en
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Open in Telegram

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Show more
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY ریدرهای عزیز دسالتری؛ زمان آپ فیکشن دسالتری از این هفته به شنبه‌ی هفته‌ی آینده منتقل شده و می‌تونید شنبه شب منتظر این کار باشید. ممنونم از لطف و توجه شما🩶

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS سلام خدمت ریدرهای ویکنس، اُمیدوارم حالتون خوب باشه... موضوعی که می‌خوام‌راجبش باهاتون صحبت کنم، نظراته... کسانی که من رو می‌شناسن، می‌دونن من به تعداد نظرات آنچنان اهمیتی نمی‌دم؛ خب؟ اما این‌که می‌بینم واقعا داره نسبت به داستانی که براش وقت می‌ذارم کم‌لطفی می‌شه، یه ناامیدی بزرگی برای ادامه دادنش واسم پیش میاد. این سری هم شرط نظرات مثل همیشه نرسید! اما؟ تصمیم گرفتم یک فرصت به ریدرسایلنت‌های عزیز بدم. اگه شرط آپ این پارت به ۱۵۰ نرسه، ویکنس متوقف می‌شه! اُمیدوارم اگه ذره‌ای داستانم براتون دلنشین بوده، باهام درمیون بذارید. امضا، کیم جِینا.🩶

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS این تقصیر تو نیست مامان، باشه؟ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA قصد داشت قدمی به سمت عقب برداره و از اون فاصله ناچیزی که اون ولیهعد بی عقل ایجاد کرده بود خلاص شه اما
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA قصد داشت قدمی به سمت عقب برداره و از اون فاصله ناچیزی که اون ولیهعد بی عقل ایجاد کرده بود خلاص شه اما انگار پاهاشون سرجای خود قفل شده باشن هیچ حرکتی نمیکردن و تنها خودش رو جمع کرده و تنها در دل التماس میکرد این بار دوباره ضربه ای به سر و بیهوش شدنی در کار نباشه اما زمانی که جسم گرمی رو به روی قفسه سینه اش احساس کرد با چشم هایی گرد شده سرش رو بالا آورد و طولی نکشید متوجه شد اون جسم چیزی جز دست اون نیست خواست زبون باز کنه و اون رو به خودش بیاره اما تهیونگ پیشدستی کرد و اون رو محکوم به سکوتی از جنس تفکر کرد " پس داری میگی در واقع تو درمانگر اینجایی آره؟ به جای درمان جسم، روح رو درمان میکنی و مرهمت هم به جای مواد گیاهی حرف هایی که از دهنت خارج میشه" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT فیکشن نقطه‌ پایان‌ من، این هفته به دلیل نرسیدن نظرات آپ نمی‌شه.

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " این برای منه؟ " سرباز جوان تنها سری تکون داد و منتظر شد با شک و دودلی جعبه رو گرفت و تقریباً به جای
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " این برای منه؟ " سرباز جوان تنها سری تکون داد و منتظر شد با شک و دودلی جعبه رو گرفت و تقریباً به جای گرفتن بغلش کرد " به من دستور دادن منتظرتون بمونم تا بیدار بشین، بعد هم این جعبه رو تحویلتون بدم و بعد از غروب آفتاب شما رو تا اتاق ولیهعد همراهی کنم" با شنیدن اون کلمه سرش رو بالا برد و ناخودآگاه فشاری با انگشتانش به جعبه وارد کرد هر باری که با اون مرد بود نهایتاً به بیهوشیش و بیدار شدن در مکان جدیدی ختم میشد و این بار مطمئن نبود حتی بمونه زنده از حضورش مرخص بشه یا نه ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ تو کسی بودی که این‌ انتقام رو شروع کردی جیمین! _ م...من؟! من اص...اصلا شم‌...شما عوضی‌ها رو نم...نمی‌
