en
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Open in Telegram

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Show more
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY این Ai یادآور پارت خاصی نیست؟😔 *شبی که همه‌ی بدبختیا شروع شد🗿😂 ⤷EDIT ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS با این حال، مرد با ناامیدی و پر از شرمندگی وجودش، سرش رو پایین انداخت. -اما شاید راهی وجود داشته باشه،
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS با این حال، مرد با ناامیدی و پر از شرمندگی وجودش، سرش رو پایین انداخت. -اما شاید راهی وجود داشته باشه، یه فرصت برای همه! رئیس بدون مکث ته‌مونده‌ی سیگار رو پایین انداخت و با همون نگاه محکم و سرد به دونگ-ایل نگاه کرد. -فرصت؟ حواست هست چیکار کردی پارک؟! کمی صبر کرد تا کلمات زهرآگینش رو کنار هم بچینه. -چه‌طور فکر کردی که میتونی کنترل گندی که زدی رو به دست بگیری؟ زمانی که به خودت اجازه دادی وارد این بازیِ کثیف بشی، بهت گفته بودم که هیچ برگشتی وجود نداره! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " من برادرت رو رها کردم تا بره " خودش هم نفهمید برای چی همچین چیزی گفت، شاید فقط ذهنش به طور غیرارادی
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " من برادرت رو رها کردم تا بره " خودش هم نفهمید برای چی همچین چیزی گفت، شاید فقط ذهنش به طور غیرارادی چیزی رو به زبون آورده بود که این اواخر بیشتر از هر چیزی آزارش میداد جیمین با تعجب بهش نگاه کرد " چی ؟ " حالا که شروعش کرده بود باید تمومش میکرد شاید بهتر بود خودش رو از شر اون عذاب وجدان مسخره خلاص کنه تا بتونه با خیال راحت احساساتش رو و بعدش ابراز کنه ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "بدترین موقعیت ممکن در مواجهه با مشکلات زندگی، عادت کردن به وجود مشکله؛ برای مثال، دیوار خونه‌ی تو ترک
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "بدترین موقعیت ممکن در مواجهه با مشکلات زندگی، عادت کردن به وجود مشکله؛ برای مثال، دیوار خونه‌ی تو ترک برداشته و تو اون رو با یه قاب عکس دوست‌داشتنی از چهره‌ی خودت و عزیزانت میپوشونی و بهش عادت میکنی؛ ترک هنوز یه مشکله، توی ذهنت هست اما بهش عادت کردی. این عادت در قالب ترک روز به روز بزرگ‌تر میشه تا جایی که بخشی از وجود خونه میشه و درنهایت دیوار میریزه و قاب عکس زیر آوارش دفن میشه و تو میمونی و عادتی که دیوار وجودت رو ریخته." ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY ادیتایی که می‌زنید و می‌فرستید برام یوقتایی زیادی خود دسالتریه:) ⤷EDIT ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY تهیونگ با جیمین vs تهیونگ با بقیه ⤷ FUN ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY تهیونگ با جیمین vs تهیونگ با بقیه ⤷ FUN ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🍦₎┊..⃗. #MINT “ من تحسینت میکنم جیمین. من همیشه تحسینت میکردم. شاید هم بیشتر، من میپرستیدمت، میپرستیدمت و فقط دلم میخواس
+1
.˚ ₍🍦₎┊..⃗. #MINT “ من تحسینت میکنم جیمین. من همیشه تحسینت میکردم. شاید هم بیشتر، من میپرستیدمت، میپرستیدمت و فقط دلم میخواست تو اونجوری که باید دوستم داشته باشی” نفسش رو با صدا بیرون داد و سر تا پای پسر کوچک‌تر رو نظاره کرد. قامت ریزی که در لباس های اورسایزش گم شده بود. “ اما این یه داستان برای عشق یک طرفه نبود. داستان مردی بود که معشوقه هاش رو میکشت! قلبشون رو هزار تیکه میکرد و هر بار این داستان رو از سر مینوشت. از سر می‌نوشت تا به خودش ثابت کنه میتونه لایق عشق باشه!” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA 𝙎𝙤𝙢𝙚𝙬𝙝𝙚𝙧𝙚 𝙗𝙚𝙩𝙬𝙚𝙚𝙣 𝙛𝙞𝙧𝙚 𝙖𝙣𝙙 𝙬𝙖𝙩𝙚𝙧🌊🔥 ⤷ CHARACTERS @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - بحث تو، از اول با همه فرق داشت جیمین... هیچ‌وقت نفهمیدم چرا؛ ولی من برای تو چیزی بیشتر از یه‌ فرمانده
