「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝
Open in Telegram
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret
"اما دلیلی که این اطلاعات رو باهامون به اشتراک گذاشتن فقط این نبود، اون ها میدونن ما دنبال اون روانی هستیم و تو هم میدونی اون هم جزو بزرگترین مشتری های ماکاروف بود و حالا بعد از دستگیری اش یه جورایی پشتیوانه اش رو برای خرید مواد و پوششی که به وسیله اون درست میکرد از دست داده پس... "
جیمین با صدایی که توش کمی هیجان و امیدواری موج میزد و نمیتونست پنهانش کنه رو به جلو خم شد و گفت :
" پس میگی شاید اون هم ضعیف شده باشه و به دستیگری اش نزدیک بشیم درسته ؟ "
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret
Drunk And I Miss You...
⤷ MUSIC ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ ب..باز هم ب..برام میریزی؟
_ البته.
تهیونگ بیمعطلی دوباره بطری رو توی دستش گرفت و مقدار کمی از اون شرابِ یاقوتی رنگ رو توی جام پسر ریخت؛ پسر مقابلش هم مهلت نداد و جرعهی بعدی رو یکنفس بالا کشید؛ سپس وقتی جامش خالی از اون مایعِ سرخ رنگ شد اون رو به آرومی پایین آورد و نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت. مستی کنارِ اون مرد براش شیرین بود؛ البته توی این چندوقت اخیر همهچیز کنار مرد برای جیمین شیرین بود. حتی دردسرهایِ عجیبی که به لطفش تجربه میکرد.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ
.˚ ₍🌗₎┊..⃗. #JAM
دو آلفا، پشت به پشت و دست در دست، در تالارِ سرخ و تاریکی که بوی خون میداد ایستاده بودن! با یک دست شمشیر رو نگه داشته بودن و با دست دیگه، دستهای همدیگر رو گرفته بودن! صدای قدمهای دهها سرباز نزدیک و نزدیک تر میشد و به دو آلفای غرق خون و عرق نوید مبارزه ای سخت و ناجوانمردانه رو میداد!
_ برای چی اینجایی سرورم؟ نباید تخت پادشاهی رو رها میکردین! اوه، یادم نبود همونطور که من برای نجات تولهم اینجام، تو هم برای نجات امگات اینجایی!
با گفتن "امگات" دندوناش از حرص روی هم قرار گرفت اما دست آلفا رو رها نکرد؛ انگار سرنوشتشون همین بود، گره خورده به هم با درد و دوستی و خشم!
+ حتی اگه مارک من روی گردنش باشه، باز هم جیمین امگای توعه! این حقیقت درد داره، اما نمیتونم منکرش شم! امگام که در واقع متعلق به تو نادونه، مثل جونم عزیزه اما، اول به خاطر نجات تو اینجام احمق!
_ حالم ازت به هم میخوره جونگکوک!
+ من هم دوستدارم تهیونگ!
دو پسر با لحن متفاوت اما با یک منظور ابراز علاقه کردن! و فقط چند ثانیه بعد ده ها سرباز دورِ اون دو رو گرفتن!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret
در رو بست و بدون در آوردن کفشاش سمت اتاق رفت اما قبل از اینکه موفق به باز شدن در اتاق بکنه با حس سوزش و فرو رفتن چیزی در گردنش چهره اش تو هم رفت و دهانش رو باز کرد
" آ..."
خواست ناله دردمندی کنه اما رو زانوهاش سقوط کرد و کمی بعد به روی زمین افتاد و آخرین چیزی که قبل بیهوش شدن دید چهره دختری بود که اون رو افسر ناری دوبرا خطاب میکرد
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret
Story, you and me, it's so criminal...
