جهت هفتم
Open in Telegram
«گر شش جهت ات بسته شود باک مدار» مولوی گاهی اینجا می نویسم نرگس فتحعلیان @NarsiF
Show more290
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
290
چکامه ی شادی
"یاران من !این سان، غمین نسرایید!
بگذارید تا نغمهای دیگر ساز کنیم
نغمهای شادی افزاتر
شادی... شادی
سرخوش آنگونه که خورشیدها
در پهنهٔ شکوهمند آسمان شناورند
شما نیز ... در مدار خویش ره پویید
شادان آن سان که شاهد فتح درآغوش پیروزی میجهد......
اینک ای آدمیان گردهم آیید
به خود و به اهل جهان کمال خویش را بوسه دهید ......."
بخش هایی از چکامه ی شادی،
چکامه ای سروده ی شیلر که در بخش آخر سمفونی نه بتهوون آمده و الهام بخش جنبشهای قرن هجده اروپا و مانند آن بودهاست (ترجمهی صادق طباطبائی).
290
To be gifted or to be punished?!
یونگ میگه عادی بودن یه هدیه (gift) از جانب طبیعته، چون فقط در این صورته که میتونید زندگی خوب و نرمالی داشته باشید.
اما برعکس در ادبیات انگلیسی به هر کسی که ویژگی غیرعادی (فراعادی) ای داشته باشه میگن gifted. خب این gifted از کجا اومده؟ حدس بزنیم از فرهنگ مسیحی اومده. پس یعنی در ادبیات انگلیسی اگر ویژگی فراعادی داشته باشید هست که شما giftedِ الهی هستید.
با این مفروضات اگر شما gifted الهی باشید در واقع باید گفت از جانب طبیعت دارید تنبیه می شید!
#بازی_با_کلمات
290
به نظر می رسد از نظر هندوها زندگی چیز عجیبی دارد. و آن چیز عجیب "رنج" است. از نظر آنها این حد از رنج طبیعی نیست و ماجرا باید فراتر از برداشتنِ یواشکی یک سیبِ باشد! این زندگی محنت بار حتما تاوان گناهانی ست که ما در زندگی های قبلی مان مرتکب شده ایم. این همه رنج به نظر عادلانه نمی رسد مگر آنکه ما گناهانی سنگین داشته باشیم که به کلی از آنها بی خبریم. هندوها بین دو انتخابِ "زندگی ناعادلانه است" و "زندگی عادلانه ست ولی ما از گناهان پیشین مان بی خبریم" دومی را ترجیح می دهند. تبرئه جهان به ازای فدا کردن بی گناهی انسان. عدالت بزرگترین اختراع بشر است. به هر نحو.
290
"خدایا خواهش می کنم بیا پایین"
اگر بالغ درون بخواهد در این باره بنویسد بهتر از حرف نیچه در نخواهد آمد که در نهایت "شب ها به سختی می خوابی؟ چه کسی به تو قول خواب راحت داده بود؟!" یا به قول آرتیمانی "جهان منزل راحت اندیش نیست" و خلاصه هرجور و با هر فلسفه ای که حساب کنی قرار نیست چون آدم خوبی هستی یا ذات نیکی داری یا قلب زلالی یا ذهن شفافی، یا هرچه که فکر می کنی "شایسته" است، خیر و نیکی هم به سوی تو روانه شود. قرار نیست جهان هیچ جوره بر پاشنه دل تو بچرخد. هستی راه خودش را می رود و در بهترین حالت تو راه خودت را و چه بسا در واقع بینانه ترین حالت، تو هم راه هستی را. بیرون از تقدیر و جبر زیستن، قویترین بازوان و هوشمندترین اذهان نیز چندان راهی نخواهند جست.
خب! بالغ درون! خیلی ممنون! سخنرانی ات تمام شد؟! حالا از بالای آن منبر آبی بیا پایین و کمی هم کنار آه سرخ کودک درون بنشین!
می بینی همه این حرف ها هم در نهاد کودک درون تاثیری ندارد. این کودک زبان نفهم باز همچنان ته ته اش معصومانه می اندیشد که کاروبار هرچیز باید عادلانه باشد. باز همچنان دلیل می جوید برای این رنج و اگر به کار نکرده توبیخ شود بغض می کند و شاعرانه واگویه می کند با خویش "ما که کاری نکرده ایم".
"از آلودگی به دور
از تاریکی به دور
از توطئه به دور!
چشمها را یک لحظه ببند
از کلماتِ سادهی عجیب و ارزانِ خودمان بخواه!
آرزو کن!
