میم. معلّق
Open in Telegram
نه فقط بین ترس و امید یا پزشکی و ادبیات، بین شعر و ویرایش و داستاننویسی و زبانشناسی معلّقم و البته میمِ مولوی هم نیستم! #رزیدنت_زنان https://t.me/mimmostanad http://t.me/HidenChat_Bot?start=175370828
Show more1 292
Subscribers
+224 hours
No data7 days
+10030 days
Posts Archive
1 291
کشیک صدودهم
۲۸ تیر ۰۵
زودتر حتی نرسیدم اینجا شمارش کشیک بذارم
ولی الان مامای محبوبم گفت برام دلمه اورده. 🥹
و
از فردا تا ۲ روز کشیک نیستم :)
1 291
پستکشیک زد به سرم که این ربع ساعت از بیمارستان تا خونه رو پیاده بیام توی دمای ۵۰ درجهٔ ساعت ۲ ظهر، به امید رسیدن به خونه و کولر.
و بله، رسیدم خونه دیدم برق قطعه.
نشستهم وسط گلِ قالی پذیرایی و بهمعنای واقعی عبارت شُر شُر عرق میریزم.
تو رو خدا نکنین اینکارو سر ظهر تیر با اهواز! چمیدونم، برق شهرکرد رو قطع کنین.
1 291
یهجای رزیدنتی هم آدم باید بعد اینکه استاد رفت، روی کاناپههای فودکورت لم بده سوخاری و پیتزا بخوره. بعد با سالسههاش سوار ماشین بشه، با صدای بلند آهنگ قر بده و بخونه و خیابونهای اهوازو بچرخن، نه؟
1 291
چنان رابطهٔ عمیق و محبتمحوری با اهالی اونجا ساخته بودم که مطمئنم دیگه هیچوقت نمیتونم شبیهش رو با افرادی که اسماً بیمارم محسوب میشن داشته باشم.
و شاید شما هم شبیه فکوفامیلم باور نکنین که شب اول بعد از خاکسپاری مامان، زنگ زدم به یکی از بیمارهای محبوبم که توی پستهای طرحنویسی به اسم پیرمرد پشمکی قندم ازش حرف میزدم که ازش بخوام برای مامانم دعا کنه و نماز بخونه. بعد چنان داشتیم خودم و حاجی پشت تلفن زارزار گریه میکردیم و من از مامانم حرف میزدم که من بغل خالههام اونجوری گریه نکردم و دخترهای عمو و عمه و... که اونشب اونجا بودن واقعاً رو به من خشکشون زده بود.
بعدتر براشون از روزگار طرحم تعریف کردم که یهکم تونستن درک کنن و باز هم بهنظرشون چیزهای که من میگفتم شبیه فیلمها بود.
یادمه یکی از دوستانم همینجا کامنت گذاشته بود که «انگار پزشک شهر قصههایی» و من واقعاً پزشک شهر قصهها و رؤیاها بودم.
1 291
آخرین باری که مصّرانه خودم رو در معرض دیدن و درککردن آدمهای معمول اطرافم در موقعیتهای مختلف قرار دادم، دورهٔ طرحم بود.
و نتیجهش فوقالعاده بود.
چنان رابطهٔ عمیق و محبتمحوری با اهالی و همکارهای محل طرحم داشتم که هنوز گاهی باشون درارتباطم و خیلی خواب اونجا رو میبینم و بافاصله بهترین دوران زندگیم تا الان، همون شونزده ماه طرحم بوده. گاهی که خیلی دلتنگشون میشم چیزهایی رو که با این هشتگ نوشتم میخونم، #طرحنویسی
1 291
یکی از اتندهای خیلی جدی تقریباً غیرمحبوبمون امروز غروب ما رزیدنتها رو به چایی و خوندن و فلان مبحث درسی دعوت کرده بیرون. تا حدی دیسیپلین کاریش رو میپسندم و بعضی از جنبههای اخلاقی شخصیتش رو میتونم بپذیرم ولی هیچوقت یادم نمیره که چهار روز بعد از فوت مامانم بهم زنگ زد و تهدیدم کرد اگر مرخصیم طولانی بشه به ارتقا معرفی نمیشم. خلاصه، از خواب پستکشیک زدهم و دارم آماده میشم برم بیرون که با بعضی سالبالاها و اتند در موقعیتی غیر از بیمارستان هم معاشرت کنم. اولین باره این موقعیت پیش اومده و من هم میتونم برم. دوست دارم بیمارها و همکارها و... همه رو از موقعیتهای غیر از اونچه معمول و روزمرهمه هم ببینم که پازل ذهنیم کامل بشه. اینجوری بیشتر میتونم درکشون کنم و بهتر میتونم همدلی کنم و روزگار رو آرومتر بگذرونم.
#رزیدنت_زنان
1 291
🥹
من هم دوست دارم خیلیهاتونو ببینم.
و خوندم اون کتابو، همین اواخر، فروردین بود فکر کنم.
1 291
سلام زهرا جان
منم ی چند وقت قبل اینکه زنان قبول شین چنلتو دنبال کردم و بعد اینکه اومدین رزیدنتی برام جالب تر شد
در کل با اینکه خیلییی کم فعالیت دارینن ولی خیلیییی نوشته هاتون بهم میچسبه و همیشه همون چنتا پیامی هم ک میزارین صب میکنم وقتی ذهنم آرووم بود بخونم و سر سری رد نشم و در کل وایب خوبی میگیرم ازتون و خیلی خیلی دوست دارم ببینمتون و ب نظرم دنیا اونقدر کوچیک هست ک این رو خیلییی بعید ندونیم
و ی کتاب خواستم بهتون پیشنهاد کنم از شاهرخ مسکوب ک درباره ی سوگ هسن
و اسم رو خودتون بزنید پیدا میکنید
ب من خیلیی کمک کرد و همزاد پنداری کردم باهاش هر چند ک نوع سوگمون باهم تفاوت داشت
خیلیی دوستون دارم به امید روزهای بهتری برای هممون...