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - بحث تو، از اول با همه فرق داشت جیمین... هیچ‌وقت نفهمیدم چرا؛ ولی من برای تو چیزی بیشتر از یه‌ فرمانده بودم و تو، همیشه برای من چیزی بیشتر از یه گل‌فروش بودی! - ای..این فرق و تفاوت‌ها به..بهمون ک..کمکی می‌کنه هی..هیونگی؟ - نه، فقط ما رو از هم دورتر می‌کنه پسر‌خوب... تهیونگ صادقانه پاسخ داد و سیگار توی دستش رو میون لب‌های پسر گذاشت و اون سیگار، به زیبایی روی لب‌های دومین صاحبش نشست و جیمین، لحظه‌ای به این فکر کرد که " چی‌ می‌شد اگه به جای این سیگار، لب‌های تهیونگ روی لب‌هاش می‌نشست؟! " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "میخوام بدونم بین تو و اون حرومزاده چه اتفاقی افتاده!" پسر کوچیک‌تر با چنگ زدن به موهاش، هیستریک خندید
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "میخوام بدونم بین تو و اون حرومزاده چه اتفاقی افتاده!" پسر کوچیک‌تر با چنگ زدن به موهاش، هیستریک خندید و درحالی که از غضب می‌لرزید، دست‌هاش رو دوطرف بدنش رها کرد و گفت: "میخوای بدونی؟ باشه بهت میگم، اون منو بوسید، جوری که حتی تو زندگیت نمیتونی تصورش کنی چه برسه به اینکه انجامش بدی.. منو بوسید، جوری لمسم کرد که احساس کردم توی بهشتم، و میدونی چه حسی داشتم؟ دلم می‌خواست روی زانوهام التماسش کنم که هرکاری که می‌خواد باهام انجام بده.. می‌خواستم بهش التماس کنم که باهام مثل یه فاحشه رفتار کنه چون دارم از عشقش دیوونه میشم.. حالا راحت شدی؟ من به اندازه‌ی تک‌تک نفس‌هایی که کشیدم عاشقشم و به همون اندازه از تو متنفرم! " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🤍₎┊..⃗. #NOBODY «پس، دلیل تموم این اتفاقات من بودم؟ عقلت رو از دست دادی؟ این حسی که ازش حرف می‌زنی نباید تنفر باشه؟» «قب
+1
.˚ ₍🤍₎┊..⃗. #NOBODY «پس، دلیل تموم این اتفاقات من بودم؟ عقلت رو از دست دادی؟ این حسی که ازش حرف می‌زنی نباید تنفر باشه؟» «قبل تو هم عقلی نداشتم، بعد از تو هم اون تیکه ماهیچه‌ای که بهش می‌گن قلب و از دست دادم! وقتی برای اولین‌بار دیدمت، قلبم به درد اومد. اون درد و کشون کشون با خودم کشیدم و یه توده بدخیم توی قلبم کاشتم تا دفعه بعد که چشمم به چشمت میفته بدون فکر با همین دست‌هام راه نفست رو بگیرم. نمی‌دونستم! نمی‌دونستم اون چشمات، نگاهت عامل این توده نیست، مرحمِ این درده! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA چشمانش رو درست تا زمانی که لبان اون رو به روی لبان خودش احساس کرد باز نگه داشت انگار که میخواست اون ل
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA چشمانش رو درست تا زمانی که لبان اون رو به روی لبان خودش احساس کرد باز نگه داشت انگار که میخواست اون لحظه رو علاوه بر روحش با نگاهش هم ثبت کنه و بعد به آرومی بستشون و به خودش اجازه داد با تمام وجود اون لحظه رو حس و زندگی کنه ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🤍₎┊..⃗. #NOBODY «فقط یه چیز باقی مونده...» زیر لب زمزمه کرد و توی سرش به نقشه‌ای که داشت افتخار کرد. «باز داری در میری؟»
+1