آرزو کن آن اتفاقِ قشنگ رُخ بدهد
رویا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد به خاطرِ ما!
ما که کاری نکردهایم."
(قطعات شعر اغلب از شعر "یکی دو پیاله با مولوی"، علی صالحی)
290
به "زوال زیبائی گل ها در گلدان"
با دوست داشتن دیگری خود را در معرض زوال قرار می دهیم. چرا که از دست دادن او مساوی تکه تکه شدن قلب ماست. با این همه راهی جز این برای شرافتمندانه زیستن نداریم. اینکه قلب مان را به تمامی در معرض زوال قرار دهیم.
290
هشتاد و شش سالش است. با سرگذشتی دهشتبار. از او می پرسند آیا این زندگی ارزشش را داشت؟ می گوید نمی دانم و مطمئن نیستم. اما امیدوارم تا قبل از مرگم بتوانم بفهمم. و امیدوارم اگر موقع مردن ام این سوال را دوباره پرسیدی بتوانم بگویم "داشت".
واوو! مخم سوت می کشد. یعنی هشتاد و شش سال زندگی کرده و در آن ارزشی نیافته. اما همچنان امیدوار است که در روزهای باقی مانده آن ارزش را، آن هم در صورت وجود، پیدا کند. چنین امیدی!
ما چرا فکر می کردیم باید تا بیست سالگی یافته باشیمش!
ما چرا اینقدر از اعداد و ارقام و ابهام می ترسیدیم!
290
Repost from عقل آبی | صدّیق قطبی
«او بهمانند کودکی که توپ بهدست مقابل دیواری میایستد، در برابر عشق خویش قرار میگیرد: کلامش را، گوی کلام نورانیش را، «دوستت دارم» بههمپیچیدهاش را، در طول تمام روزهایی که از زندگیش باقی است، بهسوی دیواری که دور از اوست پرتاب میکند، و سپس به انتظار بازگشت آن مینشیند. هزاران گوی را پرتاب میکند و هیچ یک از آنها هرگز باز نمیگردد، و او همواره با چهرهای خندان و دلی مطمئن کارش را ادامه میدهد، چرا که نَفْسِ بازی برای او جایزه است و نَفْسِ عشق، پاسخ.»
▪️رفیق اعلی، کریستیان بوبَن، ترجمه پیروز سیار، ص۷۶، نشر طرح نو، ۱۳۷۸
@sedigh_63
290
“Eat! cloths! Eat!”
یکی از بلاهایی که سر همسایگانام می آورم این است که با لباسهای مختلف در محل تردد می کنم!
یک بار با لباس ساده و رسمی که از سرکار بر میگردم می روم خرید. نانوا نان سوخته اش را پس نمی گیرد. خانم پستچی با اخم شماره موبایل ام را وارد می کند. و هیچکس برای رد شدن من جا باز نمی کند و همیشه من هستم که باید در پیاده رو کنار بکشم.
فرداش حسب تصادف با لباس های «زیبا» توی محل ظاهر می شوم. سبزی فروش، موقع رفتن بهم می گوید «ممنون که تشریف آوردید»!!!. نمایندهی تلخِ شیرین عسل که دیروز حاضر نبود چارپشمک حاج عبدالله بهم بفروشد چون حوصله حساب کتاب نداشت، امروز چهار جور شکلات مختلف را با خوشرویی بهم می فروشد. خودش هم میگذاردشان توی نایلون. خانم کارمند پستچی که اول از ترسِ اخمهاش نگاهش نمی کنم، باهام گپ می زند و می گوید رنگ کیف ام فوق العاده است و معلوم است چقدر خوش سلیقه ام با این انتخاب ام! بقال محل که هر وقت خرید دیگری دستم می دید کلی اخم می کرد، این بار با لبخندْ روغن را از توی سبد خریدم بر می دارد و می گوید نه این روغن سرخ کردنی خوبی نیست برای شمااا! بعدا روغن بهتری می آوریم! و مردِ توی پیاده رو موتور خاموشش را مثل هرکول روی دست بلند می کند تا رد شوم. در حالیکه بدون این کارش هم به راحتی رد می شدم!
پ.ن. در ضمن آواگذاریِ درست آن بیت سعدی هم این است:
«تن آدمی شریف است به جانِ آدمیت؟؟؟!
نههه! همین لباس «زیبا»ست نشان آدمیت!»
290
سمفونی سیارات از داده های وویجر، از مجموعه صوتی ناسا، که در آن طول موج های الکترومغناطیسیِ ضبط شده در فضا توسط سفینه های فضایی را روی طول موج های صوتی آورده اند(در بازه صفر تا ده کیلوهرتز مپ کرده اند) تا توسط آشکارسازِ محدودِ انسانی ما (گوش) قابل درک باشد. دقت کنیم که این اصوات، طول موج صوتی، از نوعی که در هوای سیاره ما منعکس می شوند، نیستند.
