en
Feedback
مبانی عشق ⚡️ Love, Theoretically

مبانی عشق ⚡️ Love, Theoretically

Open in Telegram

ترجمه مجموعه ی پیچیده (توییستد) - فاین پرینت و کتابهای ماریانا زاپاتا - بدون سانسور و حذفیات چنل مرجع گروه ترجمه بوک یوفوریا https://t.me/BookEuphoria_TG پیام ناشناس: @nashenasasemanbot

Show more
2 564
Subscribers
No data24 hours
-267 days
-9430 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
October '24
October '24
+9
in 11 channels
September '24
+49
in 0 channels
Get PRO
August '24
+330
in 16 channels
Get PRO
July '24
+68
in 12 channels
Get PRO
June '24
+41
in 1 channels
Get PRO
May '24
+44
in 14 channels
Get PRO
April '24
+94
in 41 channels
Get PRO
March '24
+248
in 34 channels
Get PRO
February '24
+208
in 11 channels
Get PRO
January '24
+47
in 0 channels
Get PRO
December '23
+48
in 0 channels
Get PRO
November '23
+41
in 17 channels
Get PRO
October '23
+50
in 9 channels
Get PRO
September '23
+143
in 0 channels
Get PRO
August '23
+52
in 0 channels
Get PRO
July '23
+21
in 0 channels
Get PRO
June '23
+49
in 0 channels
Get PRO
May '23
+83
in 0 channels
Get PRO
April '23
+93
in 0 channels
Get PRO
March '23
+19
in 0 channels
Get PRO
February '23
+12
in 0 channels
Get PRO
January '23
+66
in 0 channels
Get PRO
December '22
+96
in 0 channels
Get PRO
November '22
+25
in 0 channels
Get PRO
October '22
+22
in 0 channels
Get PRO
September '22
+73
in 0 channels
Get PRO
August '22
+122
in 0 channels
Get PRO
July '22
+163
in 0 channels
Get PRO
June '22
+174
in 0 channels
Get PRO
May '22
+216
in 0 channels
Get PRO
April '22
+177
in 0 channels
Get PRO
March '22
+186
in 0 channels
Get PRO
February '22
+120
in 0 channels
Get PRO
January '22
+91
in 0 channels
Get PRO
December '21
+175
in 0 channels
Get PRO
November '21
+131
in 0 channels
Get PRO
October '21
+173
in 0 channels
Get PRO
September '21
+124
in 0 channels
Get PRO
August '21
+255
in 0 channels
Get PRO
July '21
+301
in 0 channels
Get PRO
June '21
+281
in 0 channels
Get PRO
May '21
+197
in 0 channels
Get PRO
April '21
+387
in 0 channels
Get PRO
March '21
+249
in 0 channels
Get PRO
February '21
+250
in 0 channels
Get PRO
January '21
+452
in 0 channels
Get PRO
December '20
+2 557
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 October0
07 October0
06 October+1
05 October0
04 October+1
03 October0
02 October+2
01 October+5
Channel Posts
#معرفی_رمان_جدید برای اون، من یه مهره شطرنج هستم. مهره‌ای برای اثبات #قدرت_نفوذ. اونم روی رقیبش که نامزد من باشه. برای من، اون مردیه که مستحق زهر و مردنه. #شاهزاده‌ای_سیاه که از ازدواجش باهاش امتناع می‌ورزم. اون فکر می‌کنه من #سرنوشتم رو قبول می‌کنم. خب، من قصد دارم بازنویسی‌اش کنم. اونم با ورژن خودم!🔥🔥🔥 https://t.me/+lnaXMkTB8_UwODM0

2
📩لیست نمونه و قیمت کتابهای ترجمه شده📚 ♨️جدیدترین ترجمه ها♨️ آیس بریکر 🔥 مبانی عشق ملاقات غیرمنتظره شیرین متعلق به تو -عشق پنهانی مجموعه برادران کین سه جلدی (آیدی فروش @Foroosh_87) مجموعه پیچیده: عشق پیچیده - بازی های پیچیده - نفرت پیچیده میلیونرهای سرزمین رویاها (فاین پرینت) دیوار وینپگ و من - کولتی -با عشق از طرف لوکف-لونا مجموعه آف کمپس (توافق - تردید - امتیاز - هدف) ریسک -مجموعه لوکس بهت گفتم دوستت دارم - وارث یاغی - میلیونرهای کثیف - کینکید - دروغگوی شیرین میراث شوم - امپراتوری بیرحم - حلقه اسارت - معامله با شیطان ترجمه آنلاین آیس بریکر لینک عضویت چنل دارک رومنس لینک عضویت 🔖با کلیک روی هر اسم، به فایل نمونه و مشخصات کتاب دسترسی پیدا میکنید🔖 چنل فایل های نمونه https://t.me/BookEuphoria_TG 💯تمام کتابها بدون سانسور و حذفیات 📚تحویل فوری فایل پی دی اف⚡️ آیدی فروش @bookeuphoria
222
3
جلد دوم #دیوانگی_لرد_ایان_مکنزی #ازدواج_جنجالی_بانو_ایزابلا لرد مک مکنزی نقاش معروف اسکاتلندی که بخاطر اختلاف از همسرش جدا میشه و دوباره بعد از سه سال میخواد برگردن پیش هم، یک نفر با جعل نقاشی های مک مکنزی #اهداف_شومی در سر داره و زنی که ادعا میکنه بچه ای از مک داره....🔥🔥🔥 https://t.me/+HCuftj8WqTA4NGZk
