مجله ادبی لیراو ویژه شعر فارسی زبانان
Open in Telegram
شعرای این کانال با همین نام در کتابی منتشر ودر رادیو لیراو نیز خوانش خواهند شد . @sedaelirav برای ارسال آثار خود لطفن به آی دی زیر تماس بگیرید @akbri1349
Show more570
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
April '25
April '250
in 0 channels
March '25
+7
in 1 channels
Get PRO
February '25
+13
in 1 channels
Get PRO
January '25
+13
in 1 channels
Get PRO
December '24
+15
in 2 channels
Get PRO
November '24
+20
in 4 channels
Get PRO
October '24
+20
in 4 channels
Get PRO
September '24
+25
in 4 channels
Get PRO
August '24
+25
in 4 channels
Get PRO
July '24
+21
in 3 channels
Get PRO
June '24
+29
in 4 channels
Get PRO
May '24
+25
in 4 channels
Get PRO
April '24
+26
in 6 channels
Get PRO
March '24
+16
in 4 channels
Get PRO
February '24
+16
in 0 channels
Get PRO
January '24
+24
in 1 channels
Get PRO
December '23
+26
in 3 channels
Get PRO
November '23
+24
in 2 channels
Get PRO
October '23
+22
in 2 channels
Get PRO
September '23
+42
in 0 channels
Get PRO
August '23
+16
in 0 channels
Get PRO
July '23
+19
in 0 channels
Get PRO
June '23
+37
in 0 channels
Get PRO
May '23
+33
in 0 channels
Get PRO
April '23
+52
in 0 channels
Get PRO
March '23
+20
in 0 channels
Get PRO
February '23
+19
in 0 channels
Get PRO
January '23
+21
in 0 channels
Get PRO
December '22
+7
in 0 channels
Get PRO
November '22
+32
in 0 channels
Get PRO
October '22
+5
in 0 channels
Get PRO
September '22
+9
in 0 channels
Get PRO
August '22
+19
in 0 channels
Get PRO
July '22
+12
in 0 channels
Get PRO
June '22
+21
in 0 channels
Get PRO
May '22
+12
in 0 channels
Get PRO
April '22
+13
in 0 channels
Get PRO
March '22
+34
in 0 channels
Get PRO
February '22
+9
in 0 channels
Get PRO
January '22
+26
in 0 channels
Get PRO
December '21
+14
in 0 channels
Get PRO
November '21
+35
in 0 channels
Get PRO
October '21
+34
in 0 channels
Get PRO
September '21
+15
in 0 channels
Get PRO
August '21
+24
in 0 channels
Get PRO
July '21
+20
in 0 channels
Get PRO
June '21
+10
in 0 channels
Get PRO
May '21
+280
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 02 April | 0 | |||
| 01 April | 0 |
Channel Posts
شعری با کراوات
یا پاپیون، نخواهم سرود هرگز من
شعری در پیراهن واژههای لوکس
نخواهم سرود هرگز من
چکمه نمیپوشد در شعر من کلمه
کُلت نمیبندد در شعر من کلمه
از سوراخ کلید به خلوت دیگران نمینگرد
لخت زاده میشود بر سپیدیِ کاغذ
تنفس نخستینش
با فریاد گریهایست کنار خشت و خون
شیر میخورد از استخوان سرم
و میترسد
از چراغهای سرخ بر سقف آمبولانس
و ماشینهای پلیس
واژهواژههای من
با دهانی پر از صدای نوزادان
هر بار که میافتد برگ
میگریند.