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ تو کسی بودی که این‌ انتقام رو شروع کردی جیمین! _ م...من؟! من اص...اصلا شم‌...شما عوضی‌ها رو نم...نمی‌شناختم! شم..شما خودتون گل‌فروشیم رو ب‌..بی‌رحمانه آتیش زدین و این بازی لع...لعنتی رو شروع کردین. م..من که اص..اصلا شما رو نمی‌شناختم! آتیش خشم و درد برایان، به محض تموم شدن فریاد جیمین‌ یک‌باره فروکش کرد و ذهنش بی‌امان فقط روی یک چیز فوکوس کرد. رویِ انتقام. انتقامی که هیچ‌وقت از سمت جیمین شروع نشده بوده و همه‌چیز فقط یک تصور اشتباه بود... یک باور غلط! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA ازش فاصله گرفت و به سمت صندلیش رفت سعی کرد تمرکز کنه و به هدفی که در سرش بود برسه " تو، تا اونجایی که
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA ازش فاصله گرفت و به سمت صندلیش رفت سعی کرد تمرکز کنه و به هدفی که در سرش بود برسه " تو، تا اونجایی که متوجه شدم برادر اون پسرک خائن هستی و از قضا قصد داشتی فراریش بدی، اون زرنگ‌بود، فرار کرد اما انگار تو کندتر از اون بودی و به دام افتادی، ما پیداش میکنیم چه الان چه در هر زمان دیگه ای و به قطع مجازاتش جز مرگ چیز دیگه ای نیست،اما تو، تو رو برای این اول از همه اینجا آوردم تا چیزی ازت بپرسم چیزی که سرنوشتت رو رقم میزنه" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS انتظار شنیدن صدایِ گریه‌ی جی‌جی توی سرش رو نداشت... صدای پسربچه‌ای که میون دشت بابونه‌ها گریه می‌کرد؛
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS انتظار شنیدن صدایِ گریه‌ی جی‌جی توی سرش رو نداشت... صدای پسربچه‌ای که میون دشت بابونه‌ها گریه می‌کرد؛ سرش رو روی زانوهاش می‌ذاشت و با تمام دردی که توی وجودش بود، فریاد می‌زد... اون مگه جیمین نبود...؟ -تهیونگ لطفا... -جلو نیا. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA "روت رو برگردون و کلاهت رو از سرت بیرون بکش،زود باش " چاره ای نداشت، دیگه حتی حق انتخابی نداشت فقط ام
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA "روت رو برگردون و کلاهت رو از سرت بیرون بکش،زود باش " چاره ای نداشت، دیگه حتی حق انتخابی نداشت فقط امیدوار بود حداقل جونگکوک موفق به فرار شده باشه چشماش رو باز کرد و به آرومی برگشت، برگشت و کلاه هم از روی صورتش کنار رفت و نیمی از موهای سفیدش بیرون ریخت در همون لحظه، آفتاب بالاخره در اومد، اون شب بلند به پایان رسید و نور به روی چهره ترسیده و موهای به رنگ برف پسر تابید تهیونگ محصور شد، در اون لحظه شاید یک فراری و مجرم رو گرفته بود ولی همونقدری که از این بابت مطمئن بود از اینکه زیباترین آدم زندگیش رو هم دیده مطمئن شد ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA با دیدن چهره نگران و ترسیده دختر که خیلی کم پیش میومد شاهدش باشه آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد به خود
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA با دیدن چهره نگران و ترسیده دختر که خیلی کم پیش میومد شاهدش باشه آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد به خودش مسلط باشه " چی شده؟ اتفاقی افتاده ؟ " چند لحظه ای طول کشید که دختر به حرف بیاد اما وقتی حرف زد جیمین سرد شدن ناگهانی بدنش رو احساس کرد " جونگکوک، اون...اون تو دردسر افتاده اما ای...این بار قراره به قیمت جونش تموم بشه" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🧬₎┊..⃗. #OMPLEX خانواده‌ی قشنگ کیم تهیونگ و پارک جیمین امگا کامپلکس🥹🤌🏻 شیرین‌ترین بچه‌های دنیا رو دارن این کاپل😭 ⤷ @
