en
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Open in Telegram

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Show more
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
درود عزیزان؛ با عرض پوزش، فیکشن نقطه‌پایان‌من این‌ هفته به دلیل نرسیدن نظرات، آپ نمی‌شه... امیدوارم این کم‌لطفی جبران بشه تا هفته‌ی بعد، با یک پارت طولانی مهمون قلب‌های قشنگتون بشم... ممنونم🤍

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA “پس دوست داری قدرتمند باشی؟” “شاید،اما بیشتر از اون دوست دارم دیگران رو نجات بدم،درست مثل یک قهرمان”
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIAپس دوست داری قدرتمند باشی؟” “شاید،اما بیشتر از اون دوست دارم دیگران رو نجات بدم،درست مثل یک قهرمان” این بار لبخند مرد پررنگ تر شد، ایستاد و دستش رو به سمت پسرش دراز کرد “پس بیا با هم بریم تا برات شمشیر چوبی بسازیم،خودش هم با حک کردن حرف اول اسمت به روش” چشمای تر شده اش رو باز و بسته کرد وشمشیرش رو محکم تر بین دستاش گرفت “من به هدف و رویام میرسم پدر،من به قولی که بهت دادم وفا می‌کنم به هر قیمتی که شده” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY ریدرهای عزیز دسالتری؛ فیکشن دسالتری امشب بدلیل کم لطفی شما به حد نظراتش آپ نمیشه؛ با رسیدن حد نظرات، هفته‌ی بعد این وقفه‌ی ناخواسته جبران میشه و دسالتری مهمون نگاه ارزشمند شما میشه.🩶

.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID " حواستون باشه تو این دنیا آدما ترجیح میدن افکار خودشون حاکم برجامعه بشه!" جیمین و تهیونگ بهم نگاه کردند
+1
.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID " حواستون باشه تو این دنیا آدما ترجیح میدن افکار خودشون حاکم برجامعه بشه!" جیمین و تهیونگ بهم نگاه کردند، شاید حق با بورگارد بود! " درسته که فرانسه اعلام کرده از آدم‌هایی مثل شما حمایت می‌کنه اما تا زمانی که برای فرانسه سودی داشته باشه! اگه نداشته باشه شماعم میرید جز اون دسته از آدما که هیچ خبری از جسدشون نیست!" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS جیمین همونطور که دستاش رو بین موهای دخترک میکشید به داستانی که نصفه و نیمه توسط دنیرا تعریف میشد گوش میداد
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS  جیمین همونطور که دستاش رو بین موهای دخترک میکشید  به داستانی که نصفه و نیمه توسط دنیرا تعریف میشد گوش میداد که با حس گرمای دست تهیونگ روی رونش لحظه‌ای نگاهش رو چرخوند و زمانی که تمام حواس تهیونگ رو روی دنیرا دید کمی تکون خورد و تلاش کرد تا به داستانِ جوجه اردک زشت گوش بده. سر انگشتان تهیونگ روی رونش حرکت کرد و بالاتر رفت، جیمین گیج پلکی زد و داغ تر شدن صورتش رو احساس کرد. نمیدونست دقیقا چه اتفاقی در حال رخ دادنه، تهیونگ حواسش نبود که دقیقا در حال انجام چه کاری با انگشت‌هاشه یا با قصدی خبیثانه اون ها رو بین پاهای جیمین سُر میداد. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_Fictweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ای...این اولین و آ...آخری باری باشه که م..من رو با ل..لقبی که صاحبش نی..نیستم صدا کردی، ف..فهمیدی هیو
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ای...این اولین و آ...آخری باری باشه که م..من رو با ل..لقبی که صاحبش نی..نیستم صدا کردی، ف..فهمیدی هیونگی؟! _ چ..چی صدات کردم مگه؟! تهیونگ با ترس پرسید و نگاه مغمومش رو به زمین دوخت. لحن جیمین، هیچ‌وقت این‌قدر سرد نبود؛ طوری که قلب تهیونگ بلرزه و صداش تحلیل‌ رفته‌تر از همیشه به نظر برسه! _ پ...پسرم! منو پسرم ص..صدا کردی. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA متانویا، واژه ای به معنای کسی که مسیر ذهن،قلب و زندگی تو رو تغییر میده ‌و مثل یک‌ نور توی تاریکی زندگ
+8
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA متانویا، واژه ای به معنای کسی که مسیر ذهن،قلب و زندگی تو رو تغییر میده ‌و مثل یک‌ نور توی تاریکی زندگیتون میمونه اما اون نور زمانی که خودش رو از بین شکاف‌های ضخیم افراد هر چهار سرزمین بیرون میاره و درونشون نفوذ میکنه امکان داره اون ها رو داخل یک تاریکی واقعی فرو ببره تاریکی‌ای که از اول وجود داشته و هر لحظه برای بیرون اومدن از منطقه‌ی خودش انتظار میکشیده، تاریکی‌ای از جنس حقیقت و به تلخی زهر و خالق یک جنگ جنگ منطق و احساس جنگ عقل و قلب جاده ای به اسم انتقام که هیچکس نه از اتفاقات داخل مسیرش خبر داره و نه از پایانی که انتظار هر‌ یک از اون ها رو‌ میکشه ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METONIA "منظورت اینه که مثل تو یه ترسو بشم، مگه نه ؟ " پسر با بی رحمی حرفش رو به زبون آورد و با چهره ای که با
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METONIA "منظورت اینه که مثل تو یه ترسو بشم، مگه نه ؟ " پسر با بی رحمی حرفش رو به زبون آورد و با چهره ای که با پوزخندی تزئین شده بود به برادرش نگاه کرد پارچه سفید رنگ رو برداشت و بدون اینکه جوابی بده مشغول بستنش به دور دست پسر شد کم کم پوزخندش از روی چهره اش محو شد و انگار تازه به خودش اومد " جیمین من متا..." " لازم نیست چیزی بگی، تو همیشه همینی کوک، مگه نه؟زخم میزنی و بعدش میخوای درمان کنی پس بهتره این رو روی خودت هم اجرا کنی، حالا که خودت رو زخمی میکنی یاد بگیر درمان هم بکنی " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS درود بابونه‌های نوشکفته‌ی من~ فول پارت یک تا بیست ورژن ویمین گذاشته شد و جهت داشتنِ پلی‌لیست، وارد چنل پایینی بشید؛ اُمیدوارم از خوندنِ نقطه‌ضعف لذت ببرید.🩶 @TheWeaknessVmin

