en
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Open in Telegram

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Show more
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret با پدیدار شدن قامت اون فرد درست جلوی چشماش و داخل اتاقش تونست لرزشی رو در وجودش احساس کنه نمیتونست
+1
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗.  #BlackSecret با پدیدار شدن قامت اون فرد درست جلوی چشماش و داخل اتاقش تونست لرزشی رو در وجودش احساس کنه نمیتونست تشخیص بده اون لرزش از ترسی هست که از بدترین خاطراتش نشأت گرفته یا از عصبانیتی که تمام این شش ماهه درونش بود بدون اینکه بفهمه تنها سمت دختر هجوم برد اما با جلو اومدن تهیونگ متعجب نگاهش کرد  " هی هی هی، جیمین، لطفا، اون برای توضیح اینجاست "  با ناباوری به تهیونگ و بعد اون دختر که حال تغییراتی تو ظاهرش ایجاد شده بود نگاه کرد، نمیتونست بفهمه اون برای چی اینجاست، تنها چیزی که میدونست این بود، اون همون ناری بود ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ازت میخوام که توی اموری که به اون ادوارد حرومزاده مربوط نیست خودت رو دخالت ندی و دور بمونی! در ضمن، ب
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ازت میخوام که توی اموری که به اون ادوارد حرومزاده مربوط نیست خودت رو دخالت ندی و دور بمونی! در ضمن، بلافاصله بعد از تموم شدن پرونده‌، باید از اینجا بری و دیگه هیچ‌وقت برنگردی. وقتی آخرین جمله‌اش رو بیان کرد، به وضوح طرز نگاه پسر تغییر کرد و جوری به نظر رسید که انگار همه‌ی حرف‌های مرد رو به گوش سپرده بود و تلاش می‌کرد تا با حفظ کردن اون‌ها، به هیونگش و سازمانی که الان جز پر اهمیت‌ترین مشغله‌های زندگیش به حساب میومد، بها بده.‌. _ ف..فهمیدم! ا...الان باید چی‌‌...چیکار کنم؟ _ باید بری سالن تمرین و منتظرم بمونی، قراره از من آموزش ببینی پسر‌خوب! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret با پدیدار شدن قامت اون فرد درست جلوی چشماش و داخل اتاقش تونست لرزشی رو در وجودش احساس کنه نمیتونست
+1
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗.  #BlackSecret با پدیدار شدن قامت اون فرد درست جلوی چشماش و داخل اتاقش تونست لرزشی رو در وجودش احساس کنه نمیتونست تشخیص بده اون لرزش از ترسی هست که از بدترین خاطراتش نشأت گرفته یا از عصبانیتی که تمام این شش ماهه درونش بود بدون اینکه بفهمه تنها سمت دختر هجوم برد اما با جلو اومدن تهیونگ متعجب نگاهش کرد  " هی هی هی، جیمین، لطفا، اون برای توضیح اینجاست "  با ناباوری به تهیونگ و بعد اون دختر که حال تغییراتی تو ظاهرش ایجاد شده بود نگاه کرد، نمیتونست بفهمه اون برای چی اینجاست، تنها چیزی که میدونست این بود، اون همون ناری بود ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret با دست زدن به اون بالا تنه برهنه، چشماش رو بست و نفسی گرفت دلش میخواست جیمین بهش پاسخ بده و اون شب
+1
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗.  #BlackSecret با دست زدن به اون بالا تنه برهنه، چشماش رو بست و نفسی گرفت  دلش میخواست جیمین بهش پاسخ بده و اون شب جور دیگه ای پیش بره اما از طرفی از جیمین متشکر بود  اون در اون شب بازخواستش نکرده بود و حتی خودش رو بهش سپرده بود  شاید در آینده میتونست چیزی که میخواست رو برگردونه  شاید همه چی درست میشد و این از فردا شروع میشد  فردایی که قرار بود روزی سرنوشت ساز باشه و به پیشواز  روز طولانی تری بره ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret ⨾ #ارسالی کشته شدم... ⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret#ارسالی کشته شدم... @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret برای لحظه ای جمله ای رو به یاد آورد که دیشب بعد جمله ای که جونگکوک به زبون آورده بود خودش زیر لب زم
