「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝
Open in Telegram
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY
"چرا حالا؟"
روپوش سفید رنگش رو از حفرهی مخفیای که زیر تختش ایجاد کردهبود، بیرون کشید و به تن کرد.
چشمها و گوشها توی رویا بسته بود و کمتر کسی به لایهی نازک گرد و خاک نشسته روی روپوش پرسنل اهمیت میداد.
"امید!
امیدی که از چشمهای اشکیش سرازیر میشد تا زنگ خطری بشه برای عجله کردن، امیدی که میون گرمای دستش وقتی برای نگه داشتنن دستم رو گرفت حس کردم،
حس شیرین و جنونآمیزی که یه دلیل شد تا بخشش رو یاد بگیرم و اون آتیش میون سینم این بار تمامشون رو به آتیش بکشونه!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
درود عزیزان؛ وقتتون بخیر.
بنده با خستگی و شرمندگی اینجام که دوباره از کنسل شدنِ آپ نقطه پایان من بگم... میدونم از این وقفه خسته و ناراحتین و من بابتش، عمیقاً متاسفم.
همچنین نمیدونم که چطور توضیح بدم، فقط کوتاه و مختصر دلیل این همه وقفه رو توضیح میدم و هفتهی آینده، با فولپارت بر میگردم.
بنده توی این یک ماه، عزیزی رو از دست دادم که هنوز غمش برام تازهاس و نمیدونم چطور باهاش کنار بیام... درکم میکنین:)؟! خیلی سخته؛ خیلی سخت. اُمیدوارم تجربهاش نکنین و هیچوقت توی چنین موقعیتی قرار نگیرین. ممنونم بابت توجهاتون و صمیمانه بابت صبر و بردباریای که برای برگشتن نقطه پایان من به خرج میدید، ممنونم.🖤
+1
.˚ ₍❗️₎┊..⃗. #MOVEON
_کار تو بود مگه نه؟
تهیونگ با لحن عصبی و خشمی که با فشردن فکش به سختی کنترل میکرد، غرید و باعث پریدن شونههای پسر کوچکتر شد؛ جیمین با فشردن ورقههای کاغذ بین دستهای عرق کردش، با درد مشخص توی چهرش که از فشار محکم پنجهی قوی تهیونگ روی بازوش نشأت میگرفت، با لحنی ضعیف زمزمه کرد:
_م-معذرت می-میخوام من.. من ف-فقط میخواستم جبران ک-کنم.
_پس قصدت جبران کردنه؟ اوه عزیزم، فقط باید ازم سوال میکردی و با سخاوت بهت می گفتم که چطور میتونی برام جبرانش کنی!
پسر با نگاه تیرهی توی چشمهاش با لحنی تاریک زمزمه کرد و جملهی دو پهلو و لحن منظور دارش، لرز فاحشی به بدن دیگری انداخت.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY
«یه مشت بازنده دور هم جمع شدیم و فکر میکنیم مهرهی اصلی این بازیایم، اینطور نیست؟ کیم تهیونگ!»
خودش رو روی تخت انداخت و جملاتی که نوشته شده بود رو برای چندمین بار مرور کرد.
«یکیمون با زور یکی رو اسیر دست خودش کرده و یکی دیگه طعم عشق رو با قاتلش میچشه!»
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS
چرا نمیذاشتی کسی برات عاشقی کنه؟
-کسی روحش رو به مرداب نمیسپاره.
-اما نیلوفر آبی انجامش میده!
-به چه اُمیدی؟
-به اُمید این که یکی هست تا زیباییهاش رو ببینه و کنارش مونده...
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
+1
.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond
_ این گستاخیهات، من رو نمیترسونه جیمین! من بههرحال کار خودم رو میکنم!
یونگی، همونطور که دود سیگارش رو از دهنش بیرون میفرستاد گفت و پوزخندی زد.
_ کار خودت چیه؟
_ قاچاق اعضایِ بدنِ کیمتهیونگ.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
“ زیباست، مگه نه ؟ “
با شنیدن صداش پلکی زد و لبخندش جمع شد
“ د…درسته٫ بی نهایت زیباست “
در اون لحظه دیگه حتی مطمئن نبود جوابی که داده در مورد اون درخت بود یا اون فرد، شاید هم هر دو!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
با خشمی که حالا شدت گرفته بود چشمی چرخوند و سرش رو برگردوند تا آرتور رو صدا بزنه و اون رو هر چه سریع تر از اونجا ببره اما با دیدن فردی، باعث شد در لحظه احساس کنه چنگی به سینه اش خورده
قدم های سنگینش رو به سمتش برداشت و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد صداش زد
“ مادر “
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
تهیونگ پوزخندی زد و اون هم قدمی جلو رفت
" که اینطور، پس ببینم تا کجا میخوای ادای آدم های نترس رو در بیاری "
و بعد از اتمام جمله اش جعبهی جواهراتی که دستش بود رو به طرف پسر یا بهتره گفت به سمت آیینه ای که پشت سرش قرار داشت پرتاب کرد و به خوبی شاهد واکنش پسر شد
جیمین شاهد خشم فرد مقابلش بود اما هیچوقت خیال نمیکرد بخواد تا اون مرحله پیش بره
زمانی که اون شی به طرف آیینه پشت سرش پرتاب شد و صداش به گوشش رسید تمام بدنش رعشه ای به خود گرفت و چشماش بسته شد
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY
ریدرهای عزیز، این شات به علت مشکلات شخصی نویسنده مدتی آپش متوقف میشه.
