کتابفروشی رزا📕🌸
前往频道在 Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
显示更多2 014
订阅者
-224 小时
-57 天
-2130 天
帖子存档
2 014
قیمت کتاب بقدری باور نکردنیه که نمیتونید قبول کنید که برای همچین تعداد صفحه کتابی همچین قیمتی باشه😎🤌
2 014
گاهی صدا داره! صدایی شبیه قدمهایی که فقط خودت میشنوی. خونه ساکت بود.
مادرم هنوز سر کار بود و بوی قهوهی صبح در آشپزخانه مونده بود؛ فنجانی که نصفه رها شده بود، انگار یادآوری میکرد زندگی ما همیشه در عجله میگذره. ☕️
کیفم رو گوشهای انداختم، روی مبل نشستم و کنسول بازی رو روشن کردم. همین چند دقیقه، تنها زمانی بود که فشار روی سینهام کمتر میشد.🤍💫
صفحه روشن شد و همان تبلیغ دوباره مقابلم ظاهر شد. «زندگی دوم تو، از اینجا آغاز میشود.» مدت زیادی به همون جمله خیره موندم.🎮❤️🔥✨️
نمیدونم چرا اینقدر واقعی به نظر میرسید؛ شاید چون مدتها بود احساس میکردم زندگی اولم هیچوقت واقعاً شروع نشده.😔🤌
انگار تمام این سالها فقط در حال دوام آوردن بودم، نه زندگی کردن.🥺💔
اون شب هم دیر خوابیدم. نه به خاطر تکلیفهای مدرسه، نه به خاطر امتحان فردا؛ به خاطر شهری که هنوز ندیده بودم🫣
دنیایی که فقط در خیال وجود داشت و امید کوچیکی که آرومآروم در دلم ریشه میدوند. 🍀✨️
من هنوز خبر نداشتم قرار است همهچیز تغییر کنه فقط میدونستم فردا، وقتی دوباره از درِ ریچموند وارد بشم، دیگه هیچچیز مثل قبل نخواهد بود...!💫🔥‼️
2 014
حتی وقتی معلم ریاضی درس میداد، حتی وقتی زنگ ناهار به صدا در اومد، حتی وقتی صدای خندهی بقیه تمام حیاط مدرسه رو پر کرده بود.
انگار برای اولین بار، چیزی از آینده من رو صدا میزد. البته هنوز هیچی نمیدونستم.🫠
نمیدونستم پشت این بازی، یک شرکت بزرگ ماههاست روی انسانها آزمایش انجام داده؛ 🤧
نمیدونستم داوطلبهایی قبل از انتشار وارد دنیایی شدن که قراره مرز میان واقعیت و خیال رو از بین ببره.🎮❤️🔥‼️
برای من، همهی اینها فقط یک تبلیغ بود؛ یک جملهی ساده که بیش از حد واقعی به نظر میرسید.💫
وقتی زنگ آخر خورد، راهروها در چند ثانیه خالی شدن.
هر کسی به سمت دوستاش رفت؛ یکی برای تمرین، یکی برای مهمانی و یکی برای قرار آخر هفته. منم مثل همیشه تنها از در مدرسه بیرون اومدم. 🥀💔
باد سرد پاییزی لابهلای شاخههای افرا میپیچید و برگهای زرد زیر کفشهام خرد میشدن. 🍁
صدای خشخش برگها تنها صدایی بود که تا خونه همراهم اومد. اون لحظه فهمیدم تنهایی فقط یک حس نیست؛🥺🍂
2 014
فکر کنم من مدتها بود به اون روز رسیده بودم. تنها جایی که هنوز احساس میکردم خودم هستم، بازیهای ویدیویی بودن.😻🎮✨️
اونجا هیچکس نمیپرسید پدرت چهکارهست یا خانهت چند متره. اگر شکست میخوردم، تقصیر خودم بود؛ اگر پیروز میشدم، هیچکس نمیتونست موفقیتم رو از من بگیره.🙂↔️🤌
برای اولین بار، عدالت رو داخل یک بازی پیدا کرده بودم؛ نه در دنیای آدمها...❤️🔥
شاید برای همین بود که وقتی خبر انتشار بازی بیدارباش آنلاین پیچید، نتونستم بیتفاوت بمونم. 🙂↔️🫴
همه دربارهی گرافیکش حرف میزدن؛ دربارهی هدستی که آدم رو وارد دنیای بازی میکرد، دربارهی شهری که مثل واقعیت نفس میکشید و شخصیتهایی که با انتخابهای خودت تغییر میکردن اما من فقط به یک چیز فکر میکردم.👀❤️🔥👌
یک شروع تازه، شروعی که در اون هیچکس من رو با گذشتهام نشناسه و قضاوت نکنه! 💫🔥
شروعی که در اون لازم نباشه هر روز نقش پسری رو بازی کنم که هیچچیز آزارش نمیده. این فکر تمام روز مثل سایه دنبالم بود.🌒✨️
2 014
لازم نبود کسی از وضعیت مالی خانوادهام سؤال کنه. کفشهای چند سالهام، کیف کهنهام و ماشین قدیمی مادرم همهچیز رو قبل از من تعریف میکردن.
