「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝
Open in Telegram
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS
“پیدا کردن یک نفر که تو رو با زخمات تحمل کنه چنان دستاورد بزرگی نیست که انقدر بهش میبالی پسرم، حالا من باختم یا تو؟”
“حداقل چیزی رو دارم که تو نداری، کسی که من رو با تمام زخمها و کمبودهام بپذیره. همون چیزی که تو بخاطرش این عمارت رو ساختی و هرگز نتونستی به دستش بیاری رو من فقط با حضورم به دست اوردم”
دستش رو به شومینه تکیه داد و گرمایی که وجود نداشت رو در وجودش حس کرد “فقط در یک چیز شبیه منی، اونم اصرار برای به دست اوردن چیزهاییه که به تو تعلق ندارن و همونطور که من رو نابود کرد تو رو هم نابود میکنه”
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_Fictweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
- خوابت برد؟!
تهیونگ، زمانی که سر پسر کنارش روی شونهاش افتاد و نفسهاش به حالت منظم در اومد، گفت و لحظهای بهخاطر این خوابالو بودنش خندید! این خوابیدن از عادتهای بعد از مستیش بود؟! تهیونگ، تازه داشت این عادتش رو میشناخت.
- اشکالی نداره، تو بخواب؛ اما من، بهخاطر قولی که بهت دادم تا طلوع بیدار میمونم و نوشتههات رو میخونم...
شونهاش رو برای راحتی جیمین کمی پایین آورد و اولین جملهای که توی اون صفحه از دفتر نوشته شده بود رو خوند:
- ما، هیچوقت پایانی نداریم؛ چون همهی راههای بیمقصد، برای ماست...
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
- خوابت برد؟!
تهیونگ، زمانی که سر پسر کنارش روی شونهاش افتاد و نفسهاش به حالت منظم در اومد، گفت و لحظهای بهخاطر این خوابالو بودنش خندید! این خوابیدن از عادتهای بعد از مستیش بود؟! تهیونگ، تازه داشت این عادتش رو میشناخت.
- اشکالی نداره، تو بخواب؛ اما من، بهخاطر قولی که بهت دادم تا طلوع بیدار میمونم و نوشتههات رو میخونم...
شونهاش رو برای راحتی جیمین کمی پایین آورد و اولین جملهای که توی اون صفحه از دفتر نوشته شده بود رو خوند:
- ما، هیچوقت پایانی نداریم؛ چون همهی راههای بیمقصد، برای ماست...
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ
+1
.˚ ₍💟₎┊..⃗. #LTY
منتظران مانهوا بیایید که براتون یه کار جدید اوردیم، این شما و این کیوت ترین مانهوای دانشجویی اینبار برای ویمین:٫🎒✨
⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍💟₎┊..⃗. #LTY
کی بود درخواست مانهوای جدید داشت؟ این شما و این
⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond
_ این رو خوب توی گوشت فرو کن! من، پشت اون میزهای قماری که تو با ترس بهشون نگاه میکنی، پادشاهی میکنم... من، زیر اون نگاههایی که کمرِ تو بهخاطرش خم میشه، نفس میکشم و آدمهایی خطرناکتر از اون کسی که تو ازش میترسی دیدم و شکستشون دادم پس-
مکثی کرد و اینبار بدون توجه به لحنی که عصبیتر از قبل بهنظر میرسید، ادامه داد:
- بار آخرت باشه که منو با کارایی که ممکنه از دستم بر بیاد زیر سوال میبری!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸
سلام به همراههای همیشگی ویمیناِریا.
با آرزوی حالِ خوب برای تک تک شماها، با توجه به شرایط پیش اومده به مدت کوتاهی فعالیت چنل رو متوقف میکنیم تا همگی در شرایط روحی امنتر و آرومتری قرار بگیریم.
لطفا از خودتون و قلبهای مهربونتون مراقبت کنین.
