en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Open in Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Show more
2 024
Subscribers
-224 hours
-97 days
-2030 days
Posts Archive
همراهان عزیز اگر از کاربران تلگرام پریمیوم هستید و دوست دارید استوری کانال CastBook فعال بشه، می‌تونید از طریق لینک زیر کانال کتاب‌رو بوست کنید. https://t.me/boost/TheCastBook

یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود… دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم، بدونِ این‌که بفهمه، بدون این‌که یه ذره حس کنه. هرشب ساعتِ ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع می‌کرد به نوشتن. موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بیدِ مجنون آویزون می‌شد و کلی به دلبریش اضافه می‌کرد. هرسری خودم می‌رفتم سفارشِش رو می‌گرفتم، یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود. همیشه هم قهوه‌اش سرد می‌شد و بدون این‌که لب بزنه به قهوه، بلند می‌شد می‌رفت. چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم، می‌رفتم بالاسرش و صداش می‌کردم تا سرش رو بگیره بالا و من هزار بار بمیرم و زنده شم، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگه همون همیشگی. از کتاب‌های رو میز متوجه شده بودم که عاشق اشعارِ شاملو هستش، دوست داشتم برم بشینم کنارش بگم پرِ پرواز ندارم امّا دلی دارم و حسرتِ دُرناها. می‌خواستم بدونه منم بلدم، بدونه حسرتِ دوست داشتن و عاشق شدن‌رو دارم. اصن از کجا معلوم، شاید اسمش آیدا باشه. یه شب تصمیم گرفتم اشعارِ شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوارِ رو به روش. تا بیشتر سرش‌رو بالا بگیره، تا بیشتر چشماش ذوق کنه، تا بیشتر بتونم چشماش‌رو ببینم. هر شب که میومد شعرهای‌رو دیوار رو تغییر می‌دادم، کارم شده بود همین، که ببینمش، که بیشتر عاشقش شم. یک‌سالی شده بود که تنهایی میومد کافه و می‌شست اون کنج و می‌نوشت، منم اصلاً نمی‌دونستم که دوست پسر داره یا نامزد، یا اصلاً شوهر. فقط تنها چیزی که می‌دونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم. یه شب از همین شب‌های شاملویی و عاشقانه‌های یواشکیِ من، تلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد. بدون این‌که اصلاً قهوه سرد شدش‌رو حساب کنه. دفترچه و کتاب‌هاش‌رو جاگذاشته بود روی میز، بدون این‌که بخوام بخونمشون، درش‌رو بستم و گذاشتمش کنار تا فرداشب که میاد بهش بدم. چند شب گذشت و نیومد. امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد. نه شماره تلفنی داشتم ازش، نه نشونه‌ای. تنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی کنجِ کافس که خالیه. چند شبی بود که شعرهای رو دیوار عوض نشده بود و هربار که چشمم می‌خورد بهش بغض گلوم رو فشار می‌داد، چند شبی حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میزِ کنج می‌ریختم. اصلاً یادم نبود که نیست. دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش‌رو ببره. اون تلفن کی بود؟ چی گفت؟ کجا رفت؟ دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم کتاب‌هاش‌رو گشتم کِ شاید شماره‌ای، آدرسی باشه، ولی نبود. تا این‌که دفترچه یادداشتش‌رو باز کردم و دُوین صفحه‌اش‌رو خوندم. عاشقِ پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک می‌اورد و من آن را سرد رها می‌کردم. — امیر حسین سرمنگانی
Book... 🦣

اگر کوسه‌ها آدم بودند… بی‌تردید در قلمروشان مذهبی وجود داشت که به ماهیان می‌آموختند، زندگی واقعی در شکم کوسه‌ها آغاز می‌شود…! — برتولت برش

دقت کرده‌ای ارباب، هرچیز خوبی که در این دنیاست، اختراع شیطان است. زنان زیبا، بهار، شراب… اما خدا، کشیش و نماز و روزه و جوشانده‌ی بابونه و زن‌های زشت را آفریده. — زوربای یونانی

"داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست "نیکی" را به شکل "عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کــار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانی‌اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم هم سُرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان هم سُرا یافت. جـوان را به کـارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابــلو شام آخر تقریباً تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود… کاردینال مسئول کلیسا کم‌کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده‌پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده‌ام!"، - داوینچی شگفت زده پرسید: کِی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دستـــ بدهم. موقعی که در یک گروه هم سُـــرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم! می‌توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند، همه چیز به این بسته است که هر کدام كِى و كجا سر راه انسان قرار بگیرند...