بیژن_نجدی
https://t.me/sedaelirav
| 2 | ما چون دو قطرۀ باران
یک صدا داریم
چون دو قطرۀ باران
به سپیدی میانجامیم
تو بر دستهای من میریزی
و من از خود رها میشوم
جدا از بیکرانیِ دریاها
و گذران جویبار
چون دو قطرهی باران
چشم به هم داریم
چون دو قطرهی باران
که به هم آغشته شدهاند و یکی شدهاند
چون دو قطرهی باران
بر دورترین برگ یک بید
چون دو قطرهی باران
که روزی میچکد میپاشد
از خود هزار زوج میسازد
چون دو قطرهی باران
که فقط یک قلب دارند
تا یکدگر را یکسان دوست بدارند
چون دو قطرهی باران
که گنجشکها برچینند
و آفتاب
در یک هنگام
بجوشاند…
بیژن_الهی
https://t.me/sedaelirav | 155 |
| 3 | وقتی که در اتاق
(وقتی که در اتاق جیغی عجیب بلند شد
من در سه گوشه اش نشسته بودم، کسی نبود)
آن که شش هایش سرطانیست تومورهای مغزی را دوست ندارد
و همیشه می گوید سمت چپش تاریک است
کسی چه میداند تو روزی چشمهای درشتی داشتی
تو چرا کجنشستهای شمس!
مثل این قاشق کجنشستهای توی استکان
من اگر واقعا کج مینشستم تو راستم میدیدی؟ آن که تومورهای مغزی دارد گاهی دندانهایش کلید میشوند
من تمام کلیدهای در جیبم به درد قفل کردن
میخورند
تو مسخرهام کردی با کلیدهایم
پس چگونه زنده بمانم تومورهای لعنتی!
من از خجالت به جایی نگاه کردم که هیچ کلیدی نبود
و تو یکریز بدیهیتر از من بودی
ولی من از تاریکی میترسم زن!
بسته نمیشوند هرگز دو چشمی که از تاریکی میترسند
مگر در شرایط خاص
خصوصا اگر درشت هم باشند، مگر در شرایط خاص پس کلیدی هم هست که با آن جهان را قفل می کنند با دست های چروکیده آن که بین تو با زندگی داوری کرد
و یک جانبه داوری کرد، خسته بود و داوری کرد کارت های زردش تمام شد آخرای شب
و گلویش گرفت با این که حنجره اش خیلی بزرگ بود
جیغی کشید بلند و از آن دو بیرون رفت
من در سه گوشه اش نشسته بودم، کسی نبود
شمس_آقاجانی
https://t.me/sedaelirav | 495 |
| 4 | رنا مقتدر
در آستانهی لبهایت
پرندهای از قفس رها می شود
تنم
شکافِ باد است
رقصِ موهایم
تصویری بیمرز
در آینهی هوا.
زمستان
ردای تاریکش را
بر سنگهای دور میگذارد
و گرمای تو
شکوفهای سپید
در امتداد انگشتانم...
ببوس مرا!
که هر بوسه
هزارتویی از زایش
و جهان
در خلأیی از عشق
تکرار میشود.
رنا_مقتدر
https://t.me/sedaelirav | 600 |
| 5 | گاهی مرا دیده ام
در حال خنده هایت
تن هایی هایت
و تو در آستانه همان دری
بودم که
جهانی مه آلود بود
گشوده
به رویا
کوچه همچون عروسی سپید پوش
پوشیده از خاطره های
من های پر از تو
و این درخت
هنوز نام ترا بر تن اش
به یاد داری؟
از زمانی که این هیولای بِتنی
کوچه را بلعید
سپیده دم آفتاب اش را از دست داد
و گاهی مرا دیده ام
به جستجوی تو
در غروبی که آفتاب اش را در سپیده دم
جا گذاشته است
حسین_رسول_زاده
https://t.me/sedaelirav | 147 |
| 6 | چرا دوستش دارم؟
دستی که گره بر آب میزند و
مژگانم نشا میکند در اشک
بر چشم میکشیدمش
اگر سایهای کنار من بود
بنفشی کبود
بر پلکهایم، رنگ پیراهنش
چرا دوست دارمش؟
آشنای کدام بهار است؟
کدام سال
یال اسبی کهر گرفتهام
بو کشیدمش در باد
با کدام خواب عاشق شدهام
در کدام خاک؟
به او بگویید برود
به او که ماهیهایش زیر پوستم شنا میکنند
و درناهای سپیدش
ایستاده به خواب میروند
بر پیشانی آرامش
او که چندان صبور مرا میخواست
که کنج لبانش
علفهای بیهوده روییدند
بگویید
رازیگران دود!
