دستْخون
Open in Telegram
«و چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگین نماید». • دستخون: آخرین دور بازی نرد است که کسی همه چیز را باخته باشد، گرو بر سر خود یا به یکی از اعضای خود کند (لغتنامۀ دهخدا). | هنر | ادبیات | شعر | •twitter.com/60ahmad40iraj
Show more918
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
918
اگر لازم باشد باید از هر عزیزی گذشت و رفت به سمت مقصد نهایی.
زهر بیاور که ز اجزای من بانگ برآید به ارادت که نوش#سعدی Lamia (1905) John William Waterhouse (1849-1917) @DastKhoun
918
Repost from عج؛
حسین منزوی غزلی داره که احتمالا شنیدینش:
«زنِ جوان غزلی با ردیف آمد بود
که بر صحیفهی تقدیر من مسوّد بود
زنی که آمدنش، مثل «آ»ی آمدنش
رهایی حبس از نفسهای ممتد بود».
آدمیزاد فکر میکنه که وقتی منزوی این غزل رو سروده، معشوقهش جلوی چشمش بوده و هر آنچه که وصف کرده، وصف او بوده. ولی چندوقت پیش، محمد کلهر، دربارهی پیشینهی سرایش این غزل به نقل از اسماعیل باستانی توییت کرده بود:
«از فرهنگسرا ارسباران که آمدیم بیرون، ایستادیم با منزوی سیگار کشیدن. یک خانم زیبا با چشمان رنگی رد شد. منزوی با نگاهش او را مشایعت کرد و بلافاصله و بداهه، غزلی روی پاکت سیگار نوشت:
زن جوان غزلی با ردیف «آمد» بود
که بر صحیفه تقدیر من مسود بود».
918
هرچند شعلههایی در پستوی دلم روشنه، اما هنوز تاریکی غلبه داره و به سرعت رشد میکنه؛ که اگر چنین پیش بره، دنیامون چنان تاریک میشه که به قول «غالب دهلوی»:
نوبتِ سوختنِ ما به جهنم نرسد@DastKhoun
918
«فَأَخْرِجْنِي مِنْ قَبْرِي مُؤْتَزِراً كَفَنِي، شاهِراً سَيْفِي، مُجَرِّداً قَناتِي، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعِي…»
«کفنپوشیده از قبر مرا بیرون آور، با شمشیرِ از نیام برکشیده و نیزۀ برهنه، پاسخگو به دعوت آن دعوتکننده».
@DastKhoun
918
هر بادی میخواد بوزه و هر طوفانی بگیره، حتی اگر آتش از آسمون هم بباره «مُردن اینجا بِهْ که بودن زنده در جایی دگر»
@DastKhoun
918
گاهی اوقات هیچ حس و حال شعر نیست و روزگار، شاعرانه نمیگذره. از شرق و غرب باد سفاهت میوزه و گلّه گلّه با سرعت به سمت درّه حرکت میکنند.
این شوق به سقوط مژدۀ روزهای سختی برای تمام این خاک میده که همۀ تجربههای سخت قبلی در مقابلش خاطراتی خوش جلوه خواهد کرد؛ گویا حسین منزوی این شعر رو از دلِ آینده سروده:
که از زمین و زمان آنچه رنج میبردیم به قدر ناخنِ رنجی که میبریم نبود@DastKhoun
918
یه جایی هم شاعر دیگه اینقدر شیفتۀ معشوقهش شده که دامنازکفداده، با لباسهای معشوقه صحبت کرده.
در توانش نبوده با خودش صحبت کنه، به کمربندش اینطور میگه:
مَنَت ای کمر چه گویم؟ که بر آن میان لاغر چه لطیف مینمایی، چه شگرف میبرازی!#اوحدی_مراغهای @DastKhoun
918
گاهی آدمها چنان چشمبسته از تعصب، سر به سوی نیستی میذارن و چنان با سرعت سقوط رو طی میکنن که موجب حیرت میشن؛ انگار نه انگار تجربههای فراوانِ ملتها کنار ما هست و نباید به آسودگی ازشون گذشت؛
گرگِ اجل یکایک از این گلّه میبَرَد
وین گلّه را ببین، که چه آسوده میچرند!