367
4
#هیچوقت_یک_اسکاتلندی_رو_اغوا_نکن داستان دختری در عهد قدیم که در اثر تصادفی کر و لال شده و پادشاه دستور ازدواجش برای #خون‌بس دشمنی بین دو قبیله رو میده و عشق گرم و داغی که.... https://t.me/+HCuftj8WqTA4NGZk
93
5
رمان پاییزی دلت میخواد بخونی؟😍 بهتریناشو برات آوردم😍🫰 · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🌷 ازدواج جنجالی بانو ایزابلا 🩵سرنوشت میو 💛ترجمه های مامیچکا 🧡تیغ های درخشان 💙فرار دیوانه وار 🩷مبانی عشق ❤️متعلق به تو 🧡شاهزاده شکسته شده 💞میلیاردر سکسی و منزوی 💖ترجمه های راحیل 🤍ترجمه های مامیچکا 🖤رومئو سنگدل و تاریک من 💚 هیچوقت یک اسکاتلندی رو اغوا نکن · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·
152
6
رمان پاییزی دلت میخواد بخونی؟😍 بهتریناشو برات آوردم😍🫰 · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🌷 ازدواج جنجالی بانو ایزابلا 🩵سرنوشت میو 💛ترجمه های مامیچکا 🧡تیغ های درخشان 💙فرار دیوانه وار 🩷مبانی عشق ❤️متعلق به تو 🧡شاهزاده شکسته شده 💞میلیاردر سکسی و منزوی 💖ترجمه های راحیل 🤍ترجمه های مامیچکا 🖤رومئو سنگدل و تاریک من 💚 هیچوقت یک اسکاتلندی رو اغوا نکن · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·
80
7
رمان پاییزی دلت میخواد بخونی؟😍 بهتریناشو برات آوردم😍🫰 · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🌷 ازدواج جنجالی بانو ایزابلا · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🩵سرنوشت میو · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 💛ترجمه های مامیچکا · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🧡تیغ های درخشان · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 💙فرار دیوانه وار · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🩷مبانی عشق · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · ❤️متعلق به تو · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🤍ترجمه های مامیچکا · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🖤رومئو سنگدل و تاریک من · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 💚 هیچوقت یک اسکاتلندی رو اغوا نکن · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·
145
8
رمان پاییزی دلت میخواد بخونی؟😍 بهتریناشو برات آوردم😍🫰 · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🩵سرنوشت میو · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 💛ترجمه های مامیچکا · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🧡تیغ های درخشان · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 💙فرار دیوانه وار · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🩷مبانی عشق · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · ❤️متعلق به تو · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🤍ترجمه های مامیچکا · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 🖤رومئو سنگدل و تاریک من · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ · 💚 هیچوقت یک اسکاتلندی رو اغوا نکن · ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·· ❥ ·
149
9
‌ ℕ𝕠𝕧𝕖𝕝𝔹𝕠𝕠𝕜𝕚 ‌ «چنل مرجع ترجمه رمان‌های خارجی» «با همکاری تمام مترجمین» 📖تمامی رمان‌ها بدون حذفیات و سانسور 📚آرشیو
‌                           ℕ𝕠𝕧𝕖𝕝𝔹𝕠𝕠𝕜𝕚   ‌        «چنل مرجع ترجمه رمان‌های خارجی»                   «با همکاری تمام مترجمین» 📖تمامی رمان‌ها بدون حذفیات و سانسور   📚آرشیوی از فایل‌های رایگان و فروشی     🍊دریافت فایل‌ها با رضایت صاحبین اثر       🍁معرفی هر رمان به صورت کامل         ☕️گروه گپ و گفتمان خوانندگان           🥨ارتباط مستقیم با مترجمین             🌸متنوع‌ترین ژانرها و موضوعات 👍 https://t.me/NovelBooki ❤️https://www.instagram.com/novelbooki_
949
10
دوستای عزیزم این فایل شامل چپترهای انتهایی کتاب میشه و میتونید به صورت پی دی اف بخونیدش.♨️ کتاب مبانی عشق تموم شد. امیدوارم از خوندنش لذت برده باشین❤️‍🔥 برای خوندن کتابهای دیگه تو چنلهای دیگمون عضو شین: https://t.me/BookEuphoria_TG https://t.me/+_Cur0W1-KEA1YWI8 https://t.me/+Dvx8lb5z6ngxMTI0