رقاصههای درد!
بنفشههای کبود!
به او
نه به درناهای خوابیده در پیشانیاش
فرناز_فرازمند
https://t.me/sedaelirav | 151 |
| 7 | دور
باید نام سرزمینی باشد
وسط بی نظمی بزرگ جهان
نروال هم "بندباز روح خود بود"
که آن را
"به ظلمانی ترین خیابان ممکنه اعطا کرد."
امروز در کرمانشاه باران گرفته...
بازیگری روی سکوی نمایش
تصمیم گرفته دیالوگش را نگوید.
زدودنِ دور
چرا از نامِ تو ممکن نیست؟
تمام تنم خیس نمی شود
تمام سیگار را نمی کشم
پول قهوه را دوبرابر حساب می کنم
امروز در کرمانشاه باران گرفته...
وبه عابری که آدرس می پرسد؛ می گویم:
_ توچطور؟ تو می دانی اکنون خانه ام کجاست؟
زدودنِ دور
چرا از نگاه تو ممکن نیست؟
تو که دونفری،
همواره
یکی دارد می آید
یکی دارد می رود
_تو چطور؟! تو می دانی؟!
فروغ_بختیاریان
https://t.me/sedaelirav | 196 |
| 8 | باد
از عقربه ها هیچ نمی داند
و آسمان
نشانگان ردی ست
از دو خدای
یکی، سربلند و تابناک
یکی، گیسو فشانده و رازناک
به فصل رسیده ام و باد
از کدام سو می وزد که
درخت از میوه می ماند
شاخه از گل
پرنده از آواز
و من از شوق
عدد مراعاتم نمی کند،
و دو خدای
که از پی هم
با شتاب می گذرند.
زمان
کوتاهم می کند
نشسته ام در برج یازده
از گردش عقربه ها
برف می بارد و
بر من
می نشیند
مه_آ_محقق
https://t.me/sedaelirav | 430 |
| 9 | سیاه فکر نمیکند
که سپید میسراید شاعر در من...
باغهای یخزده
- کوههای برفپوش را میفهمم.
رودهای در انجماد
گلهای یخ بسته پنجرهها را
- ها میفهمم.
دستهای ها شده را که کبود !
در بسته
این زودتر در وا کن
کودکیام تا هنوز پا سوز باد و برودت
سُریده از شیب تند عصر
با بغضی سیاه میآید
که مگر پیریام سپیدتر مشق کند...
غربت اکنونام را خوب میفهمم.
ساعت کوک بیاعتناییست
تو وقت نداری
...و من که عادت به هذیان تلفن ندارم
مثل زنگ دلها وُ درها
آیینه گیچ زنگار
تار میشود تاریکی ِدر تو را....
میفهمم
که دیرتر مرا فهمیدی !
مرا که به دیروزهای سرد رفته
- دستان کوچک تو را ها کرده بودم.
میخواستی گرم بازی با من شوی
مگر میشود به یادت نیآید؟!
حس میکنم
- پیریام را به بازی گرفته باشی!
به فصلی که سیاه
...و من به باور عشق جوانام
هنوز نام تو را
بر سپیدار باغ یخزده مینویسم.....
گویا_فیروزکوهی
https://t.me/sedaelirav | 224 |
| 10 | محمد لوطیج
براي خالي نبودن عريضه
از قطر زمين و دموكراسي صحبت كنيد.
به سايه تان فكر نكنيد
(اسمي كه بر صندلي پارك)
آسماني كه اصلا معلوم نيست مال كجاست
آواز فائقه
وَ از اين جور چيزها.
آرام
آرام
آرام
لطفا پلك نزنيد!
