𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Відкрити в Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Показати більше2 024
Підписники
-224 години
-97 днів
-2030 днів
Архів дописів
2 024
میلیونها سال است که زنها حامله میشوند و شکمهایشان میشود خانه موجودی دیگر.
میلیونها سال است که آدمهای دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز هیچکس به آن عادت نکرده است. نه خود زنهای حامله و نه رهگذرها. مردم دوست دارند به زنهای باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انگار شکمهای بزرگ و موجودات درونشان هیچ وقت عادی و تکراری نمیشوند.
جداً چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو. چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🌧
2 024
یکی از معدود آدمهایی که واژه انسانیت برازندشون است، کسایی هستند که میدونند ممکنه محبتشون جبران نشه ولی بازم محبت میکنند.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🌏
2 024
اینجا سینما کاپریه. اولای دهه پنجاه…
تو یه زن جوون زیبایی، توی فیلم سیاهسفید کلاسیک. یه لیوان شراب تو دستته و تظاهر میکنی مستی. کمرت لخته و لباست اندامترو دلیل روشنی برای آشفتگی مردها کرده.
توی فیلم سر تو جنگه.
من مرد تکیدهی پیریم که تو سالن سینما خوابش برده. کارگری که برای تصاحب کردن تو، حتی برای تماشاکردنت، زیادی خستهس...
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
💬
2 024
💭
ساعت ۴ صبح با صدای زنگ آیفون خانه بیدار میشوید…
سراسیمه به طرف آیفون میدوید و صفحه نمایش را نگاه میکنید. مردی را که پشت در ایستاده، میشناسید. او دایی همسرتان است. در را باز میکنید. میگوید برای انجام کار اداری به شهرستان آمده. اما برای روز بلیت اتوبوس پیدا نکرده و مجبور شده شبانه بیاید.
سپس اصرار میکند داخل اتاق بروید و به خوابتان ادامه بدهید. از خواب بیدار میشوید، میبینید روی کاناپه خوابیده و اطرافش چند جعبه مقوایی پذیرایی است که در اتوبوس به مسافرها میدهند. پی میبرید که او شام نخورده بوده و با آن خوراکیها خودش را سیر کرده.
لباس میپوشید و سر کار میروید.
حدود ساعت ۱۲ موبایلتان زنگ میزند. دایی راهنمایی میخواهد که چطور میتواند برای ناهار ساندویچ فلافل سفارش بدهد. پیشنهاد میکنید از رستورانی که منوی آن روی دیوار آشپزخانه است سفارش بدهد و هزینه آن را به حساب اشتراک شما بگذارد. دایی خوشحال میشود.
عصر وقتی به خانه بر میگردید میبینید که دایی آنجا نیست اما داخل حمام پر از مو و خردهمو است، او با ریشتراش شما اصلاح کرده. روی فرش (وسط هال) جای سوختگی کف اتو به چشمتان میخورد. در یخچال را باز میکنید. بستهبندی پنیرهایی که دوستتان از هلند برایتان آورده بود، باز شده و تقریباً چیزی از آن باقی نمانده. نفستان بالا نمیآید. شما خودتان از آن نخورده بودید و از چند ماه قبل منتظر فرصتی مناسب بودید. تلفن خانه زنگ میزند. جواب میدهید. اپراتور رستوران است و میگوید پول یک پرس چلو گردن با برنج اضافه، سوپ، تیرامیسو و بالتیکا را به آنها بدهکار هستید.
روی زمین مینشیتید و به یک نقطه خیره میشوید. هیچیک از بستگانتان نمیدانند شما چند روز قبل از همسرتان جدا شدهاید و او به خانه پدریاش باز گشته، اما نمیدانید چرا با این حال دایی او را به خانهتان راه دادهاید.
everbook 😎
2 024
🍒 💭
قطع امید کردی؟!
دَم صبح، طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟
سرخ و زرد آفتابرو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟
ماهو دیدی؟
نمیخوای این ستارهها رو ببینی؟
شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمیخوای ببینی؟
چشماتو میخوای ببندی؟
بابا! اینا تماشایـــــی داره.