829
11
خلاصه: برایر دختر جسوریه که توی دانشگاه جدیدش دنبال دردسر نیست و فقط می‌خواد سال‌های تحصیلش رو بدون هیچ مزاحمتی تموم کنه. ولی
خلاصه: برایر دختر جسوریه که توی دانشگاه جدیدش دنبال دردسر نیست و فقط می‌خواد سال‌های تحصیلش رو بدون هیچ مزاحمتی تموم کنه. ولی وقتی مسیرش اتفاقی با اون چهارتا پسر برخورد می‌کنه، دیگه نمی‌تونه عادی زندگی کنه. چون اون چیزی که نباید رو دیده بود. قتلی که باید بی‌صدا و بدون شاهدی می‌بود رو دید، و حالا اون پسرا، یا خصوصا اَلیستر کالدوِل، نمی‌ذارن آب خوش از گلوش پایین بره. اَلیستر و سه تا دوست‌هاش دلایل خودشون رو دارن، یک نفر توی این شهر نفرین شده به کسی که براشون مهم بود آسیب رسونده و عمرا تا وقتی پیداش نکنن آروم بگیرن. ولی اگه الیستر و دوست‌هاش فکر کردن بِرایر دختریه که دربرابر این اذیت‌ها آروم میشینه، خب... اونا در اشتباهن. هر چی نباشه برایر یه خلافکاره. دیدم تار شد. می‌تونستم بدن خونی مهاجمم رو روی زمین ببینم که داد و فریاد می‌کرد. درست قبل از اینکه از هوش برم، دیدمشون. چهار تا سایه از پشت سرش حرکت کردن و مثل همیشه سر تا پا سیاه پوشیده بودن، فرزندان تاریکی اومده بودن تا از نوع خودشون محافظت کنن. «آسمونو می‌شکافم، دروازه‌های بهشت رو تیکه تیکه می‌کنم اگه محافظت از تو قیمتش این باشه.» @Hollow_Boys :لینک چنل
295
12
#مبانی_عشق #part239 روی پیشخون نشستم در حالی که اون برای سوپی که دوستش دارم، ذرت خورد میکنه. دستور پخت تو گوشیش هستش. یک تبلیغ قرمز بزرگ از زوجی که کلاسهای آشپزی دارن و به ما لبخند زدن. «نیازی نیست تو ساعت شش بیدار بشی. نمیتونم ازت بخوام اینکار و بکنی.» چاقو رو زمین میگذاره و میاد بین پاهام می ایسته. حتی در این حالت هم از من بلندقدتره. میخوام به این خاطر بهش خرده بگیرم اما تو هفت روز گذشته سایز قلبم چند میلیون برابر شده. به زودی تو آسمون پرواز میکنه. بینی و دهانم و دوباره بینیم رو می بوسه. «نیازی نیست ازم بخوای. من دارم بهت پیشنهاد میدم.» قلبم با شدت میتپه. تو فضا هستم. «اگر نه بگم چی؟» «اینکار و نکن باشه؟» می خندم. دستانش زیر هودی میره و کمرم رو لمس میکنه. این و دوست دارم. همون قدری که فکر میکردم ازش متنفرم، این رابطه رو دوست دارم. حق با جک هستش. این رابطه داره خیلی سریع پیش میره. اما دارم به این فکر میکنم که بعضی از رابطه ها نشون دهنده ی اصل عدم قطعیت هایزنبرگ هستن. نمیشه موقعیت و سرعت یک جسم رو همزمان اندازه گیری کرد. حتی از نظر نظری. و الان من هم دارم به این فکر می کنم که ما کجا هستیم. می پرسه: «چیه؟» سرم رو تکون میدم. «داشتم فکر میکردم.» «به چی...؟» «میدونی موقع مصاحبه، به این فکر میکردم که اگر این شغل و بدست بیارم، کار کردن با تو چطور پیش میره. و تصوارت پیچیده و عجیبی داشتم.» به نظر کنجکاو شده. «برات تو بسته ی گرگ و میش، ساندویچ آورده بودم؟» می خندم. «اوه نه.» «تو لباس قرمزت تو رستوران میل رو پوشیده بودی و من خمت کرده بودم و _» «نه.» سرخ میشم. جالبه که هنوز این توانایی رو دارم. «بیشتر شامل این میشد که تو با شرمساری استعفا بدی.» «فهمیدم.» به نظر تعجب نکرده. «تو قرار بود چکار کنی؟» «اوه میدونی تو دفترت ژله بریزم. شایعه درست کنم که تو آزمایش ادرار، مدفوع کردی. جرمهای مختلفی رو بهت نسبت بدم. از اینجور چیزهابا مهربونی نگاهم میکنه. «خوب...هنوزم میتونم انجامشون بدم.» «میتونی.» «بعضیا شاید بگن باید انجام بدمشون.» «آره بعضیا اینطور میگن.» گوشه ی دهانم رو میبوسه. لبخندی روی لبم هست. «شاید سال بعد.» با امیدواری این جمله رو میگه و حس میکنم بهم قول میده. متوجه میشم دوست دارم پیشنهاد جورج رو قبول کنم چون میخوام باهاش کار کنم. و میخوام مغزم رو معطوف کریستالهای مایع کنم، و نمیخوام بیشتر وقتم رو بین راه دانشگاههای مختلف باشم و میخوام پول داشته باشم تا سیس رو با خرید کلاه های کوچولو برای هجی بیریختش خوشحال کنم. اما این مرد، که قرار بود کابوس شغل رویایی من باشه، شاید تبدیل بشه به دلیل اصلی که میخوام این شغل رو قبول کنم. همونطور که انتظار میرفت، شب خونه جک میمونم. و به خاطر اتفاقی که روز بعد میفته، به نظر میرسه این تصمیم خیلی خوبی بوده.