و آدمها عاشق تفاوتن بهخصوص وقتی بتونن اون رو بهانهای برای تحقیر کردن کسی کنن. الکس لین استاد همین کار بود.🫣
لازم نبود داد بزنه یا دعوا راه بندازه؛ کافی بود یک جمله با لبخند بگه تا تمام راهرو از خنده منفجر بشه. 👀🥺💔
بدترین قسمت ماجرا خودِ طعنههاش نبود؛ این بود که بقیه هم باهاش میخندیدن. انگار خندیدن، امنتر از دفاع کردن بود.🤧
اوایل سال جوابشون رو میدادم، بعد سعی کردم منطقی بحث کنم، بعد فقط نگاهش کردم و آخرش یاد گرفتم سکوت کنم. نه از روی ترس؛ از روی خستگی.😞
خستگیِ اینکه هر روز بخوای ثابت کنی ارزش آدمها را با قیمت کفش و مدل ماشین نمیسنجن.🥺💔
خستگیِ اینکه هر بار تحقیر بشی و باز هم صبح فردا همان راهرو رو قدم بزنی؛ طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. 🫠
گاهی از خودم میپرسیدم آدم دقیقاً از چه لحظهای خسته میشه؟ از اولین تحقیر؟ دهمین؟ یا از روزی که دیگه حتی برای دفاع کردن از خودش هم انگیزهای نداره؟😔🤌
2 014
دبیرستان ریچموند برای خیلیها آرزو بود؛🍀✨️
ساختمانی باشکوه با راهروهای براق، کلاسهایی که بوی کتابهای نو میداد و دانشآموزهایی که آیندهشون از مدتها قبل روی کاغذ نوشته شده بود. 💫❤️🔥
بیشترشون از خانوادههایی میاومدن که هیچوقت نگران شهریه، قبض یا آخر ماه نبودن. 🤧
اونها دربارهی سفرهای آخر هفته حرف میزدن و من فقط به این فکر میکردم که مادرم امروز چند ساعت اضافهکاری میکنه. 🫠
من با بورسیه اونجا درس میخوندم. روی کاغذ، این یعنی بااستعداد بودن؛🔥
اما بین دانشآموزها معنی دیگری داشت. انگار یک برچسب نامرئی روی پیشونیام چسبونده بودن که میگفت: به اینجا تعلق ندارم.😔💔
2 014
اگر از دور نگاهم میکردی، احتمالاً هیچچیز عجیبی نمیدیدی.🫣👌
پسری هفدهساله با یونیفرم مرتب، کولهای روی شانههاش و صورتی که اونقدر به بیاحساس بودن عادت کرده بود که هیچکس حدس نمیزد شب قبل تا نزدیک صبح بیدار مونده.😌🤌
آدمها همیشه ظاهر را باور میکنن؛🫠
لبخندی که از روی عادت روی صورت مینشینه، قدمهایی که محکم برداشته میشه و سکوتی که از بیرون شبیه آرامشه.🎭
اما سکوت همیشه آرامش نیست. گاهی فقط آخرین راهیست که برای نشکستن بلدی.👀🫴
2 014
قیمت کتاب بر میگرده به سال ۱۴۰۲ 😻❤️🔥🎉
یعنی قیمت برای اون زمان فکر میکنید چقدر باشه قیمت کتاب👀⁉️
2 014
امروز معرفی خفن داریممم از یک کتاب که بشدت خاصه📚🎉😻
میدونید چرا خاصه چون تا الان مثلش براتون معرفی نکردمممم🙂↔️‼️🎉
اصلا یک سبک خاصیههه🔥
2 014
این کتاب بشدت معروف از یکی معروفترین نویسنده های دنیا این کتاب جذاب نوشته😍🤍🔥
کتابی که بقدری جذاب و محبوب هست که فیلم این کتاب ساخته شده😻❤️🔥✨️
2 014
رنهارد شلینک (به آلمانی: Bernhard Schlink) (زاده ۶ ژوئیه ۱۹۴۴) نویسنده و قاضی آلمانی است. ❤️🔥✨️
از ویژگیهای آثار او پرداختن به دوران ناسیونال-سوسیالیسم و جنگ است.👀⚔️✨️
رمان کتابخوان معروفترین اثر شلینک است که به زبان فارسی نیز ترجمه و منتشر شدهاست.🔥✨️
2 014
تازهههه خبر ندارید که🤧
میتونید از ما کتاب رو قسطی خریداری کنید🥳‼️
و حتی کتاب به سبد های خرید کامپینتون اضافه کنید😍❤️🔥✨️
