en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 199 subscribers, ranking 1 265 in the Books category and 13 400 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 199 subscribers.

According to the latest data from 28 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -579 over the last 30 days and by -14 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.56%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.97% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 913 views. Within the first day, a publication typically gains 1 000 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 29 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 199
Subscribers
-1424 hours
-1277 days
-57930 days
Posts Archive
ازدواج با بیوه‌ی سرهنگ #زن_بیوه دوست و داماد داییم که بازنشسته‌ی نیروهواییه بعد از بازنشستگی چند ساله نانوایی پایگاه را اجاره کرده، نونواش مدتی بود رفته تنها خودش با اتوماتیک کردن لواشی مغازه اش را اداره میکنه، گاهی می‌رفتم پای دخل می‌نشستم و نفسی تازه می‌کرد و همکاران و دوستان را هم می دیدم و خوش و بشی می‌کردیم ، صبح ساعت 6 زنگید که میخوام برم شهر و تا ظهر برگردم، امروزو اگه امکان داره بیا نونوایی نون پختم فقط بشین مشتریا خودشون می‌شمارن و کارتم می‌کشن نظارت کن! تا بیام ابتدا شلوغ بود و همه‌ی مشتری ها نظامیان یا سرباز بودند، تا ساعت کار پایگاه نزدیک شد یهویی غیبشون زد و آمد و شد کمرنگ شد و تک و توک مشتری اومد، رفته رفته برای خرید نون زنا اومدن، ساعت حدود 10 بود زنی بسیار زیبا با بوی خوش عطر ادکلن خاص، قد بلندو تناز با شلوار جین و کاپشنی که گردی باسنشم را کامل نپوشونده بود با چه تناسب اندامی وارد شد، قیافش بسیار برام آشنا بود ! انگار بارها دیده بودمش یا حتی انگار از بستگان دورم بود🤔 ماشینشو ندیدم چیه چون تو سایه‌ی نونوایی پارک بود فقط سوییچ دستش بود. +سلام -سلام بفرمایید +نونوایی مال شماست؟ -نه مال دوستمه رفته شهرو برگرده، فرمایش؟ +آخه به تیپتون نمیاد نونوا باشید ببخشید -چطور مگه خانم نونواها مارک خاصی دارن؟ یا حتما باید تیپشون مثل من دون‌ژوئن نباشه ! +چقد شوخین؟ دون‌ژوئن یعنی چه؟ اینو من دومین باره می‌شنوم ؟ جدی گفتم بهت نمیاد نون بفروشی تیپتون مدیریتیه، چطوری بگم ماشالا خیلی خوشتیپید، میدونم نونوا نیستین و یه شغل مهمی دارین -سپاس ،خانم چشاتون زیباست دون‌ژوئن یعنی چیزی همان خوشتیپی البته داستانش طولانیه معانی مختلفی براش تعریف کردن بیشتر تو وادیه‌ی علاقه‌مندی شخص به جنس مخالف یا حتی همجنس اطلاق میشه، چندتا نون بشمارم؟ فعلا که نونوام کار از این مهمتر خخخ؟ +سه تا شما هزار آفرین مثل فیلسوفا حرف می‌زنید و توضیح میدید، من چی میتونم دون‌ژوئن باشم؟ -چه کم؟! سه تا نون؟ شما که سالار دون‌ژوئن‌هایی +مرسی ،آخه تنهام تازه تازه می‌برم یکی دو بار شما را از قبل و چند بارم اینجا دیدم، همش فکر می‌کنم انگار با هم فامیلیم خیلی شبیه داداشمی -شایدم فامیل هستیم و نمیدانیم باور کنید منم تا شما را دیدم فکر کردم انگار فامیلیم ، !؟ خدا را چی دیدی؟ شایدم فامیل بشیم خخخخ یه جورایی من وتو مثل همیم مثل هم فکر می‌کنیم (اجمله فامیلی را دو پهلو زدم) +شما متاهلید؟ -هم آره هم نه +چرا؟! -خانمم ایران نیست پیش بابا مامانشه، +خب شما هم برید اونجا ؟ -اونجا شاد نیستم +چن وقت اونجا بودی؟ +من تحصیل کرده‌ی انگلیسم راست میگی؟! -آره +خب اون همه سال اونجا بودی چرا عادت نکردی؟ -چه بگم همه چیزو نمیشه با کلمات گفت واقعیت هایی هست که باید فقط قورتش داد!؟ +شما که همیشه شادید و هر وقت دیدم خوشحال بودین -به ظاهرم نگاه نکن! زیر نقابِ چهره‌ی شادم، کوهی از غم نهفته +من شما را سه سال پیش دیدم شما یادتون میاد؟ -نه ، کجا؟ روز ارتش جلو آمفی‌تاتر پایگاه … با همسرم دست دادی شوهرم گفت ایشانو می‌گفتم یه لحظه چشم تو چشم شدیم یادتونه؟ -سه سال پیش آها تو پایگاه هوایی شکاری … چیزی یادم نمیاد نه شما را ندیدم +چادر سرم بود شاید یادتون رفته! +یک سال نیم پیش چه؟ -نه +سر خاک سرهنگ … دوستت ؟ -خدا بیامرزه یعنی شماهمون خانمید؟!اسمتون چیه ببخشید؟ +نسیم -چه اسم زیبایی ؟یه چیزایی یادمه +من داشتم گریه می‌کردم تو هم اشک می‌ریختی یه لحظه دستمو گرفتم از هر دو پات یادته؟فکر کردم داداشمی! -آره قشنگ یادمه یه لحظه چشم به چشمم شدیم مرحوم سرهنگ … دوستم بود اون‌موقع من اینجا خونه سازمانی نداشتم هفته‌ای دو روز می‌اومدمو با خدا بیامرز سر مسائل کاری مرتبط بودیم +پس یادتون اومد؟ -آره حالا فهمیدم چرا آشنا می‌اومدی عجب این زنو من تو اون شلوغی دیدم با گریه های جانسوزی که می‌کرد حس کردم خواهر سرهنگ باشه چهره و اون چشمها همیشه جلو چشام موند و موووند و چه جرقه ای اون نگاه لحظه‌ای در من ایجاد کرد! -چه نسبتی با سرهنگ … داشتید؟ +زنش بودم -همسرش؟! جدی میگید؟ +آره -متاسفم تسلیت می‌گم خیلی ناراحت شدم +مرسی هی سرنوشته دیگه نمی‌شه عوضش کرد -من میگم میشه عوضش کرد +شاید حق با شما باشه -شما همیشه تو پایگاه زندگی می‌کنید؟ +اره -تنها؟ +نه با مامانمو دخترم -دخترت؟! چند سالشه؟ +هنوز ۱۴ ماهم نشده -اینجوری تنهایی بهتون سخت نیست؟ +با مامانو دخترم هستم هی چرا؟ -منظورم نداشتن همسر بود شما خیلی خیلی جوونید +ترا خدا دست رو دلم نذار دور از شما زبانم لال مردا همشون سروته یه کرباسن بلانسبت شما -خوشبخت باشی هر طور دلته اون خوبه، راستشم منو آنا هم اون پیوند قلبی بینمون نبود ازدواج کردیم واقعیتش من گول خوردم خوب شد بچه دار نشدیم داریم جدا میشیم +وااا چرا؟ یه مشتری زنم رسید ده تا نون خ

