منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
دلم مرگ میخواهد، در انزوا.
مگر جز پوچی دنیا و پوچی خودم چیز دیگری هم وجود دارد؟
پیکاسو
تناقضآمیز است که «آینه»، فیلمی که پیوندهای ژرف و ناگسستنی بین افراد، بین نسلها، بین امر شخصی و سیاسی، بین خودمان و جهان را تأیید میکند، اساساً فیلمی است دربارۀ کسانی که در برقراری ارتباط ناکام میمانند، کسانی که در برقراری ارتباط ناکام ماندهاند. همۀ شخصیتها در این وضع اسفناک شریکاند ـ زبانشان بند آمده و لکنت دارند؛ غرقِ در عواطفی که در نقلقولها تلویحاً از آنها سخن میگویند؛ ناامیدانه به حال تعلیق میروند. با این حال، فیلم به واسطۀ ارادۀ راسخ، استعداد، ایمان و دگرگونی معجزهآسای ناشی از هنر به چیزی دست مییابد که تارکوفسکی همیشه برایش تلاش میکرد: «در همۀ فیلمهایم، به هر طریقی که شده به این نکته اشاره کردهام که مردم در جهانی پوچ تنها و رهاشده نیستند، بلکه با رشتههایی بیشمار با گذشته و آینده پیوند خوردهاند؛ که هر کس همانطور که زندگیاش را میگذراند، با کل جهان و در واقع با کل تاریخ بشریت پیوند برقرار میکند.»
@about_clair
«آینه»، ناتاشا سینوسیوس، ترجمهٔ بابک کریمی، نشر خوب
Repost from شاخسار
اندک اندک توانایی به خواب رفتن را از دست داده بود. نمیتوانست به یاد بیاورد اولینبار کی از بیداری کشیدن احساس خستگی کرده. حالا دیگر از بام تا شام خسته بود و هر جا که به نحوی از انحا ممکن بود، چرت میزد. اما چرتش همواره تنها یک لحظه طول میکشید. خوابی در یک ثانیه. پس از آن بیدار میشد بی آن که حس کند رفع خستگی کرده است. نمیتوانست درِ اندیشیدن را تخته کند. پیش از آن که به خواب برود، به فکر فرو میرفت و در خود خواب نیز. اندیشیدنش شیونی بود که مدام بیدارش میکرد. دراز میکشید، به این یا آن موضوع فکر میکرد، میافتاد به خواب و بیداری تا برسد به تردید. تفاوتی نداشت به چه چیزی میاندیشید، همواره میرسید به تردید و از آن جا یکراست به یأس، یأسی که با وحشت از جایش میپراند. میغلطید به این طرف، میغلطید به آن طرف. توصیه کرده بودند هر بار که خوابش نمیبرد، بلند بشود، بنشیند روی توالت، ادرار بکند، بعد یک لیوان آب ولرم بنوشد و دوباره برود دراز بکشد. پس ساعت دو بلند میشد. ساعت سه همان کارهایی را انجام میداد که به او توصیه کرده بودند. باز دراز میکشید. بیدار میماند. میاندیشید تا برسد به تردید. و بعد مینالید. نمیتوانست عضلههایش را شل کند. تمام بدنش سفت میشد. مردد بودن یک کار دشوار بدنی است.
@shakhsaar
ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و درگذر
ماتیاس چوکه
ترجمه ناصر غیاثی
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try
But that was just a dream
Try, cry, fly, try
That was just a dream
Just a dream
Just a dream, dream.
@about_clair
کسی که سکوت میکند
بازی را مسخره کرده
ما که حرف میزنیم
باختهایم.
[شهرام شیدایی، خندیدن در خانهای که میسوخت]
.
چگونه میتوان بدون شرارهای در قلب، این تاریکی عظیم را تاب آورد؟ من برای تحمل رنج این روزها، زیادی تنهایم.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر بهم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند.
صادق هدایت
I love you, but you don’t understand me, I’m a real poet!
My life is my poetry, my love making is my legacy!
My thoughts are about nothing, and beautiful, and for free.
@about_clair
من تنی دارم برای انتظار کشیدنات،
تنی برای دنبال کردنات
از دروازهی سحر تا مَدخل شب
تنی برای صرفِ عمرم به مهر ورزیدنات
و قلبی برای به خویش فراخواندنات، به وقت بیداریات.
@about_clair
پل الوار.
میخواستم در آغوشت بگیرم
نبودنت را در آغوش میگیرم
میخواستم صدایت را ببوسم
خندهی فاصلهها را میشنوم
لبهایم صورتم را از هم دریدهاند
از کویرِ تشنهی دستهایم
درخششی پدیدار میشود
میخواستم ببینمت
چشمهایم را میبندم
میروم
از یک طرفِ سرم به طرفِ دیگرش
کجایی تو
واسکو پوپا
دوردستهای درونِ ما
ترجمهی شهرام شیدایی، آزیتا بافکر، کامران تهرانی
