کتابفروشی رزا📕🌸
Open in Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Show more1 989
Subscribers
-424 hours
-127 days
-2230 days
Posts Archive
1 989
+1
خلاصه که همه چیز این کتاب از دل یه جنگل پاییزی بیرون اومده انگار 🤲🏻
هم وایب داستان
هم ظاهرش
هم داستانش🍂🍁
1 989
+4
این کتاب و محیط و داستان و همه چیزش دقیقا این حس رو بهم میدن که من میپرستممم🥲😍🥹🍂
1 989
+3
بچههاااا اگه عاشق کتابایی هستید که از اول تا آخرش بوی پاییز میدن، این یکی رو حتما بخونید 😭🍂✨
1 989
داستانی که توی یه کافهی دنج و یه شهر کوچیک میگذره، با یه کاپل دوستداشتنی که قراره کلی براشون ذوق کنید 👀✨
1 989
+1
بچه هااا دورتادورش طرح دارههه اونم از اون لبههای رنگی و طراحیشدهای که دقیقا با فضای داستان هماهنگه و انگار خودش یه تیکه از همون دنیای پاییزیه کتابه 🥹🍂☕️
1 989
+1
«کتاب کافه چاشنی کدو حلوایی🎃☕️»
🍁از نشر کولهپشتی
🍁لبه تمامطرحدار
🍁ژانر عاشقانه و کوزی
🍁داستانی با وایب گرم و پاییزی
🍁تعداد صفحه: ۲۵۶ صفحه
🍁قیمت: ۷۹۰ تومن
ایدی برای ثبت سفارش🧡:
@sweetroza
1 989
من فقط میخواستم کافهم رو نجات بدم و یه شروع تازه برای خودم بسازم…
نه اینکه وسط شب با یه راز ترسناک روبهرو بشم و درست وقتی داشتم به مردی نزدیک میشدم که قرار بود ازش فاصله بگیرم، همهچیز پیچیدهتر بشه!
ولی انگار دریم هاربر هنوز رازهای زیادی برای رو کردن داشت… 👀☕
1 989
اون چیزی که باعث ترس من شده بود، درست کنار پاهای ما و داخل کافه بود!
حالا دیگه حتی لوگن هم نمیتونست به همین راحتی همهچیز رو به خیالپردازی من نسبت بده.
ولی واقعاً چی توی اون تاریکی پنهان شده بود؟
1 989
از وحشت خودم رو به لوگن چسبوندم و اون من رو بین بازوهاش گرفت.
اما یه لحظه صبر کنین…
این صدا از بیرون نیومده بود!
نه از کوچه، نه از پشت پنجره…
1 989
یه صدای محکم از پشت در بلند شد!
لوگن فوراً به سمت ورودی رفت و من هم پشت سرش حرکت کردم.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که ناگهان چیزی در تاریکی به پام برخورد کرد!!!
1 989
لوگن میدونست که من هنوز براش یه غریبهام؛ دختری که شاید هر لحظه تصمیم بگیره به بوستون برگرده.
با این حال، اون لحظه حس میکردم دیگه هیچکدوممون نمیتونه جلوی چیزی رو بگیره که بینمون شکل گرفته.
فکر میکردم بالاخره قراره همدیگه رو ببوسیم که ناگهان….
1 989
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
لوگن دستش رو روی صورتم گذاشت و فاصلهمون اونقدر کم شد که حتی نفسم رو هم حبس کردم.
تمام چیزهایی که میخواستم به خودم یادآوری کنم، برای چند لحظه از ذهنم پاک شدن!!
1 989
انتظار داشتم لوگن مثل همیشه یه شوخی بکنه یا با همون رفتار سردش بحث رو عوض کنه.
اما این بار فرق داشت.
آروم بهم نزدیک شد و گفت از این به بعد، اگه به کمک احتیاج داشتم، لازم نیست همهچیز رو تنهایی تحمل کنم.
نمیدونم چرا شنیدن همین چند جمله اینقدر روی من تأثیر گذاشت❤️🩹
1 989
بعد براش از شبی گفتم که خودم بهشدت بیمار شده بودم.
هیچکس نبود یه لیوان آب بهم بده، حالم رو بپرسه یا حتی متوجه بشه که ممکنه به کمک احتیاج داشته باشم.
سعی کردم با خنده از کنارش بگذرم، اما نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم…
1 989
برای اولین بار دربارهی زندگی قبلیم حرف زدم.
بهش گفتم هفت سال توی یه شغل اداری گیر افتاده بودم؛ هفت سال که انگار فقط کار میکردم و زندگی واقعی رو فراموش کرده بودم.
تا اینکه یه روز، رئیسم رو پشت میز کارش مرده پیدا کردم…
مردی که اونقدر کار کرده بود که حتی فرصت نکرده بود زندگی کنه…
1 989
اوایل شب همهچیز تقریباً بامزه بود.
من با شنیدن هر صدای کوچیکی از جا میپریدم و لوگن با اون قیافهی جدی و اخموش بهم یادآوری میکرد که هیچ خبری نیست!
ولی هرچی شب جلوتر رفت، سکوت کافه سنگینتر شد و حرفهامون هم کمکم رنگ دیگهای گرفتن…
1 989
برای همین بالاخره تصمیم گرفتم یه شب توی کافه کمین کنم و بفهمم چه خبره.
لوگن هم قبول کرد کنارم بمونه تا هرچقدر لازم بود دنبال منشأ صداها بگردیم.
البته اون همچنان اصرار داشت که روحی وجود نداره و من فقط زیادی میترسم!
1 989
ز طرفی، صداهای عجیب شبانه هنوز دست از سرم برنمیداشتن.
وقتی از نورمن دربارهشون پرسیدم، بهم گفت این کافه از قدیم به خاطر روحها و اتفاقات عجیبش معروف بوده!
ظاهراً عمه دات یه جوری باهاشون کنار اومده بود، اما من؟! من حتی نمیتونستم شب راحت بخوابم! 🥲
1 989
با وجود تمام نگرانیهام، وقتی پشت پیشخوان ایستادم، احساس کردم شاید بالاخره جای درستی هستم.
اما هنوز یه مشکل بزرگ داشتم؛ من هیچ تجربهای از ادارهی کافه نداشتم و قرار نبود همهچیز همیشه به همین خوبی پیش بره!!!
1 989
ز همون لحظهای که درهای کافه رو باز کردم، مردم یکییکی از راه رسیدن؛ بعضیها برای دیدن صاحب جدید کافه، بعضیها برای سفارش نوشیدنیهای محبوبشون و بعضیها هم انگار فقط اومده بودن سر از رابطهی من و لوگن دربیارن! 😂