به دوستانی که تازه به جمع‌ما اضافه شدند، خوشامد می‌گم. می‌خوام شمارو با کتابخونه‌ی آنلاین آشنا کنم. شما در این کانال برخلاف کانال‌های دیگه که داستان‌هارو‌به صورت PDF قرار میدن، می‌تونید به صورت متن ❪فونت و سایز مناسب❫ مطالعه کنید. بدین شکل همچنان می‌تونید در شلوغی و گرفتاری روزانه، فصلی از رمان و یا کتاب رو هم بخونید. خوشحالیم که کنار ما هستید… 😘 ❪همیشه کتاب everbook❫ 🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤
🔗 everbook link 🔗

وقتی يک پنگوئن عاشقِ يک پنگوئن ديگه می‌شه… كل ساحل‌رو می‌گرده و قشنگ‌ترين سنگ‌رو انتخاب می‌كنه وَ اون‌رو واسه جفت ماده می‌بره. اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم می‌شن. ولی اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس می‌كنه سنگی كه پيدا كرده اصلاً قشنگ نبوده. اونوقت اونو می‌بره زير آب، لای مرجان‌ها می‌ندازه تا ديگه هيچ پنگوئنی اشتباه اونو تكرار نكنه و نااميد نشه. شما هم سعی کنید یه سنگ‌رو از سر راه یکی بردارید نه اینکه جلو پاش بندازید که زندگیش خراب شود. دکتر افتخاری

وقتی يک پنگوئن عاشقِ يک پنگوئن ديگه می‌شه… كل ساحل‌رو می‌گرده و قشنگ‌ترين سنگ‌رو انتخاب می‌كنه وَ اون‌رو واسه جفت ماده می‌بره. اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم می‌شن. ولی اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس می‌كنه سنگی كه پيدا كرده اصلاً قشنگ نبوده. اونوقت اونو می‌بره زير آب، لای مرجان‌ها می‌ندازه تا ديگه هيچ پنگوئنی اشتباه اونو تكرار نكنه و نااميد نشه. شما هم سعی کنید یه سنگ‌رو از سر راه یکی بردارید نه اینکه جلو پاش بندازید که زندگیش خراب شود. دکتر افتخاری _____

آدم از عشق چه می‌خواهد 🥰 به جز قلبی که برایش بتپد به جز نگاهی که نگاهش را بفهمد و زبانی که از دوست داشتن برایش بگوید… آدم از عشق چه می‌خواهد 🤜 به جز حواسی که برای او باشد دلی که تنگش شود و آغوشی که آرامش کند… آدم از عشق چه می‌خواهد 💋 به جز یک نفر که با تمام وجودش نگذارد نگذارد… از تنهایی بمیرد… — فرشته رضایی

مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها از این نا به‌ سامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک‌لک‌ها شکایت کردند. لک‌لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند! طولی نکشید که لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها. قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده‌ای از آنها با لک‌لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند ولی این بار، همپایِ لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند! حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده‌اند! ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است، اینکه نمی‌دانند توسط دوستانشان خورده می‌شوند یا دشمنانشان؟! — عبید زاكانی / رساله دلگشا
Book... 🐘

با خودت چه کردی؟! 🤦‍♂️ وقتی خودمو به‌قدر کافی دوست داشتم، شروع کردم به ترک کردن چیزایی که سالم نبودن. یعنی آدم‌ها، مشاغل، عادات و اعتقاداتی که منو کوچکُ حقیر نگه می‌داشتُ کنار گذاشتم. قبلاً فکر می‌کردم این‌‌کار به معنی وفادار نبودنه، ولی در واقع این معنی دوست داشتن خودمه. — کیم مک میلن
Book... 🐘