زني ناشناس به ديدن تان مي آيد
پا به پاي پاهاي تو
تا روبروی همین روبرو
با چند جفت چشم و ابرو
مخصوصا اگر داخل پرانتز باشي
بيشتر به چشم مي آيي!
محمد_لوطیج
https://t.me/sedaelirav | 211 |
| 11 | نوشته بودی جهان زندان بزرگی ست
فرار کن آهو
انگشت هایت را ببین
انگشت شمار مانده است از روزهایمان
نوشته بودی
دوستت دارم آهو
و مرگ
جز دوستت دارم
تمامیت ما را می بلعد
پاییز به اینجا هم رسیده است
بید مجنون
درخت سیب
و خاک باغچه های زرد و نارنجی
برای خودت یک شال نارنجی بگیر آهو
با گل های کوچک سبز
برای خودت فرصت نگاه کردن
رقصیدن
عشق ورزیدن بگیر
نگاه کن آهو
حالا دیگر فقط نگاه کن!
ناهید_عرجونی
https://t.me/sedaelirav | 279 |
| 12 | در چشمهای او هزاران درخت قهوه بود
که بیخوابی مرا
تعبیر مینمود
باران بود
که میبارید
و وی بود
که سخن میگفت
و من بود
که میشنود
آوای لیموئی لیموئی لیمویش را
وی میگفت:
قلب خود را باید عشق بیاموزی
و من میگفت
عشق غولیست
که در شیشه نمیگنجد
باران بود
که بند آمده بود
و در بود
که باز مانده بود
و وی بود
که رفته بود.
کیومرث منشیزاده
https://t.me/sedaelirav | 185 |
| 13 | هی می رفتیم هی نمی رسیدیم
انگار روی ریل هیهات
دوانیده می شدیم
و کسی با شتک ِ رگانی پاره
در من فریاد می کشید.
شاید انگشت ِشب
در چشم ِما فرو شده بود
که آن عقربک ِبی جهت
بدتر از فرفره ای سیاه
دور ِ سرمان می چرخید.
هی می رفتیم / هی مطلق ِایستادن بودیم
خرافاتی ترین آدم ها هم
نمی پذیرفتند که این نرسیدن
ربطی به سرنوشت ِما داشته باشد!
نصرت اله مسعودی
https://t.me/sedaelirav | 179 |
| 14 | این شعر برای توست، عزیزم!
پس مراقبش باش
مثلاً نگذار صبحهای خیلی زود
با آدمهای خیلی غریبه
سوار مسیرهایی شود
که سطرهای بالا و پایینش را دستمالی کنند
آخر آدمها
به چیزهای خیلی عاشقانه
دوست دارند خلأهای ذهنیشان را بمالند.
عزیزم، این شعر برای توست
و فراموش نکن که هر روز
با وسایل شخصیات از خانهخارج کنی
و مثل یک میخ بلند
در دیوار جهان فرو کنی نقطههایش را.
این شعر برای توست
و کلمههایش
که وسط پیادهرو
با هر ترانهای میرقصند
برای توست
و فراموش نکن
که تنها من میتوانم اینگونه سُرخ
یک والس عاشقانه را اجرا کنم
و آب از آب تکان نخورد.
این شعر برای توست، عزیزم!
و یادت نرود در آغوش بگیریاش
پنهانش کنی از چشم مردم
و جوری خطابش کنی
که یک تانگوی رُمانتیک
از دهان تو شروع شود.
سمیرا چراغپور
https://t.me/sedaelirav | 210 |
| 15 | نه رفتهای
نه پیام آمدنی دادهای
خانه در تصرف بوی توست
تو نیستی و خانه در تصرف بوی توست
حس میکنم
تنهایی ستاره را
این همه ستارهی تنها ؟
یکی به یکی نمیگوید بیا
هر یک
از آسمانهی خویش
چونان چشم پرنده ، درخشان
از آشیانهی تاریک
حس میکنم
نیش ستاره را
در چشمم
طعم ستاره را
در دهانم
و طعم یک کهکشان تنهایی را
در جانم
کجای جهان بگذارمت
تا زیباتر شود آن جا ؟
بنویس : « می آیم »
تا آشیانه به گام و به دست و سلام
آراسته شود.
