en
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Open in Telegram

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Show more
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍🔪₎┊..⃗. #NOBODY _این تمام چیزیه که هستم! برای اولین‌ بار ریسک پخش‌شدن تموم اطلاعاتی که کل عمرم برای حفظ شدنش، توی سایه‌ب
+1
.˚ ₍🔪₎┊..⃗. #NOBODY _این تمام چیزیه که هستم! برای اولین‌ بار ریسک پخش‌شدن تموم اطلاعاتی که کل عمرم برای حفظ شدنش، توی سایه‌بودن رو پذیرفتم، به جون خریدم... اولین بار! متوجهش هستی؟ تمام چیزی که آدم‌های بیرون دنبالشن رو توی دست‌هات گذاشتم. یه اسلحه بهت دادم جیمین. با دست خودم گلوله‌ی سمی رو داخلش گذاشتم و به دست‌هات سپردمش. حتی اگه فکر خیانت‌کردن به من رو توی ذهنت داری لحظه‌ای هم مأیوس نشو، من حتی بدی‌هات رو هم به جون می‌خرم! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ

.˚ ₍❗️₎┊..⃗. #MOVEON _داری گریه می‌کنی؟ _چی؟ مزخرف نگو! _اما داری گریه می‌کنی! _گفتم مزخرف نگو من فقط..فقط مستم باشه؟ _مستی ب
.˚ ₍❗️₎┊..⃗. #MOVEON _داری گریه می‌کنی؟ _چی؟ مزخرف نگو! _اما داری گریه می‌کنی! _گفتم مزخرف نگو من فقط..فقط مستم باشه؟ _مستی باعث میشه گریه کنی؟ پسر بزرگ‌تر پشت دستش رو با کلافگی به چشم‌هاش کشید و به سوال پسر کنارش فکر کرد؛ اشک‌هایی که از چشم‌هاش بیرون می‌ریخت واقعا بخاطر الکل جاری توی خونش بود؟ درنهایت آهی کشید و بدون نگاه کردن به دیگری جواب داد: _نه، مستی فقط بهم اجازه میده. _اجازه؟ نگاه خمارش این‌بار به چشم‌های گرد و کنجکاو پسر کوچیک‌تر رسید و با چرخوندن نگاهش روی تک‌تک اجزای صورت دیگری، درنهایت زمزمه کرد: _اجازه‌ی انجام کارایی که توی هوشیاری نمی‌تونم انجامشون بدم. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY توت‌فرنگی‌های شیرینم، متاسفانه به دلیل فشار کاری آخر اسفند و اینکه میخوام این پارت های آخر جوری که لایقتونه تقدیم نگاهتون بشه این هفته آپ نمیشه منتظرش بمونید🍓

.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY توت‌فرنگی‌های شیرینم، متاسفانه به دلیل فشار کاری آخر اسفند و اینکه میخوام این پارت های آخر جوری که لایقتونه تقدیم نگاهتون بشه این هفته آپ نمیشه منتظرش بمونید🍓

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS "دیگه نمی‌دونم چی درسته... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond _ ه..همون‌قدر که پسرت برای تو ارزش داره؛ ی..یونگی‌هم برای من ارزش داره! پس وقتی داری ازش حرف می
+1
.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond _ ه..همون‌قدر که پسرت برای تو ارزش داره؛ ی..یونگی‌هم برای من ارزش داره! پس وقتی داری ازش حرف می‌زنی، حواست به کلماتت باشه کیم‌ تهیونگ. _ اوه جداً؟ پس اگه یونگی برات ارزش داره، برگرد! اون مرد بدون تو داره مرگ تدریجی رو تحمل می‌کنه، جانگ‌ هوسوک! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " میتونم ببوسمت؟ " برای لحظاتی تنها خشکش زد و تلاش کرد دوباره چیزی که شنیده رو به مغزش برسونه؛ اول خی
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " میتونم ببوسمت؟ " برای لحظاتی تنها خشکش زد و تلاش کرد دوباره چیزی که شنیده رو به مغزش برسونه؛ اول خیال کرد این تنها یه توهمه اما وقتی به صورتی که با چشمای خمار و کمی قرمزش نگاهش میکرد خیره شد، خیال خودش رو نقض کرد. صورت تهیونگ نزدیک‌ و نزدیک تر میشد در حدی که چشم‌هاش رو بست و منتظر موند تا لحظه‌ای بعد، لب‌هاش لب‌های پسر رو لمس کنه... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA ریدرای متانویا وقتی میبینن برعکس بلک‌سکرت، پارت ۱۶ ایم و دریغ از یه بغل و کاراکترها هنوز دارن درجا میزنن : ⤷ FUN ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY توت‌فرنگی‌های شیرینم، متاسفانه به دلیل فشار کاری آخر اسفند و خستگی چشم‌هام، این هفته پارت جدید نداریم تا هفته بعد توی شرایط بهتری براتون بنویسم. منتظرش بمونید🍓