⤷ MUSIC ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
سلام گشنگا، خواستم به اطلاعتون برسونم از این به بعد فیک #BlackSecret روز آپ اش از جمعه به یکشنبه تغییر پیدا میکنه ♡
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY
عزیزای دل من، ریدر های عزیز DSULTORY؛
با وجود کمبود وقت و مشکلاتی که این هفته برای من پیش اومد، زمان آپ فیکشن دسالتری این هفته از سشنبه به پنجشنبه تغییر پیدا کرده و شما می تونید شب پنجشنبه منتظر خط سرنوشت بی قاعده ی دسالتری عزیز من باشید.
امیدوارم امشب از روایت فراز و فرود های پسر گل فروش و فرمانده ی MY END POINT لذت ببرید.
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ میخوای ادامه بدی یا کنار بکشی؟
ادوارد پرسید و نفس عمیقی کشید؛ فکر میکرد که تهیونگ برعکس جین، شجاعت زیادی نداشته باشه و با چندتا تهدید و زهرچشم، خودش رو کنار بکشه.. اما این تفکر زمانی که تهیونگ پاسخ سوالش رو داد؛ به کل محو شد! مثل اینکه اون، آدم پا پس کشیدن نبود.
_ لذت اینکه فرشتهی مرگت باشم و آخرین تلاشهات رو برای نفس کشیدن ببینم رو به کسی نمیدم! پس ادامه میدم و تا وقتی که نابود نشدی؛ کنار نمیکشم پیرمرد!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ
˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ میخوای سیگار بکشی؟!
_ نم..نمیدونم؛ حالم رو خ..خوب میکنه؟
جیمین به آرومی پرسید و به چشمهای خالیِ از احساس تهیونگ خیره شد.
_ نه ولی حداقل آرومت میکنه پسرخوب؛ امتحانش کن.
تهیونگ صادقانه پاسخ داد و بدون اینکه اجازه یا تاییدی دریافت کنه، نخ سیگاری که توی دستش بود رو نزدیک لبهای جیمین برد و با زدن چشمکی، اون رو ما بین لبهاش جا داد... حالا اون سیگار نیمه سوخته، روی لبهای دومین صاحبش نشسته بود.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ میخوای سیگار بکشی؟!
_ نم..نمیدونم؛ حالم رو خ..خوب میکنه؟
جیمین به آرومی پرسید و به چشمهای خالیِ از احساس تهیونگ خیره شد.
_ نه ولی حداقل آرومت میکنه پسرخوب؛ امتحانش کن.
تهیونگ صادقانه پاسخ داد و بدون اینکه اجازه یا تاییدی دریافت کنه، نخ سیگاری که توی دستش بود رو نزدیک لبهای جیمین برد و با زدن چشمکی، اون رو ما بین لبهاش جا داد... حالا اون سیگار نیمه سوخته، روی لبهای دومین صاحبش نشسته بود.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ
.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID
نمیفهمم چیکار باید کنم جک، من هیچی بلد نیستم در اوج خواستن، نمیخوامش!"
قهقهه ی جک بلند شد و این تهیونگ بود که با عصبانیت اتاق رو ترک کرد، از روی صندلی بلند شد و به دنبال تهیونگ از اتاق خارج شد.
" احمق، فقط باید بسپری به زمان اما قبلش باید قبول کنی!"
تهیونگ عصبی برگشت و بدون کنترلی روی تن صداش بلند داد زد.
" چی رو قبول کنم؟!"
" اینکه دوسش داری!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
_ ا..ادوارد همهچی ر..رو فهمیده؟!
جیمین با تن صدای آروم و لحنی پر از تردید پرسید و دستهای عرق کردهاش رو درهم قفل کرد.
_ آره و حتی منم تهدید کرده!
_ به چی؟!
_ به انتخاب بین نفس کشیدنم و رها کردن تو...
تهیونگ صادقانه پاسخ داد و به چشمهای نمدار پسر خیره شد؛ انتخابش مشخص بود! اون به هیچعنوان جیمین رو توی این بازیِ کثیفی که خودش راه انداخته بود تنها نمیذاشت.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY
_عام .. فکر میکنی به یه شونه برای تکیه دادن نیازی داشته باشی؟
_فکر نمی کنم..