-دوستدارِ شما خانوادهی ویمین اِریا🖤-
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
" وایولت خوبه؟ شنیدم برگشته "
با شنیدن اسم خواهرش از سمت اون شخص جوشش خون رو دوباره در تمام بدنش احساس کرد، دستانش رو باز و بسته کرد و تلاش کرد به اعصابش مسلط باشه، متاسفانه اون هنوز هم یه شاه بود و خودش، تنها یه وزیر از یه سرزمین دیگه
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
قبل از اینکه به ادامهی حرف دختر بخواد فکر کنه با چیزی که دید و حس کرد دچار شوک بزرگی شد
شوکی که مثل رعد و برق بهش برخورد کرد
شوکی که از روی خوشی نه بلکه از روی ترس بود
نشستن لبان نرم و رژی دختر به روی لبانش و لمس شدن صورتش توسط دستان لطیف و استخونیش همگی براش لحظه سنگینی رو رقم میزد
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA
تهیونگ لبخندی زد، لبخندی که قلبش هم زد، روحش هم همینطور
اون رو در آغوش گرفت
" هیچوقت قرار نیست همچین اتفاقی بیفته، تو حتی یک قدمم از من و دنیام دور نمیشی چون خودت تبدیل به زندگی من داری میشی، دنیایی که فقط من و تو توشیم و اگه نباشی فرو میریزه "
جیمین هم لبخندی زد و اجازه داد در اون لحظه خودش هم اون حرف ها رو باور کنه
حرف هایی که آرزو میکرد ای کاش میتونست به واقعیت بپیونده
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍❗️₎┊..⃗. #MOVEON
"بهت گفتم تو انظار عمومی نزدیکم نشو پس-"
قبل از اتمام جملهش، دستهای خنک و کوچیک جیمین دوطرف صورتش رو دربر گرفت و لبهای بالشتی نرمش رو به دهان نیمهبازش فشرد و تهیونگ ازبین پلکهای بازش به چشمهای بستهی پسر خیره موند.
بوسه سطحی و کوتاه بود و جیمین بلافاصله با برگشتن روی پاشنهی پاهاش، دستهاش رو به آرومی از دوطرف صورتش به روی سینهش منتقل کرد و درنهایت اونهارو روی سینهی خودش به هم قفل کرد و تهیونگ با کشیدن زبونش به لبهاش، کوتاه زمزمه کرد:
"آها..اونوقت..این واسه چی بود؟ "
جیمین با صاف کردن یقهی جلیقهی چهارخونهش نگاه چشمهای درشتش رو از صورتش گرفت و با تردید زمزمه کرد:
"گ-گفتی هربار ام-ام-امتحان م-میگیری"
پسر بزرگتر چندثانیه در سکوت به تجزیه و تحلیل گفتهی دیگری پرداخت و درنهایت با نفسی که از سینهش بیرون داد، گفت:
" پس با این حساب، تو رد شدی."
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY
"I'd let the world burn for u"
⤷EDIT ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🔥₎┊..⃗. #NOBODY
انعکاس آتیش مقابلش چشمهاش رو به آتیش کشید. از ساختمون رو برگردوند و به سمت مقصد نامعلومی قدم برداشت.
آتیش پشت سرش، فقط ساختمون رویا رو به آتیش نکشیدهبود! نحسیهایی که به چشم نمیاومدن، قلبهای سیاهی که میتپیدن، رازهای کثیفی که باید مخفی میموندن، درد تموم نشدنی و عمر غریبه که توی یکی از همون اتاقها هدر رفتهبود، روپوش سفیدرنگ پزشکیش که روحش هم خبر نداشت به چرک و کثافت مبتلا شدهبود... هر سیاهی که توی گذشتش و حتی یک سااعت قبلش بود، سوخت و خاکستر شد.
هرچند که آتیش گناه هیچ کدومشون خاموششدنی نبود!
