منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره.
لبهای خشکیدهام حرفی واسه گفتن نداره.
@about_clair
Sing me to sleep
Sing me to sleep
I don't want to wake up on my own anymore.
@about_clair
What can I do, still loving you
It's all a dream.
How can we hang on to a dream
How can it, will it be, the way it seems
@about_clair
If you're leaving, close the door
I'm not expecting people, anymore
Hear me grieving, lying on the floor
Whether drunk or dead, I really ain't too sure.
@about_clair
Repost from شاخسار
که تشنه است که خونم تلاطمی دارد؟
که تشنه است در این خوابزار خاموشی؟
که این بلند خسیس
چنین سخی شده یکریز اشک میبارد.
@shakhsaar
#نصرت_رحمانی
You’ll be raped left to die
No one then will for you cry
No one sees you
When you’re down
You’re alone
Well this life it is cruel
You’re a clown
And you’re a fool
Pauper’s grave it waits for you
You’re alone
@about_clair
Repost from The Catcher in the Rye
«ما حتی نمیتوانیم بدانیم که آیا گُه بوی بدی میدهد به این دلیل که از آن بیزاریم یا بوی بد است که علت بیزاری [ما از گُه] است. دربارهی مسئلهی بو، حیوانات هیچ انزجاری بروز نمیدهند. ظاهرا انسان تنها حیوانی است که از طبیعتی که از آن آمده شرمگین است، از طبیعتی که هیچگاه از جداشدن از آن دست برنداشته است.»
[سکسوالیته و مدفوع - ژرژ باتای]
و من اشک ریختم، برای آنها اشک ریختم، برای اندیشهی کهن اشک ریختم. بله اشک ریختم، اشک حقیقی، بیآنکه سخنی بگویم.
داستایفسکی
همیشه آخرین امیدم پنجره بود. خیال میکردم هنوز بیرون از آنجا، چه بسا چیزی باشد که حتی حالا، حتی در این تنگدستیِ ناگهانی دمِ مرگ، مال من است. اما نگاهم به آنجا افتاده و نیفتاده آرزو میکردم که کاش جلو پنجره کور و همچون دیواری مسدود بود. چون حالا میدانستم که آن بیرون هم همه چیز بیاعتنا جریان دارد، و آنجا هم چیزی نیست جز تنهاییِ من. آن تنهایی که خودم به سرم آوردم، و قلبم دیگر تناسبی با عظمتِ آن نداشت. آدمهایی که روزی ترکشان کرده بودم به ذهنم میآمدند و من نمیدانستم که چطور میتوان کسی را ترک کرد.
ریلکه