پسر بزرگ تر خیره به سنگ ریزه های زیر کتونی سادش، خطاب به پسر ریز جثه ای که با نزدیک شدن بهش کلماتش رو با کمی تردید ادا کرده بود زمزمه کرد.
_اوه خب .. باشه!
صدای زمزمه ی معذب دیگری به گوش رسید و نگاه تهیونگ به آرومی به منظره ی تاریک مقابل دوخته شد؛ با گذشت چند ثانیه، زبون گرمش رو به لب های خشکیدش کشید و لب باز کرد:
_میدونی چیه .. فکر میکنم بهش نیاز دارم!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY
تلاش های من، هوسوک و ریدر های دسالتری برای بیرون کشیدن جونگکوک از رابطه ی سمیش با کیم نامجون :
سن این آدم دوبرار توعه
یبار ازدواج کرده، یه بچه داره، تاکسیکه
خشک و منطقیه، احساسات سرش نمیشه
رابطه با این آدم اول تا آخرش بگاییه!
جونگکوک که لی لی کنان به سمت بگایی میدوعه*:
تینک آی نید ساموان اُلدِر
جاست ا لیتل بیت کُلدِر
مود ما:
⤷ FUN ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
دختر جوان با ناراحتی سمت پسر برگشت و لبزد:
_ متاسفم جیمین؛ ولی اون چیزی که ادوارد میخواد آسیب زدن به ما نیست! اون میخواد به تو آسیب بزنه و شایدم میخواد تو رو-
_ م..میخواد من رو بکشه، آ..آره؟
پسر با ترس پرسید و منتظر جواب موند اما قبل از اینکه جوابی از سمت مخاطب اصلیش بگیره، صدای شخص سومی که خیلی جدی به نظر میرسید، توی فضای کوچیک اتاق پیچید.
_ متاسفم ولی نمیتونه اینکار رو بکنه؛ من همچین اجازهای بهش نمیدم.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY
_کسی نمیخواد بگه چخبره؟ یهو گم شدی و حالا با این برگشتی؟ اینجا چخبره؟
_اون به تهیونگ کمک کرد هیونگ ..
جیمین با صدای ضعیفی زمزمه کرد و جین لب باز کرد:
_کسی ازش کمک خواست؟
_من خواستم ..
_اون کیه که ازش کمک بخوای اون کیه که به ما کمک کنه؟ اون کیه جیمین؟
_دوست پسرم ..
جیمین با ضعیف ترین صدای ممکن زمزمه کرد و با فرو رفتن انگشت های بلند پسر بزرگ تر بین انگشت های کوتاهش، پلک هاشو به هم فشرد و بزاق دهانش رو بی صدا فرو خورد.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ࣪
"
Tell me, am I ever gon' feel again?
Tell me, am I ever gon' heal again?
Got a shot glass full of tears
Drink, drink, drink, say, Cheers".˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackDiamond
_ وقتتون تموم شد، با نفس کشیدن خداحافظی کنین عزیزان!
مرد، با صدای رسا و کاملی فریاد زد و بلافاصله شلیکِ دقیقی رو روی تن یکی از اون دو عاشقی که روبهروی هم ایستاده بودند، نشوند... حالا سوال این بود، کدوم یکی از اوندو با گلوله تن به مرگ داده بود و کدوم یکی با دیدنِ مرگ معشوقش نفسش بریده بود؟!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
درود، وقتتون بخیر عزیزان...
خواستم به اطلاعتون برسونم که فیکشن نقطه پایانِ من، به علت کمبود نظرات و بیمهری شما به مدت یکهفته متوقف میشه و امشبم آپ نمیشه؛ با رسیدن نظرات و بهبود این روند، هفتهی بعد دو پارت تقدیم نگاهتون میشه... ممنونم🤍