اما ایده ای بسیار خلاقانه بوده که حاصلش از نظر من، موسیقی ای بسیار نامتعارف و آرامش بخش است. (اگر علاقمندید کارهای مشابه را می توانید در این لینک بشنوید. قبلا هم صدای زمین را از این مجموعه گذاشته بودم که گرچه قدری هم صداسازی شده با این حال اثری باشکوه است.)
290
اتوبوس شب از جبار
اتوبوس با سرعت در جاده پیش می رفت. تمام راه، سحابی جبار با ابهتِ جبارگونش کماکان بالای سرمان بود. گستره ی با شکوهش را در آسمان می شد دید. یا آسمون بود که گستره بی شکوه ما را می دید؟ انگار به طور ممتد عظمتش یا حقارت مان را به رخ می کشید. با خیره شدن به آن کم کم می توانستم از جبار به اتوبوس نگاه کنم. به تمام تمناها و حرکت های بشری. به اینکه اتوبوس از جبار چگونه دیده می شد، که در واقع اصلا دیده نمی شد، که هیچ نبود. جبار در سکوت و آرامش، تمامی رنج ها و دغدغه های بشری را در می نوردید و در قلب این سکوت طولانی اش، ستاره های جدید متولد می شدند. بار دیگر از یادآوری اینکه کسانی عمر کوتاه انسانی شان را که در ابعاد کیهانی کمتر از بال زدن مگسی است، قربانی کاوش در آسمان کرده بودند غرق لذت شدم.
290
دماوند را از هر جهت نزدن!
اگر مثل من از آن افرادی هستید که یک اشتباه را به هر تعداد لازم و هربار از هر جهت ممکن تکرار می کنید و بر دست کردن بر سوراخ مار مصرید این متن به کارتان می آید، وگرنه اگر از آن عاقلانی هستید که از هیچ سوراخی دوبار گزیده نمی شوید و سایه مار را هم که ببینید دمتان را می گذارید روی کولتان، توقف تان بر این متن بیجاست!
دارم این متن را بدون هیچ صنعت ادبی و لفاظی صرفا می نویسم تا ببینم توی مغز کسی که یک اشتباه را از تمامی جهات ممکن امتحان می کند چه می گذرد! بله حق با شماست! من به کوالیای ذهن خودم هم دسترسی ندارم! خوب شد؟! شما هم اگر مثل من نبودید باید از همان پاراگراف قبل، توقف بیجا نمی کردید! پس حرف نباشد!
طی جستجوی کوالیای ذهن خودم، چیزی از کوالیای ذهن عمو یادم می آید! یاد آن خاطره عمو می افتم که در جوانی گیر داده بود به قله دماوند. لابد فکر می کرد اگر از آن ارتفاع به تهران نگاه نکند تهران را ندیده است. هرچند که از آن ارتفاع تهران اصلن دیده نمی شود! یک بار جبهه شمال شرقی. باد و طوفان و بوران. بار بعد جبهه جنوبی. باد و طوفان و رعد و برق. جبهه غربی. باد و طوفان و تگرگ. بعدش دوباره جبهه از نو! باد و طوفان و باران. هر آخر هفته بساطش را می بست و کوله اش را می انداخت که این بار دیگر فتحش می کنم. هربار هم نیم ساعتیِ قله کارش به طوفان و بورانی می کشید که خیرخواهانِ کوه مانعش می شدند که جوان، بی خیال شو وگرنه یخِ جنازه ات با افتابِ سال بعد آب می شود. این طوفان شوخی بردار نیست. بی خیال شو جوان! معلوم نیست در جوانی چه در مخ آدم می گذرد که اصرار دارد دماوند را از هر جهت که شده فتح کند ولو اینکه از هیچ جهت فتح نکند! معلوم نیست چه چیزی ست ولی طبق توصیه بزرگترها به هر حال آدم باید از یک جایی این چیز را از مخ جوانش بکشد بیرون و دست از سر دماوند بردارد و بنشیند تا لابد دماوند خودش بیاید سراغش!
