en
Feedback
شاید در جهانی دگر.

شاید در جهانی دگر.

Open in Telegram

شاید یه جهان دیگه واسه اینکه این جهان زندگی نکردیم وجود داشته باشه. https://t.me/paym_nashenasBot?start=gfmyRJpa

Show more
1 257
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Posts Archive
انقدر با خودم و احساساتم غریبم و نمی‌دونم کجام و کی‌ام و چی‌ام که انگار چیزی برای نوشتن ندارم...

خوشحالم ک نوشتی. به نوشتن ادامه بده. نوشتن نجات دهنده‌ست

من بالاخره تونستم بنویسم.......... هرچند باز هم عمیق نیست. اما‌ تونستم:))))

چشم‌ به هم می‌زنی و می‌بینی دیگر بخشی از بهترین لحظات اطرافیانت نیستی. بغضی به سر و پایت می‌پیچد و تو باید تظاهر کنی که این انتخاب توست و نه جبری که خواهی نخواهی درگیر آن شده‌ای. باید ادعا کنی مشکلی با طردشدگی و رهاشدگی نداری و اشکالی ندارد اگر اطرافیانت خاطره‌ای میسازند و تو صرفا شنونده‌ی آن هستی نه بخشی از آن. حس می‌کنی که برای آنها همه‌چیز همان است، آنها همچنان می‌خندند و پیک‌هایشان را به سلامتی هم بالا می‌برند. اما تو به کناری افتاده‌ای. اصطلاحاتشان را نمی‌فهمی و با لبخندی مضحکانه در مقابل صحبت‌هایشان سر تکان میدهی چرا که نیاز داری به خودت ثابت کنی همچنان بخشی از آنهایی. پیوندها را می‌بینی که چه ساده و چه آرام از هم گسیخته می‌شوند و دیگران چه آسان این گسیختگی‌ها را می‌پذیرند. تو هم اما گسیخته می‌شوی چرا که هویت تو در ارتباط با آنها معنا یافته. معلق می‌مانی. احساس عدم تعلق مانند یک مهِ سنگین تو را در خود می‌کشاند. شبه روابط نافرجام و دلبستگی‌های آشوبت از مقابل چشمانت می‌گذرند، دستت را به هر بندی گره می‌کنی تا شاید بتوانی چیزی را نجات دهی که هیچ زمانی وجود نداشته‌ و محو می‌شوی، گویی که انگار هرگز نبوده‌ای... انگار هرگز به هیچکس و هیچ‌جا تعلق نداشته‌ای. انگار هیچ سرزمینی نیست که تو را در خود جای دهد، هیچ آغوشی نیست که برای تو گشوده شود و هیچ مسیری نیست که به تو ختم شود... در غبطه غوطه‌ور می‌شوی، می‌بینی که دیگران چگونه برای یکدیگر می‌جنگند، تو اما پیاده‌نظامی هستی که در زیر نعل جدا افتادگی و بی‌پناهی له می‌شوی در حالی که می‌بینی چگونه دستانشان را برای نجات یکدیگر دراز می‌کنند... و باز هم محو می‌شوی، گویی که هرگز نبوده‌ای.

عزیز من، آنچه به من گفتی و از شنیدنش رنج بسیار کشیدم را روزی از کسی که دوستش داشته‌ای خواهی شنید. احتمالا سوختن ناگهانی قلبت، لحظه‌ای مرا یاد تو خواهد انداخت.

برام یه فضای امن رو مهیا کن. میخوام زنگ بزنم و گریه کنم...

عزیزم آنقدر نبودی که حتی بودنت هم نمی‌تواند عدم حضورت را تلافی کند...

قلبم تیکه‌تیکه‌ست. ترمیم هم نمیشه:))

Thurisaz - Past Perfect.mp38.67 MB

وای. این فوق‌العاده‌ست.... T.me/HellodearDarkness .. :))))

تو مرا نمیشناسی و ای کاش می‌توانستم بابت این موضوع خودم را سرزنش کنم. اما یک‌جایی و در اعماق مسئله میدانم که اگر کسی می‌خواست و میلی برای شناخت من نشان میداد، من شکاف‌های عمیق روانم را هم برای او نمایان می‌کردم...

دیگر میلی به تو ندارم و این بیشتر از هرچیزی خودم را اندوهگین کرد.

من می‌خواستم تنها بمانم اما نمی‌خواستم تنها گذاشته شوم.

دیگر از رنجم حرف نمی‌زنم، بی‌ارزش می‌شود.

می‌دیدم که هرکدام از اعضای بدنم به سمتی کشیده می‌شود و پوچی آن را با لذتی عظیم می‌بلعد و نیست می‌کند. اینبار اما گریزان و آشفته نبودم، با چشم باز و در مه‌ای غلیظ به پایان خود نگریستم. مگر انسان چقدر می‌توانست خودش را از بند خودش نجات دهد؟ آن‌هم وقتی دلیلی برای نجات ندارد...