sticker.webp0.09 KB

خودش شورتش را درآورد من با دیدن کس زیبایش سرم را میان پاهایش بردم و عاشقانه آن کس ناز را که همه عمرم در عطشش سوخته بودم را به یکباره در دهانم گذاشتم و همینکه زبانم را به چوچوله اش مالیدم ناله ای کرد و ارضا شد خواست خودش را عقب بکشد که من نگذاشتم و بهش فهماندم دوست دارم توی دهانم ارضا شود و او هم همین کار را البته با اکراه کرد وقتی دید من چگونه واقعا عاشقانه همه آبش را مکیدم بغلم کرد و گفت فرهاد کاری باهام کردی که همه عمر در حسرتش بودم و اصلا فکر نمیکردم کسی این کار را بکند عزیزم مطمئن باش هرچه را دوست داشته باشی من برایت انجام میدهم گفتم فقط بزار بدنت را سیر بخورم گفت عزیزم مال خودتم هرکار دوست داری انجام بده دوست داشتیم زمان در همان نقطه توقف کنه تا ما دو نفر بتونیم هرچه بیشتر از هم کامروا بشیم . وقتی سوتینش را باز کردم و چشمم به پستانهای زیبا افتاد پستانهای که از سفیدی انگار میدرخشیدند و با نوک صورتی رنگی که داشت هر انسانی را دیوانه خود میکرد منکه جای خود داشت که چندین سال با خیالشان فقط جقیده بودم فریبا هم مثل من انگار از قحط امده بود جوری از تک تک نقاط بدنم کام میگرفت که گویی این بار آخر و لحظات آخر عمرش است به درخواست فریبا توی آعوش گرفتمش و دراز کشیدیم و لحظه ملکوتی دخول بود با وجود انکه هر دو چند بار ارگاسم شده بودیم حال با ظرافت و بدون عجله تن در تن هم میخواستیم بهشت خدا را تجربه کنیم وقتی کیرم گرمای دلچسب و محیط خیس گرم کس فریبا را لمس میکرد چون اولین بار بود که با زنی هم آغوش میشدم و پیش از ان فقط در چند فیلم پورن دیده بودم همه سعی خود را میکردم تا بتوانم نهایت لذت را به زن دایی بدم فریبا هم واقعا با جان و دل فراتر از یک سکس معمولی داشت بهم حال میدادچون چند بار به ارگاسم رسیده بودیم من حدود چهل پنج دقیقه تقریبا با ریتمی ارام زن دایی را میکردم و فریبا که به قول خودش یک کیر دیده بود ان هم هیچ وقت نتوانسته بود بیش از پنج دقیقه راست بماند و سریع ابش میامد بی حال میشد حالا با کیر من خیلی کیف میکرد و از اینکه در ان سن من چندین بار بدون وقفه کرده بودمش غرق در لذت بود من زیر خوابیده بودم و فریبا رویم بود که بغلش کردم و ارام نزدیک گوشش گفتم زن دایی قشنگم اجازه میدی کون خوشگلت را بغل کنم و دوست دارم سوراخ نازنینت را که همه عمر در حسرتش بودم را سیر میک بزنم لبی بهم داد و گفت میک بزنی یا پارم کنی من تا به حال از پشت حال نکردم و میترسم اما اگر تو بخواهی حاضرم همه دردش را تحمل کنم تا به آرزویت برسی با ناز برگشت و دمر خوابید آن کون واقعا زیبا را در اختیارم گذاشت و من بعد از اینکه حسابی سوراخش را با زبان لیسیدم و مکیدم انقدر تحریکش کردم که خودش دیگه میگفت کی میکنی پس کشتی مرا کرم اورد و وقتی حسابی چرب کردم و پیش از ان هم انقدر لیس زده بودم که سوراخش نرم نرم شده بود طوری که با کوچکترین فشار تا نیمه داخل رفت با هر فشاری که میدادم موقع برگشت انگار یک پمپ اب کمر مرا چونان یک مکنده میکشید اوایلش فریبا خیلی اذیت میشد و هی میگفت ارومتر اما وقتی که کمی گذشت او هم به دردش عادت کرد و فریبا گویا بیشتر از من حال میکرد و من که حالا کونی که همه نوجوانیم بیادش جقیده بودم حالا داشتم با لذت تمام میکردمش دوبار از پشت هر دو به ارگاسم رسیدیم که به درخواست زن دایی بیرون نیاوردم و در کون خوشگلش خالی شدم و دوباره بر اثر شهوت زیاد وقتی به فریبا که حالا دمر زیر من خوابیده بود و کون نازنینش به شکل زیبایی دلبری مکرد دوباره کیرم راست میشد و شروع به کردن میکردم (البته لازم به توضیح است که این همه شهوت سیری ناپذیر فقط مختص همان سن بود و در سنین بالاتر هیچ وقت نتوانستم آن لذت را با آن همه ارگاسم پی در پی تجربه کنم ) بالاخره بعد از ۵ ساعت عشق بازی و سکس هر دو بی حال همانجا افتادیم که بعد از نیم ساعت با صدای گریه دختر داییم بلند شدیم و به دستشویی رفتیم و من نزدیک ظهر نهار خورد و پیش از آمدن پسر داییم از منزل بیرون زدم. .میدانم خیلی طولانی شد ولی خواستم چیزی از قلم نیفتتدد.به شعور کسی توهین نمیکنم خواندن و قضاوت در مورد صحت موضوع با خود شما.امیدوارم کس شعر ننویسید گرچه میدانم عادتان است و ترک عادت موجب مرض است. نوشته: فرهاد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دانم چرا سرم گیج میرود به نظرم فشارم از شدت هیجان افتاده بود گفنت چرا گفتم نمیدانم برخواست و رفت فشار سنجش را اورد و خود روی مبل نشسته و من پایین پایش نشستم دستم را روی ران زیبایش گذاشت و فشارم را چک کرد که دید فشارم روی ۸امده با ناراحتی برخواست و گفت میرم برایت چای نبات بیاورم حس لذت و شهوت و فشار پایین حالت خوشایندی برایم ساخته بود یک جوراهایی حال میکردم زن دایی با یک لیوان چای امد و گفت فشارت پایین است بخور خوب میشوی کنارم نشست و چای را بدستم داد من دستهایم میلرزید که فریبا کمی ترسید و گفت چرا اینجوری شدی گفتم ببخشید زن دایی چیزی نیست از هیجان است کمی خجالت کشید گفت منم حالم دستکمی از تو ندارد چای را سرکشیدم گفتم زن دایی اجازه میدهید یکبار دستتان را ببوسم گفت اگر حالت بهتر میشود اره چرا که نه و کمی نزدیکتر شد و دستش را به من داد و من با دستهایی لرزان دستش را گرفته و به لبهایم نزدیک کردم و یک بوسه گرم طولانی از دستش گرفتم او هم دستم را گرفت و روی ران های زیبایش گذاشت گفتم زن دایی ببخشید اگر احساس ناراحتی میکنید من بروم گفت نه ناراحت تو هستم که به خاطر من اینطور توی فشار افتادی و ادامه داد فرهاد جان هر کاری دوست داری آزادی با من انجام دهی خیالت راحت من ناراحت نمیشوم من دوباره نگاهم به سوتین قرمز رنگ روی زمین بود و با ولع تماشایش میکردم رد نگاهم را گرفت و فهمید و رفت و سوتین را اورد و گفت قرار بود به خودم بگی تا خودم نشانت بدهم سوتین را اورد گفت چه رنگی دوست داری گفتم مشکی قرمز و کرم و با صدایی لرزان گفتم زن دایی عزیز خیلی دوستت دارم راستی سوتین تنتان نیست خندید و گفت نه دیشب گرمم بود دراوردم اگر دوست داری بروم تن کنم با خجالت من من کردم گفت بشین تن میکنم رفت توی اتاق من گویی در بهشت بودم و دیگر هیچ آرزویی نداشتم در همین افکار بودم که فریبا از اتاق آمد بیرون و من با دیدنش لحظه‌ای خون به مغزم نرسید و داشتم بیهوش میشدم زن دایی بدون پیراهن و با سوتین قرمز گیپور جلویم بود مثل اینکه خیلی رنگم پریده بود که فریبا فهمید گفت چی شده چرا اینجوری شدی منکه نمی‌توانستم صحبت کنم فقط نگاه میکردم گفت خوشت میاد گفتم زن دایی دیوونتم کمی نشست کنار من و میدیدم همه اش نگاهش به کیر من است دل به دریا زدم و گفتم اجازه میدید برایتان لخت شوم با کمی خجالت گفت خیلی دوست دارم و من همانجا شروع به درآوردن شلوار و شورتم کردم که یدفعه گفت فرهاد چقدر بزرگه گفتم امیدوارم خوشتان بیاد و پیشش نشستم فریبا گفت دو سال در عطش یک کیر راست مردانه ام که تا دست بهش میزنم آبش نیاد و بتونم منم ازش لذت ببرم خودم را بهش چسباندم و لبم را روی لبش گذاشتم و گفتم امیدوارم بتوانم آنطور که شما می‌خواهید باشم کیرم را دستش گرفت و شروع به مالیدن کرد گفتم زن دایی اگر آبم آمد ناراحت نشوید در کسری از ثانیه دوباره برایتان سیخ می‌شود اینقدر در حسرت بدن زیبای شما هستم که اگر دو روز هم با شما باشم سیر نمی‌شوم تشکر کرد گفت ای کاش زودتر با هم حرف میزدیم هر دو لب مبل نشسته واو مشغول مالیدن کیرم و من هم داشتم دل سیری پستان های زیبایش که از روی سوتین دیدم سایزش نود است را عاشقانه میمالیدم و میخوردم گفت به نظرت سینه های من بزرگه گفتم خوشگل ترین سینه های دنیاست زن دایی باور کنید خیلی خوشحال بود و گویی هر دو ما در بهشت خدا بودیم گفتم زن دایی تا به حال راجع به سکس با من فکر کرده بودید گفت اگر راستش را بخواهم بگم آره خیلی توی این یک ساله فکر میکردم تو چطور من گفتم نپرسید که انقدر خود ارضایی کردم که همیشه کمر درد دارم گفتم حالا که من تعریف کردم میشه شما هم تعریف کنید گفت آخه روم نمیشه اصرار کردم گفت باشه و شروع کرد گفت همیشه توی خیالم میدیدم که تو آمدی خانه ما و کسی به جز من تو نیست من دارم کار خانه میکنم که تو آرام میایی و از پشت بغلم میکنی و من هرچه سعی میکنم نمیتوانم جلویت را بگیرم و مجبور میشوم به خواسته ات تن بدم و دیگه بقیه اش را خودت میدانی منکه خر کیف شده بودم فریبا را همانجا روی مبل خواباندم و شروع کردم از مچ پایش تا گردن نازش را میمکیدم و میلیسیدم او هم انقدر از کیرم من خوشش آمده بود و از سفتی کمرم هی تعریف می‌کرد و قربان صدقه ام میرفت یدفعه برگشت گفت فرهاد دوست دارم بخورمش گفتم خانمی منکه در اختیارم منکه از شدت شهوت به جنون رسیده بودم با مکیدن کیرم یدفعه خودم را عقب کشیدم وابم با شدت پاچید گفت چرا اینطوری کردی گفتم ببخشید نتونستم بیشتر طاقت بیارم ببخشید اگر دستتان کثیف شد زن دایی گفت همانطور که خودش را دوست دارم ابش را هم دوست دارم و اگر میگفتی خودم برایت میاوردم با این حرفش کیرم دوباره مثل سرباز گارد شاهی دوباره سیخ شد و هم خودم هم فریبا خیلی خوشش اومد من ازش اجازه گرفتم و سوتینش را درآورد و