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗.  #BlackSecret برای لحظه ای جمله ای رو به یاد آورد که دیشب بعد جمله ای که جونگکوک به زبون آورده بود خودش زیر لب زمزمه کرده بود زمانی که پسر گفته بود " هوسوک، امشب رو به خودمون هدیه میدی؟ برای اولین بار" اون جمله " و برای آخرین بار " رو زیر لب زمزمه کرده بود  چون حقیقت همین بود، اتفاق دیشب اولین و آخرین عشق بازیشون بود  اون از اولش فکر همچین روزی رو کرده بود و براش نقشه ای هم داشت مثل همیشه، فرار کردن، اما این بار مثل دفعات قبل نبود، این بار فراری ابدی بود  فراری همیشگی، فراری از جنس مرگ! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ پسر خوب؟ _ هیونگی؟ اینجا چ..چیکار میکنی؟ پسر تیره چشم، بلافاصله نگاهش رو از گل‌ها گرفت و با یک لبخند
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ پسر خوب؟ _ هیونگی؟ اینجا چ..چیکار میکنی؟ پسر تیره چشم، بلافاصله نگاهش رو از گل‌ها گرفت و با یک لبخند نرم که کاملا واضح بود، سوالش رو پرسید. مرد مقابلش هم چهره‌‌ای درهم کرد و پاسخ داد: _ اومدم یک پسر حدودای بیست و دوساله که امروز بخاطر من جونش رو به خطر انداخت رو ببینم؛ کار بدی کردم؟ _ ن..نه چون اون پسر ا..از دیدنت خیلی خوشحاله. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret آهی کشید و گفت : " بی قراری میکنی، بی قراری میکنی و وضع من رو بدتر " وسط سینه پسر رو بوسید و گفت :
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗.  #BlackSecret آهی  کشید و گفت :  " بی قراری میکنی، بی قراری میکنی و وضع من رو بدتر " وسط سینه پسر رو بوسید و گفت :  " نظری داری؟ نظری داری چطور باید با یه فرشته عشق بازی کنم، اونطور که لایقشه "  هوسوک نتونست مانع لبخند زدنش بشه پس تنها لبخندی زد  " اما هر چی ام باشه بهرحال به زودی قراره من کسی باشم که ناله هات رو میشنوم، یعنی ناله هاتم قراره فرشته گونه باشه یا به داغی آتیش های جهنم؟ "  جونگکوک گفت و با گرفتن گردن پسر بوسه عمیقی رو شروع کرد ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ احساسات ضعیفت می‌کنه و تو رو از هدفت دور می‌کنه! پس خواستار امتحان کردنش نباش و به عنوان وارث من، عاق
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ احساسات ضعیفت می‌کنه و تو رو از هدفت دور می‌کنه! پس خواستار امتحان کردنش نباش و به عنوان وارث من، عاقلانه جلو برو. ادوارد بدون هیچ مکثی توضیح داد و منتظر تایید شدن حرف‌هاش موند؛ اما بر خلاف انتظارش، برایان حرف‌هاش رو نقض کرد و این‌بار در نقطه‌ی مقابلش ایستاد. _ متاسفم ولی این‌بار نمی‌خوام به عنوان وارث شما زندگیم رو جلو ببرم و هربار فقط با اسلحه‌ها سر و کار داشته باشم! می‌خوام به عنوان یک آدم که جز نفس کشیدن، روتین‌های دیگه‌ای هم داره زندگیم رو پیش ببرم..! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY در مواجهه با کیونگسو: مسکوت شو هزار پدر بس کن دلقک عقده ای کیونگسو حیا کن ویمینو رها کن در مواجهه با ن
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY در مواجهه با کیونگسو: مسکوت شو هزار پدر بس کن دلقک عقده ای کیونگسو حیا کن ویمینو رها کن در مواجهه با نامجون: پدر لطفا فقط جونگکوک را لعنت کن حرفای نیش دار نزن تورو به هفت تن بنگتن دو دیقه دهن منطقتو ببند ⤷ FUN ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ الان باید چیکار کنیم؟ تهیونگ با نگرانی پرسید و چشم‌های به خون‌نشسته‌اش رو بین دکتر و پسر بیهوشِ داخل
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ الان باید چیکار کنیم؟ تهیونگ با نگرانی پرسید و چشم‌های به خون‌نشسته‌اش رو بین دکتر و پسر بیهوشِ داخل آی‌سی‌یو چرخوند. _ باید بیمار رو به اتاق جراحی منتقل کنیم و تا زمان رو از دست ندادیم؛ تلاش خودمون رو بکنیم! _ ا..اما گفتین ممکنه توی عمل نتونین جلوی خونریزی داخلی رو بگیرین آقای دکتر! _ درسته اما اگه بیمار توی این حالت بمونه مرگ خیلی بهش نزدیک‌تره آقای کیم؛ حالا تصمیم‌تون چیه؟ رضایت میدین؟ دکتر میانسال با تموم شدن جمله‌اش دستی به شونه‌ی تهیونگ کشید و با لبخندی تلخ از مردِ آسیب دیده و ترسیده‌ی سی‌ساله، جواب خواست. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT ⨾ #ارسالی صحنه‌‌ای که جیمین بخاطر تصادف، روی زمین افتاد و بیهوش شد... ⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT#ارسالی صحنه‌‌ای که جیمین بخاطر تصادف، روی زمین افتاد و بیهوش شد... ⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret جیمین که کم کم تپش های قلبش رو حس میکرد داره میشنوه آب دهنش رو قورت داد و گفت : " جونگکوک میگی چی ش