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT درود عزیزان. فیکشن نقطه‌ پایان‌ من امشب آپ نمی‌شه.

.˚ ₍🍦₎┊..⃗. #MINT بی‌اراده سرش رو بالا آورد و منتظر کلمات پسر موند. پسر کوچیک تر مردد در چهره نامجون به ‌دنبال چیزی بود که چ
+1
.˚ ₍🍦₎┊..⃗. #MINT بی‌اراده سرش رو بالا آورد و منتظر کلمات پسر موند. پسر کوچیک تر مردد در چهره نامجون به ‌دنبال چیزی بود که چند دقیقه قبل جا گذاشته بود. اما انگار همون چند دقیقه و شنیدن همون چند کلمه برای نامجون کافی بود تا نور چشم‌هاش به خاموشی بنشینه. پسر بزرگتر مکثی کرد، سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و لب هاش رو حرکت داد “ به تمام مقدساتم که جز پرستیدن خورشید چشم های تو نیست قسم میخورم که اگه لحظه ای خودت رو ازم بگیری و بخوای دور از من نفس بکشی، بجای قلب‌هامون، خودم رو جلوی همین چشم ها به آتیش میکشم!” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _میدونم که باید برای همه‌ی اینا حد و مرز تعیین کنم چون این کاریه که همیشه انجام میدم اما.. اما همین حا
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _میدونم که باید برای همه‌ی اینا حد و مرز تعیین کنم چون این کاریه که همیشه انجام میدم اما.. اما همین حالا بهت نیاز دارم جونگکوک! نگاه تیره‌ و ناشناخته‌ی توی چشم‌ها‌ی کشیده‌ی مرد، باعث مورمور شدن سطح پوست رنگ‌پریده‌ی پسر کوچیک تر شد و با قورت دادن بزاق تلخ دهانش، با تمام تردیدی که باعث لرزیدن دست‌های یخ‌زدش شده بود، قدمی به سمت مرد برداشت و دست لرزون و بزرگ مرد رو بین دودست خنکش گرفت و با دوختن نگاهش از پایین به صورت تاریک نامجون‌، با صدایی ضعیف زمزمه کرد: _من..هر-هرکاری که لازم باشه انجام میدم..از من.. از من برای آروم کردن خودت استفاده کن! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _میدونم که باید برای همه‌ی اینا حد و مرز تعیین کنم چون این کاریه که همیشه انجام میدم اما.. اما همین حا
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _میدونم که باید برای همه‌ی اینا حد و مرز تعیین کنم چون این کاریه که همیشه انجام میدم اما.. اما همین حالا بهت نیاز دارم جونگکوک! نگاه تیره‌ و ناشناخته‌ی توی چشم‌ها‌ی کشیده‌ی مرد، باعث مورمور شدن سطح پوست رنگ‌پریده‌ی پسر کوچیک تر شد و با قورت دادن بزاق تلخ دهانش، با تمام تردیدی که باعث لرزیدن دست‌های یخ‌زدش شده بود، قدمی به سمت مرد برداشت و دست لرزون و بزرگ مرد رو بین دودست خنکش گرفت و با دوختن نگاهش از پایین به صورت تاریک نامجون‌، با صدایی ضعیف زمزمه کرد: _من..هر-هرکاری که لازم باشه انجام میدم..از من.. از من برای آروم کردن خودت استفاده کن! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