365
13
#مبانی_عشق #part238 «حدس میزنم عالی بوده. خوب اون فیزیکدان نظری بوده.» «درسته. از طرف دیگه اون با پدرم ازدواج کرد.» «نکته ی خوبی بود. شاید اونموقع با اطرافیانش بیشتر ارتباط داشت.» «شاید. شاید مادرم به اقامت و پول اسمیت ها احتیاج داشت.» «اون دانشجوی خوبی بود. من به این احترام میگذارم.» «البته.» لبخند دلگرم کننده ای میزنه و می پرسم: «دلت براش تنگ میشه؟» مکث طولانی میکنه. «فکر نمی کنم دلت برای کسی که تا حالا ندیدی تنگ بشه اما...» به فکر فرو میره. احساساتش رو کنترل میکنه. «حالا که خانواده ی خودم رو دارم راحته که به خانواده ی به هم ریخته ی اصلیم کاری نداشته باشم. اما وقتی نوجوون بودم، گاهی تو خونه شرایط خیلی سخت میشد. اونموقع خاطراتش رو میخوندم و فکر میکردم شاید اگر پیشم بود، همه چیز میتونست...» آب دهانش رو قورت میده. «اما اون پیشم نبود.» در تمام مدت زندگیم حس میکردم که سرجایم نیستم. حرف مردم ناراحتم نمی کرد. به همین خاطر سکوت میکنم و سرم رو در گردن جک فرو میکنم و گردنش رو می بوسم. با دستش سرم رو میگیره و من و سرجام نگه میداره. دوباره به تصویر نگاه میکنه. دوره ی بارداری بلا هست و اون بین موهایم ناله میکنه. «السی من نمیتونم این و ببینم.» «اما این بهترین بخششه. احساساتی شدنش موقع تغییر. خط داستانی نامناسب جیکوب. چهرش وقتی خون میخوره.» «نمیشه.» «باشه. میتونی خودت و جور دیگه سرگرم کنی. اما نزدیک باش چون تو فرم انسانی گرم کننده‌ی خوبی هستی.» «عالیه.» من و بلند میکنه طوری که انگار یک چیز کوچک هستم. من و می چرخونه و رویم قرار میگیره. با سردرگمی نگاهش میکنم. بدنش روی بدنم قرار میگیره. اخم کرده و بعد هودیم رو بالا میده و... اون ... نه اون... اون واقعا.... «داری چکار میکنی؟» «تو گفتی خودت و سرگرم کن.» سرم رو بالا میدم. «منظورم این بود که چرت بزن. یا _» «فیلمت و ببین السی.» «اما_» با دستانش پهلوهایم رو میگیره. این بخش دارای حذفیات هست و در فایل کامل موجوده. میگه: «این دومین باری هست که وقتی گرگ و میش داره پخش میشه، اینکار و میکنیم.» «باور نمی کنم صحنه ای که بلا جیکوب و میزنه رو از دست دادیم.» «خدایا السی این دیگه چه فیلمیه؟» اتاق تاریکه و فقط نور تلویزیون فضا رو روشن کرده. می خندم و حس میکنم اینجا مثل خونه است. • • • اون اجازه نمیده برم. باید بگم منم خیلی تلاش نمی کنم که برم. «من فردا ساعت هشت صبح کلاس دارم.» «مهم نیست.» «تو دانشگاه بوستون.» «بازم مهم نیست.» «باید برم خونه، لباس بپوشم و وسایلم و جمع کنم و سوار اتوبوس بشم و _» «من میرسونمت.» «کجا؟» «هر جایی که بخوای.»