لوار دیگه بهم دادو رفت تا پسرش را راهی کند آنقدر همه چیز برایم خوشایند بود که اصلا فکر سرکارم هم نبودم و در رختخواب غرق رویا بودم .فریبا ملکه زیبایی من بود و امروز او اینگونه راحت با من حرف زده بود و اجازه داده بود بی استرس تماشایش کنم دستش را ببوسم غرق افکارم بودم که صدای فریبا را شنیدم فهمیدم پسرش را راهی کرده وقتی به حال امدم دیدم زندایی یک دامن مشکی با یک بلیز استین کوتاهه جذب صورتی در حال اوردن چای سر سفره بود گفت حالا کی میخوای بری سرکار با خجالت گفتم دوست دارم کمی دیگر پیش شما باشم چون شاید این آخرین باری باشه که بتوانم کنار شما باشم راستش وقتی دایی هست من نمیتونم حتی شما را نگاه کنم خندید و گفت باشه تا هر وقت دوست داری بمان با هم صبحانه خوردیم و راجع به روزهایی که برای دیدن زندایی میامدم به دلخوشی شاید دوبار دیدنش خوش بودم و دیگر برایش تعریف میکردم که چقدر دوست داشتم هربار به بهانه دستشویی که با حمام یکجا بود بروم و برای چند ثانیه سوتین های زندایی را نگاه کنم و ببوسم من تعریف میکردم و او هم میخندید یدفعه بهم گفت چرا هیچ وقت فکر نکردی که به خودم بگی شاید اوضاع برایت بهتر میشد گفتم میدانستم شما بهم اطمینان داری به هیچ قیمتی نمیخواستم نظرت راجع به من عوض شود بعد گفت من حتی میدانم حدود چه سالی تو به بلوغ رسیدی اما دلم نمیخواست برویت بیاورم چون میدانستم بچه بدی نیستی و زنی هم در زندگیت نیست پیش خودم میگفتم عیب نداره بزار فکر کنه من نمیدانم درک میکردم چون دو سال است که شوهر دارم اما مردی برایم نیست با داییت مثل دو همخانه هستیم راستش داییت از اول ازدواج زود انزالی داشت و خود ارضایی هم میکرد هرچه گفتم دکتر برو نرفت تا کار رابطه ما به این جا رسیده که دیگر اصلا توجهی به من نداره اما میبینم هفته ای چند بار خود ارضایی میکند ازخودم و خودش بدم میاید احساس میکنم من هیچ جذابیتی ندارم اما امروز که تو اینقدر تعریف کردی ازم دوباره اعتماد به نفس پیدا کردم و حالم خیلی بهتر است گفتم خدا را شکر که تونستم برای شما کاری کنم گفتم زن دایی مطلبی میخو ام بگم اما قضاوتم نکنید من هرچه دارم متعلق به شما است و با وجود انکه میدانم سنم کم است و بدرد شما نمیخورم اما میخوام با اطمینان بگم که روح و جسم من متعلق به شما است مطاع ناقابل شاید کم ارزشی برای شما هستم اما هرچه باشم بدونید مال شما هستم و تا وقتی شما را دارم بدون چشم داشتی سمت هیچ زنی نمیرم چون دوست دارم مال شما باشم .یه کم خجالت کشید و گفت اگر راست میگی و اینقدر دوستم داری بگو در خیالت چطور با من عشق بازی میکنی وای خدای من چه سوالی اخه من چطور میتونم بهش جواب بدم چند بار خواستم بی خیال شود اما اوکه میدانست هرچه بگویید من بی بروبرگرد انجام میدهم بر سوال خود پافشاری کرد و مجبور شدم یکی از فانتزی هایم را برایش بگم و بر خلاف چیزی که فکر میکردم او ارام گوش میداد و گاهی میخندید و تشویقم میکرد بیشتر تعریف کنم تقریبا سه سه ساعتی بود که با هم راجع به فانتزی های من صحبت میکردیم به خوبی میفهمیدم که تحریک شده منکه چون کوه اتشفشانی بودم انقدر فانتزی هایم احساسی و سکسی بود که خسته نمیشدم از تعریفش و به خوبی میدانستم شاید دیگر حالا حالا ها موقعیتی پیش نیاید که با هم تنها بشیم داشتم برای فریبا تعریف می‌کردم که یکی از فانتزی هایم این بود که دایی و بچه ها در اتاق خواب خوابیده بودند ظهر جمعه بود من و زندا پای تی وی بودیم کولروشن بود و من زیر پتو رفته بودم فریبا هم دمر دراز کشیده بود و جدول حل میکرد او جلوتر از من بود و من تمام مدت بجای تی وی کون زیبایش را نگاه میکردم که دامن لختی هم پاش بود ومن دمر خوابیده بودم و خودم و کیرم را به زمین میفشردم و نگاهم عوض تی وی به کون زن داییم بود که به خاطر دامن لختی که پوشیده بود برجستگی های بدنش خیلی زیبا جلوه میکرد من حسابی تحریک شده بودم و تند تند نفس میکشیدم که ناگهان زن داییم برگشت و مرا تماشا کرد و گفت چکار میکنی چرا نفس نفس میزنی بعد که فهمیدم گویا تمام حواسش به من بوده حرفی برای گفتن نداشتم زن داییم گفت میدونم تحریک شدی میتوانی بدون اینکه لباس هایم را دراورم خودت را ارضا کنی با من و من گفتم چه جوری گفت من نمیدونم اما بیا من همینطور که دراز کشیدم خودت را راحت کن با خجالت رفتم طرف زن داییم و همانطور که دمر خوابیده بود کنارش نشستم و مبهوت نگاه کردن به بدن زیبایش بودم که گفت دراز بکش روی من وای من هم رویش رفتم و انقدر فانتزیم بی در پیکر بود که خودم خندم گرفت اما فریبا گوش میداد و گاهی میخندید سرخ و سفید شده بود و کم کم صدایش میلرزید میفهمیدم تحریک شده بود منکه جلویش راحت بودم دیگه کیرم علنا شق شده بود و او هم میدانست چقدر شهوتی شده ام با خجالت و با صدای لرزانی گفتم زن دایی نمی