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗.  #BlackSecret جیمین که کم کم تپش های قلبش رو حس میکرد داره میشنوه آب دهنش رو قورت داد و گفت : " جونگکوک میگی چی شده یا نه " " باشه باشه، راستش تو اون هتل ت...تهیونگ هیونگ منتظرته، اون برگشته هیونگ باورت میشه تهیونگ هیونگ برگشته " جونگکوک با نهایت خوشحالی اون جمله رو بیان کرد اما نفهمید چطور جیمین رو سوزوند شاید تا قبل از اون لحظه جیمین در رویاهاش خیال میکرد اون فردی که دیشب دیده بود تهیونگ نبود اما الان، حتی رویاهاشم نابود شد و برگشتن تهیونگ و بودنش تو کره مهر محکمی به واقعی بودن اتفاقات دیشب میزد ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ح..حالت خوبه؟ جیمین با تردید پرسید و به مرد مقابلش که چشم‌هاش از عصبانیت قرمز شده بود، نگاهی کوتاه ان
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ح..حالت خوبه؟ جیمین با تردید پرسید و به مرد مقابلش که چشم‌هاش از عصبانیت قرمز شده بود، نگاهی کوتاه انداخت. _ خوب نیستم ولی تو اینجایی، میتونی حالم رو خوب کنی؟ مرد در پاسخ به سوال جیمین اینطور گفت و چشم‌هاش رو بست؛ اما بلافاصله با حلقه شدن بازو های لاغرِ پسر کوچیک‌تر به دور بدنش، پلک‌هاش از هم فاصله گرفت و سرش توی گودی گردن پسر فرو رفت. حالا عطر تن پسر رو خیلی عمیق‌تر از قبل حس می‌کرد. _ آ..آره حالت رو خوب میکنم؛ ن..نمیذارم توی با..باتلاقِ غم بمونی تهیونگ هیونگی. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ب..به من بسپر! _ چی رو؟ _ ق..قلب و روحت رو. ⤷ DIALOGUE ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ب..به من بسپر! _ چی رو؟ _ ق..قلب و روحت رو. ⤷ DIALOGUE ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸

.˚ ₍⛓️₎┊..⃗. #BlackSecret با قدم های سریع سمت سرویس بهداشتی رفت اما قبل از اینکه کامل وارد بشه و در رو باز کنه با صحنه ای موا
.˚ ₍⛓️₎┊..⃗.  #BlackSecret با قدم های سریع سمت سرویس بهداشتی رفت اما قبل از اینکه کامل وارد بشه و در رو باز کنه با صحنه ای مواجه شد که باعث شد تمام وجودش حتی قلبش از درون یخ بزنه به اون پسر و دختری که اونطور عمیق فرنچ کیس میرفتن نگاه کرد دقت بیشتری به خرج داد اما توانایی درکش رو نداشت با اینکه فقط نیمرخ اون مرد رو میدید اما مگه میشد نتونه دلیل زندگیش رو کسی که هنوز هم دیوانه وار عاشقش بود رو تشخیص نده مگه میشد کسی که اونجوری ولش کرد و تنهاش گذاشت رو نشناسه اون دختر ... چطور ممکن بود اون لحظه حتی توانایی درک محیطی که درونش قرار داشت و  یا هر چیز دیگه ای رو نداشت حالا حتی همون روزنه ی کوچیک امید و دلخوشی هم که تو زندگیش وجود داشت یخ زد، مُرد و جیمین هم همراهش کشت! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍⛓₎┊..⃗. #BlackSecret این داستان تمومی نداره...😂 ⤷ FUN ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍⛓₎┊..⃗. #BlackSecret این داستان تمومی نداره...😂 ⤷ FUN ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT درود عزیزان؛ در ابتدا فرا رسیدن بهار و نوروز رو بهتون تبریک می‌گم و جدایی بر اون باید خدمت‌تون عرض کنم که فیکشن نقطه‌ پایان من، این هفته به دلیلِ حال نامساعد من و نرسیدن نظرات آپ نمیشه. هفته‌ی بعد با رسیدن نظرات و بهبود حالِ من، دو پارت تقدیم نگاه ارزشمند‌تون می‌شه🤍

.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY _لعنتی بهت گفتم تمومش کن! پسر با هل دادن سینه ی پهن مقابلش با حرص و بغض غرید و دست های لرزون و خیسش ر
+1
.˚ ₍🌪️₎┊..⃗. #DSULTORY _لعنتی بهت گفتم تمومش کن! پسر با هل دادن سینه ی پهن مقابلش با حرص و بغض غرید و دست های لرزون و خیسش رو کنار بدنش مشت کرد. _فکر میکنی من احمقم؟ فکر میکنی احمقم؟ هر بلایی که سرت آورده صد برابرش رو سرش میارم قسم میخورم! در برابر فریاد های از ته دل تهیونگ با بلند آرین صدای ممکن فریاد زد: _تمومش کن.. حق نداری بهش صدمه بزنی میفهمی؟ نباید بهش دست بزنی! _جیمین.. _نمیتونی بابت حسی که بهت ندارم سرزنشم کنی تهیونگ! نگاه شکسته و ناباور تهیونگ به چشم هاش گره خورد و پسر ناخودآگاه قدمی عقب گذاشت. قدمی که انگار مستقیم روی قلب خودش گذاشته بود.. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