「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝
Open in Telegram
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
درود بابونهها.
فیکشن نقطهضعف، این هفته به دلیل کم لطفی یک سری از عزیزان و درنتیجه نرسیدن حد نظرات تعیین شده آپ نمیشه؛ هفتهی بعد با رسیدن حد نظرات، وقفهی این هفته جبران میشه.
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY
-انقدر زودجوش نباش جونی.. بیین، ما میتونیم دوباره یه خانواده باشیم! فکر نمیکنی این همون چیزیه که کوچولوی عزیزمون میخواد؟
پلک چپ چشم های به خون نشستهی مرد باحالتی عصبی پرید و با برداشتن قدمی به جلو، درحالی که با همهی وجود برای پایین نگه داشتن تن صداش تلاش می کرد، غرید:
-خانواده؟ منظورت همون چیزیه که با خودخواهی نابودش کردی و حتی پشت سرت هم نگاه نکردی؟ کوچولوی عزیز ما؟ منظورت همون بچهی نارسیه که فاصلهی مرگ و زندگی براش به اندازهی یه دم و بازدم بود؟ تو از من چی میخوای الیویا؟ چی میخوای؟
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY
با سلام و شب بخیر به شما ریدرهای عزیز و وفادار داستان بیقاعدگی دسالتری/DSULTORY عزیزم؛ بعد از وقفهی تقریبا یک ماههای که بخاطر مشکلات و متفرقاتی که برای من و روند آپ داستان خاکستری من از ویمیناریای عزیزمون بوجود اومد، موجب شادیه که آپ دوبارهی خط سرنوشت بیقاعده و خاکستریِ دسالتری عزیزم رو به حضورتون میرسونم؛ ممنون از همراهی بیدریغ و همیشگی شما، امیدوارم فرداشب به رسم دوسال گذشته همچنان منتظر داستان بیقاعدهی طول و درازی که باهم به روایتش نشستیم باشید.🩶
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY
با سلام و شب بخیر به شما ریدرهای عزیز و وفادار داستان بیقاعدگی دسالتری/DSULTORY عزیزم؛ بعد از وقفهی تقریبا یک ماههای که بخاطر مشکلات و متفرقاتی که برای من و روند آپ داستان خاکستری من از ویمیناریای عزیزمون بوجود اومد، موجب شادیه که آپ دوبارهی خط سرنوشت بیقاعده و خاکستریِ دسالتری عزیزم رو به حضورتون میرسونم؛ ممنون از همراهی بیدریغ و همیشگی شما، امیدوارم فرداشب به رسم دوسال گذشته همچنان منتظر داستان بیقاعدهی طول و درازی که باهم به روایتش نشستیم باشید.🩶
سلام و شب بخیر به شما ریدرهای عزیز و وفادار داستان بیقاعدگی دسالتری/DSULTORY عزیزم؛ بعد از وقفهی تقریبا یک ماههای که بخاطر مشکلات و متفرقاتی که برای من و روند آپ داستان خاکستری من از ویمیناریای عزیزمون بوجود اومد، موجب شادیه که آپ دوبارهی خط سرنوشت بیقاعده و خاکستریِ دسالتری عزیزم رو به حضورتون میرسونم؛ ممنون از همراهی بیدریغ و همیشگی شما، امیدوارم فرداشب به رسم دوسال گذشته همچنان منتظر داستان بیقاعدهی طول و درازی که باهم به روایتش نشستیم باشید.🩶
سلام و شب بخیر به شما، ریدرهای عزیز و وفادار داستان بیقاعدگی دسالتری/DSULTORY عزیزم، بعد از وقفهی تقریبا یک ماههای که بخاطر مشکلات و متفرقاتی که برای من و روند آپ داستان خاکستری من از ویمیناریای عزیزمون بوجود اومد، موجب شادیه که آپ دوبارهی خط سرنوشت بیقاعده و خاکستریِ دسالتری عزیزم رو به حضورتون میرسونم؛ ممنون از همراهی بیدریغ و همیشگی شما، امیدوارم فرداشب به رسم دوسال گذشته همچنان منتظر داستان بیقاعدهی طول و درازی که باهم به روایتش نشستیم باشید.🩶
سلام و شب بخیر به شما، ریدرهای عزیز و وفادار داستان بیقاعدگی دسالتری عزیزم، بعد از وقفهی تقریبا یک ماههای که بخاطر مشکلات و متفرقاتی که برای من و روند آپ داستان خاکستری من از ویمیناریای عزیزمون بوجود اومد، موجب شادیه که آپ دوبارهی خط سرنوشت بیقاعده و خاکستریِ دسالتری عزیزم رو به حضورتون میرسونم؛ ممنون از همراهی بیدریغ و همیشگی شما، امیدوارم فرداشب به رسم دوسال گذشته همچنان منتظر داستان بیقاعدهی طول و درازی که باهم به روایتش نشستیم باشید.🩶
+1
.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID
کف دستشو به پیشونیش کوبید، روی تخت نشست.
" دلم تنگ شده براش"
زیرلب زمزمه کرد و بازم خودشو روی تخت پرت کرد، با شنیدن صدای قدمهای یکی لبخندی روی لباش نقش بست.
ضربان قلبش با هر قدمی که نزدیک اتاق میشد بیشتر و بیشتر میتپید!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ ه..هیونگی؟!
_ دوباره اینجایی جیمین؟! مگه چند دقیقه پیش باهم بحث نکردیم؟! مگه نگفتم سرم درد میکنه و حوصله ندارم؟ گفتم و تو الان دوباره اینجایی جیمین؟! چی میخوای؟
تهیونگ با عصبانیت گفت و اصلا به جیمینی که با نگرانی بهش خیره و اشک توی چشمهاش حلقه زده بود، دقت نکرد!