خشید شما را با این لباسها تجسم میکنم و میدانم گناه کردم پشیمانم برگشت روبه من و منتظر برخورد تندش بودم که دیدم خیلی ارام گفت خوب بعد از اینکه تحریک میشوی چه کار میکنی باز هم گر گرفتم که گفت اگر مرا دوست داری با من راحت باش منکه اینقدر راحت با تو حرف میزنم گفتم نمیتونم بگم گفت چرا گفتم خیلی کار بدی میکنم اجازه بدید نگم و گرنه شاید دیگه نخواهید مرا ببینید یدفعه خنده ملیحی کرد و دستم را گرفت گرمای دستش گویی در یک آن کل بدنم را فرا گرفت دستم میلرزید گفت فرهاد چیه دیگه حالا راحت بگو دستم توی دستاش میلرزید که دستم را به طرف لبهایش اورد و بوسید گفت به من اعتماد کن تا باور کنم دوستم داری گفتم زن دایی جونم را برایتان میدم و باز گفت نگفتی بلاخره بعد از اینکه تحریک میشوی چطور خودت را ارام میکنی همانطور سرم پایین بود گفت خود ارضایی میکنی سرم را به نشانه تایید تکان دادم گفت حالا که گفتی مرا دوست داری منم بهت حرف دلم را میزنم دو سال است داییت نمیدانم چرا دیگه طرفم نمیاد هرچه به خودم میرسم لباس های رنگارنگ میپوشم فکر کنم تو بیشتر از داییت ان ها را میبینی منم نیاز دارم نترس چیز بدی ازت نمیخوام فقط میخوام بهم بگی چطور خودت را راحت میکنی ،نمیتونم از کس دیگر بپرسم دوباره داشتم بغض میکردم اما اینبار از شوق و عشق زنداییم که حتی در رویا هم نمیدیدم یه روز با من اینطور مثل یک دوست صحبت کنه گفتم قربونتون برم خانم هرچی بخواهید میگم منکه میدانم بدرد شما نمیخورم اما دلم میخواد باور کنید که سه سال تمام دلخوشیم دیدن شما است و خودتان میدانید هیچ زن و دختری هم در زندگیم نیست واقعا وجود شما همه نیازهایم را که پرید وسط حرفم گفت اخه ما که با هم رابطه نداریم گفتم زندایی من در خیالم اینقدر با شما عشق بازی میکنم که باز گفت میشه برام بگی دوست دارم بشنوم شاید من هم مثل تو توانستم نیازهایم را براورده کنم نمیدانستم چطور بگویم و چه بگویم چطور بهش میگفتم که من با خیالت جلق میزنم که باز هم سکوتم طولانی شد باز دستم را گرفت گفت فرهاد میدانم خجالت میکشی اما مگه قرار نشد دوست باشیم یدفعه ملافه را کامل از خودش جدا کرد و به گوشه ای انداخت و ادامه داد بعد از این هرچه دوست داشتی به خودم بگو چرا لباسهای نشسته را دست میزنی به خودم بگو تا خودم ببرمت سرکشویم و خودم بهت نشان دهم درسته ما اختلاف سن زیادی داریم حدود ده سال اماوقتی همدیگر را درک میکنیم باید با هم راحت باشیم گفتم زن دایی منکه ارزویم است قول میدم هرچه شما بفرمایید بی کم کاست انجام دهم قربونتون برم فکر نکنید پرو هستم اما من هر روز با خیال شما عشق بازی میکنم یدفعه گفت هر روز میکنی باز اینقدر شهوتی هستی گفتم شرمنده ام نمیدانم چرا اینجوری شدم هرچه بیشتر انجام میدم بیشتر نیاز پیدا میکنم و حالا داشتم کمی با خیال راحت فریبا را بدونه استرس نگاه میکردم که چقدر بدن زیبا و سپیدی دارد چقدر پستانهای زیبا و خوش فرمی دارد گفت درک میکنم چون نیازت را با جنس مخالف برطرف نمیکنی اینطور دایم زیر فشاری نترس این عادی است منکه زیر شلواری تنم بود با حرف های عشقم حسابی تحریک شده بود جوری که با هربار فرق داشت این بار ملکه زیباییم کنارم بود و خودش اجازه میداد نگاهش کنم و بدونه انکه متوجه شوم فرهاد کوچیکه راست شده بود و به شدت خودنمایی میکرد و من زل زده بودم به سوتین قرمز خوش رنگ روی زمین که حتی دیدنش هم برایم آرزو بود یدفعه اروم گفت اوخ اوخ تحریک شدی سریع نگاهم را از روی سوتین برداشتم و به کیرم نگاه کردم که خیلی ضایع راست شده بود نمیدونستم چطوری جمش کنم با عجله خواستم برم دستشویی که پایم خواب رفته بود و بلند شدم به زمین خوردم و ولو شدم به شدت احساس شرمندگی میکردم و پیش خودم فکر میکردم الان زندایی پیش خودش میگه چقدر بی جنبه است شروع به ماساژ پایم کردم و شرمنده گفتم زن دایی ببخشید تو رو خدا ناراحت نشوید راجع به من بد فکر نکنید نفهمیدم یدفعه اینطوری شد تو روخدا فکر نکنین من سو استفاده کردم که فریبا در حالی که میخواست خنده اش را پنهان کند گفت چرا هول شدی پسر مگه چی شده بود خوب تحریک شده بودی چرا باید ناراحت شوم اگر مثل داییت بودی ناراحت میشدم اتفاقی نیفتاده که بلند شو سرو صدا هم نکن بچه ها بیدار نشوند یدفعه به ساعت نگاه کردم دیدم شش و نیم شده و من هنوز سرکار نرفته بودم زن دایی گفت تو برو توی رختخوابت بخواب من باید سامان را اماده کنم صبحی است گفتم چشم خواستم چیزی بگم پشیمون شدم فریبا گفت چی میخواستی بگی راحت باش گفتم زن دایی اجازه میدید یه بار دستتون را ببوسم خیلی راحت گفت اره چرا نه و دستش را دراز کرد منم دستش را گرفتم و ارام بوسیدم اما چه بوسیدنی گویی تمام لذت دنیا بکامم شده بودانقدر که پیش ابم همینطور جاری بود و خیلی ضایع تابلو شده بودم فریبا یک زیر ش