به هر حال هم که باید پذیرفت آدم ها و داستان هایشان فرق می کنند. یکی همان اولین بار بی آنکه فکرش را هم کرده باشد دماوند را می زند و بعد یادش هم نمی آید داستانش چی به چی بود اصلن. و چون یادش نمی آید مجبورم اینجا یک چیزی ببافم! مثلن فرض کنیم داستانش این بوده که دوستش زنگ می زند و می گوید " هی رفیق! آخر هفته پایه ای بریم قله دماوند چای زغالی بزنیم؟" او هم می گوید به شرطی که کیک تولدم را هم آنجا بزنیم" بعد هم راه می افتند و کل مسیر هم گل و بلبل و گوگرد! دماوند هم مثل پیرزنی با دامن گل گلیِ پهنِ چین دار نشسته و با لبخند گرمی منتظرشان است. به همین راحتی. دماوند و کیک و چای زغالی را می زنند و آخر هفته بعد قله دیگر. چند سال بعد هم، به زورِ عکس ها شاید به سختی یادشان بیاید که دماوند کی بود و کِی بود و کجا بود.
یکی هم مثل عموی قصه ما، همین طور از اول قصه تا این خط، هر هفته کوله بارش را می بندد تا دماوند را در شرایط جدیدی نزند! هر بار هم دماوند، نه آن رویِ پیرزن دامن^ گل گلیِ مهربانِ چمباتمه زده بر بالاخانه ی تهران، که با چایِ دم کرده و سماور آماده منتظرشان است، که آن روی پیرمردِ اخمویِ نق نقویِ ترُش خویِ طوفانی اش را نشانشان می دهد که عصایش را بالای سرش می چرخاند و فریاد می زند جرات دارید نزدیک من آیید و مرده شور ریختتان و گور بابای هفت جدتان! ولی با این حال طرف از رو نمی رود و هر آخر هفته شانسش را برای تغییر خلق و خو و جنسیتِ(!) دماوند امتحان می کند. اگر هرگز هم دماوند را نزند دست کم قصه های بی شماری دارد از نزدن دماوند که همه را کماکان با جزئیات یادش است.
این جوریاست دیگر. آدم ها و قصه هایشان فرق می کنند.
290
".... از خانه ی پیر و فرسوده ی جهان بیرون می آید..چیزی به همراه ندارد. زندگیِ خانه به دوشِ خود را آغاز می کند. ..از سفر بزرگترین شاعر جهان، تنها همین چیزها برایمان مانده است. زیرا باید شاعر باشی تا بتوانی در چشم های مرگ و زندگی بنگری،.."الی، الی، از بهر چه مرا واگذاشتی". این کلام عاشقانه ترینِ کلام هاست. هیچکس از چنین فریادی مبرا نیست.. این کلام تنها گواه وجود خداست زیرا نمی توان این طور با نیستی سخن گفت......هنگامی که وجودمان از اعتماد تهی می شود، مانند رگِ پاره شده ای که از خون خالی می شود، همچنان به آن کسی که ما را جریحه دار ساخته، سخنان عاشقانه می گوییم.."
(بوبن، انسان شادکام)
290
لانا دل ری، -اسمی که خودش برای خودش انتخاب کرده و آنرا جایگزین نامی کرده که دیگران برایش انتخاب کرده اند-م. ۱۹۸۵، باید از معدود ترانه سرایان و خوانندگانی باشد که فلسفه خوانده، شاید این را باید از عنوان یکی از آلبوم هایش هم حدس می زدیم، "متولد شدن برای مردن" (born to die)...درباره آواز می گوید برای خودش است که می خوانَد.
290
امروز در خیابان ژولیده ی بی خانمانی را دیدم که کثیف ترین گربه های زباله دانی را به بی محاباترین و مهربانانه ترین شکل نوازش می کرد.
از خودم پرسیدم آیا می توانم زمانی چون او، وجود را با همه زشتی و زیبایی اش، بدون هیچ شرطی دوست بدارم...
290
"موازیانِ به ناچاری" یا "آن زمان که مشتری و مه قران کنند"!
با دوست دیرین بیست ساله ام داریم در یک جاده در دو اتوبوس مخالف جهت، از هم رد می شویم! مطمئن نیستم "از هم رد شدن" در اینجا فعل درستی باشد ولی از آنجا که این واقعه در تاریخِ دوستی ها به ندرت اتفاق می افتد و یه جورایی رخداد عجیبی محسوب می شود لابد فعل مناسبش اختراع نشده است! بعد مدت ها تهران بوده درست وقتی که تهران نبوده ام. و فرصت دیدار مثل قطرات شبنم قهوه ی ترکی که دستم است بخار شده و به هوا رفته است.