_ م..من که چی..چیزی نمیخوام هیو..هیونگی! ف...فقط برات مسکن آو..آوردم! آخه گفتی س..سرت درد میکنه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_همهی ما آدمها شگفتزده به دنیا میایم. فقط کافیه روی خودمون تمرکز کنیم، تا متوجه اون شگفتی بشیم.
_حتی اگه اون شگفتی داشتن خون سیاه باشه؟
_حتی اگه داشتن خون سیاه باشه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ متاسفم جناب مین؛ اما دخترتون دیگه توانایی مقابله با این سرطان رو نداره و عملهای متعدد، نمیتونه از بزرگ شدن تودهی توی مغزش جلوگیری کنه!
نامجون با جدیت بیان کرد و تاسفوار دستی به شونهی مردِ مقابلش کشید.
_ ی...یعنی راهی برای درمان دخترم نیست؟!
_ هست، یکراهی هست؛ اما...
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_علاوه بر اینکه حتی نگاهش نکردم، بلکه کششی هم بهشون نداشتم؛ خیالتون راحت باشه.
_همجنسگرایی؟
_گرایشم به مسائل کاریمون مربوط میشه نویسنده کیم؟
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID
دستی به موهاش کشید و برای گفتن جملهی بعدی لحظهایی تعلل کرد، باید خودشو آماده میکرد تا بتونه با کمک گرفتن از کلمات احساساتشو نسبت به پسری که مقابلش قرار گرفته بود، بیان کنه.
" تو...تو تونستی همه چیز منو تغییر بدی! کاری کردی منی که شبانه روز کتاب میخونم و به کسی اهمیت نمیدم ترجیح بدم بجای کتاب خوندن با کسی وقت بگذرونم و اون خودتت بودی...بنظرم این یه عشقه و اگه نباشه حداقل میتونه علاقهایی فراتر از دوستی باشه!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
سلام به ریدرای عزیزِ #MEPOINT باید بگم که متاسفانه بخاطر کسالتِ زهرای قشنگمون نقطهی پایان من امشب آپ نمیشه، مرسی از صبوری و مهربونیتون.✨
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ بس کن فرمانده! تو هیچ درکی از عشق نداری؛ اگه داشتی که حال جیمین الان اینقدر افتضاح نبود.
تهیونگ که تا اون لحظه تلاش میکرد به هیچکدوم از حرفهای اونوو اهمیتی نده، ناگهان با شنیدن اسم جیمین چشمهاش رو باز کرد و با ترس پرسید:
_ منظورت چیه؟ جیمین چرا باید حالش افتضاح باشه؟!
_ نمیدونم، شاید چون عاشقت شده؟
_ ع..عاشق؟
_ آره، میخوای بگی نمیدونستی؟ میخوای بگی از این موضوع خبر نداشتی؟ یعنی اینقدر احمقی کیم تهیونگ؟
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS.
دوباره بغض خشک شدهاش شدید شد و لایهی اشکی چشمهاش رو براق کرد؛ اون لحظه همه چیز رو تار میدید. حتی جیاون و سوکجینی که به سمتش قدم برمیداشتن هم براش تار بود.
دختر لبخند کوتاه اما عمیقی روی لبهاش کاشت و جیمین رو به آغوش کوچیکش دعوت کرد.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_چیه؟ میخواستی توی اون اتاق تاریکت بمونی؟ یا شاید هم میخواستی از شدت ترست زیر میز قایم بشی؟
سوکجین فقط میخواست از نقطه ضعفهاش بگه تا ازش به عنوان نقطهی قوت استفاده کنه؛ درحالی داشت سد اشکهای جیمین رو نابود میکرد و همین رو هم میخواست.
_اوه... یا شایدم میخواستی زندگیت به مرور زمان خورد بشه و تو مثل همیشه نگاه کنی و...
_تمومش کن.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
درود عزیزان؛
باید به اطلاعتون برسونم که تایم آپِ #WEAKNESS و #MEPOINT جابهجا شده و از این به بعد، پنجشنبهها منتظر " نقطه ضعف" و جمعهها منتظر " نقطه پایان من " باشین...
ممنونم از توجهتون 🤍🫶🏻
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_اگه اون پسره نبود، معلوم نبود کِی و کجا پید...
_پسره؟
لیسا از فریاد کوتاه پسر خشکش زد؛ مگه چقدر براش تعجب آور بود؟ این سوال بیشتر از هرچیز توی ذهن دختر چرخ میخورد.
_کدوم پسره؟
نیشخند کمرنگی رو لبهای لیسا نشست.
پس دم عمیقی گرفت و سرش رو به لبهی مبل تکیه داد.
_ولی خودمونیم تهیونگ.
زیر چشمی به تهیونگ نگاه کرد و ادامه داد:
_خیلی پسر خوبیه و... زیباست؟
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID
نفس عمیقی کشید و به مردمی که سراسیمه به سمت کتابخونه میرفتن نگاه کرد، نمیخواست به هشدارهای قلبش که بهش میگفتن جیمین اونجاست گوش بده چون اگه جیمین اونجا بود دیگه زنده نمونده بود.
مقابل کتابخونه قرار گرفت اما دقیقا همون لحظه که تهیونگ به سمت در کتابخونه هجوم برد ساختمون کتابخونه به پایین فرود اومد و کتابخونه معروف پاریس از بین رفت.
" کسی اون تو بوده؟!"
"میگن که یه پسر رو دیدن که از در پشتی رفته داخل!"
" پس تا الان خاکسترش فقط مونده ازش"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
