ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

cafuné

cafuné

الذهاب إلى القناة على Telegram

"running your fingers through your lovers hair." Coffee and more.

إظهار المزيد
536
المشتركون
+124 ساعات
+27 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
حقیقتا به آخرهفته‌های یک‌هفته‌ای یا حتی بیشتر نیاز دارم تا خستگی اول هفته رو جبران کنم.

Repost from ·Alaska, Alaska·
روزی صدبار باید به خودم یادآوری کنم که زندگی من جای دیگه‌ای در حال اتفاق افتادن نیست. همه‌ش همین‌جاست!

زندگی توی چندهفته‌ی اول پاییزی که نه آب و هواش و نه هیچ‌چیز دیگه‌ش کوچیک‌ترین شباهتی به فصل مورد علاقه‌م نداره.

photo content
+5

اینکه گاهی اوقات مسیر رفت و آمد دانشگاه از مدت زمانی که توی دانشگاه هستیم طولانی‌تر میشه هم نکته جالبیه=)

Here we go again.
+1
Here we go again.

یه‌جایی نوشته بودم : ای کاش بعدها، مثلا سال‌ها بعد که به این روز‌ها نگاه کردم و سعی کردم به خاطر بیارم که چه چیزهایی رو طی کردم و چه تجربه‌هایی رو از سر گذروندم تا تبدیل بشم به آدمی که اون موقع هستم، لبخند بزنم و به خودم بگم که زندگی واقعا ارزشش رو داشت. ارزش دوام آوردن و ادامه دادن، ارزش جنگیدن و صبور بودن، ارزش تلاش کردن و امیدوار بودن، ارزش چیزهایی که به‌دست آوردم؛ و چیزهایی که از دست دادم.

شهریور خیلی ماه عجیبیه. دیگه نه میتونی به عنوان تعطیلات تابستون ازش لذت ببری، نه هنوز اونقدر درس یا کار جدی‌ای داری که انجام بدی. یه بلاتکلیفی مطلق که سخته تشخیص بدی دلت می‌خواد زودتر بگذره یا اینکه کش بیاد و تموم نشه.

خیلی دلم می‌خواد سال بلوا رو دوباره بخونم، اما روحیه‌م واقعا دیگه کشش کتاب‌های عباس معروفی رو اونم برای بار دوم نداره:(

photo content

گوش دادن به آهنگایی که مثلا ده سال پیش گوش می‌دادی هم حس جالبیه. یک‌دفعه اون دوره خاص از زندگیت مثل یه فیلم سینمایی از جلوی چشمت رد میشه و غم و دلتنگی عجیبی سرتاسر وجودتو می‌گیره.

+1
55. Dalida - Le Temps Des Fleurs.mp39.16 MB

photo content

امروز شد یک هفته که همه فضای مجازی بجز تلگرام رو تقریبا کامل کنار گذاشتم و حقیقتا فکرش رو نمی‌کردم تا این حد تصمیم خوبی باشه؛ و از اون عجیب‌تر اینکه واقعا داره خوش می‌گذره. توقع داشتم سخت‌تر از این حرفا باشه و حتی روزای اول جا بزنم و نتونم ادامه بدم، بخاطر همین اولش می‌خواستم فقط ده روز دور باشم، اما الان که تا اینجا اومدم دلم می‌خواد تا هر موقع که میشه ادامه‌ش بدم و فقط ناراحتم که چرا از همون یکی دو سال پیش این تصمیم رو نگرفتم.

"همه‌چیز مثل قبل بود: نه برگ‌ها تغییری کرده بودند، نه درختان و نه پروانه‌ها، و نه این حس که زمان درون سایه‌ها مُرده. ولی دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود." - مرگ به وقت بهار.

photo content
+5

و البته به عنوان امضای ایرانی بودن توی گرما و بی‌کولری چایی داغ میخورم.

برای دومین‌بار در روز برق رفته و من توی تاریکی با نور یه شمع کوچولو نشستم و به صدای همسایه‌ها و‌ ماشین‌ها گوش میدم که توی این خاموشی صداشون بیشتر میاد؛ به صدای خنده‌ و گریه‌ی بچه‌ها، صدای موتور برقِ کوچه بالا، و سعی می‌کنم سرم رو گرم کنم به جزییات کوچیک و بی‌اهمیتی که باعث‌ میشه کمتر فکر کنم. مثلا فکر به اینکه چقدر ترسناکه عادت کردن به چیزهایی که ذره‌ذره و به مرور ازمون گرفته میشه.

واقعا نمی‌دونم چطوری تاحالا اینو پیدا نکرده بودم:(

Today, I bend my head down Close my sight out And I hear the sound of raindrops On the window glass again.