منوچهر_آتشی
https://t.me/sedaelirav | 203 |
| 16 | غیاب
دریا
حوض خالی می شود
جنگل
باغچۀ خزان کرده
و دنیا، خانه ای گرفته
که نشانیِ تو ندارد
سراغ از که بگیرم
از قاب ها می گریزی
در بطن ها محو می شوی
تنها
نسیم کلامی از تو می پراکند
و پرنده ای دور
لحن تو را به منقار می کشد
غیابت
حفره ای ست
که مکان را پر می کند
که زمان را کند می کند
تنها سراغ،
حضور ناپیدای توست
که فضا را
به افق های تازه می کشاند
به آینه می آیم
سراغ
از تو
می یابم و
نمی یابم
مه_آ_محقق
https://t.me/sedaelirav
| 188 |
| 17 | برای لورکا
که خیلی ماه بود
-اين قدر به عقربه هاي ساعت التماس نکن
اين سوي ديوار
همان قدر مي چرخد زمين
و ما همان قدر مي توانيم سايه بگيريم از آفتاب
کافیست اين چهار تا ديوار را پشت و رو کنیم:
آن طرفي ها شمارش روزها را ادامه مي دهند.
-اما آنها به هر طرف كه بخواهند ، مي خوابند ...
-بيشتر از ما كه خواب نمی بینند!
- قبل از خواب هم كسي نمي شماردشان...
- همه كه ستاره نيستند،پسر !
- ما اينجا از روي دست هم خواب می بينيم
آن قدر به يك سو اشاره كرده ايم
كه اثر انگشت هايمان شبيه هم شده اند
دست خودم نیست
دلم براي در زدن
دير رسيدن
گم شدن
دلم براي از دست دادن تنگ شده است...
-بيرون، دلت براي چيزهاي ديگري سنگ خواهد شد
اينجا همين قدر مي داني كه زنده اي
آنجا همان قدر زنده اي كه مي داني.
-اما آنها
اختيارشان را نمی گویم
دست كم كليد خانه شان را به دست كسي نمي دهند
تكليفشان را نمي دانم
اما چراغهايشان را كه ديگر خودشان روشن می کنند ...
- يعني هر كس كليدهاي بيشتري داشته باشد و
چراغ هاي بيشتري را روشن کند
نزديك تر به ماه مي ميرد؟
هیچ كس بهتر از ماه
لوركا را نمی شناسد...
بهزادزرین پور
https://t.me/sedaelirav | 189 |
| 18 | تعادل
نهايت ات را از همين حالا مي بينم
در آينه به جاي ناشت چاشت مي نوشي
به جاي ابروهايت روي پيشاني ات لنز مي چسباني
و از مانيكور روي مژه هايت خواب مي پرانی
توسط گذشته بيش از يكبار نمي توانی بياد بياوری
كه چگونه از پيام ازلی صبح دور شدی
تمام شد
زمان ديگر براي تو برنامه ريزی نمي كند
واگر حالا
چشمهای كودكانه ی شادماني پر از اشك است
دقيقا بخاطر همين صبحي ست كه از دست...
نترس!
نترس از شهامتي كه تو را از دفترچه خاطراتت دور مي كند
بايد به نوازش احمقانه ی هميشه
به متكايی كه ذهن ات را خواب كرده است
وبه عجيب به اندازه كافی قوی
كه هميشه تو را از شروعی ديگر باز می دارد
و به نهايتی زودرس نزديك مي كند
ترميم پاره های دل ات را گوشزد كنی
مي بينم
دلت به ستاره های بي شماری مي ماند
كه در يك آسمان نمي گنجد
حماقت دوري از...
پيامي كه...
شايد بتواند!!!