میخوان از اون دنیا بیان ببینن اینجا رو، شما میخوای خودتو به اون دنیا بفرستی.
از مزهی یه گیلاس، میخوای بگذری؟
نگذر!
من رفیقتم، میگم نگذر...
طعم گیلاس / عباس کیارستمی
(خودکشی)
⬛️🏕
2 024
🗿
موشی 🐁 در خانهیِ مزرعهدار تلهموشی دید!
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
آنها گفتند: مشکل تو به ما ربطی ندارد!
ماری در تله افتاد و زن مزرعهدار را گزید…
از مرغ برایش سوپ درست کردند!
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!
نهایتاً زن مُرد.
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.
بیشتر مواقع بیتفاوت از کنار مشکلات رد میشویم، با این تصور که این مشکل، مشکل من نیست، غافل از اینکه دیر یا زود گریبان خود ما را مستقیم یا غیرمستقیم خواهد گرفت.
🏕💬
2 024
🧭
دلم میخواست اهل یک کشور حاشیهای باشم…
یک گوشهی نقشهی دنیا. گمنام، خنثی، سر به لاک خودش.
از آن کشورها که نشسته یک گوشه ماستش را میخورد.
نه نفت میفروشد، نه مسلسل میخرد.
خانهی پُر اش، شامپو میدهد، شکلات میگیرد.
نه تهدید میکند، نه تهدید میشود.
سالی یک بار هم اسمش در اخبارهای بینالمللی نمیآید.
تحریم نیست، تحریم نمیکند.
حرام است، حرام است، نمیکند.
قرار نیست بجنگد، قرار نیست باهاش بجنگند.
سیاستمدارهاش نمیخواهند دنیا را نجات دهند، تغییر دهند، بکوبند از نو بسازند.
با کشورهای همسایهاش فقط یک سلاموعلیک دارند.
دلم میخواست در حاشیهی امن چنین کشوری بنشینم و ندانم خاورمیانه کجاست.
📍
2 024
💭
یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند…
پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیلههامو بهت میدم و تو هم همهی شیرینیهاتو به من بده، دختر قبول کرد.
پسر بزرگترین و زیباترین تیلهرو یواشکی برداشت و بقیهرو به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینیهارو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیلههای رنگارنگرو دید. اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتماً دخترک هم یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همهرو بهش نداده.
عذاب مال کسی است که صادق نیست و آرامش از آن کسانی است که صادقند. لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند.
متنی که جزو ۱۰ متن برتر از نگاه مجلهی معتبر فوربس است، این متن سه مرتبه در این لیست در مقام اول قرار گرفته است.
〰️
2 024
🚮
آدمهای صبور یه خصوصیت عجیب دارن...
بینهایت لبخند میزنن. این لبخند شاید تو نگاه اول حس گذشت بده. اینکه هر زخمی زدی، هر چیزی که گفتی فدای سرت، من فراموش میکنم.
ولی آدمهای صبور هیچوقت هیچچیزیرو فراموش نمیکنن. زخمارو میشمارن، حرفارو مرور میکنن و همچنان لبخند میزنن.
یه روز که صبوری دیگه جواب نداد، با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن برای همیشه فراموشت میکنن. انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی.
— آدمهای صبور تا یه جایی میگن فدای سرت...
✍︎
2 024
✍︎ قسمت دوم - میمون
مامان تو کلانتری آمد دنبالشان. پیدا بود خیلی عصبانی است، اما کنترلش را از دست نداد و با خونسردی برخورد کرد، حتی صدایش را هم بالا نبرد، چون مامان دقیقاً همان چیزی است که مامانبزرگ نیست. السا قبل از آنکه کمربند ایمنیاش را ببندد خوابش برد. وقتی به بزرگراه رسیدند، السا در میاماس بود.
کـلـمـههـا دراهـنـد…
2 024
کاش روی پیشونی آدمایی که دارن زیربار غصههاشون له میشن یه چیزی نوشته بود تا بقیه کمی مراعاتشونو میکردن.