من نمی‌بخشم اگه جای پات، بی‌جای پام روی جایی حک بشه… — حسین پناهی
Book... 🐘

معذرت خواهی… تا سوار تاكسی شدم راننده گفت: تو كه سواد نداری چرا می‌نويسی تو روزنامه هم چاپ می‌كنی؟ گفتم: شما از كجا می‌دونين من بی‌سوادم؟ گفت: اين چی بود هفته پيش نوشته بودی؟ گفتم: چی نوشتم؟ راننده تاكسی گفت: شعر صائب را غلط نوشته بودی. اصل شعر اينه كه: يک عمر می‌توان سخن از زلف يار گفت... در بند اين نباش كه مضمون نمانده است... ولی تو به جای مضمون نوشته بودی موضوع. به مسافرهای تاكسی نگاه كردم، يک آقای حدوداً ۶۰ ساله، يک خانم حدوداً ۳۰ ساله و پسر جوانی كه به نظر دانشجو می‌رسيد توی تاكسی بودند و هر سه داشتند به منِ بی‌سواد نگاه می‌كردند. حس خوبی نبود. خواستم از زير بار اين نگاه‌های سرزنش بار بيرون بيايم. گفتم: بله تو خيلی از نسخه‌ها مضمونه ولی تو بعضی از نسخه‌ها هم موضوع ثبت شده. مرد ۶۰ ساله گفت: تو هيچ نسخه‌ای از ديوان‌های صائب موضوع نيومده. گفتم: مگه شما همه نسخه‌ها را خوندين؟ مرد گفت: بله گفتم: مگه میشه؟ مرد گفت: بله گفتم: شما چه كاره‌ايد؟ مرد گفت: استاد دانشگاه... ادبيات فارسی ‌ با خودم فكر كردم چرا بايد سوار تاكسی‌ای بشم كه راننده‌اش صائب‌خوان باشد و مسافرش استاد ادبيات فارسی دانشگاه، آن هم دقيقاً روزی كه هفته قبلش شعری از صائب را اشتباه نوشته بودم... چاره‌ی نبود، گفتم: ببخشيد... اشتباه كردم. راننده خنديد و گفت: اين شد... همه اشتباه می‌كنن اشكالی هم نداره به شرطی كه بعدش معذرت بخوان و اصلاح کنن... با خودم فكر كردم كاش برای بقيه اشتباهات زندگی‌ام هم معذرت خواسته بودم ولی ديدم خيلی وقت‌ها حتی نفهميدم كه اشتباه كرده‌ام، مثل همين هفته قبل و كسی هم نبود كه بگويد اشتباه كرده‌ام... حيف… — سروش صحت
Book... 🐘

به دوستانی که تازه به جمع‌ما اضافه شدند، خوشامد می‌گم. می‌خوام شمارو با کتابخونه‌ی آنلاین آشنا کنم. شما در این کانال برخلاف کانال‌های دیگه که داستان‌هارو‌به صورت PDF قرار میدن، می‌تونید به صورت متن ❪فونت و سایز مناسب❫ مطالعه کنید. بدین شکل همچنان می‌تونید در شلوغی و گرفتاری روزانه، فصلی از رمان و یا کتاب رو هم بخونید. خوشحالیم که کنار ما هستید… 😘 🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤
🔗 link 🔗

کشاورزى… ساعت گران‌بهایش را در انبار علوفه گم کرد. هرچه جستجو کرد، آن را نيافت. از چند کودک کمک خواست و گفت هرکس آن‌را پيدا کند جايزه می‌گيرد. کودکان گشتند اما ساعت پيدا نشد. تا اینکه پسرکى به تنهايى درون انبار رفت و بعد از مدتى بهمراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز متحير از او پرسيد چگونه موفق شدى؟ کودک گفت: من کار زيادى نکردم، فقط آرام روى زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تيک‌تاک ساعت را شنيدم. به سمتش حرکت کردم و آن‌را يافتم. — حل مشکلات، نیازمند یک ذهن آرام است...

باور کنید… اگر به کسی بگویید دوستش دارید کوچک‌ترین ضرری متوجه او نمی‌کنید و این کار بسیار ساده‌ای است… اگر خجالت می‌کشید این لفظ را به زبان بیاورید، آن را بنویسید و اگر این کار را هم نمی‌توانید انجام دهید، عملاً علاقه‌ی خود را نشان دهید. ولی حتماً آن‌ها را ابراز کنید، نه یک‌بار بلکه چندین بار و مطمئن باشید هیچ‌کس از شنیدن آن خسته نمی‌شود. ممکن است مخاطب شما بگوید لازم نیست بگویی، می‌دانم دوستم‌داری، اما باور کنید او هم از شنیدن این عبارت لذت می‌برد. — لئو بوسکالیا / زندگی با عشق چه زیباست

اگر عنکبوتی که تو اتاقت کُشتی… همه عمرش فکر می‌کرد تو رفیق و هم اتاقی‌اش بودی، اونوقت چی؟ — فئودور‌ داستایفسکی
Book... 🐘

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ - Statistics & analytics of Telegram channel @everwrite