سوتین قرمز زندایی #زندایی سلام خدمت همه دوستانی که در این سایت کس چرخ میزنند و وقت میگذرانند.من فرهاد هستم ۴۵ ساله و مجرد ،خاطره ای میخوام تعریف کنم از دوران جوانیم امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.و اگر لایک نمیکنید کس شعر هم ننویسید۱۷ ساله بودم و در یک شرکت در شرق تهران مشغول بودم که داییم رئیس حسابداری همان شرکت بود و در دفتر شرکت در مرکز تهران مشغول بود و به خاطر اینکه همکار بودیم و منزلمان کرج بود من هفته ای یکبار به منزل می آمدم و جمعه را بیشتر اوقات در منزل داییم پلاس بودم .زن دایی زیبایی داشتم به نام فریبا که اندام فوق العاده زیبا و جذابی داشت سینه های درشت اما زیبا و باسن گرد قشنگی داشت من هم مثل همه شما جغول ها عاشق لباس زیرهای او بودم .منزل دایی دو اتاق داشت یک اتاق بچه های دایی که ۴ و ۸ ساله بودند میخوابیدم و اتاق دیگر دایی و خانمش .یک شب شنبه که منزل دایی تازه خوابم برده بود با صدای نجوای ارامشان از خواب بیدار شدم و شنیدم با هم راجع به موضوع سکس صحبت میکنند خوب که دقت کردم شنیدم زن دایی میگفت دیگه شورش را درآوردی و من هرچه سعی میکنم رابطه برقرار کنم تو با بی حوصلگی و بهانه خستگی خودت را کنار میکشی و از طرفی میبینم هفته ای چند بار خود ارضایی میکنی ،پس من اینجا هستم از چی من خوشت نمیاد سر این موضوع حسابی آرام بحث میکردند .من از شب دیدم زن دایی به خودش رسیده بود و ترگل مرگل کرده بود صبح داییم که برای وصول چک قرار بود به شهرستان برود زودتر از من باید از منزل خارج میشد طبق معمول مرا صدا کرد و منم گفتم بیدارم و بعد صدای بسته شدن درب را شنیدم من باید یک ساعت بعد از او به سر کار میرفتم .بعد از نیم ساعت بیدار شدم و از اتاق بیرون امدم دایی و زنش توی حال میخوابیدند و سوی کم نور شب خواب حال را روشن میکرد برای شستن صورت به دستشویی رفتم که دیدم زن دایی خوابیده و سوتین قرمزش را دراورده و کنار رختخواب گذاشته و ملافه ای که رویش بود قسمتی از پاهای سفیدش بیرون افتاده بود و دلربایی میکرد من رفتم توی دستشویی و از لای درب حال را تماشا میکردم و از دیدن پاهای زن دایی لذت میبردم که ناگهان زن دایی سرش را بلند کرد و مرا دید که دارم یواشکی دید میزنم چشم در چشم شدیم من هم خشکم زده بود که ارام من درب را بستم و رفتم سرویس بهداشتی و وقتی برگشتم دیدم زن دایی نشسته بود که سلام کردم گفت سرکار نمیری با تپه تپه گفتم چرا دارم میرم رفتم لباس بپوشم گفت داشتی مرا دید میزدی با خجالت گفتم نه ملافه ای را بدور خود پیچیده بود گفت من میدانم لباس های مرا زیر رو میکنی گفتم نه زن دایی با خنده گفت چرا دیدم .گفتم شرمنده زندایی سو تفاهم شده گفت باشه از مقابلش خواستم بگذرم که باز گفت صدای ما را دیشب شنیدی با داییت بحث میکردیم گفتم نه خواب بودم گفت می دونم تو هم نیاز داری نترس دعوایت نمیکنم به کسی هم چیزی نمیگم اما دلم میخواد با من روراست باشی منکه برخورد بدی باهات نکردم چرا پس کارهایت را انکار میکنی سرم پایین بود و شلوار توی دستم خشک شده بود نمیدانستم چی بگم گفت حالا ازت سوال میکنم دوست دارم راحت جواب بدی به لکنت گفتم چشم ،و شروع کرد گفت چرا لباسهای زیر مرا دوست داری مگر با دستمالی لباسهایم چه حالی بهت میده که حدود یک سال است هربار میای متوجه میشوم لباسهایم را در حمام دست میزنی .نمیتوانستم چیزی بگویم و گویا سرخ شده بودم و عرق روی پیشانیم نشسته بود دوباره زندایی گفت چرا اینقدر خودت را اذیت میکنی وشلوار را از دست مرا گرفت و اویزان کرد و نشست و دست مرا هم گرفت و با هم روی مبل نشستیم گفت خوب بگو باز من فقط سکوت کرده بودم و از ترس بغض را گلویم را گرفته بود و میخواستم گریه کنم چون میدانستم اگر این موضوع به گوش دایی و مادرم برسد دیگر روی خوشی را نخواهم دید در افکار خود بودم که با صدای بلندتری گفت چیه من مگر دعوایت کردم ، منکه گفتم درک میکنم و به کسی هم چیزی نمیگویم سرم پایین بود و فریبا مرا نگاه میکرد و حالا ملافه دورش هم کمی افتاده بود و زن دایی با تاپ و شلوارک روبرویم بود که فریبا گفت باشه نمیخوام ناراحتت کنم هر طور راحتی میخوای بری برو نترس من چیزی به کسی هم نمیگویم از این حرفش کمی احساس امنیت کردم و دیدم زن دایی پشت به من کرده بود و دوباره با ملافه خودش را پوشاند که من گفتم زن دایی ببخشید خیلی ترسیده بودم اما اینقدر شما خوب هستی که من شرمنده شدم هرچه بفرمایید بدونه کم کاست جواب میدهم فقط شما ناراحت نشوید من شما را دوست دارم همه دلخوشیم چند ساله شما هستید شرمنده ام اما فرمودید راست بگم من عاشق اندام شما هستم میدانم کار بدی است به جون خودتان قسم اگر بفرمایید میرم و دیگه نمیام بابت کارهایم هم از ته دل عذرخواهی میکنم امیدوارم ببخشید راجع به لباس هایتان خجالت میکشم اما دوست دارم ببینم و در خیالم بازم بب