یک ساعت قبلش در ابتدای جاده خودش، که انتهای جاده من است، زنگ زده و فهمیدیم که در یک جاده ایم و بعد از هر دری سخنی گویان، رسیده ایم به "اهمیت کنار گذاردن دراماتیک سازی وقایع طبیعی" که تصمیم می گیریم لوکیشن فعال رد و بدل کنیم. می گوید که اتوبوس اش زرد است. من در نهایت خستگی رنگ اتوبوسی را که سوار شده ام ندیده ام و نمی دانم چرا الان که دارم این جمله را می نویسم به نظرِ کودک درونم، عجیب و غریب می آید. به هر حال با تاریکتر شدنِ هوا تشخیص هر رنگی دشوارتر می شود و راحتتر می توانم از نگاهِ شاکیِ کودک درون فرار کنم.
بعد همان طور که داریم به ادبیات فولکلور دشنام می دهیم که چطور وقایع عادی و طبیعی را دراماتیزه می کند می بینیم که لوکیشن هایمان به هم نزدیک و نزدیک تر می شود و هر چه لوکیشن هایمان نزدیک تر می شود آرزوی دیدار هم بیشتر توی دلمان چرخ می زند و همزمان این "از هم رد شدن" بیشتر از رویدادِ طبیعی بودن دور می شود و به سمت رویدادی دراماتیک میل می کند. لحظه ای که لوکیشن هایمان از هم رد می شوند بغض گلوی هردویمان را می گیرد و دیگر به سختی می توانیم بین وقایع دراماتیک و طبیعی تمایز قایل شویم. کودک درون مان که بهانه دیدار گرفته است دیگر گوشش بدهکار بالغی نیست که توضیح می دهد به چه دلایلی اکنون این کار ممکن نیست و به جای گوشش، چشمش زل زده به عبور لوکیشن قرمز از لوکیشن آبی. آخرش جفت مان فحش به ادبیات را متوقف می کنیم و از جاده و دلتنگی و لوکیشن می گوییم و بعدش سعی می کنیم در حین درود فرستادن به روح گراهام بل و مارتین کوپر، برای کودک درون مان دلایل بالغانه ای دست و پا کنیم. به دوستم می گویم حالا که دیدار میسر نشد این واقعه را با عنوان "قِران مشتری و مه" می نویسم که جاودان گردد!!! می گوید به شرطی که بگویی "ماه" منم. می گویم آن که قطعن خودم هستم!!! می گوید پس در صورت انتشارِ این پست تکذیبیه ای خواهد نوشت. منم منتظرم به رسم کنش اخلاقی تکذیبیه اش را منتشر کنم!
290
حکمتِ در «گذر»! از افاضاتِ رهگذر!! در نکوهش دومین عشق اول!!!
توی پارک روی یک نیمکت نشسته ام. در واقع کلی گشته ام که یک گوشه دنج و ساکت پیدا کنم که سروصدا نباشد تا بتوانم به صدای درون خودم گوش بدهم. آخرین و دورترین نیمکت. در آرامش، عضلاتم را می کشم و به سایه های لابلای درخت ها زل می زنم و محو صدای درون می شوم که
سروصدای نیمکت کناری بالا می گیرد.
این یکی: «دِ خری دیگه! بابااا! خنگه! مام عاشق شدیم.. میگذره این فازا... همونم که فک میکردیم بدون اون نمیشه زندگی کرد کردیم و شد.. فراموشش کردیم رفت... نه خودمونو کشتیم نه چیزی ...هیچی ام نشد... فقط کمرنگ شد کم کم و بعدم محووو... نگران نباش... فراموشش می کنی ..طاقت بیار...»
اون یکی: «تو کرخت شدی! نمی فهمی! آدم مگه کسیو که دوست داره به این راحتی میگذره ازش... آدم با دل خودش چند چنده مگه؟ الان خوشحالی که نمردی؟! که به هیچ جات نیست؟! خاااک بر سرت! به خودت دروغ گفتی بدبخت! تو آینه چجوری به خودت نگاه می کنی؟! وقتی کسیو که دوست داری که دلت میخادش ولش می کنی خودتو له کردی لامصب... خودتو فراموش کردی ... خودتو زیرپا گذاشتی... دل، مثه یه چسبِ زخم میمونه ... فقط یه بار درست حسابی میچسبه... وقتی کَندی دفعه های بعدی در کار نیست... دیگه هیچوقت اون طوری نمیچسبه ... هر دفعه نصفه میچسبه و در میاد....خنگ تویی که این چیزای ساده رو دیگه نمی فهمی... کودنِ سگْ مصب!»
خب قسمت نیست انگار به صدای درونم گوش بدهم. سکوت هم بر باد رفت. بلند می شوم ناچار. این آخرین نیمکت هم ارزانی شما عشاق!