.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY توت‌فرنگی‌های شیرینم، متاسفانه به دلیل فشار کاری آخر اسفند و خستگی چشم‌هام، این هفته پارت جدید نداریم تا هفته بعد توی شرایط بهتری براتون بنویسم. منتظرش بمونید🍓

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS +حالا هرچی، چرا گل‌ها رو توی یخچال می‌ذاری؟ -چون... اینطوری تازه می‌مونن و زود نمی‌میرن... تهیونگ پوف
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS +حالا هرچی، چرا گل‌ها رو توی یخچال می‌ذاری؟ -چون... اینطوری تازه می‌مونن و زود نمی‌میرن... تهیونگ پوف کلافه‌ای کشید و با تهدیدهایی که از سمت پدرش می‌گرفت، راهی جز کنار اومدن نداشت. پس گل های بابونه رو از دست جیمین گرفت و مچ دست پسر رو اسیر انگشت‌هاش کرد. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS پسر دست‌هاش رو دور گردن مردش حلقه کرد و از آرامششون لذت عمیقی رو داخل قلبش احساس کرد. لبخند شیرینی روی
+1
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS پسر دست‌هاش رو دور گردن مردش حلقه کرد و از آرامششون لذت عمیقی رو داخل قلبش احساس کرد. لبخند شیرینی روی لب‌هاش نشست و بعد نفس عمیقی از عطر خنک نویسنده کشید... چه‌طور می‌تونست نگرانش کنه وقتی فقط حضورش برای دور شدن از همه‌چی کافی بود؟ چه‌طور می‌تونست این کار رو با مرداب بکنه وقتی فقط کنار اون قلبش رو پر از عشق نگه داره؟ بعد از مکثی کوتاه تهیونگ با ملایمت خبر داد و بینیش رو به موهای جیمین کشید. -آیرین از ما خواسته که برای شام به ویلای خونوادگیمون بریم ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond _ منو تشنه‌تر از این نکن کیم‌تهیونگ؛ وگرنه.‌.. مکثی کرد و با تخسی خندید. سپس انگشت‌های خوش‌فرمش
.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond _ منو تشنه‌تر از این نکن کیم‌تهیونگ؛ وگرنه.‌.. مکثی کرد و با تخسی خندید. سپس انگشت‌های خوش‌فرمش رو روی‌لب‌های مرد کشید و ادامه داد: _ کاری می‌کنم که نه‌تنها بادیگارد‌های بیرون از این اتاق، بلکه تموم افرادی که توی این طبقه‌ان صدای ناله‌هامون رو موقعیِ یه سکس هارد بشنون. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸

.˚ ₍❗️₎┊..⃗. #MOVEON _از دیدنم شوکه شدی؟ _ب-برو.. برو بیرون! _چی؟ پسر با تعجب به چهره‌ی وحشت‌زده‌ی دیگری خیره شد و جیمین بدون
+1
.˚ ₍❗️₎┊..⃗. #MOVEON _از دیدنم شوکه شدی؟ _ب-برو.. برو بیرون! _چی؟ پسر با تعجب به چهره‌ی وحشت‌زده‌ی دیگری خیره شد و جیمین بدون توجه بهش چندبار با حالت عصبی و وحشت‌زده‌ی روی صورتش به سمت در چرخید، انگار که ممکن بود هرلحظه کسی از اون وارد بشه اما مگه چقدر ممکن بود بد باشه؟ _هی میدونم ورود نامتعارفی بود اما باید آروم باشی باشه؟ واقعا هیچکس جواب زنگ رو نمیداد پس مجبور شدم- _برو.. برو ف-فقط برو خ-خواه-خواهش می‌ک-می‌ک-می‌کنم از اینجا برو با-با-با-باید بری باید ب-ب-ب-بری! پسر با فشردن دست‌های کوچیکش به سینش با وحشت التماس کرد و چیزی مثل یه ماشین درحال حرکت با سرعت هزار کیلومتر در دقیقه به مغز تهیونگ برخورد کرد، جیمین از حضورش وحشت داشت! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY «نیازی نیست نگران همهمه‌های اون بیرون باشی...» تکیه‌اش رو از در گرفت و به سمت گل‌ها رفت. یاس رو برای عطر
+1
.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY «نیازی نیست نگران همهمه‌های اون بیرون باشی...» تکیه‌اش رو از در گرفت و به سمت گل‌ها رفت. یاس رو برای عطر ملایمش انتخاب کرده‌بود. «یه اتاق که هر طور دوست داری بچینیش، اصلاً کل عمرت رو توی این اتاق بگذرون، من مشکلی با از دور تماشا کردنت ندارم!» نگاهش رو از گل‌ها گرفت و دست‌هاش رو توی هم گره کرد تا روی ثابت نگه داشتن صداش تمرکز کنه. «گفتم یه کتاب‌خونه بزرگ داریم؟ پر از کتاب‌هایی که می‌تونه مورد علاقت باشه. درست بغل اتاقت حتی نیاز نیست نگران روبه‌رو شدن با من باشی.» به میز کنارش تکیه داد و سرش رو پایین انداخت. «اینجا بمون!» ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS این اسم، مثل پتکی در سکوت اتفاق افتاد و اخم سردی که روی صورت مرد جا خوش کرده بود، آروم محو شد... انگار
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS این اسم، مثل پتکی در سکوت اتفاق افتاد و اخم سردی که روی صورت مرد جا خوش کرده بود، آروم محو شد... انگار نمی‌تونست این صدا رو تحمل کنه، نمی‌تونست آخرین باری که توسط اون اسمش شنیده شد رو به یاد بیاره... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond _ می‌دونی یونگی؟ خطرناکِ واقعی تویی نیستی که سر و صدا می‌کنی! با تموم شدن جمله‌اش پوزخندی زد و
+1
.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond _ می‌دونی یونگی؟ خطرناکِ واقعی تویی نیستی که سر و صدا می‌کنی! با تموم شدن جمله‌اش پوزخندی زد و همون‌طور که خیره به‌ چشم‌های منتظر مرد بود، ادامه داد: _ خطرناک واقعی، تهیونگِ منه که توی سکوت کارش رو انجام می‌ده و بومب؟ یهو همه‌چیز رو نابود می‌کنه و خب باید بگم- لحظه‌ای مکث کرد و گفت: _ من عاشق این ورژن لعنتیشم! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸

.˚ ₍❗️₎┊..⃗. #MOVEON _از دیدنم شوکه شدی؟ _ب-برو.. برو بیرون! _چی؟ پسر با تعجب به چهره‌ی وحشت‌زده‌ی دیگری خیره شد و زمزمه کرد
+1
.˚ ₍❗️₎┊..⃗. #MOVEON _از دیدنم شوکه شدی؟ _ب-برو.. برو بیرون! _چی؟ پسر با تعجب به چهره‌ی وحشت‌زده‌ی دیگری خیره شد و زمزمه کرد و جیمین بدون توجه بهش چندبار با حالت عصبی و وحشت‌زده‌ی روی صورتش به سمت در چرخید، انگار که ممکن بود هرلحظه کسی از اون وارد بشه اما مگه چقدر ممکن بود بد باشه؟ _هی میدونم ورود نامتعارفی بود اما باید آروم باشی باشه؟ واقعا هیچکس جواب زنگ رو نمیداد پس مجبور شدم! _برو.. برو ف-فقط برو خ-خواه-خواهش می‌ک-می‌ک-می‌کنم از اینجا برو با-با-با-باید بری باید ب-ب-ب-بری! پسر با فشردن دست‌های کوچیکش به سینش با وحشت التماس کرد و چیزی مثل یه ماشین درحال حرکت با سرعت هزار کیلومتر در دقیقه به مغز تهیونگ برخورد کرد، جیمین از حضورش وحشت داشت! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA با دقت فردی که داخل اومده بود رو تماشا کرد از حرکات و رفتارهای پسر مشخص بود که ازش انتظار داشت اون دخ
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA با دقت فردی که داخل اومده بود رو تماشا کرد از حرکات و رفتارهای پسر مشخص بود که ازش انتظار داشت اون دختر رو بشناسه پس با دقت بیشتری نگاهش کرد و کم کم با یادآوری گذشته و شخصی که مقابلش بود از جا بلند شد " وایولت ؟ " دختر لبخندی زد و نیمچه تعظیمی کرد " سرورم " تهیونگ خندید، به سمت دختر رفت و بی هیچ مکثی در آغوش گرفتتش " دلم برات تنگ شده بود پرنسس " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY "چرا حالا؟" روپوش سفید رنگش رو از حفره‌ی مخفی‌ای که زیر تختش ایجاد کرده‌بود، بیرون کشید و به تن کرد. چشم
.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY "چرا حالا؟" روپوش سفید رنگش رو از حفره‌ی مخفی‌ای که زیر تختش ایجاد کرده‌بود، بیرون کشید و به تن کرد. چشم‌ها و گوش‌ها توی رویا بسته بود و کمتر کسی به لایه‌ی نازک گرد و خاک نشسته روی روپوش پرسنل اهمیت می‌داد. "امید! امیدی که از چشم‌های اشکیش سرازیر می‌شد تا زنگ خطری بشه برای عجله کردن، امیدی که میون گرمای دستش وقتی برای نگه داشتنن دستم رو گرفت حس کردم؛ حس شیرین و جنون‌آمیزی که یه دلیل شد تا بخشش رو یاد بگیرم و اون آتیش میون سینم این بار تمامشون رو به آتیش بکشونه!" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