدون این‌که بخوام بخونمشون، درش‌رو بستم و گذاشتمش کنار تا فرداشب که میاد بهش بدم. چند شب گذشت و نیومد. امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد. نه شماره تلفنی داشتم ازش، نه نشونه‌ای. تنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی کنجِ کافس که خالیه. چند شبی بود که شعرهای رو دیوار عوض نشده بود و هربار که چشمم می‌خورد بهش بغض گلوم رو فشار می‌داد، چند شبی حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میزِ کنج می‌ریختم. اصلاً یادم نبود که نیست. دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش‌رو ببره. اون تلفن کی بود؟ چی گفت؟ کجا رفت؟ دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم کتاب‌هاش‌رو گشتم کِ شاید شماره‌ای، آدرسی باشه، ولی نبود. تا این‌که دفترچه یادداشتش‌رو باز کردم و دُوین صفحه‌اش‌رو خوندم. عاشقِ پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک می‌اورد و من آن را سرد رها می‌کردم. — امیر حسین سرمنگانی
Book... 🦣

اگر کوسه‌ها آدم بودند… بی‌تردید در قلمروشان مذهبی وجود داشت که به ماهیان می‌آموختند، زندگی واقعی در شکم کوسه‌ها آغاز می‌شود…! — برتولت برش

دقت کرده‌ای ارباب، هرچیز خوبی که در این دنیاست، اختراع شیطان است. زنان زیبا، بهار، شراب… اما خدا، کشیش و نماز و روزه و جوشانده‌ی بابونه و زن‌های زشت را آفریده. — زوربای یونانی

"داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست "نیکی" را به شکل "عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کــار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانی‌اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم هم سُرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان هم سُرا یافت. جـوان را به کـارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابــلو شام آخر تقریباً تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود… کاردینال مسئول کلیسا کم‌کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده‌پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده‌ام!"، - داوینچی شگفت زده پرسید: کِی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دستـــ بدهم. موقعی که در یک گروه هم سُـــرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم! می‌توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند، همه چیز به این بسته است که هر کدام كِى و كجا سر راه انسان قرار بگیرند...