.˚ ₍🧬₎┊..⃗. #OMPLEX خانواده‌ی قشنگ کیم تهیونگ و پارک جیمین امگا کامپلکس🥹🤌🏻 شیرین‌ترین بچه‌های دنیا رو دارن این کاپل😭 @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🧬₎┊..⃗. #OMPLEX خانواده‌ی قشنگ کیم تهیونگ و پارک جیمین امگا کامپلکس🥹🤌🏻 شیرین‌ترین بچه‌های دنیا رو دارن این کاپل😭 ⤷ @
.˚ ₍🧬₎┊..⃗. #OMPLEX خانواده‌ی قشنگ کیم تهیونگ و پارک جیمین امگا کامپلکس🥹🤌🏻 شیرین‌ترین بچه‌های دنیا رو دارن این کاپل😭 @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _چی باعث شد همچین تصمیم احمقانه‌ای بگیری؟ پسر بی‌توجه به لحن صحبتش، با حرص و عصبانیت سر مردی که پشت می
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _چی باعث شد همچین تصمیم احمقانه‌ای بگیری؟ پسر بی‌توجه به لحن صحبتش، با حرص و عصبانیت سر مردی که پشت میز کارش نشسته و اوراق مقابلش رو مطالعه می‌کرد فریاد زد. _چی باعث شد به این درجه از گستاخی برسی که تصمیمات من رو احمقانه قلمداد کنی؟ نگاه مرد درنهایت با آرامش و جدیت روی صورت عصبی و آشفتش نشست و با جابجا کردن عینک فریم نازک روی بینیش سوال کرد و منتظر برای دریافت پاسخش به چشم‌هاش خیره موند. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT درود دخترام؛ امیدوام اوقات‌تون به خوبی درحال سپری شدن باشه و پاییز پیش‌رو، یکی از بهترین فصل‌های عمرتون باشه... حقیقتاً از این‌که همچین پیامی رو براتون بذارم دل‌‌خوشی ندارم؛ اما به‌هرحال باید به اطلاع‌تون برسونم که فیکشن❕نقطه پایان من❕، به دلیل کمبود نظرات تا اواسط مهر‌ماه متوقف می‌شه و پس از اون، با درست شدن شرایط، دوباره روی خط آپ میوفته... ضمناً، این رو هم باید بهتون اعلام کنم که این‌فیکشن به هیچ‌عنوان نصفه و نیمه نمی‌مونه و من بلافاصله بعد از مناسب دیدن شرایط، دوباره شروع به آپ کردنش می‌کنم‌ و تا آخرین کلمه، کنار‌تون می‌مونم... پس شمام، این بی‌مهری رو کنار بذارین و با نظرات قشنگ‌تون که اخیرا پنهانش کردین، بنده رو خوشحال کنین تا زودتر فرمانده و پسر‌خوب رو داشته باشیم:) پارت‌های شیرینی در انتظارمونه که با رمزی شدن، از نگاه خیلی‌ها دور می‌مونه و فقط تقدیم ریدر‌های فعال می‌شه. در آخر، خیلی دوستون دارم و صمیمانه از اون یک عده افرادی که همیشه با نظرات‌شون خوشحالم می‌کنن، تشکر میکنم♥️🦋 منتظرمون بمونین.

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT درود دخترام؛ امیدوام اوقات‌تون به خوبی درحال سپری شدن باشه و پاییز پیش‌رو، یکی از بهترین فصل‌های عمرتون باشه... حقیقتاً از این‌که همچین پیامی رو براتون بذارم دل‌‌خوشی ندارم؛ اما به‌هرحال باید به اطلاع‌تون برسونم که فیکشن❕نقطه پایان من❕، به دلیل کمبود نظرات تا اواسط مهر‌ماه متوقف می‌شه و پس از اون، با درست شدن شرایط، دوباره روی خط آپ میوفته... ضمناً، این رو هم باید بهتون اعلام کنم که این‌فیکشن به هیچ‌عنوان نصفه و نیمه نمی‌مونه و من بلافاصله بعد از مناسب دیدن شرایط، دوباره شروع به آپ کردنش می‌کنم‌ و تا آخرین کلمه، کنار‌تون می‌مونم... پس شمام، این بی‌مهری رو کنار بذارین و با نظرات قشنگ‌تون که اخیرا پنهانش کردین، بنده رو خوشحال کنین تا زودتر فرمانده و پسر‌خوب رو داشته باشیم:) پارت‌های شیرینی در انتظارمونه که با رمزی شدن، از نگاه خیلی‌ها دور می‌مونه و فقط تقدیم ریدر‌های فعال می‌شه. در آخر، خیلی دوستون دارم و صمیمانه از اون یک عده افرادی که همیشه با نظرات‌شون خوشحالم می‌کنن، تشکر میکنم♥️🦋 منتظرمون بمونین.