304
14
#مبانی_عشق #part237 «میدونه چطوری عکس بفرسته؟» «جالبه نه؟» انگشتانش رو با ریتم روی شکمم میزنه. «ناهار دیدمش. بهش کتاب دادم. باهام دعوا کرد که چرا تو رو نیاوردم. «اوه.» سرخ میشم. دوست داشتم ببینمش. «یادم نمیاد آخرین بار کی از یه نفر خوشش اومده بود. البته هنوز نگفته از تو خوشش میاد.» می خندم. بعد از چند ثانیه میگم: «اون بهم گفت از مادر تو خوشش میومد.» جک تغییر میکنه. بدنش منقبض نمیشه. آرومه. فقط کمی محتاط تر شده. «منم این طور فکر میکنم.» انگیزه میگیرم. «اون فیزیکدان بود، درسته؟» «آره.» نظری؟» نفسی بیرون میده. تکون میخوره. «متاسفانه.» بازویش رو نیشگون میگیرم. اما متوجه نمیشه. وسوسه شدم که در مورد مقاله بحث کنم و بفهمم چطور تونسته همچین کاری با مادرش بکنه، همینطور با ما. و ازش بخوام مسئولیت کارش رو قبول کنه. اما از طرفی هم نمیخوام این چیزی که بینمون داریم و شکننده است رو از بین ببرم. بعد از کمی لمس کردن همدیگه، می پرسم: «ازش چیزی به یاد داری؟» سرش رو تکون میده. «زود مُرد.» «اون..» می چرخم و روبروش قرار میگیرم. «شبیه تو بود؟» «ازش عکسها زیادی نیست. خانوادم هر نشونی از اون رو پاک کرده.» نمیدونم این خوبه یا نه. «کی اسم فامیلیش رو به اسمت اضافه کردی؟» می خنده. «راستش این تصمیم ملیسنت بود. وقتی ده سالم بود، قانونا این کار و کرد. فکر میکنم برخلاف شخصیتش احساس گناه میکرد.» موهایم رو پشت گوشم میده. «میدونم که سوئدی بود. موهایش بلوند بود و چشمانش به طرز عجیبی....» «دو رنگ بود؟» «آره. اون از پدرم بلندقدتر بود. از کارش یادداشت روزانه داشت. ملیسنت دفتر خاطراتش رو به من داد و از اون موقع از فیزیک خوشم اومد.» «چیزی هم چاپ کرده؟» فکش منقبض میشه. «فقط دوتا. وقتی دکترا میخوند، ازدواج کرد و بعد از بدنیا اومدن من، کار نکرد. بعدش خیلی سریع بیمار شد.» واضح هست که داره کلمات رو با دقت انتخاب میکنه. «چرا سر کار برنگشت؟» نفسی بیرون میده. «یه سری...مشکلات وجود داشت. به خاطر رییس تحقیقاتشون.» «چرا؟» «اونا...سر بودجه ی مشترکشون با هم توافق نداشتن. رییسش مرد کنترل گری بود. مادرم تسلیم نمی شد. میتونی حدس بزنی نتیجه چی شد.» چهرش در هم میره. «خاطراتش....از اینکه نمیتونست به کارش برگرده، ناراضی بود.» «این مسخرست. چطور اون تونسته مادرت رو از گروه تحقیقات خودش منع کنه؟» جک جوابی نمیده. برای چند ثانیه ای مکث میکنه. بعد میگه: «کارش روی نیمه رساناها بود.» چشمانم از تعجب گرد میشه. این رشته ی من نیست اما کمی در موردش میدونم. چون این موضوعی هست که استاد من روش کار میکنه. به این فکر میکنم که قبلا بدون اینکه بدونم، مقاله‌ی مادر جک رو خوندم یا نه. یک طناب نامرئی که ما رو بهم متصل کرده. «خوب بود؟» «آره خیلی خوب.»
284
15
#مبانی_عشق #part236 «چی شده؟» «فقط باید پاد انسولینم رو عوض کنم.» تو کیفم میگردم و کیف کوچکم رو برمیدارم که سیس برایم چند سال پیش گرفته و رویش عکس هجی کوچولو هستش. «نگران نباش. نیازی نیست تو باشی. میدونم مردم خوشوشن نمیاد. تو اتاق خوابت انجامش میدم_» «بهم نشون بده چطور انجامش میدی.» بقیه ی ساندویچش رو زمین میگذاره. دستانش رو میشوره. می خندم. «چرا؟» «چون میخوام بدونم.» «چرا میخوای_اوه خدای من. میخوای سیروپ ذرت تو پادَم بریزی. این برنامه ریزی برای قتل من بود؟» لبخند میزنه و سرش رو تکون میده. «نسبت به هر چیزی که من میگم یه دلیل غیرمنطقی پیدا میکنی. و مستقیم ربطش میدی به این که من یک قاتل سریالی هستم.» «فکر کنم این مختص خودمونه.» وقتی کف دستش رو روی میز میگذاره، بازوهاش تکون میخوره «بهم نشون بده چطور کار میکنه.» لحنش دستوری اما مهربانانه است. من می پرسم. «چرا؟» «چون میخوام این چیزا رو بدونم.» حس میکنم این جمله معنای دیگه ای هم داره. شاید اینکه میخوام تو رو بشناسم. به کیت نگاه میکنم. به این فکر میکنم که بهش توضیح بدم هر چیز ، مثل پمپ و کتواسیدوز و...