ممنون از درک و همراهی شما عزیزان🩷🍓
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
ریدرای عزیز فیکشن نقطه پایان من، این کار این هفته بخاطر آنفولانزا گرفتن بنده و سردرد شدیدِ به همراهش، آپ نمیشه و چون پارت بسیار مهمی هست؛ ازتون میخوام براش صبوری کنین و عذر بنده رو بپذیرین.
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
آب دهنش رو قورت داد و تلاش کرد به کمک داغی اون فنجون دست های سردش رو گرم کنه
حرفایی که شنیده بود دلهره آور به نظر میرسید حتی با وجود اینکه همه این ها رو از قبل خودش میدونست
“اما دلیلی که تو رو به اینجا صدا زدم تنها این نبود، میخوام تو رو در مورد مسئله ای مطلع کنم که البته باید قسم بخوری مثل جونت از این راز محافظت میکنی وگرنه مطمئن باش حتی اگه ولیهعد هم پا پیش بزاره قرار نیست جونت بهت بخشیده بشه “
انگشتانش به دور دستهی فنجون تنگ تر شد و نفس عمیقی به طور نامحسوسی کشید
“ ف…فهمیدم “
“خوبه، حالا خیلی خوب بهم گوش بده “
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
درود وقتتون بخیر، بنده باید به اطلاعتون برسونم که تا مدتی نامعلوم تایم آپ فیکشن #EROS و #MEPOINT جا به جا شده و فیکشن نقطهپایان من، فردا تقدیم نگاهتون میشه♥️
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
دقایقی سکوت حاکم شد
جونگکوک داشت به تصمیمی که احتمالا کل زندگیش رو تحت تاثیر قرار میداد فکر میکرد و هوسوک به جوابی که قرار بود بشنوه و نقشه هایی که در سرش جولان میداد
" ا...اگه قبول کنم، قراره چه نقشی رو ایفا کنم ؟ "
هوسوک با سرخوشی جوری که انگار از جواب پسر مطمئن بود بلند شد
" نظرت درباره جانشین جدید و شاهی جدید برای سرزمین آب چیه ؟ "
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ دوستش داری؟!
_ بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکنی!
دختر، بدون تردی و تعلل پاسخ داد و لبخند غمگینی به لبهای خشکشدهاش هدیه داد.
_ پس چرا نمیبخشیش؟!
_ سی..سیاهی درونم! اون تنفری که توی قلبم ریشه کرده نمیذاره ببخشمش... نجاتم بده؛ من رو از این تاریکی نجاتم بده برادر بزرگه! من دیگه خسته شدم...
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY
سلام و شببخیر به ریدرهای همیشه همراه و عزیز دسالتری؛
لازم به ذکره که روند آپ فیکشن دسالتری از امشب به دلیل کمبود وقت و مشغلهی کاری من با مدتزمان دو هفتهی آینده متوقف میشه و امیدوارم صبر و حمایتتون رو به من و دسالتری عزیزم نشون بدید؛
ممنونم از لطف و توجه شما.🩶
فیکشن #Weakness به علت کم لطفی شما ریدرهای عزیز متوقف شد.
حقیقتا نوشتن کار آسونی نیست، چه بسا که اون رو رایگان و بدون هیچ چشم داشتی انجام بدی ولی دیدنِ حمایت افرادی که به نظارهی کلماتت نشستن باعث از بین رفتن خستگی و به وجود اومدنِ ذوق و شوقی برای ادامه میشه.
ارسال یه پیام و به اشتراک گذاشتنِ حستون درمورد اثری که میخونین کار واقعا سختی نیست و فکر میکنم اینکه ما تمایلی به ادامه دادن نداشته باشیم کاملا موجه و منطقیه به همین دلیل این فیکشن و حتی بقیه کارها تا زمانی که نظرات لازم برای آپ شدن رو دریافت نکنن متوقف میشن.
🩶🖊️
فیکشن #Weakness به علت کم لطفی شما ریدرهای عزیز متوقف شد.
حقیقتا نوشتن کار آسونی نیست، چه بسا که اون رو رایگان و بدون هیچ چشم داشتی انجام بدی ولی دیدنِ حمایت افرادی که به نظارهی کلماتت نشستن باعث از بین رفتن خستگی و به وجود اومدنِ ذوق و شوقی برای ادامه میشه.
ارسال یه پیام و به اشتراک گذاشتنِ حستون درمورد اثری که میخونین کار واقعا سختی نیست و فکر میکنم اینکه ما تمایلی به ادامه دادن نداشته باشیم کاملا موجه و منطقیه به همین دلیل این فیکشن و حتی بقیه کارها تا زمانی که نظرات لازم برای آپ شدن رو دریافت نکنن متوقف میشن.
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
ریدرای عزیز فیکشن نقطه پایان من، این کار این هفته به دلیل مشکلات شخصی بنده و همینطور کسالتی که پیدا کردم، آپ نمیشه؛ امشب از زیباییِ Attraction لذت ببرین🔥
ممنونم از صبوریتون.
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
فیکشن نقطه پایان من، این هفته به دلیل مشکلات شخصی بنده و همینطور کسالتی که پیدا کردم، آپ نمیشه. ممنون از صبوریتون✨
