cafuné
Open in Telegram
"running your fingers through your lovers hair." Coffee and more.
Show more536
Subscribers
+124 hours
+27 days
-430 days
Posts Archive
536
Repost from ·Alaska, Alaska·
روزی صدبار باید به خودم یادآوری کنم که زندگی من جای دیگهای در حال اتفاق افتادن نیست. همهش همینجاست!
536
زندگی توی چندهفتهی اول پاییزی که نه آب و هواش و نه هیچچیز دیگهش کوچیکترین شباهتی به فصل مورد علاقهم نداره.
536
اینکه گاهی اوقات مسیر رفت و آمد دانشگاه از مدت زمانی که توی دانشگاه هستیم طولانیتر میشه هم نکته جالبیه=)
536
یهجایی نوشته بودم : ای کاش بعدها، مثلا سالها بعد که به این روزها نگاه کردم و سعی کردم به خاطر بیارم که چه چیزهایی رو طی کردم و چه تجربههایی رو از سر گذروندم تا تبدیل بشم به آدمی که اون موقع هستم، لبخند بزنم و به خودم بگم که زندگی واقعا ارزشش رو داشت. ارزش دوام آوردن و ادامه دادن، ارزش جنگیدن و صبور بودن، ارزش تلاش کردن و امیدوار بودن، ارزش چیزهایی که بهدست آوردم؛ و چیزهایی که از دست دادم.
536
شهریور خیلی ماه عجیبیه. دیگه نه میتونی به عنوان تعطیلات تابستون ازش لذت ببری، نه هنوز اونقدر درس یا کار جدیای داری که انجام بدی. یه بلاتکلیفی مطلق که سخته تشخیص بدی دلت میخواد زودتر بگذره یا اینکه کش بیاد و تموم نشه.
536
خیلی دلم میخواد سال بلوا رو دوباره بخونم، اما روحیهم واقعا دیگه کشش کتابهای عباس معروفی رو اونم برای بار دوم نداره:(
536
گوش دادن به آهنگایی که مثلا ده سال پیش گوش میدادی هم حس جالبیه. یکدفعه اون دوره خاص از زندگیت مثل یه فیلم سینمایی از جلوی چشمت رد میشه و غم و دلتنگی عجیبی سرتاسر وجودتو میگیره.
536
امروز شد یک هفته که همه فضای مجازی بجز تلگرام رو تقریبا کامل کنار گذاشتم و حقیقتا فکرش رو نمیکردم تا این حد تصمیم خوبی باشه؛ و از اون عجیبتر اینکه واقعا داره خوش میگذره. توقع داشتم سختتر از این حرفا باشه و حتی روزای اول جا بزنم و نتونم ادامه بدم، بخاطر همین اولش میخواستم فقط ده روز دور باشم، اما الان که تا اینجا اومدم دلم میخواد تا هر موقع که میشه ادامهش بدم و فقط ناراحتم که چرا از همون یکی دو سال پیش این تصمیم رو نگرفتم.
536
"همهچیز مثل قبل بود: نه برگها تغییری کرده بودند، نه درختان و نه پروانهها، و نه این حس که زمان درون سایهها مُرده. ولی دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود."
- مرگ به وقت بهار.
536
برای دومینبار در روز برق رفته و من توی تاریکی با نور یه شمع کوچولو نشستم و به صدای همسایهها و ماشینها گوش میدم که توی این خاموشی صداشون بیشتر میاد؛ به صدای خنده و گریهی بچهها، صدای موتور برقِ کوچه بالا، و سعی میکنم سرم رو گرم کنم به جزییات کوچیک و بیاهمیتی که باعث میشه کمتر فکر کنم. مثلا فکر به اینکه چقدر ترسناکه عادت کردن به چیزهایی که ذرهذره و به مرور ازمون گرفته میشه.
536
Today, I bend my head down
Close my sight out
And I hear the sound of raindrops
On the window glass again.