سلام به ممبرهای عزیزِ ویمین اِریا، حقیقتا مدتی میشه که داره به کارهای چنل به شکل عجیبی کم لطفی میشه و نظرات به شدت کاهش پیدا کرده. با این وجود نویسنده‌ها تا امروز به کارشون ادامه دادن ولی باید بگم، با عرض تاسف و با علم به زمانی که نویسنده ها برای هر پارت میذارن و هنری که این وسط برای شما به اشتراک گذاشته میشه از این لحظه به بعد با ادامه پیدا کردن این کم لطفی آپ تمامِ فیک‌های چنل متوقف میشه. نوشتن هر پارت چیزی حدود پنج تا ده ساعت زمان میبره و یک پیام کوچیکِ شما نهایتا پنج دقیقه وقت میگیره ولی همون پیامِ کوچیک انرژی و ذوقِ نوشتن برای نگاه‌های با ارزش شما رو به نویسنده میده. پس ممنون میشم که اگر ما رو از نظرات از ارزشمندتون محروم نکنین. 🩶🖊️

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS جیمین با تخسی بغضش رو فرو برد و چشم‌های براقش رو به هری دوخت، اون چشم‌هاش رو دوست داشت، چون تنها وجه تشابه
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS جیمین با تخسی بغضش رو فرو برد و چشم‌های براقش رو به هری دوخت، اون چشم‌هاش رو دوست داشت، چون تنها وجه تشابهش با برادرش بود ولی چه چیز اون چشم‌ها انقدر برای  پسر آزار دهنده و عجیب بود؟ پسر نگاهی به اطراف انداخت و با دیدنِ حیاطِ خالی ضربه‌ای به سر جیمین زد و با پایین افتادن سرش خندید “بهم اینجوری نگاه نکن موشِ کور” اینبار جیمین نگاهش رو به زمین دوخت و مدادش رو بین انگشتان عرق کرده‌اش فشرد، چرا؟ من فکر میکردم حقمه؛ فکر میکردم باید اینجوری باشه وگرنه عجیبم من نمیخواستم عجیب باشم نمیخواستم کسی باشم که همیشه از بقیه جدا می‌ایسته. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_Fictweet ♡̸ ָ࣪

ひ #EROS جیمین با تخسی بغضش رو فرو برد و چشم‌های براقش رو به هری دوخت، اون چشم‌هاش رو دوست داشت، چون تنها وجه تشابهش با برادرش
+1
#EROS جیمین با تخسی بغضش رو فرو برد و چشم‌های براقش رو به هری دوخت، اون چشم‌هاش رو دوست داشت، چون تنها وجه تشابهش با برادرش بود ولی چه چیز اون چشم‌ها انقدر برای  پسر آزار دهنده و عجیب بود؟ پسر نگاهی به اطراف انداختن و با دیدنِ حیاطِ خالی دستش رو توی سر جیمین زد و با پایین افتادن سرش خندید “بهم اینجوری نگاه نکن موشِ کور” اینبار نگاهش رو به زمین دوخت و مدادش رو بین انگشتان عرق کرده‌اش فشرد، چرا؟ من فکر میکردم حقمه فکر میکردم باید اینجوری باشه وگرنه عجیبم من نمیخواستم عجیب باشم نمیخواستم کسی باشم که همیشه از بقیه جدا می ایسته. SPOIL 𔒝 @Vmin_FicTweet

"دیلـی نویسنده‌های ویـمین اِریا"

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ گذشته‌ی جیمین تلخ‌تر از چیزیه که خودش برات تعریف کرده! یونگی، با جدیت گفت و از تهیونگ فاصله گرفت. _ ج
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ گذشته‌ی جیمین تلخ‌تر از چیزیه که خودش برات تعریف کرده! یونگی، با جدیت گفت و از تهیونگ فاصله گرفت. _ جیمین هیچی از گذشته به من نگفته دکتر مین! _ اوه واقعا؟! پس تو راجع حمله‌های عصبیش هیچی نمی‌دونی... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