میم. معلّق
Kanalga Telegram’da o‘tish
نه فقط بین ترس و امید یا پزشکی و ادبیات، بین شعر و ویرایش و داستاننویسی و زبانشناسی معلّقم و البته میمِ مولوی هم نیستم! #رزیدنت_زنان https://t.me/mimmostanad http://t.me/HidenChat_Bot?start=175370828
Ko'proq ko'rsatish1 373
Obunachilar
-124 soatlar
-87 kun
-4230 kun
Postlar arxiv
1 373
نه ولش کن، امروز حوصله ندارم.
الان میشینم یهکم کتاب میخونم. ظرفها رو میشورم. لباسها رو میریزم توی ماشین. دوش میگیرم و زودتر مثلاً حدود ساعت ده میخوابم که فردا بتونم پنج بیدار بشم.
خرمالو هم میخورم. یادم نبود خرمالو دارم!
1 373
چندتا کتاب جدید خریدم پریروز که بذارم کنار بقیه کتابهای نخونده.
هنوز کتابخریدن برام لذتبخشه با این که میدونم تا مدتها شاید نتونم بخونمشون.
1 373
استاد محبوبم یه بار که داشتیم با هم سونو میکردیم میگفت توی رزیدنتیش، برای هر کشیک فکر میکرده یه چالشه، یه مسابقه است، یه ماراتونه که باید موفق ازش بیرون بیاد.
1 373
الان احتمالا شما هم دیگه نمیپرسین چرا کمحرف شدم.
چون تنها حرفهایی که برای زدن دارم این روزها غر و غم بیکرانه.
1 373
چند وقت پیش چندتا از ماماها و سالبالاهای محبوبم هم به روم اوردن که خیلی کمحرف شدی نسبت به اوایل.
1 373
چندین ماهه، حتی دفعۀ آخری که رفتم خونه و رفتیم مسافرت، نتونستم برم سر مزار مامان و چند روز پیش داداشم عکس فرستاد که برای مزار مامان سنگ انداختن و الان حس میکنم مزارش هم برام غریب شده.
1 373
من واقعاً بعضی لحظهها مثل الان، از آب تشنهترم به این که بتونم زنگ بزنم به مامانم غر بزنم و جواب بده خیلی خب باشه درست میشه دیگه غر نزن!
1 373
امروز ساعت ۵ عصر تازه برگشتم و فردا باید ساعت ۵:۳۰ صبح بیمارستان باشم و از فردا پنجتا کشیک یه روز در میون دارم که یکیش با سالبالای نامحبوبمه و سهتاش مورنینگ دارم و از همین الان خستگی سروکلهزدن با آبزرورها رو دارم حس میکنم.
کاش جلوجلو نمیشمردم اینها رو!
1 373
بچهها،
من واقعاً حس میکنم روح سرزندهم کرخت و دیدم تیرهوتار شده!
نمیدونم چقدرش از آسیب روحی مرگ سوگ مامانه و چقدرش از گذروندن سالیکی زنان، ولی این «من» رو دوست ندارم!
تراپیستم هی میگه به خودت فرصت بده، به خودت فرصت بده. به خودم فرصت میدم باشه. ولی اگه درست نشد چی؟!
1 373
آبزرورهامون زیادن واقعاً. حس میکنم بهخاطر تعدادشون آموزش و راهانداختنشون سختتره. هنوز تقریباً هیچکدومشون نیست که بتونم روی حواسجمعیش حساب باز کنم.
بهشون حق میدم الان کارها دستشون نیومده باشه ولی بعضیهاشونو به خاطر حواسپرتیهای خیلی زیاد یا اخلاق و ایناشون دوست ندارم.
انگار توی ذهنم علاوهبر سالبالاهای محبوب، سالپایینهای محبوب هم داره شکل میگیره که احتمالاً تا اون موقع که سالپایینها راه بیفتن پدرم در اومده.
#رزیدنت_زنان
1 373
دیگه اینکه تا اینجا داشتن سالپایین آبزرور، از نداشتنش بدتره!
همۀ کارهایی که تا دو هفته قبل تنهایی با یهدونه اینترن انجام میدادیم و مشکلی پیش نمیومد، الان بعد از هزاربار چرخیدن بین این و اون آبزرور و اینترن و... آخرش انجام نمیشه و آخر فرداش بهخاطر همون کارهای کوچک دعوا میشیم.
مجبوریم هر کار رو ششبار به آبزرور و اینترن بسپریم و هشت بار چک کنیم و آخر انجام نشده باشه، خودمون انجام بدیم.
همهچیز خستهکنندهتر شده.
چندوقت پیش یکی از سالبالاهای محبوبم گفته بود که اوایل اومدن سالپایینهای جدید شرایط طاقتفرساتر میشه و تازه میفهمم منظورش چی بود.
1 373
پریروز جلسه مورتالیته (مرگومیر) برای این مادر بود.
و خیلی ترسناک و سنگین بود. شبیه جلسه بازجویی بود. دونهدونه ماماها و رزیدنتها و پرسنل و... که طی بستری این بیمار مسئولش بودن رو بلند میکردن و درباره چیزهایی که رخ داد و نوتهایی که برای بیمار گذاشته بودیم و... میپرسیدن.
این تازه جلسۀ دروندانشگاهی بود و جلسات اصلیش مونده و هنوز گزارش رسمی پزشکیقانونی درباره علت مرگش منتشر نشده.
فعلاً دوسه نفری تعلیق شدن یا به کمیته انضباطی و... معرفی شدن تا نتایج نهایی معلوم بشه. (من نیستم بینشون!)
ولی کلاً از بعد این مرگ مادر همهچیز خیلی سختگیرانهتر و over diagnostic و جو سنگینتر شده.
و خب احتمالاً یهکم که بگذره و علت مرگ مشخص بشه و حساسیت استادها به حالت طبیعیشون برگرده شرایط بهتر بشه.