چه معنی دارن. هیچوقت با صدای بلند به کسی توضیح ندادم. همیشه این کلمات تو مغزم باقی مونده بودن. به همراه مشکلات دیگم. حتی سیس هم فقط ابتدایی ترین چیزها رو میدونه. اما جک فرق میکنه. آب دهانم رو قورت میدم. «ضدعفونی کننده داری؟» چال گونه اش مشخص میشه. «منتظر بودم بپرسی.» کمتر از یک ساعت بعد، بین پاهای جک، روی کاناپه نشستم. نوک انگشتان پایم به رانهاش چسبیده. دستانش زیر هودی، روی شکمم قرار داره. نمیخواد انتهای فیلم "گرگ و میش" رو ببینه. ("به نظرم به اندازه کافی دیدمش.") اما باهام موافقه که "ماه نو" بهترین فیلم مجموعه است. (از نظر نسبی). موقعی که داشتیم "کسوف" رو تماشا میکردم و من چرت زدم، دوساعت من و نگه داشته بود. ("بوی من و میدی_باید همیشه بوی من و بدی.") عصر بیدار میشم و بعد شب میشه و زمان بارداری ناخواسته بل هستش. در حالی که به هر کار کاراکترها میخنده، میگه: «این خیلی بده.» «خفه شو.» دوباره با شدت بیشتری می خنده. «خفه شو. اون ممکنه بمیره!» بازم میخنده. «این در مورد سختی ها و اندوهی هست که تمام مردم تحملش میکنن جاناتان.» گوشم رو گاز میگیره. «بازم بهتر از اودیسه 2001 هستش السی.» «اینکه واضحه.» چیزی به ذهنم میرسه. «راستی ملیسنت خوبه؟» «آره چطور؟» «امروز یکشنبه است. نباید به خاطر مشکلات ضروری بهت زنگ بزنه؟ مثلا به خاطر پسری که روزنامه رو ننداخته تو خونه اش؟» «مطمئنم از که از سال 2000 دیگه روزنامه ها اینطوری به دست مشتری نمیرسن. دیروز کار روتین هفتگیش رو کرد. عکسی از یک تمساح که تو پمپ بنزین فلوریدا بود رو برام فرستاد. بهم گفت که این تو اتاق خونه اش هستش.»
333
16
#مبانی_عشق #part235 جرم بحرانی وقتی بیدار میشم، خورشید وسط آسمون هستش و سایه ها کوچک شدن. فقط سال اول بیشتر از الان خوابیده بودم. وقتی که سرما خورده بودم و چهل و هشت ساعت متوهم شده بودم که پوستم، پوسته تخم مرغ هست و بالاخره همه ی کابوسهایم داره به واقعیت تبدیل میشه. امروز از هیچ کابوسی خبری نیست. فقط حس استراحت کامل و دارم و بدن جک کنارمه. دستانش دورم حلقه شده و من و دربرگرفته. حسی که الان دارم، شبیه حسی نیست که دو هفته پیش داشتم. الان برهنه هستیم و پوست همدیگه رو لمس میکنیم. اینبار اون باید ملافه ها رو عوض کنه. این بخش دارای حذفیات هست و در فایل کامل موجوده. ساعت سرویس بهداشتی عدد 12:47 رو نشون میده. ساعتی که حدس میزنم روزهایی که جک دیرش میشه، بهش ناسزا میگه. خودم رو با حوله خشک میکنم و به احتمالات گوناگون فکر میکنم و تصور میکنم که برای یکبار هم شده، من فرار نمی کنم بلکه دارم به یک جایی میرسم. وقتی هودی خودم_جک رو_ میپوشم، اون میگه: «غذا.» یک جفت جوراب هم میپوشم. لبخندش زیبا و دوست داشتنی هستش. «من همیشه رویا پردازی میکنم که برات یک غذای پنج ستاره درست کردم.» پیشونیم رو میبوسه. «چرا؟» ابرویش رو بالا میده. «ازم نپرس چرا. این یک حس ناخودآگاهه. خوب چی میخوای؟» «چی میتونی درست کنی؟» «هیچی.» میخنده و شونه ای بالا میندازه. بعد من و میندازه روی شونه‌اش و می‌بره طبقه ی پایین. سرم سنگین میشه. «یاد میگیرم. این وسواس جدیدمه. یادم نمیاد آخرین بار کی اینقدر خندیده بودم. غذای پنج ستاره، به پنیر و نون گریل شده کمی سوخته با گوجه ی بسته بندی شده، تبدیل میشه. روی صندلی پشت جزیره میشینم و اون در حالی که ایستاده، ساندویچ خودش رو میخوره. این ساده‌ترین و خوشمزه‌ترین چیزی هست که خوردم. تو گوشیم پیامی از سمت سیس اومده. ساعت 9:23 دقیقه صبح. سیس: اون میگفت: "من هیچوقت شب خونه جک نمیمونم. سرنوشتم اینه که تنهایی بمیرم، اون هم با تار عنکبوتی که به خاطر عدم فعالیت جنسی به من غلبه کرده." می خندم. جک هم میخنده. این برخلاف اخلاق همیشگیشه و احمقانه است. اون احمقه. من احمقم. ما احمقیم. یا شایدم شونزده سالمونه. جک اسمیت. جک اسمیت ترنر. جاناتان اسمیت ترنر و من باهم سکس داشتیم. بیشتر از یکبار. خیلی بیشتر از یکبار. و حالا داریم ساعت یک ظهر صبحانه میخوریم. این طبق برنامه زمانی من نیست. با اینحال مشکلی باهاش ندارم. چیزهای علمی در مورد پنیر کبابی، بار منفی سطحی مولکولهای لیپید، تنش و کرنش، بهینه سازی پی.اچ به جک میگم. که همیشه باید 505 باشه. (اون میگه: پس پنیر مانچگو یا گودا یا چدار ملایم.) قلبم احساساتی شده به خاطر این که این مرد پی اچ پنیرهای مختلف رو میدونه. گوشیم صدا میده. میدونم که باید انسولینم رو عوض کنم. به این فکر میکنم که تا خونه رفتن عقب بندازمش، اما بعد به جک نگاه میکنم و به یاد حرفش، "صداقت" میفتم. این مرد با اون خالکوبی های خوبش، لیاقت صداقت رو داره. از روی صندلی بلند میشم. «من چند دقیقه ای باید برم طبقه بالا. زود برمیگردم.»
