「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝
Open in Telegram
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_ خب... مرحلهی بعدی چیه؟
_ مرحلهی بعدی.
تهیونگ زبونش رو داخل لپش چرخوند و نوک زبونش رو نرم فشرد.
همونطور که فاصلهی یک قدمیشون رو پر میکرد، سرش رو کنار سر جیمین چسبوند و با آروم حرف زدنش گوش پسر رو قلقلک داد.
_امشب ساعت نُه، ساحل ونیز میبینمتون.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
جیمین و هوسوک روی مبل لابی منتظر جیمین بودن؛ سوکجین برای دقایقی از اتاق مدیریت بیرون رفت تا صحبت تلفنیش تموم بشه.
هیچکدومشون متوجه تهیونگی که به در باز شدهی اتاق مدیریت نزدیک میشد، نشدن.
جیمین آخرین دونهی قرصش رو بدون آب قورت داد و لحظاتی چشمهاش رو بست تا با تلخیِ گلوش که به خاطر قرص بود کنار بیاد.
_آقای وینسلت؟
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_اون کتکم زد چون از نظر اون بیمارم هیونگ...
_تو بیمار نیستی؛ زمان داره دنیای خاموش رو به روشنایی تبدیل میکنه و هرکسی نمیتونه با این موضوع به پذیرش برسه.
_چرا؟
_چون اینطوری به نفع خودشونه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ م..من هی..هیچترسی از مر..مرگ و اس..اسلحهی توی دستت ن..ندارم؛ ام..اما الان باید زن..زنده بمونم و برم وگ...وگرنه تهیونگم می..میمیره!
جیمین با نگرانی زمزمه کرد و خیره به چشمهای مرد که تنها عضوِ مشخص صورتِ پوشیده شده از ماسکش بود، نفس لرزونی کشید.
نمیدونست که مرد پیشنهادش رو قبول میکنه یا نه هیچی رو نمیدونست؛ اما برعکس مرد مقابلش همهچیز رو دربارهی پسر میدونست.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT ⨾ #ارسالی
تنفر ریدرها نسبت به ادواردِ بیگناه و مظلوم:
⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🍻₎┊..⃗. #FMB
به مانهوای جدید سلام کنید🧡
خلاصه: امگایی که بعد از تلاشهای زیاد بالاخره به کالج موردعلاقهاش رسیده، با یه شروع جنجالی شب رو توی بغل آلفای معروف رشتهشون، سر میکنه!
⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_لابد برای رفتنت احساس خوشحالیای نداری.
_از اولش هم احساس خوبی به نویسندگی نداشتم لیسا.
_پس چرا نویسنده شدی؟
_چون فقط در اون صورت میتونم خودم رو، توی کالبد روحم حبس کنم و هراحساسی که در من زندانی شده رو بنویسم تا آزاد بشه؛ تا دوباره به پوچی برگردم و چیزی اذیتم نکنه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_لابد برای رفتنت احساس خوشحالیای نداری.
_از اولش هم احساس خوبی به نویسندگی نداشتم لیسا.
_پس چرا نویسنده شدی؟
_چون فقط در اون صورت میتونم خودم رو، توی کالبد روحم حبس کنم و هراحساسی که در من زندانی شده رو بنویسم تا آزاد بشه؛ تا دوباره به پوچی برگردم و چیزی اذیتم نکنه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ فردا شب، توی یکی از مجللترین تالارهای روسیه قراره جلسهای بزرگ بین من و تمام شریکهام برگزار بشه! تو که نمیخوای من رو تنها بزاری؟
ادوارد با تردید پرسید و بیاهمیت نسبت به ماریان که واکنشهای عجیبی نشون میداد و ترس توی چشمهاش موج میزد، به پسرش خیره شد و منتظر جواب موند.
_ میشه بدونم عنوان اون جلسه چیه؟ چرا توی روسیهاس؟
_ قراره صادرات جدیدی رو شروع کنیم و از طرفی همون شب، قراره کیم تهیونگ رو توی کشور خودش نابود کنیم! اینبار دسته جمعی و بدون هیچ خطایی.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY
_اوه انگار وسط یه مهمونی خانوادگی کوچولو رسیدم.. دیر که نکردم هوم؟ چیزی رو از دست دادم؟
_اینجا چیکار میکنی؟
مرد با مشت کردن انگشت های بلندش با صدایی کنترل شده اما همچنان عصبی زمزمه کرد و زن مقابلش با کنار گذاشتن کیف روی شونش نگاهش رو توی فضای خونه چرخوند و بی توجه گفت:
_نون قندی کوچولوی من جزو مهمونی نیست؟ هدیم به دستش رسیده درست میگم؟
_پرسیدم اینجا چیکار میکنی!
