منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
Repost from سادوماز
خستهام. میترسم و زندگی اساسا به من نیامده. باور کن بیشتر از خیلیها زندگی را میفهمم ولی ببخشید که آرزوی مرگ دارم.
کارم شده است نگاه کردن به ساعت و آرزوی زودتر گذشتناش بهوقت خواب. کاش همیشه عقربههای ساعت طبق میل من تیکتاک کنند، کاش همیشه شب باشد، کاش همیشه بخوابم. مرگ خودخواسته، این چیزیست که کماکان میطلبمش.
عزیزترینم؛ آیا رویاهایت شب بر تو چیره میشوند؟ کابوسهایت چهطور؟ دستانت کجا هستند؟ آیا میتوانم بهوقت بیقراریهایت بوسهای بر آنها بزنم؟
برای تلاشهای پیاپیام برای خواب و دست از پا دراز برگشتنم مینویسم؛
خودم را چون پرندهای بالوپر شکسته میبینم، در جستوجوی حیات و افتاده در قفسی در انتظار آب و دانه. اینجا که ایستادهام میخواهم پر بگشایم و میدانم اولین پر یعنی آخرین سقوط. ولی باز هم میخواهم دربهدر از این خانه به آن خانه بروم و هایوهوی کنان ناله سر دهم که:
من گریهام گرفته که آخر
آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟
ﺩﺭ ﺧﺎﮐﯽ ﭼﺮﺏ ﻭ ﭘﺮﺣﻠﺰﻭﻥ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺪﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﮔﻮﺩﺍﻟﯽ ﮊﺭﻑ ﺣﻔﺮ ﮐﻨﻢ
ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺪﻟﺨﻮﺍﻩ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯼ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﭽﯿﻨﻢ
ﻭ ﭼﻮﻥ ﮐﻮﺳﻪﻣﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺝ، ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺑﺨﺴﺒﻢ.
ﺍﺯ ﻭﺻﯿﺖﻧﺎﻣﻪ ﻭ ﮔﻮﺭ ﺑﯿﺰﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺰﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻄﻠﺒﻢ
ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩﺍﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﺍﻏﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﺧﻮﺍﻧﻢ
ﺗﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﭘﯿﮑﺮ ﻧﺎﭘﺎﮐﻢ ﺧﻮﻥ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺳﺎﺯﻧﺪ
#شارل_بودلر
ترجمه: #حسن_هنرمندی
#Classical, #Choral
خانمها و آقایان، بنده اعتراض دارم. بنده به عنوان کسیکه قلب دارد، شش دارد، در این جهان قدم میزند و گهگداری نفسی میکشد اعتراض دارم. آخر چرا هر روز باید بیدار شوم و با خودم مواجه شوم؟ چرا چشم باز نمیکنم و غیر را نمیبینم؟ به مثابهی کافکا شاید سوسکی، پروانهای یا موجود چهار چشمی. شما به من بگویید، این غیرمنصفانه نیست که هر روز باید بیدار شوم و با خودم مواجه شوم؟
از شروع کردن کارها بیزارم، از پایانشان هم. از فکر به اینکه فلان کار را برای بار اول انجام دهم، فلان آدم را برای بار اول ببینم، فلان جا را برای اولین بار بروم حالم را بد میکند. نمیخواهم کاری را شروع یا تمام کنم، تنها میخواهم ساکن باشم، در سکوت. مانند پردهی آویزان چرک و کثیفی، در گرمای تابستانی یک بیمارستان.
Repost from دنیای نامهها
من خستهام، نمیتوانم دربارهی چیزی فکر کنم و تنها میخواهم سر بر دامنت بگذارم، تماس دستهایت با پیشانیام را احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم.
فرانتس کافکا/ نامه به میلنا؛ برگردان سیاوش جمادی.
@letterssto
"مُبارزه"
صدا: فریدون فرخزاد، صدای اطراف زندان اوین
موسیقی: لودویگ گورنسن
تنظیم و تولید: امیر جمشیدی
طرح جلد: م.آذرزاد
شنیدن در ساندکلاد
@AmirJamshiddi
يک دقيقه ديگه تو اين شهر معلوم نيست كى زندهست، كى مرده؛ اگر قرار باشه من يک دقيقه ديگه زنده باشم، فكر كردم دلم میخواد يه چيزایی رو بهت بگم كه هيچوقت بهت نگفتم..
•ديالوگ فيلم بمب، يک عاشقانه•
@Art_Paragon
@about_clair