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡ ָ
+1
.˚ ₍🍻₎┊..⃗. #FMB
خوشآمد بگین به این مانهوای کیوت و عسل که از فردا شب میتونین داخل چنل دنبالش کنین🧋❤️🔥
⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS
سایهای که با پنهان شدن زیر صدای ضربانهای کوبندهی قلب رقاص به داخل کوچه خزیده و حال روی تمام تنش خیمه زده بود.
انگشتاش رو به انگشتهای رنگ پریده و کلفتی که روی دهنش رو گرفته بود گره زد و تلاش کرد تا روزنهای برای ورود هوا پیدا کنه ولی حاصلش تنها کشیده شدن بدنش به سمتی بود که نمیدونست کجاست.
نفسهای خفهاش رو به پایان میرفت و درست لحظهای که نورِ لرزون چراغها و در چوبی خونه پشت پلکش محو میشد انعکاس چشمهای آشنایی رو در ویترین کجِ شیرینی فروشی دید؛
دو گوی خاکستری یخ زده!.
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_Fictweet ♡̸ ָ࣪
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS
“ و من از تو، بجز نگاهت هیچ چیز را به خاطر ندارم”
⤷EDIT⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY
"همهش یه مشت مزخرف بود؟"
مرد خسته درحالی که به پسر کوچیکتر کمک میکرد تا روی مبل بشینه، آهی کشید و سرش رو به سمت دیگری چرخوند.
"نمیفهمم راجب چی حرف میزنی!"
"نمیفهمی؟ همهش دروغ بود درسته؟ یه مشت مزخرف؟ یه مشت امید واهی؟"
"هوسوک، مزخرف نگو ما راجب این بعدا حرف میزنیم!"
" راجب چی حرف بزنیم وقتی همهچیز مشخصه؟ وقتی دوباره برگشتیم به چندسال پیش و من قراره اون سایهی لعنتیای باشم که جسمش پارک جیمینه!"
" بسه!"
نفس توی سینهی پسر با شنیدن صدای فریاد مرد مقابلش حبس شد و مرد با فشردن فکش ادامه داد:
" من تا الان همهجوره مراعاتت رو کردم.. به هر طریقی که فکرش رو بکنی.. خودت هم اینو میدونی و در مقابل تنها چیزی که ازت خواستم احترام، درک متقابل و اعتماد بود و تو حتی منو لایق اینکه توی خونهی خودم مورداحترام قرار بگیرم نمیدونی.. پس همینجا این بحث رو تموم میکنم.. برگرد به اتاقت جانگهوسوک.. و تا اطلاع ثانوی مطلقا نمیخوام باهات روبرو بشم!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY
"همهش یه مشت مزخرف بود؟"
مرد خسته درحالی که به پسر کوچیکتر کمک میکرد تا روی مبل بشینه، آهی کشید و سرش رو به سمت دیگری چرخوند.
"نمیفهمم راجب چی حرف میزنی!"
"نمیفهمی؟ همهش دروغ بود درسته؟ یه مشت مزخرف؟ یه مشت امید واهی؟"
"هوسوک، مزخرف نگو ما راجب این بعدا حرف میزنیم!"
" راجب چی حرف بزنیم وقتی همهچیز مشخصه؟ وقتی دوباره برگشتیم به چندسال پیش و من قراره اون سایهی لعنتیای باشم که جسمش پارک جیمینه!"
" بسه!"
نفس توی سینهی پسر با شنیدن صدای فریاد مرد مقابلش حبس شد و مرد با فشردن فکش ادامه داد:
" من تا الان همهجوره مراعاتت رو کردم.. به هر طریقی که فکرش رو بکنی.. خودت هم اینو میدونی و در مقابل تنها چیزی که ازت خواستم احترام، درک متقابل و اعتماد بود و تو حتی منو لایق اینکه توی خونهی خودم مورداحترام قرار بگیرم نمیدونی.. پس همینجا این بحث رو تموم میکنم.. برگرد به اتاقت جانگهوسوک.. و تا اطلاع ثانوی مطلقا نمیخوام باهات روبرو بشم!"
⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