sticker.webp0.09 KB

مینا اماده پذیرایی از کیر شده چون نگاه کردم دیدم چشماش رو بسته و فقط لذت میبره و دیگه علی همزمان با دو دست کون مینا رو ماساژ میداد و هر بار که لپ های کون مینا رو بالا میداد قشنگ سوراخ کون مینا میومد بالا و تو چشم بود چون همزمان مینا کونش رو اروم میداد بالا و حس واقعا عجیب و لذت بخشی بود اما لذت بیشتر رو من میبردم که از نزدیک داشتم این لحظه ها رو میدیدم و تجربه میکردم چون تا کسی تجربه نکنه این لحظات رو نمیتونه بفهمه چه حسی داره ادامه دارد… نوشته: Yasharminajan 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

خانومم و ماساژور #بیغیرتی #همسر #ماساژ سلام وقت بخیر همه دوستان اسم من یاشار و خانومم مینا که بهش میگم(کوس طلا) تقریبا باهم راحتیم و راحت علایق و خواسته هامون رو به هم دیگه میگیم. مینا ۳۱ سالشه قدش ۱۶۴ و وزنش ۶۳ کیلو سینه های ۷۵ و کون خوش فرمی داره چون بدنسازی کار میکنه ۲&۳ سالی هست ما تو سکس همه جور فانتزی داریم از فانتزی دیده شدن سکسمون تا چندتا کیر برای مینا و در مورد همه شون موقع سکس و هات بودنمون حرف میزنیم و این حرفا باعث حشری شدن و لذت بیشتر جفتمون میشه مینا عاشق ماساژه و خیلی دوست داشت ماساژ توسط یه آقا رو تجربه کنه ولی متاسفانه اعتماد کردن به آدما این روزا خیلی سخت یا حتی غیر ممکن شده ولی من چند ماه پیگیر یه ادم مطمئن بودم که مینا جونم به خواسته ش برسه و تو این مدت حین سکس فقط سوال می کرد کسی رو پیدا نکردی بیاد منو ماساژ بده، منم برای اینکه ببینم نظر خودش چیه بهش میگفتم خودت پیدا کن خب همه برا تو سر و دست میشکونن که ،میگفت من از کجا پیدا کنم دیوونه نمیشه من پیدا کنم خودت پیدا کنی بهتره خلاصه یه نفر رو از یه گروهی بود به اسم ماساژور ها پیدا کردم و پیام دادم که من متاهلم و یه ماساژور میخوام که بیاد منزل و منو ماساژ بده و گفت من در خدمتم و تعرفه ماساژ رو گفت من گفتم مشکلی نیست فقط جسارتا مدارکی دارید که ثابت کنه که ماسور هستید و دیدم چندتا عکس مدارکش رو فرستاد و گفت اینم مدرک بهش گفتم اگر همسرم هم ماساژ بخواد انجام میدید گفت بله مشکلی نیست فقط باید بینش چند دقیقه استراحت کنم گفتم پس من بهتون خبر میدم به مینا گفتم یه نفر پیدا کردم بیاد جفتمونو ماساژ بده گفت کیه؟ مطمئنه ؟گفتم نمیدونم کیه ولی ماساژوره مدارکش رو دیدم گفت باشه بگو بیاد ببینیم چیکار میکنه چن روز بعد به ماسوره که اسمش علی بود پیام دادم که کی وقت میکنی بیای؟ گفت شما تایم خاصی مدنظرتون ؟ گفتم جمعه اگر بتونی ساعت ۵ بیای عالیه و گفت باشه ساعت ۵ جمعه میام فقط لوکیشن بفرستید . جمعه از صبح استرس داشتم که نکنه پسره کار دستمون بده یا آبرو ریزی بشه یا مینا بدش بیاد (هزارتا فکر کردی که ادم میخواد فانتزیشو به واقعیت تبدیل کنه میاد تو ذهنش) به مینا گفتم برو حموم کامل کوستو سفید کن گفت مگه قراره کوسمو ببینه که کامل شیو کنم گفتم اون رفت که ماسکس میکنیم گفت باشه رفت حموم و اومد دیگه ساعت شده بود ۴ عصر قلبم تن تن میزد و دیدم علی زنگ زد گفت من احتمالا نیم ساعت زودتر بیام مشکلی که نیست منم گفتم نه بهتر ما منتظریم قطع کردم و به مینا گفتم نیم ساعت دیگه میاد گفت زودتر میام، گفت باشه مینا رفت تو اتاق گفت من آماده بشم منم تو گوشی بودم دیگه ساعت نزدیک اومدن علی بود مینا از اتاق اومد بیرون و دیدم یه لباس یه سره کِرِم داره از بالا تا پایین اونو پوشیده بدون سوتین و شورت کل برجستگی های بدنش مشخصه تو این لباس هر بار این لباس رو میپوشه من واقعا کیف میکنم از دیدن بدنش گوشیم زنگ خورد ،علی بود گفت من تو لوکیشن هستم کدوم خونه هستید گفتم پلاک فلان زنگ سوم که دیدم زنگ زد کامل دیگه استرس گرفته بودم قلبم داشت میومد بیرون در واحد رو باز کردم و دیدم علی با وسایل اومد و سلام و احوال پرسی کردیم و به مینا هم سلام داد و اومد تو گفت اول خودتون ماساژ میگیرید یا همسرتون ؟ به مینا نگاه کردم گفتم اول خانومم ،گفت پس اماده بشن که ماساژ بدم گفتم چی تنشون باشه گفت چون از روغن مخصوص استفاده می کنیم چیزی تنشون باشه ‌که اگر روغنی شد مشکلی نباشه مینا رفت تو اتاق گفت بزار لباس بپوشم بیام بعد چن دیقه اومد برگام ریخت یه شورت و سوتین طلایی براق روش لباس خواب حریر و توری که زیبایی اونا رو چند برابر میکرد و اومد علی گفت اگر میشه لباس رویی رو دربیارید که راحت باشید البته پوشیدن لباس توری هیچ فرقی با نپوشیدنش نداشت مینا اومد دراز کشید و من رفتم رو مبل نشستم که تماشا کنم مینا رو به شکم دراز کشید و علی شروع کرد به ماساژ و از پاها شروع کرد و کم کم به رون های مینا رسید و مینا کیف میکرد، منم ک راست کرده بودم ولی به روی خودم نمی‌اوردم به علی گفتم اگر راحت نیستید شلوارتون رو در بیارید که روغنی نشه گفت شلوارک هست با اجازه اونو تنم میکنم و گفتم خب شورت باشه بهتره که شلوارک راحت نیستید گفت اگر شما میگید و موردی نداره با شورت ادامه میدم و دیدم بله یه شورت هفت ابی که کیرش از رو شورت قشنگ پیدا بود و اومد نشست رو پاهای مینا و شروع کرد از کمر به بالا رو ماساژ بده ،مینا دیگه شل شده بود و گفت اینجا رو ماساژ نمیدید(کونش رو نشون داد) علی گفت شورت دارید باید دربیارید و دیدم مینا کونش رو داد بالا و تو همون حالت شورتو دراورد ،دیگه خانومم کون لخت جلو یه نفر که نمیشناختیم دراز کشیده بود و علی شروع کرد لپ های کون مینا رو ماساژ دادن فقط ۱۰ دیقه بدون مکث کون مینا رو ماساژ داد دیگه معلوم بود