319
17
📩لیست نمونه و قیمت کتابهای ترجمه شده📚 ♨️جدیدترین ترجمه ها♨️ آیس بریکر 🔥 مبانی عشق ملاقات غیرمنتظره شیرین متعلق به تو -عشق پنهانی مجموعه برادران کین سه جلدی (آیدی فروش @Foroosh_87) مجموعه پیچیده: عشق پیچیده - بازی های پیچیده - نفرت پیچیده میلیونرهای سرزمین رویاها (فاین پرینت) دیوار وینپگ و من - کولتی -با عشق از طرف لوکف-لونا مجموعه آف کمپس (توافق - تردید - امتیاز - هدف) ریسک -مجموعه لوکس بهت گفتم دوستت دارم - وارث یاغی - میلیونرهای کثیف - کینکید - دروغگوی شیرین میراث شوم - امپراتوری بیرحم - حلقه اسارت - معامله با شیطان ترجمه آنلاین آیس بریکر لینک عضویت چنل دارک رومنس لینک عضویت 🔖با کلیک روی هر اسم، به فایل نمونه و مشخصات کتاب دسترسی پیدا میکنید🔖 چنل فایل های نمونه https://t.me/BookEuphoria_TG 💯تمام کتابها بدون سانسور و حذفیات 📚تحویل فوری فایل پی دی اف⚡️ آیدی فروش @bookeuphoria
817
18
#مبانی_عشق #part234 چشمانم رو باز میکنم و به رنگ آبی فکر میکنم. یک هشتم چشمان جک آبی هستش. منطقی نیست. «از کجا فهمیدی من_» «اخمت من و بیدار کرد.» صدایش به خاطر خواب آلودگی خشداره. خمیازه میکشه و دستانش رو میکشه. انگار زیر پوسته ی زمین اتفاقاتی افتاده و گسلها تکون خوردن. چون طی شب من روی جک افتادم. می پرسم: «چطور؟» اون میگه: «خیلی تکون میخوری. به نظر راحت ترین راه بود که از لگد زدن تو جلوگیری کنم.» «صبر کن_تو کی_؟» «پنج دقیقه بعد از اینکه تو خوابیدی.» «وای!» باید ازش دور شم. اما جک تختِ خوبیه، محکم و قوی و گرم. هنوز خواب آلودم، یا خوابم خیلی سبک بوده یا اینکه به اندازه ی کافی نبوده. نمیخوام هنوز از روی جک بلند شم. برای اولین بار بدن خودم و حس میکنم. دست جک پایین کمرم هستش. زیر هودی که پوشیدم. پاهایم دورش حلقه شده. دهانم چند سانتی متر با دهانش فاصله داره و بهش دسترسی دارم. نزدکیش میشم. میخوام یک بوسه عادی باشه چون شاید دهانمون بو بده اما اینطور نیست. جک مزه ی آشنای خودش رو داره و بوسه رو عمیق میکنه. بوسه ای که خیلی لطیف و آروم هست و دلنشینه. زمان وجود نداره. این تخت بخشی از کهکشان ناتمومه. هنوز تو رویا هستیم و جامون امنه. اون هیچ عجله ای نداره. زبونش با ریتم مشخصی زبونم رو لمس میکنه و بدنم رو لمس میکنه. نفسهای منظمش سریع تر میشه و از بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه اش این و میفهمم. این راه خوبی برای بیدار شدنه. میخوام بارها اینطوری از خواب بیدار بشم. و ببینم نور خورشید روی ما بتابه. از درون حس خوبی دارم که همزمان برایم جدیده و آسیب پذیره و دلنشینه. شاید به همین خاطر هیچ پرده ای اینجا نیست. زیر نور خیلی راحت میشه شجاع بود. به نظر میتونم به همه ی چیزهایی که ازشون میترسم برسم و صادق بودن راحته. عقب میرم. «جک؟» دستانم کنار سرشه. موهایم باز شده و دورمون افتاده. «السی.» با کف دستش صورتم رو میگیره. «من....» من نمیترسم. این حسی که دارم. «دروغ گفتم.» گوشه ی دهانش بالامیره. «کی؟» بهش اخم میکنم. «ازت متنفرم.» «البته.» با شستش به نرمی گونه ام رو لمس میکنه. با علاقه و محبت این کار و میکنه چون تو این مرحله این جا رسیدیم. «از کدوم دروغ صحبت میکنی؟» «گفتم نمیدونم اما میدونم.» «چی رو میدونی؟» آب دهانم رو قورت میدم. «که این رابطه بعدش قراره چی بشه.» فضای بینمون سنگین میشه. میدونم. اون میدونه. هردومون قبولش میکنیم. مثل یک نشونه از طرف کائنات هست که باید به جلو حرکت کنیم. نگاه گرم جک روی منه. «بیا اینجا.» این بخش دارای حذفیات هست و در فایل کامل موجوده. به این فکر میکنم این رابطه قراره به چیزی ختم بشه که شاید من نخوام، هیچوقت ترکش کنم.