مثلاً نوشته بود: این آقا دارد از صدمین جایی که فرم پُر کرده و استخدام نشده برمیگردد، این خانم سالهاست بغل نشده، این آقا را دارند میگذارند خانهی سالمندان، این خانم مادرش مریضی صعبالعلاج دارد، این آقا قول داده تابستان برای پسرش دوچرخه بخرد ولی پول ندارد، این خانم تا حالا کسی عاشقش نشده، این آقا خیلی حالش بد است و اگر یقهاش را بگیرید امشب خودش را میکشد...
این آدم شکستنیست... ☕️
—حمید باقرلو
2 024
همهیِ ما میمیریم
همهیِ ما
بدون استثناء
کمی دیرتر
کمی زودتر
یک دفعه و ناگهانی
تمام میشویم...
یک روز همین خانهای که سقف دارد، خانه عنکبوتها و لانهیِ خفاشها میشود.
همین ماشینی که دوستش داریم، زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ میزند.
همین بچههایی که نفسمان به نفسشان بند است، میروند پی زندگییشان. حتی نمیآیند آبی بریزند روی سنگ مزارمان.
قبل از ما میلیاردها انسان روی این کرهیِ خاکی راه رفتهاند.
مغرورانه گفتهاند: مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازهیِ من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمیتواند هم استخوانهای جنازهشان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
قبل از ما کسانی زیستهاند که زیبا بودهاند.
دلفریب، مثل آهو خرامان راه رفتهاند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیبها از سرخی گونههایشان رنگ باختهاند، و حالا کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمیآورد.
قبل از ما کسانی بودهاند که در جمجمهی دشمنانشان شراب ریختهاند و خوردهاند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشتهاند، پنجه در پنجه شیر انداختهاند، از گلوله نترسیدهاند، و حالا کسی نمیداند در کجای تاریخ گم شدهاند!
تهمت زدنها،
همهیِ این کینهها،
همهیِ این تلخیها،
همهیِ این زهر ریختنها،
همهیِ این زخم زبان زدنها،
همهیِ توهیـن کـردنها به هم،
همهیِ این کوفت کردن دقیقهها به جان هم،
تمام میشود.
از یاد میرود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
اگر میتوانیم به هم حس خوب بدهیم،
کنار هم بمانیم، اگر نه راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همهیِ ما میمیریم.
همهیِ ما بدون استثناء،
کمی دیرتر، کمی زودتر.
یک دفعه و ناگهانی...
زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند.
❪برای رسیدن به کبریا- باید نه کبر داشت نه ریا❫
Book... 🦣
2 024
مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است.
فردریک بکمن / ترجمه نیلوفر خوشزبان
✍︎ قسمت اول - تنباکو
هر آدم هفت سالهای باید یک ابَرقهرمان داشته باشد. همین است که هست. هر کس با این قضیه مخالف است باید خودش را به دکتر نشان بدهد. دستکم این چیزی است که مادربزرگ السا میگوید.
السا هفت ساله است، چیزی نمانده هشت ساله شود. خودش میداند هفت سالهی چندان خوبی نیست. میداند با بقیه فرق دارد. مدیر مدرسهشان میگوید السا برای اینکه بتواند با همسنوسالهایش بهتر جور شود باید همرنگ بقیه شود.
🔗 Link 🔗
2 024
کاسپارف
شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت!
همه تعجب کردند و علت را جویا شدند، او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشهای که در سر داشت بودم، گاهی بخیال خود نقشهاش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم، تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم…
آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهرههای خودم را گم کردم، بعد که مات شدم فهمیدم حرکتهای او از سر بیمهارتی بود!
بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم. تمام حرکتها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیدهایم و نقشه کشیدهایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم و میبازیم!
بزرگترین اشتباهی که ما آدما در رابطههامون میکنیم این است که نیمه میشنویم، یک چهارم میفهمیم، هیچی فکر نمیکنیم و دو برابر واکنش نشان میدهیم.
😎💬