به درخواست دخترای se xy و هات برای آخرین باره که میذارمش : 🔥 @Karizmatk @Karizmatk
به درخواست دخترای se xy و هات برای آخرین باره که میذارمش : 🔥 @Karizmatk @Karizmatk

sticker.webp0.09 KB

بلند شم نزاشت با پاهام شلوارو شرتشو کشیدم پایین و دستمو رسوندم به کیرش ک دستمو برداشت پاشد پامو انداخت اونورش و اومد بین پاهام و ک یرشو فرستاد تو کسم:اییییی جوووون دلم پر میکشید واسه کلفتی کیر داغت اوووووووف تو شکممه انگار وقتی اینطوری باهاش حرف میزدم بیشتر حشری میشد و محکمتر میکرد یهو بغلم گرفتو همونجوری ک کیرش تو کسم بود چرخید اینبار من بالا بودم اون زیر نگام کرد خیلی حشری و گفت ابمو بیارر عشقم خودمو انداختم روشو همونجوری ک کونمو رو کیرش بالا پایین میکردم گردنشو لیس میزدم و سینه هاشو میخوردم بازوهاشو گاز میگرفتم شاید پنج دیقه اینطوری گذشت ک دیدم داره کمک میکنه و سرو صداش دراومده منم نزدیک بار دوم ارضا بودم نگام کرد گفت نزدیکی گفتم اره گفت هروخ اماده بودی بگو کجا بریزمش حشری بش گفتم همشو تو کسم میخوام ی جوووون بلند گفتو عمیقتر شروع کردیم باهم تلمبه زدن و من با جیغ زدن بهش نشون دادم ک دارم ارضا میشم و اونم ک خودشو بخاطر من کنترل کرده بود تو کسم ارضا شد هیچ رقمه حاضر نبودم از روش بیام کنار وقتی اروم در گوشش گفتم غش غش خندید و فقط قربون صدقه ام رفت و هیچ مخالفتی نکرد منم از خدا خواسته سرمو گذاشتم تو گردنشو بوش کردم تا خوابیدم صبح ک بیدار شدم باهاش چشم تو چشم شدم جای صبح بخیر گفتم مرسی عشقم واسه همه چیز اونم اروم خندید و گفت پاشو. لوس نشو ک جای غذا میخورمت ک خیلی گشنمه بوسیدمش و فرززپریدم پایین و ی صبحانه مفصل ردیف کردمو نشستیم خوردن و ی ساعت بعدش دوباره ی حال اساسی دادیم بهم امیدوارم همه کنار کسی باشن ک دوسش دارن عاشقونه. نوشته: maryam 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

سوپرایز برای آقای شوهر #شوهر_خاطره شوهرجان قرار بود بعد از دوهفته از سرکار برگرده و بمن گفته بود ک فردا شب میرسه خونه از اونجایی ک خیلی ادم مقید به تمیزی و خیلی دوس داره ک من همیشه سرحال باشم و زیبا رفتم ارایشگاه خواستم ک اپیلاسیون کنم و موهامم ک هم ریشه هاش دراومده بودو رنگ کنم و هم نوکش موخوره شده بود رو در حد دوسه سانت کوتاه کنم و همینطور ناخنام ک بلند شده بود رو ترمیم بهرحال چون کارم طول میکشید ترجیح دادم ی روز زودتر برم آرایشگاه…. تقریبا عصر بود ک برگشتم خونه خسته و کوفته دلم میخواست شوهرجان بیاد و ی دونه از اون ماساژای مشتیش بده و بعدشم این کس داغ منو اروم کنه با فکرشم خیس شده بودم و داغون چپیدم تو حمام و ی دوش گرفتم ده دیقه ی ربعی گرفتم و شامم ک هیچی بی اقامون از گلوم پایین نمیرفت جون خودم نشستم به خوندن زبان ک منتظر ازمون ایلتس بودم حدودای دوازده یک بود ک خواب بیهوش شده بودم رفتم طرفی ک شوهرجان همیشه میخوابه بالششو بغل کردم چون بوشو میده همیشه و بوی تنش بدجوری ارامش منه و بشمر سه خوابیدم نمیدونم چند شب بود فقط میدونم حس میکردم صورتم داره بوسیده میشه با وحشت چشمامو وا کردم و جیغ زدم ک دستشو اروم گذاشت جلوی دهنم نترس دیوونه منم و منم ک از ترس به حد سکته رسیده بودم و حالا خوشحال دیدن این دیوونه روبروم به گریه افتادم و خودمو انداختم تو بغلش و اونم محکم بغلم کردو به خودش فشارم میداد و چشمامو میبوسید:ای جوووونم جوووونم گریه نکن قربون اشکات غلط کردم بخدا میخواستم خوشحالت کنم نمیخواستم بترسونمت ولی وقتی دیدمت دیگع دست خودم نبود بوسیدمت نمیدونستم انقدر میترسی فدات بشم قربون این موهای قشنگت خانومم زندگیم…واااای خدا قربون صدقم میرفت و منم تازه بیشتر میفهمیدم چقدر دلتنگش بودم و این حس همیشه وقتی برمیگشت بیشتر بار قبلش بود… نگاش کردم صورتشو با دستام گرفتم خستگی تو چشماش بیداد میکرداینبار نوبت من بود ک تمام صورتشو دستاشو ببوسم و دیوونه وار قربونش برم: واااااااای زندگیم اومدی فدات شم من قربون چشمای قشنگت فدا دستای قویت دلم برات لک زده بود دردت به جونم زندگیم و میبوسیدمش چند دیقه ک. گذشت دید فایده نداره منو همونطوری کشیدروخودش:زن بزار بخوابم صداشو کلفت و خنده دار کرده بود ی خنده لوند کردم ک کیرش زیرشکمم تکون خورد ی جووون اروم گفتم اونم فهمید منظورم چیه فوری گفت:خسته اما بگم میخوام بخوابم و چرخید اونوری و من عملا از روش افتادم پشت سرش و فهمیدم ک امشب از سکس خبری نیست و مطمئن بودم ک خیلی خستس توچشماش دیده بودم برای همین دلخور نشدم چون اگه ی درصد خسته نبود به هیچ دلیل دیگه ای منو پس نمیزد پس با راحت خیال دوباره خودمو چسبوندم به کمرش ک فقط ی زیر پوش نازک پوشیده بود با شلوار راحتی اینطوری فایده نداشت پاشدم بلوز شلوارمو با ی تاپ نازک و تقریبا گشاد عوض کردم و دوباره خزیدم زیر پتو و دستامو دورش حلقه کردم و پاهامو اروم گذاشتم لای پاهاش چشمامو بستم ک بخوابم چند دیقه گذشت ک چرخید خندم گرفته بود طاقت نیاورده بود دردش به جونم بزنه… دستشو انداخت زیر سرم منم چشمامو باز نکردم منو کشید بیشتر طرف خودش و چسبید بهم حس کردم کیرش هنوزم حالت نیمه راست مونده تو کف گرمیه کیرش بودم داشتم خیس میکردم ک لباش اومد رو لبام و مکید وزبونشو هل داد تو دهنم منم زبونشو مکیدم و چشمامو باز کردم عادت داشتیم وقتی همو میبوسیم و لب میدیم همو نگاه کنیم من ک عاشق نگاه های پر عشقو هوسش بودم اونم فک کنم حس منو داشت ک بهم نگاه میکرد نمیدونم چقدر گذشت لباشو برداشت و ینفس گرفت منم ی نفس گرفتمو اینبار لب پایینشو کشیدم به دندون و پر هوس بوسیدمش اونم جری تر شد و بوسیدم محکم ونفسامومون داغ شده بود و میخورد به صورتم نفساش ای داغم میکرد لباشو از رو لبم برداشت و از کنار لبم بوسید نیم خیز شد و کشیدم زیر خودش دستش رفت سمت سینه هام و افتاد روم عاشق سنگینیش بودم نفسمو بند میاورد ولی ی لذت عجیبی داشت ک غیرقابل توصیفه داشت لاله گوشمو میخورد نفسم کند شد و دستام تو موهاش و تمام گردنمو با ولع و حرص خورد و رفت سمت سینه هام میخورد و میمالید و منم نفسام شبیه اه شد بود اونم هربار ک مک میزد میگفت جوووون اه بکش برام منم اسمشو با همه وجودم صدا میزدمو اه میکشیدم دستشو برد طرف کسم و شروع کرد مالیدنم تمام کسمو محکم چنگ میزدو انگشتشو عمیق فشار میداد به کسم جوری ک از لذت جیغ میزدم و دوباره ودوباره منم هربار صداش میزدم حشریترو حریصتر… یهو مالشاش اروم شد و منم نفسام دیگه به شماره افتاده بود یکی دو دیقه اروم مالیدم و دوباره اینبار دستشو انداخت رو چوچولمو میمالیدم وقتی اینطوری میمالید منو انقدر تحریک میشدم ک ارضا میشدم و انقدر ادامه دادم ک فقط میگفتم اییی توروخدا تند تر اوووووووف تندتر قربون دستات برم جووونم آههههه آیییی و با ی جیغ درست حسابی ارضا شدم ولی اون کیرش از رو شلوارش سیخ شده بود اومدم

