شاید در جهانی دگر.
Kanalga Telegram’da o‘tish
شاید یه جهان دیگه واسه اینکه این جهان زندگی نکردیم وجود داشته باشه. https://t.me/paym_nashenasBot?start=gfmyRJpa
Ko'proq ko'rsatish1 257
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kunlar
-330 kunlar
Postlar arxiv
1 257
انقدر با خودم و احساساتم غریبم و نمیدونم کجام و کیام و چیام که انگار چیزی برای نوشتن ندارم...
1 257
چشم به هم میزنی و میبینی دیگر بخشی از بهترین لحظات اطرافیانت نیستی. بغضی به سر و پایت میپیچد و تو باید تظاهر کنی که این انتخاب توست و نه جبری که خواهی نخواهی درگیر آن شدهای. باید ادعا کنی مشکلی با طردشدگی و رهاشدگی نداری و اشکالی ندارد اگر اطرافیانت خاطرهای میسازند و تو صرفا شنوندهی آن هستی نه بخشی از آن. حس میکنی که برای آنها همهچیز همان است، آنها همچنان میخندند و پیکهایشان را به سلامتی هم بالا میبرند. اما تو به کناری افتادهای. اصطلاحاتشان را نمیفهمی و با لبخندی مضحکانه در مقابل صحبتهایشان سر تکان میدهی چرا که نیاز داری به خودت ثابت کنی همچنان بخشی از آنهایی. پیوندها را میبینی که چه ساده و چه آرام از هم گسیخته میشوند و دیگران چه آسان این گسیختگیها را میپذیرند. تو هم اما گسیخته میشوی چرا که هویت تو در ارتباط با آنها معنا یافته.
معلق میمانی. احساس عدم تعلق مانند یک مهِ سنگین تو را در خود میکشاند. شبه روابط نافرجام و دلبستگیهای آشوبت از مقابل چشمانت میگذرند، دستت را به هر بندی گره میکنی تا شاید بتوانی چیزی را نجات دهی که هیچ زمانی وجود نداشته و محو میشوی، گویی که انگار هرگز نبودهای... انگار هرگز به هیچکس و هیچجا تعلق نداشتهای. انگار هیچ سرزمینی نیست که تو را در خود جای دهد، هیچ آغوشی نیست که برای تو گشوده شود و هیچ مسیری نیست که به تو ختم شود... در غبطه غوطهور میشوی، میبینی که دیگران چگونه برای یکدیگر میجنگند، تو اما پیادهنظامی هستی که در زیر نعل جدا افتادگی و بیپناهی له میشوی در حالی که میبینی چگونه دستانشان را برای نجات یکدیگر دراز میکنند... و باز هم محو میشوی، گویی که هرگز نبودهای.
1 257
Repost from The Last Of House Romanov
عزیز من، آنچه به من گفتی و از شنیدنش رنج بسیار کشیدم را روزی از کسی که دوستش داشتهای خواهی شنید. احتمالا سوختن ناگهانی قلبت، لحظهای مرا یاد تو خواهد انداخت.
1 257
تو مرا نمیشناسی و ای کاش میتوانستم بابت این موضوع خودم را سرزنش کنم. اما یکجایی و در اعماق مسئله میدانم که اگر کسی میخواست و میلی برای شناخت من نشان میداد، من شکافهای عمیق روانم را هم برای او نمایان میکردم...
1 257
میدیدم که هرکدام از اعضای بدنم به سمتی کشیده میشود و پوچی آن را با لذتی عظیم میبلعد و نیست میکند. اینبار اما گریزان و آشفته نبودم، با چشم باز و در مهای غلیظ به پایان خود نگریستم. مگر انسان چقدر میتوانست خودش را از بند خودش نجات دهد؟
آنهم وقتی دلیلی برای نجات ندارد...