تو را از چهره ات
كه هرگز دوست اش نداشته يی نجات دهد.
آذر_کیانی
https://t.me/sedaelirav | 220 |
| 19 | " گریه در باغ های شفاهی "
گزارشی از حرکت مشکوک واژه ها
در کوچه های کتاب رسیده
تا شما به نظم نوینی از بوسه در سطر برسید
ما
ترتیبی می دهیم
عشاق فصل
در منتهی الیه شعر به هم ملحق شوند.
- من آدمی خصوصی هستم
با تعریفی شبه گیاهی.
سایه ام را تصادفی زیر گرفتم
و تکه هایی از من در اندوه معاصر پیدا شد.
- ای میمون محترم!
عینکت را از نگاه شمایل بردار
و عقربه ی ساعت را تا قرن بنفشه بالاتر نیاور.
( اعتراف می کنم
مدینه ی هر شهروندی
یک باغ وحش شخصی ست.)
به تعبیری از ملائک احتیاج دارند
و از صدای پای شان مشخص است
به دنبال جمله ی نور می گردند.
در دقایق بلدرچین
وقتی که چشم شهیدی از مشرق است
گورکنی در قواره ی شب برخاست.
- دور شو ای نقطه ی ابلیس!
و تو نیز عفریته ی پیروز
با گریه در باغ های شفاهی موافقید :
- فرخنده ! کلامی که از شعله ی شکوفه روشن شد
خرم ! صدایی که در دشت خاموشان می شکفد
من نوجوانی بهار بودم ، از کشور شادی آمده
با دستانی تنیده از سپیده دمان
- دلبران پارسی ، ای دلبران پارسی!
دلم را دور از دسترس اندوه نگه دارید.
انگار دارم پریروز پریان را خواب می بینم.
در همسایگی انواعی از کودکان
که با چشمان فسفری، لب شنگرف می خندند.
و مطابق است با تقویم ارغوان
ترکیب ملودی مرغوب در نی شبانان
فرخنده کلامی که با شعله ی شکوفه روشن شد.
رضا بختیاری اصل
https://t.me/sedaelirav | 264 |
| 20 | 🔹شبِ تاریکیست:
میگوید تاریکِ مطلق
اما درختانِ آزاد
باس مینواختند
یتیمخانهها خاموشند
نمیدانم چگونه
به هر حال خاموشند
شبانگیها
حلقهء محاصره را تنگتر کردهاند
اما درختانِ آزاد باس مینواختند
با این که رود نمینواختند
آب لمبر میزند
جای نگرانی نیست
گرچه میگوید تاریکِ مطلق
ستارگان ثروت شبانهاند
بسنده نیست
اما چه میتوان کرد
سنگ پدیدهء خوبیست
و این صدا آن را نمیشکند
بگذار به آخرین ثانیهء همین ثانیهشمار
امید داشته باشم
و شالگردنم را بر شانهء تو بگذارم
اگر خواستی بر سرت بگذار
یا با آن سینهات را بپوشان
افراسیاب گمان میبرد بیدار است
شب میشود اما نه تاریک مطلق
همین دیروز بود و در تالارِ شیران
نماز میکردیم
اما موسیان نگذاشتند
گرچه او هیچگاه فرعون نشد
و باهویش انگشت اشارهای به شمارهء دوازده بود
چشمههای بیپایانِ جاوید
پای درختان آزاد که باس مینواختند
گنجشکها پرتابههایشان
انبوهِ دَرهمپیچیدهء مه را میگشاید
در این انبوهی حیاتِ انبوه نیز پرتابه دارد
آری شبِ تاریکیست
میگوید تاریکِ مطلق
اما درختانِ آزاد کاری نمیکنند
تنها باس مینوازند
و این اسبِ پاشکسته
نمیتواند از نرده بگذرد
با این که همین دیروز
در تالارِ شیران نماز میکردیم.
م. موید
۱۴۰۳/۱۰/۷لاهیجان
https://t.me/sedaelirav | 613 |
