en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Open in Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza

Show more
1 989
Subscribers
-424 hours
-127 days
-2230 days
Posts Archive
خلاصه که همه چیز این کتاب از دل یه جنگل پاییزی بیرون اومده انگار 🤲🏻 هم وایب داستان هم ظاهرش هم داستانش🍂🍁
+1
خلاصه که همه چیز این کتاب از دل یه جنگل پاییزی بیرون اومده انگار 🤲🏻 هم وایب داستان هم ظاهرش هم داستانش🍂🍁

این کتاب و محیط و داستان و همه چیزش دقیقا این حس رو بهم میدن که من میپرستممم🥲😍🥹🍂
+4
این کتاب و محیط و داستان و همه چیزش دقیقا این حس رو بهم میدن که من میپرستممم🥲😍🥹🍂

بچه‌هاااا اگه عاشق کتابایی هستید که از اول تا آخرش بوی پاییز میدن، این یکی رو حتما بخونید 😭🍂✨
+3
بچه‌هاااا اگه عاشق کتابایی هستید که از اول تا آخرش بوی پاییز میدن، این یکی رو حتما بخونید 😭🍂✨

+1
داستانی که توی یه کافه‌ی دنج و یه شهر کوچیک می‌گذره، با یه کاپل دوست‌داشتنی که قراره کلی براشون ذوق کنید 👀✨

بچه هااا دورتادورش طرح دارههه اونم از اون لبه‌های رنگی و طراحی‌شده‌ای که دقیقا با فضای داستان هماهنگه و انگار خودش یه تیکه از
+1
بچه هااا دورتادورش طرح دارههه اونم از اون لبه‌های رنگی و طراحی‌شده‌ای که دقیقا با فضای داستان هماهنگه و انگار خودش یه تیکه از همون دنیای پاییزیه کتابه 🥹🍂☕️

«کتاب کافه چاشنی کدو حلوایی🎃☕️» 🍁از نشر کوله‌پشتی 🍁لبه تمام‌طرح‌دار 🍁ژانر عاشقانه و کوزی 🍁داستانی با وایب گرم و پاییزی �
+1
«کتاب کافه چاشنی کدو حلوایی🎃☕️» 🍁از نشر کوله‌پشتی 🍁لبه تمام‌طرح‌دار 🍁ژانر عاشقانه و کوزی 🍁داستانی با وایب گرم و پاییزی 🍁تعداد صفحه: ۲۵۶ صفحه 🍁قیمت: ۷۹۰ تومن ایدی برای ثبت سفارش🧡: @sweetroza

من فقط می‌خواستم کافه‌م رو نجات بدم و یه شروع تازه برای خودم بسازم… نه اینکه وسط شب با یه راز ترسناک روبه‌رو بشم و درست وقتی
من فقط می‌خواستم کافه‌م رو نجات بدم و یه شروع تازه برای خودم بسازم… نه اینکه وسط شب با یه راز ترسناک روبه‌رو بشم و درست وقتی داشتم به مردی نزدیک می‌شدم که قرار بود ازش فاصله بگیرم، همه‌چیز پیچیده‌تر بشه! ولی انگار دریم هاربر هنوز رازهای زیادی برای رو کردن داشت… 👀☕

اون چیزی که باعث ترس من شده بود، درست کنار پاهای ما و داخل کافه بود! حالا دیگه حتی لوگن هم نمی‌تونست به همین راحتی همه‌چیز رو
اون چیزی که باعث ترس من شده بود، درست کنار پاهای ما و داخل کافه بود! حالا دیگه حتی لوگن هم نمی‌تونست به همین راحتی همه‌چیز رو به خیال‌پردازی من نسبت بده. ولی واقعاً چی توی اون تاریکی پنهان شده بود؟

از وحشت خودم رو به لوگن چسبوندم و اون من رو بین بازوهاش گرفت. اما یه لحظه صبر کنین… این صدا از بیرون نیومده بود! نه از کوچه،
از وحشت خودم رو به لوگن چسبوندم و اون من رو بین بازوهاش گرفت. اما یه لحظه صبر کنین… این صدا از بیرون نیومده بود! نه از کوچه، نه از پشت پنجره…

یه صدای محکم از پشت در بلند شد! لوگن فوراً به سمت ورودی رفت و من هم پشت سرش حرکت کردم. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم ک
یه صدای محکم از پشت در بلند شد! لوگن فوراً به سمت ورودی رفت و من هم پشت سرش حرکت کردم. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که ناگهان چیزی در تاریکی به پام برخورد کرد!!!

لوگن می‌دونست که من هنوز براش یه غریبه‌ام؛ دختری که شاید هر لحظه تصمیم بگیره به بوستون برگرده. با این حال، اون لحظه حس می‌کرد
لوگن می‌دونست که من هنوز براش یه غریبه‌ام؛ دختری که شاید هر لحظه تصمیم بگیره به بوستون برگرده. با این حال، اون لحظه حس می‌کردم دیگه هیچ‌کدوممون نمی‌تونه جلوی چیزی رو بگیره که بینمون شکل گرفته. فکر می‌کردم بالاخره قراره همدیگه رو ببوسیم که ناگهان….

برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. لوگن دستش رو روی صورتم گذاشت و فاصله‌مون اون‌قدر کم شد که حتی نفسم رو هم حبس کردم. تمام
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. لوگن دستش رو روی صورتم گذاشت و فاصله‌مون اون‌قدر کم شد که حتی نفسم رو هم حبس کردم. تمام چیزهایی که می‌خواستم به خودم یادآوری کنم، برای چند لحظه از ذهنم پاک شدن!!

انتظار داشتم لوگن مثل همیشه یه شوخی بکنه یا با همون رفتار سردش بحث رو عوض کنه. اما این بار فرق داشت. آروم بهم نزدیک شد و گفت
انتظار داشتم لوگن مثل همیشه یه شوخی بکنه یا با همون رفتار سردش بحث رو عوض کنه. اما این بار فرق داشت. آروم بهم نزدیک شد و گفت از این به بعد، اگه به کمک احتیاج داشتم، لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنم. نمی‌دونم چرا شنیدن همین چند جمله این‌قدر روی من تأثیر گذاشت❤️‍🩹

بعد براش از شبی گفتم که خودم به‌شدت بیمار شده بودم. هیچ‌کس نبود یه لیوان آب بهم بده، حالم رو بپرسه یا حتی متوجه بشه که ممکنه
بعد براش از شبی گفتم که خودم به‌شدت بیمار شده بودم. هیچ‌کس نبود یه لیوان آب بهم بده، حالم رو بپرسه یا حتی متوجه بشه که ممکنه به کمک احتیاج داشته باشم. سعی کردم با خنده از کنارش بگذرم، اما نتونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم…

برای اولین بار درباره‌ی زندگی قبلیم حرف زدم. بهش گفتم هفت سال توی یه شغل اداری گیر افتاده بودم؛ هفت سال که انگار فقط کار می‌ک
برای اولین بار درباره‌ی زندگی قبلیم حرف زدم. بهش گفتم هفت سال توی یه شغل اداری گیر افتاده بودم؛ هفت سال که انگار فقط کار می‌کردم و زندگی واقعی رو فراموش کرده بودم. تا اینکه یه روز، رئیسم رو پشت میز کارش مرده پیدا کردم… مردی که اون‌قدر کار کرده بود که حتی فرصت نکرده بود زندگی کنه…

اوایل شب همه‌چیز تقریباً بامزه بود. من با شنیدن هر صدای کوچیکی از جا می‌پریدم و لوگن با اون قیافه‌ی جدی و اخموش بهم یادآوری م
اوایل شب همه‌چیز تقریباً بامزه بود. من با شنیدن هر صدای کوچیکی از جا می‌پریدم و لوگن با اون قیافه‌ی جدی و اخموش بهم یادآوری می‌کرد که هیچ خبری نیست! ولی هرچی شب جلوتر رفت، سکوت کافه سنگین‌تر شد و حرف‌هامون هم کم‌کم رنگ دیگه‌ای گرفتن…

برای همین بالاخره تصمیم گرفتم یه شب توی کافه کمین کنم و بفهمم چه خبره. لوگن هم قبول کرد کنارم بمونه تا هرچقدر لازم بود دنبال
برای همین بالاخره تصمیم گرفتم یه شب توی کافه کمین کنم و بفهمم چه خبره. لوگن هم قبول کرد کنارم بمونه تا هرچقدر لازم بود دنبال منشأ صداها بگردیم. البته اون همچنان اصرار داشت که روحی وجود نداره و من فقط زیادی می‌ترسم!

ز طرفی، صداهای عجیب شبانه هنوز دست از سرم برنمی‌داشتن. وقتی از نورمن درباره‌شون پرسیدم، بهم گفت این کافه از قدیم به خاطر روح‌
ز طرفی، صداهای عجیب شبانه هنوز دست از سرم برنمی‌داشتن. وقتی از نورمن درباره‌شون پرسیدم، بهم گفت این کافه از قدیم به خاطر روح‌ها و اتفاقات عجیبش معروف بوده! ظاهراً عمه دات یه جوری باهاشون کنار اومده بود، اما من؟! من حتی نمی‌تونستم شب راحت بخوابم! 🥲

با وجود تمام نگرانی‌هام، وقتی پشت پیشخوان ایستادم، احساس کردم شاید بالاخره جای درستی هستم. اما هنوز یه مشکل بزرگ داشتم؛ من هی
با وجود تمام نگرانی‌هام، وقتی پشت پیشخوان ایستادم، احساس کردم شاید بالاخره جای درستی هستم. اما هنوز یه مشکل بزرگ داشتم؛ من هیچ تجربه‌ای از اداره‌ی کافه نداشتم و قرار نبود همه‌چیز همیشه به همین خوبی پیش بره!!!

ز همون لحظه‌ای که درهای کافه رو باز کردم، مردم یکی‌یکی از راه رسیدن؛ بعضی‌ها برای دیدن صاحب جدید کافه، بعضی‌ها برای سفارش نوش
ز همون لحظه‌ای که درهای کافه رو باز کردم، مردم یکی‌یکی از راه رسیدن؛ بعضی‌ها برای دیدن صاحب جدید کافه، بعضی‌ها برای سفارش نوشیدنی‌های محبوبشون و بعضی‌ها هم انگار فقط اومده بودن سر از رابطه‌ی من و لوگن دربیارن! 😂