1 668
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1130 days
Posts Archive
1 668
.
به خودت میای میبینی چیزای مورد علاقه همه رو بلدی ولی کسی اونطور که دلت میخواد تو رو بلد نیست، حتی خودت.
پس به جای بقیه اول ببین خودت چی میخوای، خودت چی دوست داری؟
.
@Eagle_Text
1 668
Repost from آنسوی حصار
گفت:
از این حجم تغییر فاز، بین بقا و توسعه خستهام
گفتم:
تو گیم رو خوب میشناسی اما من هیچوقت گیمر نبودم (chicken 3 تنها بازیایه که کردم)
اما به نظرم برای گیمر خفن بودن، داشتن این مهارتی که گفتی حیاتی و کلیدیه.
آیا دیدم در این مورد درسته؟
گفت:
اتفاقا درست فهمیدی.
تو گیم تو اول باید زنده بمونی
بعد باید آپگرید کنی و خودت رو لول آپ کنی تا بتونی تو مراحل بعدی، در مقابل غولهای بعدی زنده بمونی از پسشون بربیای.
مدام این لوپ جمع آوری منابع، بعد خرج همهشون برای قویتر شدن، بعد دوباره خالی شدنِ جیبات و جمعآوری منابع
تا اینکه بازی رو تموم کنی و آزاد تو مپ بچرخی.
البته عاقبت همه بازی ها این آزادی نیست
ولی خب
بعضی از بازی ها هم در نهایت با همه ارتقاء هایی که داشتی، بازم سر غول آخر میمیری تا بتونی بکشیش.
گفتم:
جالب شد!
شاید نکته طلایی، درک همین تفاوت بین بازیها و زندگی واقعی باشه:
اینکه زندگی غول آخر نداره.
1 668
.
بسیار بسیار بدم میاد از زنهایی که عشقی که باید از شوهرشون میدیدن و ندیدن و محبتی که باید به شوهرشون میکردن همه رو به پسرشون انتقال میدن.
اونقدر پسرشون رو غرق محبت زیادی میکنن که دیگه نفرت انگیز میشه همه چیز.
اگر اطرافتون دیده باشید متوجه میشید چی میگم.
.
1 668
.
جالبهها
آدم وقتی زخم تنش خوب میشه بعدش هیچوقت گریه نمیکنه واسه دردی که جسمش کشید ولی وقتی یادش میاد وقتی افتاد اونی که میخواست دستشو واسه کمک دراز نکرد، میشینه اندازه تمام دردای دنیا گریه میکنه.
.
1 668
.
یه مدت طولانی خیلی غمگین بودم، خیلی زیاد، زندگی به من سخت میگرفت و من با آسون گرفتن به خودم و هیچکاری نکردن خودم رو بیشتر تو باتلاق غصه و تنهایی فرو بردم.
سعی میکردم لحظهها رو زندگی کنم ولی بیشتر فراموششون میکردم و بیاهمیتتر میشدن برام، غصه خوردن و فکر و خیال زیاد کلافهام میکرد و از دست خودم هیچجا نمیتونستم فرار کنم.
شروع کردم به کار کردن تو یه کارگاه، روزی تقریبا ۱۰_۱۲ساعت کار میکردم اونجا صبح تا ظهر عصر تا شب
دیگه هیچ وقتی نداشتم که فکر کنم به چیزی، بعد از چندماه دوباره تایم عصر تا شب سر یه کار دیگه رفتم. و خودمو درگیر دوتا کار کردم تا خیلی سرم شلوغتر بشه. ولی چند وقته حس میکنم خالی شدم.
دیگه غصه نمیخورم اما خوشحالم نیستم، سخت نمیگذره بهم اما خوبهم نمیگذره، آدمای متفاوت زیاد میبینم اما آدم دوست داشتنی خیلی خیلی خیلی کمتر از قبل میبینم، چیزی برای از دست دادن ندارم اما چیزی هم به دست نمیارم. دقیقا تو جایی هستم که سال پیش دلم میخواست باشم ولی الان!؟
الان حس میکنم رویای هرچیزی که داشتم برای آینده هیچکدوم قرار نیست خوشحالم کنه.
الان خوشبخت نیستم ولی بدبختهم نیستم و فهمیدن اینکه انتخابهام زیاد روی حال و احوالم تاثیر نداره یه جور بی حسی رو برام ایجاد کرده که دلم چیزی به اون صورت نخواد.
نمیدونم...
شماها احوالتون چطوره؟
.
1 668
.
یه مدت طولانی خیلی غمگین بودم، خیلی زیاد، زندگی به من سخت میگرفت و من با آسون گرفتن به خودم و هیچکاری نکردن خودم رو بیشتر تو باتلاق غصه و تنهایی فرو بردم.
سعی میکردم لحظهها رو زندگی کنم ولی بیشتر فراموششون میکردم و بیاهمیتتر میشدن برام، غصه خوردن و فکر و خیال زیاد کلافهام میکرد و از دست خودم هیچجا نمیتونستم فرار کنم.
شروع کردم به کار کردن تو یه کارگاه، روزی تقریبا ۱۰_۱۲ساعت کار میکردم اونجا صبح تا ظهر عصر تا شب
دیگه هیچ وقتی نداشتم که فکر کنم به چیزی، بعد از چندماه دوباره تایم عصر تا شب سر یه کار دیگه رفتم. و خودمو درگیر دوتا کار کردم تا خیلی سرم شلوغتر بشه. ولی چند وقته حس میکنم خالی شدم.
دیگه غصه نمیخورم اما خوشحالم نیستم، سخت نمیگذره بهم اما خوبهم نمیگذره، آدمای متفاوت زیاد میبینم اما آدم دوست داشتنی خیلی خیلی خیلی کمتر از قبل میبینم، چیزی برای از دست دادن ندارم اما چیزی هم به دست نمیارم. دقیقا تو جایی هستم که سال پیش دلم میخواست باشم ولی الان!؟
الان حس میکنم رویای هرچیزی که داشتم برای آینده هیچکدوم قرار نیست خوشحالم کنه.
الان خوشبخت نیستم ولی بدبختهم نیستم و غهمیدن اینکه انتخابهام زیاد روی حال و احوالم تاثیر نداره یه جور بی حسی رو برام ایجاد کرده که دلم چیزی به اون صورت نخواد.
نمیدونم...
شماها احوالتون چطوره؟
.
1 668
.
فکر میکردم شاید مووآن نکرده باشم
ولی دیدم وقتی آهنگی غمگینه گوشش نمیدم یا اگر بشنومش تو به ذهنم نمیای.
اینکه تو ذهنم دیگه غمی که به تو متصل بشه نیست جالب بود برام.
.
@Eagle_Text