.˚ ₍🤍₎┊..⃗. #NOBODY «فقط یه چیز باقی مونده...» زیر لب زمزمه کرد و توی سرش به نقشه‌ای که داشت افتخار کرد. «باز داری در میری؟» مطمئناً این جزو نقشش نبود! به سمت صاحب صدا برگشت و به چشم‌های درمونده جیمین چشم دوخت. تموم یک هفته قبل رو با عالم‌وآدم لج کرده‌بود و بدون توقف به بیمارهای مختلف رسیدگی کرده‌بود و حالا با چشم‌های گود‌رفته و یه ذره توان توی پاهاش ، مقابلش قد علم کرده‌بود. موهای مرتبش رو از روی صورتش کنار زد و برای اولین‌بار، چشم‌های تشنه جیمین، مالامال سیر از چهره رنگ‌پریده تهیونگ شد. «تنها نمی‌رم.» ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS "راستی، امشب تونستم ببوسمت؟" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT درود عزیزان؛ وقت‌تون بخیر. بنده بعد از سه‌ماه این‌جام؛ تا با قاطعیت کامل اعلام کنم که نقطه‌ پایان من، به روند خودش برگشته و تا پارت‌های مشخصی از اون نوشته شده.‌این هفته‌ام، فول‌پارت یک تا چهل و دو تقدیم نگاه‌تون می‌شه و برای جبران پارت‌هایی که آپ نشده، توی تاریخ‌های زیر، نقطه پایان من آپ می‌شه. " همچنین، تیره‌ترین الماس هم آپ می‌شه طی روز‌های اخیر." فول‌پارت یک‌ تا چهل دو: روز جمعه ۱/۲۲ پارت چهل و سه: روز دوشنبه ۱/۲۵ پارت چهل و چهار: روز جمعه ۱/۲۹ و بعد از اون، طبق روند قبلی هفته‌ای یک‌بار یا یک هفته در میون خدمتتون ارائه می‌شه. صمیمانه بابت درکی که این دو سه ماه به‌خرج دادین مچکرم؛ امیدوارم بهترین‌ها نصیب‌ خودتون بشه و تا آخرین کلمه‌ی نقطه‌ پایان من، کنارم باشین🤍🌱 قول می‌دم پارت‌ها، ارزش‌ نگاه‌های قشنگ‌تون رو داشته باشه. زهرا-

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _پس بهم میگی که باهاش خوابیدی؟ مرد در کمال ناباوری بهترین و تنها دوستش، نگاهش رو دزدید و با کشیدن کف د
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY _پس بهم میگی که باهاش خوابیدی؟ مرد در کمال ناباوری بهترین و تنها دوستش، نگاهش رو دزدید و با کشیدن کف دست‌هاش به زانوهاش، سرش رو به معنی تایید تکون داد. _با یکی که بیست سال ازت کوچیک تره؟ _پونزده سال.. _پنج سال چیزی از اشتباهش کم نمی‌کنه و لعنتی بیشتر از یک‌بار باهاش خوابیدی! _خودتم با یه سی ساله قرار نمیذاری باشه؟ _مسئله همینه، من باهاش قرار میذارم! من دوسش دارم! _منم- لب‌های مرد ناگهان به هم چفت شد و نگاهش به زمین خیره موند؛ اون‌هم چی؟ دوسش داشت؟ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY این آهنگ شمارو یاد یه سری پارت‌های خاص از دسالتری نمیندازه؟😔 ⤷EDIT ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🍓₎┊..⃗. #NOBODY سلام به توت‌فرنگی‌های شیرینم، این هفته نوبادی آپ نمیشه. ممنون از درک و همراهی شما عزیزان🎀🩷

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA جیمین قصد کرد جواب کوتاهی بده اما با حرفی که مرد در ادامه زد در دل پوزخندی زد و اون حس بد در درونش بی
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA جیمین قصد کرد جواب کوتاهی بده اما با حرفی که مرد در ادامه زد در دل پوزخندی زد و اون حس بد در درونش بیشتر شد " و همینطور به ولیهعد، ایشون بیماریشون در چه حاله؟ جدی که نیست ؟ " این بار برعکس لحظاتی قبل سرش رو بالا برد و مستقیم بهش نگاه کرد این رو به وضوح احساس میکرد که اون مرد آخرین نفری میتونه باشه که بشه بهش اعتماد کرد الخصوص در مورد قضیه‌ی تهیونگ و جیمین به هیچ عنوان حاظر به دیدن صدمه خوردن پسر نبود با اینکه شاید در آینده مجبور بود خودش بدترین آسیب رو بهش بزنه ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA 𝐊𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐟𝐢𝐫𝐞🔥 ⤷ CHARACTERS @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