en
Feedback
راوی

راوی

Closed channel

اینجا از مسیر وکالت، آدم‌های دوروبرم، اتفاق‌های کوچک روزمره و تلاش برای ساختن آینده می‌نویسم؛ در حالی که سعی می‌کنم زندگی کردنِ امروز رو هم یادم نره.

Show more
447
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-930 days
Posts Archive
photo content

"زن‌ستیزی همیشه از زبان مردان گفته نمی‌شود؛ گاهی آن‌قدر در ذهن زن نهادینه شده که خودش تبدیل به مدافعِ قوانینی می‌شود که علیه خودش و زنان دیگرند."

نمونه‌ش می‌شه اون خانمی که در قالب دین ناقص‌العقل بودن خودش رو می‌پذیره، می‌پذیره که خواسته‌‌ی شوهر به خواسته‌ی قلبی خودش اولویت داره و باید مطیع اون باشه، می‌پذیره و حتی از این طرز فکر که زن‌ها نمی‌تونن درست تصمیم بگیرن و به همین دلیل شهادتشون بی‌ارزشه حمایت هم می‌کنه.

دقیقا همین.
دقیقا همین.

Repost from N/a
سهمیه‌ای عزیز، ازت متنفرم که با نصف سواد من میتونی بری دانشگاه خوب ولی من نه.

-سریال ببینم، ویدیو برای پیجم ادیت کنم یا درس بخونم؟ +ویدیو برای پیجت ادیت کن. -می‌رم اکسپلور. (براساس یک گفت‌وگوی واقعی)

داشتن پارتنر درسخون و نِرد اینجوریه که یهو می‌بینی ویس درسی کلاسی که داشته گوش می‌کرده رو دستش خورده اد کرده روی پروفایلش.
داشتن پارتنر درسخون و نِرد اینجوریه که یهو می‌بینی ویس درسی کلاسی که داشته گوش می‌کرده رو دستش خورده اد کرده روی پروفایلش.

کاش حداقل اگر درس نمی‌خونم سریال ببینم. نمی‌دونم چجوری می‌گذرونم اینهمه ساعت رو.🦧

عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بود و بس

Repost from N/a
کاش تا ابد شب باقی می موند از صبحا خوشم نمیاد.

هرکسى امیدی دارد مجادله‌ای از دست داده‌ای دردی انزوایی و اندوهى چرا که هر کسی یک رفته‌ای دارد که هنوز هم به رفتنش عادت نکرده است. تورگوت اویار

سر صبحی این پیام رو دیدم و چقدر حالم رو بد کرد. تقریبا تک تک‌ جزئیاتش مشابه آخرین دیدار من با بابا بود. کاش هیچوقت هیچکس عزیزش رو در این وضعیت نبینه و همچین تجربه‌ای نداشته باشه.

پدرم نزدیک به دو ماه تو بخش ICU بستری بود. آخرین باری که زنده دیدمش، دو روز پس از ایست قلبی و احیاش بود. استرس داشتم که نکنه دیر بشه و دیگه نتونم ببینمش. وقتی رفتم کنار تختش، دیدم چشماش بازن و به سقف خیره شده. سطح هوشیاریش پایین بود و نمی‌تونست تماس چشمی برقرار کنه. صداش کردم و دیدم از گوشه‌ی چشمش اشک اومد. دستم رو گذاشتم روی دست متورم و کبودش و ازش خواستم دستم رو بگیره. دیدم انگشتاش رو کمی خم کرد. اون لحظه اشک شوق ریختم از اینکه فهمید کنارشم و به حضورم واکنش نشون داد. انگار می‌خواست فقط همون یک روز رو دوام بیاره تا پسر رنج‌کشیده‌ش ناامید برنگرده. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی پدرم رو در حالی که اینتوبه شده و معده و ریه‌ش لوله‌گذاری شده و کاملا بی‌حرکته ببینم و اشک شوق بریزم. تو اون نیم ساعت تایم ملاقات، اتصال دستم رو به دست کم‌جانش حفظ کردم. هم هیجان‌زده بودم که متوجه بود کنارشم و هم مصیبت‌زده بودم که می‌دونستم آخرین دیداره و قراره به‌زودی تو سردخونه ببینمش.

باورم نمی‌شه بعضی انسان‌ها چقدر می‌تونن ناجالب باشن.

کاش به زبون خودش جوابش رو می‌دادم. حضرت علی علیه‌السلام می‌فرمایند حسد جز زیان و خشم چیزی به بار نمی‌آورد، قلب را سست و تن را بیمار می‌کند.🫪 (ممنون از گوگل)

کاش حداقل رشته یا شغلش ربطی به این موضوع داشت تا صلاحیت این رو پیدا کنه که راجع به قانون تسهیل نظر بده.

چیزی که توی فضای مجازی و‌ داشتن پیج پابلیک ازش بدم میاد دقیقا همینه. اینکه آدمی که من حتی کسر شأن می‌دونم توی خیابون از کنارش رد بشم، خیلی راحت می‌تونه از پشت گوشی اظهارنظر کنه یا با کامنت یا ریپلای استوری و غیره.

فکر کن اینستا رو باز می‌کنی، و می‌بینی این موجود برات کامنت گذاشته‌. و صرفا برای حفظ پرستیژ شخصی خودت توی پیج پابلیک، مجبوری
+1
فکر کن اینستا رو باز می‌کنی، و می‌بینی این موجود برات کامنت گذاشته‌. و صرفا برای حفظ پرستیژ شخصی خودت توی پیج پابلیک، مجبوری با حفظ عفت کلام جوابش رو بدی. =)))

وقتی رنج می‌کشی، دوست داری به دیگران کمک کنی رنج مشابهی رو تجربه نکنن. و انگار هر بار در خیال خودت می‌کوشی خود گذشته‌ت رو از اون تجربه نجات بدی.

یجوری بابت آخر هفته‌ها خوشحال می‌شم انگار یک کارمندم که هرروز صبح تا عصر سر کاره.