#اوحدی_مراغهای
@DastKhoun
918
به نظر من بیتی که بتونه با همه سختگیریهای قوانین شعری، میزان زیادی احساس رو منتقل کنه، واقعا محشره.
یک نمونۀ درجهیکش بیت زیره. حجم زیادی ذوق و شادی و شعف رو میرسونه:
گريبانش -عزيزى گفت- بِه يا دامن گلشن؟ چو گُل بشكفتم و گفتم: «گريبانش! گريبانش!»#طالب_آملى @DastKhoun
918
زندگی گاهی روی تاریکش رو نشون آدم میده. مثل شب بدون ماه، تاریک و ظلمات، سراسر سیاهی میشه. اما همین شبها هم ستارههایی پرنور دارن. ستارههایی از جنس آدمیزاد؛
تو در میان خلایق به چشم اهل نظر چنان که در شب تاریک، پارۀ نوری#سعدی @DastKhoun
918
برای من که عاشق تصویرسازی توی شعرم، خوندن چنین ابیاتی واقعا لذتبخشه. تصویرسازیهایی که هم حکمت داره، هم بدیعه، هم تکتک اجزاش درست چیده شده:
در زیر فلک نشاط ما چیست؟ رقص بره و دکان قصّاب| #رودکی | @DastKhoun
918
عاشقانههای شاهنامه هرچند کمه ولی واقعا در نهایتِ زیبایی و تغزّله. خیلی سخته توی چنین وزن و چنین کلمات و چنین فضای حماسهواری، شعر غنایی بگی.
مثال کوچیکش بیتیه که زال از عشق رودابه و گریههای شبانهش میگه:
ستاره شبِ تیره یار من است من آنم که دریا کنار من است@DastKhoun
918
از امیدهای قشنگ هم اینه که وقتی یکی رو یه بار میبینی، خودت رو کشونکشون نگه میداری واسه دیدار بعدیش؛ طوری که این وسط حتی فاصلۀ یکروزه هم هزارسالهست…
در بساط من ز تاراج نگاه اولین نیمجانی مانده، موقوف نگاه دیگر است#صائب_تبریزی @DastKhoun
918
همه شاعرانِ عاشق دنبال درمان فراق و هجران بودن؛ اما به نظرم فقط یکیشون جواب درست رو گرفت، اون هم حزین بود:
گفتم به بلبلی که علاجِ فراق چیست؟ از شاخ گل به خاک فتاد و تپید و مُرد| #حزین_لاهیجی | @DastKhoun
918
یه مدل اضطراب هم هست که چون تازه اولِ بهدست آوردنشی، ترس داری هر حرکتی موجب آزارش بشه؛ حتی تپش قلبت:
به من آن رمیدهآهو دمی آرمید و ترسم که در اضطراب آرد دل بیقرارم او را#میلی_مشهدی @DastKhoun
918
یه سری دقتهای جنسی و اروتیک توی شعر فارسی میبینی که واقعا عجیبه. مثلا ناف معشوق رو به گردابی تشبیه کرده که حتی کشتی نوح هم توان تحملش رو نداره و به درونش میلغزه :)
در حقۀ نافش اگر گم شد دلم، عیبم مکن هم نوح کشتی بشکند بیند گر این گرداب را#آشفته_شیرازی @DastKhoun
918
این «آه»ی رو که بیدل از سر امیدِ ازدسترفته میکشه خیلیامون درک کردیم. گاهی از تصمیم درست و بدشانسی، گاهی از سر تصمیم نادرست :) ولی هرچی هست خیلی تلخه:
بیدل! اگر این بود سرانجامِ محبت دل بهرِ چه بستم به هوا؟ آه امیدم!#بیدل_دهلوی @DastKhoun