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA جین مردمک چشماش رو در کاسه چرخوند، آهی کشید و از حالت دست به سینه خارج شد " خب انگار قسمتیش رو دچار س
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA جین مردمک چشماش رو در کاسه چرخوند، آهی کشید و از حالت دست به سینه خارج شد " خب انگار قسمتیش رو دچار سوتفاهم شدی پس جور دیگه ای میگمش، چرا تهیونگی که ولیعهد این سرزمین و به زودی حاکمش، یه پسر ناشناس که از خارج از شهر زندگی میکنه و تنها مثل دیگران اومده بود تا آزمون بده رو به اتاقش میبره و الان هم شخصاً باهاش مبارزه میکنه؟ " سکوتش نشون میداد خودش هم جواب مشخصی نداره و تنها طی تصمیمات لحظه ایش عمل کرده ولی قرار نبود ازش منصرف بشه ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _هی، این شماره‌ی تهیونگه؟ فکر میکردم همین باشه نکنه عوضش کرده؟ پسر کوچیک‌تر قبل از جواب دادن به صدای ز
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _هی، این شماره‌ی تهیونگه؟ فکر میکردم همین باشه نکنه عوضش کرده؟ پسر کوچیک‌تر قبل از جواب دادن به صدای زنانه‌ی پشت خط، نگاهی به پسری که بعد از ساعتها سوختن توی تب بالاخره آروم گرفته و پلک‌هاش رو هم افتاده بود انداخت و گفت: _خودشه.. این.. این شماره‌ی کیم تهیونگه.. شما؟ _این سوال منه.. تهیونگ کجاست و من با کی صحبت می‌کنم؟ _من.. من. دوستشم.. دوستش.. تهیونگ.. حالش خوب نیست اون خوابه. صدا‌ی پشت خط چند ثانیه مکث کرد و درنهایت گفت: _وقتی بیدار شد بهش بگو باهام تماس بگیره.. بهش بگو بعد از مدتها از دیدن دوبارش خوشحال شدم و دیشب کارش فوق‌العاده بود.. میخوام بازم ببینمش! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS. -لعنت بهش... جیمین درمونده زمزمه کرد و بعد صدای دختر شنیده شد که می‌لرزید. -من رو ببخش وینسلت. -چی...
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS. -لعنت بهش... جیمین درمونده زمزمه کرد و بعد صدای دختر شنیده شد که می‌لرزید. -من رو ببخش وینسلت. -چی...- و بعد نوک تیز سرنگ داخل گردنش احساس شد و نفسش برید! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA "لطفا جونگکوک، لطفا " عاجزانه و با خود ازش خواهش کرد کار احمقانه ای نکرده باشه زمانی که به روی تخت نش
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA "لطفا جونگکوک، لطفا " عاجزانه و با خود ازش خواهش کرد کار احمقانه ای نکرده باشه زمانی که به روی تخت نشست متوجه کاغذ کوچکی شد که به روی بالشش گذاشته بود نفس عمیقی کشید و کاغذ رو برداشت " متاسفم " با خوندن تنها کلمه ای که به روی کاغذ جاخوش کرده بود دستاش رو مشت کرد و ضربان قلبش بالا رفت این همون کابوس بود، همون روزی که جیمین هر روز قبل از شروع روزش در دل دعا میکرد هیچوقت از راه نرسه ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