341
19
#مبانی_عشق #part233 «اما تو اینکار و خیلی میکنی.» «مدتهاست که انجامش ندادم.» «از کی؟» «فکر کنم میدونی.» اوه. با حالتی غیر سوالی میگم: «تو از سکس خوشت میاد.» «درسته.» مکث میکنه. « اگر به خاطر کار روی یه پروژه یا یه آزمایش سرم شلوغ باشه، ماهها بدون سکس دووم میارم.» «مثل آزمایش های شکست خورده ی الانت؟» خنده‌ی لطیفی میکنه. بوسه ای به موهایم میزنه. «تو شش ماهه گذشته بیشتر از هر زمانی به سکس فکر کردم.» «امیدوارم ازش خوشت بیاد.» بهش بیشتر می چسبم. «از سکس با من.» «خوشم میاد.» «نمیتونی مطمئن باشی.» «میتونم.» دستی به کمرم میکشه. انگار من یک حیوون خونگی هستم. شاید اینطوره. «سازگاری جنسی مهمه. چی میشه اگر ما....» «روش کار میکنیم.» «تو نمیخوای روش کار کنی. من نمیخوام تو حس کنی که باید روی من کار کنی.» آهی میکشه. «یه جایی وسط راه، سیمهات قاطی کردن. مغزت به این نتیجه رسید که تو ارزش وقت و زحمت بقیه رو نداری. و اگر چیزی بخوای، اونها فقط بهت نه نمی گن، بلکه تو رو ترک میکنن.» با قاطعیت این جمله رو میگه. مثل ارشمیدوس که برای دهمین بار، یافته هاش در مورد نیروهای شناور رو در برابر آکروپلیس تکرار کرد. «عشق اینطوری کار نمی کنه السی. الان نگران نباش. بهت نشون میدم.» «اما من_» «بخواب.» «چی؟ چرا؟ نه!» سعی میکنم تکون بخورم اما اون من و محکم بین بازوانش گیر انداخته. «ما باید کلی سکس داشته باشیم.» «باشه. الان فقط چشمات رو ببند و بیست ثانیه ساکت باش.» «چرا؟» «یکی از وسواسای جنسیمه.» «توی منحرف.» خمیازه میکشم. «پس کارای مقعدی و نقش ارباب و بردگی چی میشه؟» «به اونم میرسیم. چشمات بسته است.» سرم به قفسه ی سینه اش چسبیده و سری تکون میدم. «عالیه. حالا تا بیست بشمر.» نفسهاش آروم و منظمه. گرمم هست و جایم امنه. تا شماره سیزده میشمرم و بعد بیهوش میشم. حرکت هارمونیک پیچیده اولین چیزی که به ذهنم میرسه، این هست که من براش پرده میخرم. دومین چیزی که تو ذهنم میاد اینه که شش ماهه دیگه باید بدون انسولین و پنیر و کاغذ توالت دووم بیارم، چون باید پول جمع کنم و براش پرده بخرم. پرده های سیاه آماده که از زمین تا سقف رو پوشش بده. این غیر قابل قبوله که شب اونقدر دیر بخوابم و الان بیدار شم. ساعت چنده؟ هفت و سی دقیقه؟ هشت؟ نه؟ چون یه نفر نمیدونه میشه جلوی نور رو گرفت، بیدار شدم. چیز سختی نیست_ «برات چشم بند میخرم.»
317
20
اگر تا حالا کتابای دارک رومنس رو استارت نزدین به نظرم تاکسیک میتونه شروع خوبی باشه. البته هشدارهای قبل خوندنش رو در نظر بگیرین👍☺️ برای خود من شخصیتهای بالغ و رنج کشیده کتاب جذاب بودن و جذبم کردن. این کتاب به صورت پی دی اف و رایگان ترجمه میشه💃🤌
325