_مشخص نیست؟
زن با برداشتن قدمی به جلو بارونی بلند کرم رنگش رو از روی شونه هاش پایین کشید و با لبخند شیرین روی لب هاش مقابل مرد قدبلند ایستاد و خیره به چشم های کشیده ی مرد لب باز کرد:
_مشخص نیست عزیزم؟ اومدم تا جزوی از این زندگی باشم!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret
از چند پلهی کوتاهی که قبل از رسیدن به در خونه قرار داشت بالا رفت
لحظه ای مکث کرد و با بالا آوردن دستش چند بار پشت سر هم ضربه ای به در آبی رنگ زد
سرش رو پایین انداخت و هنوز به این فکر میکرد که برای چیاونجاست
زمانی که در بالاخره باز شد سرش هم بالا گرفته شد و درست در همون لحظه زمان ایستاد
زمان مفهوم خودش رو از دست داد و اون رو میخکوب کرد
یه خواب نمیتونست در اوج بیداری اتفاق بیفته
یه رویا نمیتونست حقیقت داشته باشه
یه آرزوی محال نمیتونست دست یافتنی بشه
و یه جون دوباره نمیتونست بعد ماه ها مرگ تدریجی بهت داده بشه
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+8
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
هرکسی که از لحاظ جسمی مریض باشه،
راه درمان براش وجود داره؛ اما اگه از لحاظ روحی باشه، درمانش سخت میشه؛ چون از اتفاقی که براش افتاده ریشه میگیره!
ریشهای که ممکنه از جانبِ اتفاقات ناگزیر باشه.
شاید هم حادثهی دردناک.
شاید هم آدمی که اون ریشه رو کاشته!
تهیونگ همین رو نمیدونست اما دنبالش بود.
دنبال منبعِ درمانش.
درمانی که شاید آدمی باشه!
تا بتونه برای یک بار هم که شده، خستگیای رو احساس نکنه.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
_ایـ... اینجا... اینجا چه خبره؟!
_مشخص نیست؟
صدا از انعکاس خودش شنیده شد؛
لحنش مرموزانه بود!
_اینجا خونهی توئه! به خونه خوش اومدی.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY
_دوستت دارم..
_چرا؟
_چون کی بجز تو؟
_هیچکس جز من، اما چرا؟
_نمیدونم چرا، اما می دونم که دوستت دارم.. زیاد.. شاید این خاصیت یه دسالتریه..
⤷ FUN ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS
چند لحظه پلک روی هم گذاشت و بعد چشمهای خمارش رو به بدن آویزون مرد و خونی که روی شیارهای چوب سرسره سواری میکرد دوخت. مرد، با دست های میخ شده و پارچهی سفید و بلندی که حال به خون آغشته بود درد رو نفس میکشید.
“تصلیب برای مسیحیان، نمادی از ایثار برای عشقه و تو تنها ایثارگر این عشق نیستی!”
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_Fictweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت ریدرای صبورِ اروس:٫)
قبل از هرچیزی برای این وقفهی طولانی و بیخبر عذر میخوام و امیدوارم که عذرم رو پذیرا باشین و دستاتون هنوز برای بغل کردن اروس باز باشه 🤍✨
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
درود عزیزان؛
باید خدمتتون عرض کنم که فیکشن " نقطه پایان من" امشب آپ نمیشه و بخاطر شلوغی بیش از حد من و دورهی امتحانات تا اواخر خرداد متوقف میشه! پیشاپیش براتون آرزوی موفقیت دارم و ممنونم که منتظرش میمونین.🤍
+1
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret
با شکسته شدن ناگهانی در سریع عقب رفت
از اونجایی که نزدیک در بود ناگهان شکستنش از بیرون باعث زخمی شدن پیشونیش و راه افتادن باریکه خونی شد
قبل از اینکه حتی به خودش بیاد و بفهمه دقیقا چه اتفاقی افتاده اسیر شدنش توسط همون شخص رو دید
سعی کرد خودش رو خلاص کنه و پارچه ای که نزدیک بود به روی دهان و بینی اش قرار بگیره رو پس بزنه اما زور اون قطعا بیشتر بود، شاید هم جیمین به خاطر ترسی که از قبل احساس کرده بود ضعیف تر از حد معمول شده بود
" نباید انقدر زرنگ باشی کوچولو، باهام غریبگی نکن، ما قبلا همدیگرو دیدیدم "
با پوزخندی گفت و همون پوزخند آخرین تصویری بود که جیمین قبل از بیهوش شدنش دید
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ بهم نگاه نمیکنی؟
پسر با مظلومیت خاصی پرسید و چند قدمی جلو رفت؛ انتظار داشت که لیا حداقل با ملایمت به این سوالش جواب بده و بهش نگاه کنه اما دختر نه تنها بهش نگاهی نکرد، بلکه با سردترین لحنی که میتونست پاسخ داد:
_ فکر نمیکنم لیاقتش رو داشته باشی اونوو!
_ مگه چیکار کردم؟ جز فداکاری برای تویی که عاشقت بودم و هستم چیکار کردم؟
_ اسم اون کار لعنتیت رو میذاری فداکاری؟ جالبه!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