Repost from N/a
اگه مامانت گوشیتو چک میکنه نیاااا😂🍑✨ 🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑
اگه مامانت گوشیتو چک میکنه نیاااا😂🍑✨ 🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑 🤤 بمال رو هلوها تا ارضا شی💦👙

Repost from N/a

Repost from N/a

sticker.webp0.09 KB

ش کم کم در اومد فشاد دادم تا نصفه بردم داخل بعد دوسه تا تلمبه کلا جا دادم تو کسش فک کردم میگه تا تهش نکن ولی فقط ناله میکرد دو دقیقه ای گذشت دیدم پتو رو با دستش داره محکم میگیره فهمیدیم یه خبراییه یه هو بدنش شل شد ارضا شده بود کسش خیلی لیز شده یه چند تا قطره آب ازش بیرون اومد منم با سریع ده دقیقه ای تلمبه زده با داشت ارضا میشد زود کیرمو از مهناز بیرون کشیدم دهنمو گذاشتم رو کسش ولی این بار آبش کم تر بود ولی همشو خوردم این بار کیرمو گذاشتم دم کونش میمالید گفت نه نکن خیلی دردم میاد نکن گفتم تو ارضا شدی حالا نوبت منه گفت دوباره بزار تو کسم گفت باشه گذاشتم تو کسش ولی خیلی میخواستم کونشو بکنم تف زدم یه دستم کونشو مالید به زور همزمان دو تا اگنشتم رو جا دادم با حشرش بالا زده بود کیرمو در آوردم سرشو زود کردن تو کونش گفتم چیزی نگو ساکت بود فقط باز ناله های سکسی میکرد یه چیزی هم زمزمه میکرد کیرمو به زور تا نصفه جادادم تو کونش داشتم ارضا میشدم آبمو ریختم همونجا در اومردم فهمیدم باز حشریه کیرم نصفه خوابیده بوده با دستمال کاغذی کونشو پاک کردم تا حالا اونقد آب ازم نیومده بود یه کم احساس گناه داشتم ولی اون صحنه ها جای برای فکر نزاشته بود دو تا انگشتم رو کردم تو کسش سکسی حرف میزد میخواست کیرم بلند شه باز داشت شق میشد نیمه شق بود کردم تو کصش حسابی شق شده بود دوباره چند تا تلمبه زدم ارضا شد منم این دفعه تو دو دقیقه آب اومد دراز کشیدم پیشش هردومون داشت خوابمون میومد گفت بلند شیم الان سارا میاد دخترش بود فک کردم رفته مدسه گفت بخواب امروز جمعه هست فرستادمش خونه مادر بزرگش با خیال راحت خوابیدم عموم هم تو مکانیکی بود میدونستم اون صبح ناهارشو با خودش بیره تا ساعت ۹ هم نمیاد خوابیدم بیدار شدم ساعت دو بود دیدم اون خوابه چشمم به پا هاش افتاد لاک قرمز زده بود خیلی سکسی بود رفت پاش رو لیس زدم دیدم داره بیداره میشه گفت تو اصلا خوابیدی گفتم نه از اون موقه است دارم لیست میزنم گفت خسته نباشی بابا من کم آوردم تسلیمم گفتم جای تسلیم شدن نیست یه بار دیگه میخوامت گفت معلومه نمیزترم حالا حالا ها بری گفت کونم هنوز درد میکنه گفتم اونو دیگه دفعه بعد میکنمش واسه این سری بسه خندید گفت پدرسگ چه خوش اشتحاس گفتم پس چی این بار کیرمو کردم تو کسش تو سه چهار دقیقه ارضا شدم آبمو ریختم رو رون چپش گفتم من هنوز ارضا نشدم گفتم خودم ارضات میکنم مهناز جون کسش رو لیس زدم رونش رو هم پاک کردم روناش هم ماساژ میدادمو میلیسیدم با کیرم شق شد فرو کردم تو کسش دوقیقه نشد ابش اومد باز بدنش شل شد کیرمو در نیاوردم تلمبه های سریعی زدم تا آبم اومد این دفعه ریختم تو کسش دراز کشیدم رو تخت اونو به زور کشیدم رو سینه خودم حس خوبی بود دم گوشش حرفای سکسی میزدم اونم خوشش اومده بود ساعت ۶ شده بود یه چیزی باهاهم خودیم بعدش من لبش رو خوردم رو صندلی بود پاهاش رو هم لیس زدم یه کم گفتم مرسی گفتم بازم میام کمکت گفت نه که جایه فرش ها رو عوض کردیم گفتم دفعه بعد خدافظی کردم هنوز هم باهم سکس داریم اصلا هم برامون سن مهم نیست خیلی هم خوش میگذره هر هفته سکس داریم واسش شرت و اینچیزا کادو میگیرم خوب باور کردنش هم دست خودتونه میخوایید باور کنید یا نه ولی واقعی بود اگه خواستین از سکس های بعدی مون هم براتون بگم... نوشته: رضا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity