نوشتن به مثابه زيستن
Open in Telegram
در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. پیام: @saeed_nashtaroudi سایت: https://www.teklame.com اینستاگرام: saeednashtaroudi
Show more1 980
Subscribers
-124 hours
-67 days
-1430 days
Posts Archive
1 980
این جنگ، از آن چیزهایی نبود که فقط بیرون از آدم اتفاق بیفتد. آرامآرام آمد داخل. نشست روی استخوانها، روی خواب، روی حافظه. بعد کاری کرد که آدم نفهمد دقیقاً از کی به بعد، دیگر همان آدم قبلی نیست.
پیری از راه سن نیامد. از راه صدا آمد؛ از صدای خبرها، از صدای انفجارهایی که واقعی بودند یا میتوانستند باشند. از راه انتظار. از راه اینکه همیشه یک گوشهی ذهنت در حال شمردن خطر باشد. همین شمردن، همین آماده بودنِ بیپایان، آدم را از درون خالی میکند.
دیکتاتوری هم فقط یک سیستم بیرونی نیست. چیزی است که وارد تنفس میشود. بهت یاد میدهد کوتاهتر فکر کنی، کمتر امیدوار باشی، و قبل از هر خواستنی، یک «نمیشود» آماده داشته باشی. کمکم حتی رویاها هم رنگ احتیاط میگیرند. دیگر چیزی را با تمام وجود نمیخواهی، چون بخشی از تو از قبل شکست را پذیرفته است.
موشکها فقط آهن و آتش نیستند. آنها یادآوریاند. یادآوری اینکه هیچ چیز امن نیست، حتی وقتی آرام است. حتی وقتی ساکتی. حتی وقتی فکر میکنی امروز شاید خبری نباشد. همین «شاید» کافی است تا بدن همیشه در حالت فرسایش بماند.
و تلخترین بخش ماجرا این است که زندگی ادامه دارد. نه با شکوه، نه با امید؛ فقط ادامه دارد. آدم کار میکند، حرف میزند، میخندد، اما یک جای درونش دیگر همراه نیست. انگار یک بخش از او همانجا زیر همان صداها جا مانده و برنگشته.
در چنین جایی، آدم یک روز برمیگردد و میبیند پیر شده است، اما نه مثل آدمی که عمر کرده؛ مثل چیزی که زیاد دوام آورده. و فرق این دو، از همه چیز دردناکتر است.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 980
عجیب است؛
تقریباً همه میدانند که چه چیزهایی دروغاند و چه چیزهایی فقط نمایشاند.
اما انگار میان ما پیمانی نانوشته بسته شده است:
تو حقیقت مرا نادیده بگیر، من هم حقیقت تو را نادیده میگیرم.
و اینگونه، سکوت به بزرگترین همدست ریا تبدیل میشود.
کمکم هیچکس فریب نمیخورد، اما همه وانمود میکنند که باور کردهاند.
هیچکس حقیقت را انکار نمیکند، اما کمتر کسی حاضر است بهای گفتنش را بپردازد.
ما نه در سرزمین ناآگاهی، که در سرزمین دانستههای ناگفته زندگی میکنیم؛
جایی که حقیقت، سالهاست پشت لبهای بسته مانده و دروغ، با لباس احترام و مصلحت، در کوچهها قدم میزند.
و شاید بزرگترین فاجعه، خودِ دروغ نباشد؛
بلکه عادت کردن به دروغ باشد.
زیرا جامعهها معمولاً از جایی فرو نمیریزند که مردمشان خطا میکنند؛
از جایی فرو میریزند که دیگر کسی از خطا شرم ندارد و همه یادگرفتهاند با آن کنار بیایند.
@MeAutograph
1 980
قسم به قدمهایی که تا اینجا آمدهاند؛ قدمهایی که از میان سالهای سنگین گذشتهاند، از میان خبرهایی که هر روز چیزی را در ما خاموش کردند، از میان ترسهایی که قرار بود ما را کوچک کنند و خستگیهایی که قرار بود رؤیا را از یادمان ببرند. قسم به تمامِ آن روزهایی که جهان از ما فقط صبوری نخواست؛ بخشی از جوانی، بخشی از اعتماد و بخشی از آینده را هم خواست و با خود برد.
من از فرداها نمیگریزم. نه چون به وعدههای این زمانه دل بستهام و نه چون تاریکی را نمیبینم. اتفاقاً چون تاریکی را دیدهام. چون میدانم یکی از بزرگترین پیروزیهای هر ظلمی این است که انسان را متقاعد کند آیندهای وجود ندارد؛ که افق را آنقدر نزدیک بیاورد تا زندگی فقط به دوام آوردن تا فردا تقلیل پیدا کند. اما من باور دارم لحظهای که انسان از تصورِ فردا دست میکشد، پیش از آنکه شکست بخورد، تسلیم شده است.
سالهاست که از ما خواستهاند به وضعیت عادت کنیم؛ به ترس، به بیثباتی، به فرسایشِ آرامِ روح. خواستهاند آنقدر درگیرِ عبور از امروز باشیم که دیگر فرصتی برای فکر کردن به فردا نماند. اما زندگی فقط عبور از روزها نیست. انسان فقط برای زنده ماندن ساخته نشده است. چیزی در ما هست که حتی زیر سنگینترین فشارها هم خاموش نمیشود؛ همان بخشِ سرسختی که هنوز میخواهد جهانی دیگر را تصور کند، حتی اگر دور باشد، حتی اگر کمرنگ باشد.
برای همین، قسم به تمامِ راهی که پشت سر گذاشتهایم؛ من از فرداها نمیگریزم. نمیگذارم این زمانه افق را از ذهنم بدزدد. نمیگذارم تاریکی خودش را ابدی جا بزند. و اگر چیزی از این سالها آموخته باشم، این است که گاهی خودِ ادامه دادن، خودِ رؤیا را زنده نگه داشتن، و خودِ امتناع از عادت کردن به آنچه نباید عادی باشد، عمیقترین شکلِ اعتراض است.
@MeAutograph
1 980
«بودن، فقط نفس کشیدن نیست؛
بودن یعنی هنوز جایی در تاریکیِ جهان، کورسویی را باور داشتن.
انسان تا وقتی امیدی هرچند کوچک درونش زنده باشد، هنوز به زندگی خیانت نکرده است.
امید، همان نیروی خاموشیست که انسان را وادار میکند بعد از هر فروپاشی دوباره برخیزد،
دوباره بسازد،
دوباره دل ببندد،
حتی وقتی جهان هزار بار ثابت کرده که رحم ندارد.
زندگی، چیزی جز جنگِ دائمیِ امید علیه پوچی نیست؛
و آن لحظه که امید میمیرد، انسان پیش از مرگِ جسم، از درون دفن شده است.
برای همین «بودن» یعنی هنوز امید داشتن،
و امید، آخرین شکلِ مقاومتِ انسان در برابر تاریکیِ جهان است.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 980
«مرگ، سهمِ زندگان است؛ مردگان دیگر حتی توانِ مردن هم ندارند. این ما هستیم که هر روز، ذرهذره مرگ را زندگی میکنیم.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 980
«آنکه برای هدفش نمیجنگد و سرنوشت را به دستِ روزگار میسپارد، پیشاپیش شکست را پذیرفته؛ زیرا امید، فقط در دستهای زخمیِ کسانی زنده میماند که هنوز میجنگند.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 980
بخشی از تاریکیِ امروز، فقط در خشونتِ آشکار نیست؛
در آدمهاییست که روی تاریکی، رومیزیِ عادت میاندازند.
کسانی که هر روز، ویرانی را کمی عادیتر تعریف میکنند تا بتوانند راحتتر از کنارش رد شوند.
نه چون حقیقت را نمیبینند؛
گاهی چون دیدنش، هزینه دارد.
و گاهی چون ذهن، آنقدر به ماندن در امنیتِ کوچکِ خودش چسبیده که ترجیح میدهد دردِ دیگران را «اغراق» بنامد تا مجبور نشود وجدانش را بیدار کند.
بیوجدانی همیشه فریاد نمیزند؛
بعضی وقتها خیلی آرام حرف میزند، منطقی به نظر میرسد، لبخند میزند، و دقیقاً همان لحظه دارد روی زخمِ یک جامعه خاک میریزد.
خطرناکترین آدمها لزوماً ظالمها نیستند؛
کسانیاند که ظلم را به بخشی از دکورِ روزمره تبدیل میکنند.
کسانی که آنقدر با تاریکی کنار آمدهاند که از هر کسی که هنوز درد را حس میکند، عصبی میشوند.
و بیعقلی فقط ندانستن نیست؛
گاهی یعنی نفهمیدنِ این حقیقتِ ساده که وقتی رنجِ یک جامعه عادی شود، هیچکس واقعاً امن نمیماند.
آدمی که امروز روی سرکوبِ دیگری چشم میبندد، فقط دارد زمانِ رسیدنِ تاریکی به خودش را عقب میاندازد.
جامعهها همیشه فقط با زور فرو نمیپاشند؛
گاهی با همین فرسایشِ وجدان فرو میریزند.
وقتی آدمها به جای دیدن، توجیه میکنند.
به جای فهمیدن، مسخره میکنند.
و به جای ایستادن کنارِ رنج، سعی میکنند آن را طبیعی جلوه بدهند تا شب راحتتر بخوابند.
اما حقیقت این است:
هیچ چیز به اندازهی «عادی شدنِ ظلم» یک سرزمین را نابود نمیکند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 980
این روزها خبرها قبل از اینکه فهمیده شوند، وارد بدن میشوند؛ مثل بارانی که از آسمان نیامده باشد، از سقفِ خودِ ذهن چکه کند. هنوز تیتر تمام نشده، اما یکجایی درون آدم خیس شده. انگار جهان دیگر بیرون از ما اتفاق نمیافتد؛ درون ما رسوب میکند، آرام، بیاجازه، و لایهلایه.
انسان امروز ایران میان دو تاریکی زندگی میکند؛ تاریکیِ بیرون که نامش خبر است، و تاریکیِ درون که نامش انتظار. و این دو، دیگر از هم جدا نیستند. شبها فقط شب نیستند؛ ادامهی همان خبرهای نیمهتماماند، کش آمده روی دیوار اتاق، افتاده روی بالش، نشسته کنار چشمها. روز هم روشن نیست؛ بیشتر شبیه چراغیست که مدام سوسو میزند، انگار خودش هم مطمئن نیست باید بماند یا نه.
صبحها با خبر شروع میشود، نه با روز. قبل از اینکه نور چیزی را روشن کند، یک حادثه چیزی را تیره کرده. و شبها، همان تیرگی، خودش را به شکل فکرهای چسبنده برمیگرداند. زمان دیگر خط نیست؛ موجی است از روشن شدن و خاموش شدنِ ناگهانی، مثل خیابانی که برقش مدام میرود و برمیگردد، اما هیچوقت کامل روشن نمیماند.
در این میان، چیزی که آرامآرام فرسوده میشود، فقط اعصاب نیست؛ توانِ معنا دادن است. آدمها در مهِ سنگینِ خبرها حرکت میکنند؛ همهچیز را میبینند، اما هیچچیز کامل نمینشیند. انگار واقعیت، زیاد شده و برای همین رقیق شده. مثل آبی که آنقدر زیاد ریختهاند که دیگر طعم ندارد. ذهن، برای دوام آوردن، شروع میکند به بیحسیِ انتخابی؛ نه برای فراموشی، برای زنده ماندن در حجم.
برای همین است که بعضی واکنشها کوتاه شدهاند. خشم مثل جرقهای میآید و در همان هوا خاموش میشود. اندوه مثل سایهای میگذرد و جایی نمینشیند. حتی شادی هم انگار اجازهی ماندن ندارد. همهچیز در حالتِ عبور است، مثل آدمهایی که زیر باران شدید فقط از یک سایه به سایهی دیگر میدوند، بدون اینکه جایی خشک بمانند.
و در کنار این تاریکیِ ممتد، یک نوع تنهاییِ خاص شکل گرفته؛ تنهاییِ وسطِ جمع. آدمها کنار هم هستند، اما هرکدام پشتِ شیشهای نامرئی ایستادهاند. صدای هم را میشنوند، اما گرمای هم را کمتر. هر کسی چیزی را حمل میکند که دیده نمیشود؛ یک وزنِ خاموش در شانهها، در نگاهها، در مکثها.
با اینهمه، هنوز یک چیز کامل خاموش نشده؛ نه روشن است، نه ناپدید. شبیه شمعیست در اتاقی که باد از هر طرف میآید. توانِ دیدنِ دیگری، نه بهعنوان خبر، نه تحلیل، نه موجِ اضطراب؛ بلکه بهعنوان انسانی که او هم در همین تاریکیِ لرزان ایستاده. و شاید همین دیدنِ لرزان، تنها چیزیست که هنوز نمیگذارد شب، کامل شود.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 980
ابتدای بخش دوم
در چنین وضعیتی، آدمها گاهی احساس میکنند در زندگیِ خودشان زندگی نمیکنند؛ در نسخهای از خودشان زندگی میکنند که برای دوام طراحی شده است. نسخهای که میتواند عبور کند، اما لزوماً نمیتواند عمیق باشد. و این تفاوت، اگرچه در ظاهر کوچک است، در عمق، تفاوت میان «زیستن» و «ادامه دادن» است.
با اینهمه، حتی در دلِ این دوپارگی، چیزی کاملاً خاموش نمیشود. یک میلِ خاموش باقی میماند؛ میل به یکی بودن، به بیواسطه بودن، به لحظهای که در آن انسان مجبور نباشد خودش را تنظیم کند. این میل، شاید کوچک باشد، شاید گاهی فقط در یک نگاه، یک مکث، یا یک گفتوگوی واقعی سر بزند، اما وجودش کافی است تا نشان دهد شکاف کامل نشده است.
چون تا وقتی انسان هنوز بتواند آرزوی یکی بودن با خودش را داشته باشد، اعتماد کاملاً از جهان نرفته است؛ فقط زخمی شده، عقب رفته، و در لایهای عمیقتر از زندگی پنهان شده است.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph1 980
ما هنوز زندهایم، برای کشتن، تو بیشتر گلوی ما را فشار بده…
اعتماد، وقتی فرسوده میشود، فقط یک احساس اجتماعی را از بین نمیبرد؛ آرامآرام شکلِ بودنِ انسان را تغییر میدهد. در ظاهر، زندگی همچنان ادامه دارد: آدمها حرکت میکنند، حرف میزنند، کار میکنند، تصمیم میگیرند، حتی میخندند. اما در لایهی زیرین، چیزی بیصدا در حال عقبنشینی است؛ نوعی امکانِ تکیه کردن که از جهان کم میشود. نه فقط تکیه بر دیگری، بلکه تکیه بر روایتها، بر خبر، بر وعدهها، بر آینده، و در نهایت، حتی بر خود.
انگار جهان کمکم خاصیتِ نگهدارندگیاش را از دست میدهد. هیچ چیز کاملاً فرو نمیریزد، اما هیچ چیز هم واقعاً پایدار نمیماند. همهچیز در وضعیتی معلق قرار میگیرد؛ نه قطعیت دارد، نه فروپاشی کامل. و درست در همین منطقهی خاکستری است که اعتماد، مثل دیواری که بارها ترک برداشته، آرامآرام از درون پوک میشود.
در تجربهی زیستهی امروز ایران، این فرسایش از سطح سیاست آغاز میشود، اما در همان سطح باقی نمیماند. سیاست فقط جرقه است؛ آنچه میسوزد، ذهن است. این بیثباتی بهتدریج وارد زبان میشود، وارد نگاه، وارد حافظه. آدمها یاد میگیرند هر خبری را همزمان باور کنند و باور نکنند؛ هر وعدهای را همزمان جدی بگیرند و کنار بگذارند؛ هر تغییری را همزمان ممکن و ناممکن بدانند. ذهن، در چنین وضعیتی، نه به یقین میرسد و نه به انکار؛ در تعلیقی مزمن زندگی میکند، جایی میان «شاید» و «هیچوقت معلوم نیست».
در چنین جهانی، اعتماد دیگر یک رابطهی ساده با بیرون نیست؛ تبدیل میشود به مسئلهای درونی، فلسفی، تقریباً وجودی. انسان دیگر فقط نمیپرسد: «آیا میتوانم به دیگری تکیه کنم؟» سؤال آرامتر و عمیقتر میشود: «آیا میتوانم به برداشت خودم از جهان تکیه کنم؟» و وقتی این پرسش وارد ذهن میشود، شک دیگر بیرونی نیست؛ به ریشهی تجربه میرسد. جهان نه فقط نامطمئن، که تجربهی جهان هم نامطمئن میشود.
اینجا، ذهن برای ادامه دادن شروع به ساختنِ دو سطح از واقعیت میکند. یک سطح بیرونی، تنظیمشده، قابل ارائه؛ جایی که زندگی باید همچنان شکلِ قابل قبولش را حفظ کند: کار، گفتوگو، رفتوآمد، لبخندهای کوتاه، واکنشهای کنترلشده. و یک سطح درونی، خاموشتر و فشردهتر؛ جایی که تجربهی واقعیِ فشار، ترس، بیثباتی و خستگی انباشته میشود، بدون اینکه همیشه اجازهی زبان پیدا کند.
این دو سطح، در آغاز شاید نوعی سازگاری به نظر برسند؛ یک مهارت برای دوام آوردن. اما بهتدریج میانشان فاصله میافتد. آدم یاد میگیرد در هر موقعیت، نسخهی مناسبِ خودش را فعال کند. گاهی نسخهی آرام، گاهی نسخهی بیتفاوت، گاهی نسخهی اجتماعی. و در پسِ همهی اینها، نسخهای دیگر باقی میماند که کمتر دیده میشود؛ نسخهای که واقعیت را کاملتر حس میکند، اما کمتر امکانِ بیان دارد.
در ایرانِ امروز، این وضعیت را میشود در بافتِ روزمره دید؛ در کیفیتِ مکثها، در انتخابِ واژهها، در سکوتهایی که همیشه از بیحرفی نمیآیند، بلکه از محاسبه میآیند. از اینکه گفتنِ هر چیز، فقط انتقال معنا نیست؛ نوعی ریسک است. در نتیجه، ارتباطها لایهلایه میشوند. آدمها در کنار هم هستند، اما همیشه تمامِ خودشان در دسترس نیست. چیزی در درونشان عقب میماند؛ بیرون از گفتگو، بیرون از رابطه، بیرون از دسترسِ حتی نزدیکترین نگاهها.
بهتدریج، این شکاف میان «آنچه هستیم» و «آنچه نشان میدهیم» از سطح فردی عبور میکند و به یک وضعیت عمومی تبدیل میشود. جامعهای شکل میگیرد که در آن صراحت، هزینه دارد و شفافیت، همیشه کامل ممکن نیست. نتیجه، نوعی همزیستیِ پیچیده است: آدمها هم بیش از همیشه در کنار هماند، هم بیش از همیشه از هم دورند. فاصله، دیگر فاصلهی فیزیکی نیست؛ فاصلهی تنظیمشده است.
و در این میان، خطر اصلی نه در دروغ گفتن، بلکه در عادت به تنظیمِ خویشتن است. انسان دیگر فقط با دیگران تعامل نمیکند؛ مدام در حال مدیریتِ خودش در برابر دیگران است. این مدیریتِ دائمی، انرژیِ روانی عظیمی مصرف میکند. هویت، از چیزی یکپارچه و زیسته، تبدیل میشود به مجموعهای از حالتهای قابل جابهجایی. و هرچه این جابهجایی بیشتر شود، حسِ پیوستگی درونی کمتر میشود.
پایان بخش یکم
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph1 980
به تاریخ روزهایی که ما هنوز زندهایم، و دستها بر گلوی ماست.
تغییرِ رابطهی انسان با زمان، آرامآرام به بحرانِ اعتماد تبدیل میشود. این دو از هم جدا نیستند. وقتی آینده کوچک شود، اعتماد هم فرومیریزد. چون اعتماد، در عمیقترین معنایش، نوعی رابطه با آینده است؛ این باور که چیزی دوام خواهد داشت، چیزی فرو نخواهد ریخت، چیزی هنوز قابلِ تکیه کردن است.
انسان، فقط با نان یا امنیت زنده نمیماند؛ با تداوم زنده میماند. با این حس که جهان، علیرغم تمامِ آشوبهایش، هنوز استخوانبندیِ ثابتی دارد. اینکه فردا، کاملاً بیگانه نخواهد بود. اینکه بعضی چیزها میمانند: یک رابطه، یک خانه، یک حقیقت، یک مسیر. اما وقتی فشار طولانی شود، وقتی بحران از حادثه به اقلیمِ دائمیِ زندگی تبدیل شود، این حس آرامآرام ترک برمیدارد.
در ایرانِ امروز، بسیاری از آدمها دیگر در زمان زندگی نمیکنند؛ در تعلیق زندگی میکنند. آینده، آن افقِ دوری که روزی میشد برایش خیال ساخت، حالا کوتاه و مهآلود شده. آدمها کمتر برای سالهای بعد تصمیم میگیرند. برنامهها کوچک شدهاند. ذهن، خودش را تا آخرِ هفته تنظیم میکند، تا آخرِ ماه، تا وقتی اتفاقِ بعدی نرسیده. زمان، از یک مسیرِ ممتد، تبدیل شده به رشتهای از «فعلاً»ها.
و وقتی آینده اینقدر ناپایدار شود، اعتماد هم شکلِ سابقش را از دست میدهد. نه فقط اعتمادِ سیاسی؛ چیزی عمیقتر در حال فرسایش است: اعتمادِ وجودی. اینکه آدم نداند دقیقاً به چه چیزی میتواند تکیه کند. به خبر؟ به روایتها؟ به اقتصاد؟ به ماندنِ آدمها؟ به دوامِ رابطهها؟ حتی گاهی به احساساتِ خودش؟
بحرانِ طولانی، فقط جهان را بیثبات نمیکند؛ ذهن را هم نسبت به ثبات مشکوک میکند. برای همین است که خیلیها دیگر با اطمینان حرف نمیزنند. جملهها پر شدهاند از تردید، از مکث، از «شاید». آدمها یاد گرفتهاند هیچچیز را قطعی فرض نکنند، چون بارها دیدهاند که جهان، ناگهان زیرِ پایشان تغییر شکل داده است.
و این وضعیت، رابطههای انسانی را هم آرامآرام فرسوده میکند. نه چون آدمها همدیگر را کمتر دوست دارند؛ برعکس، شاید بیش از همیشه به هم نیاز دارند. اما خستگیِ فروپاشی، واردِ رابطهها شده. انسانِ خسته، مدام آمادهی از دست دادن است. برای همین، گاهی فاصله میگیرد، کمتر وابسته میشود، کمتر خودش را خرج میکند؛ نه از بیعاطفگی، بلکه از ترسِ فروریختنِ دوباره.
در چنین فضایی، حتی عشق هم شکلِ دیگری پیدا میکند. آدمها همزمان هم میخواهند نزدیک شوند، هم از نزدیکی میترسند. چون هر پیوندی، در جهانی اینقدر ناپایدار، میتواند به زخمی تازه تبدیل شود. برای همین است که نسلِ امروز، عجیبترین ترکیبِ ممکن را با خودش حمل میکند: میلِ شدید به دیده شدن، و ترسِ عمیق از آسیبپذیر شدن.
و شاید تلخترین بخشِ ماجرا همین باشد: جامعهای که آیندهاش کوتاه شود و اعتمادش فرسوده، کمکم توانِ ساختنِ تاریخ را از دست میدهد. چون تاریخ را فقط خشم نمیسازد؛ اعتماد میسازد. اعتماد به اینکه ماندن، فکر کردن، ساختن و کنارِ هم بودن، هنوز معنا دارد. اما وقتی انسان مدام در وضعیتِ بقا نگه داشته شود، آرامآرام تمامِ انرژیاش صرفِ دوام آوردن میشود، نه ساختن.
با اینهمه، هنوز چیزی در انسان خاموش نشده. هنوز آدمهایی هستند که در دلِ این بیثباتی، برای هم چای میریزند، کتاب هدیه میدهند، عاشق میشوند، قولِ فردا میدهند، و با تمامِ تردیدشان، سعی میکنند به چیزی وفادار بمانند. شاید امروز، اعتماد دیگر شبیه گذشته محکم و روشن نباشد؛ بیشتر شبیه نوری ضعیف در مه است. اما همین نورِ کمجان، یعنی انسان هنوز کامل تسلیمِ تاریکی نشده است.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 980
ابتدای پارت دوم
شاید جامعه یاد گرفته باشد با درد راه برود، اما این به معنای درمان شدن نیست. فقط یعنی انسان، موجودِ عجیبیست؛ موجودی که میتواند در دلِ وضعیتِ اضطراری هم ادامه بدهد، عاشق شود، بخندد، برای خانه گل بخرد، شبها چای دم کند و همزمان، آرام و بیصدا، از درون خونریزی کند.
و شاید تمامِ تراژدیِ روزهای ما همین باشد:
این که ما را خفه میکنند،
اما هنوز زندهایم.
#سعید_نشتارودی@MeAutograph
1 980
به تاریخِ روزهای که ما را خفه میکنند، اما هنوز زندهایم.
«عادیشدنِ وضعیتِ اضطراری» از آن اتفاقهاییست که آرام رخ میدهد؛ آنقدر آرام که تا مدتها کسی متوجه عمقِ فاجعه نمیشود. بحران، در آغاز، همیشه خودش را لو میدهد. بدن از آن میترسد، ذهن مقاومت میکند، آدم هنوز میتواند میان «زندگی» و «وضعیتِ بحرانی» مرز بکشد. هنوز میشود گفت: «این طبیعی نیست.» هنوز شوک وجود دارد. هنوز زخم، تازه است.
اما انسان برای ماندن در اضطرابِ دائمی ساخته نشده. هیچ بدنی نمیتواند هر روز در حالتِ هشدار بماند و فرو نپاشد. برای همین، ذهن کمکم شروع میکند به سازگار شدن با تاریکی. نه از سرِ پذیرش، بلکه از سرِ خستگی. و دقیقاً همینجاست که وضعیت، شکلِ ترسناکتری پیدا میکند: وقتی غیرعادی بودنِ فاجعه، دیگر حس نمیشود.
در آغاز، قطع اینترنت خشم میآورد. خبرِ مرگ، آدم را برای ساعتها ساکت میکند. صدای انفجار، خبرِ بازداشت، تصویرِ صورتهای خسته، یا جهشِ ناگهانیِ قیمتها، هنوز توانِ متوقف کردنِ زندگی را دارند. اما بحران، وقتی طولانی شود، خودش را واردِ ریتمِ روزمره میکند. چیزی که روزی استثنا بود، آرامآرام تبدیل میشود به وضعیت. ترس، از حادثه عبور میکند و به اقلیمِ روانیِ جامعه بدل میشود.
و این تغییر، هیچوقت ناگهانی نیست. کسی یک صبح از خواب بیدار نمیشود که بگوید: «من به درد عادت کردهام.» برعکس، همهچیز در جزئیات اتفاق میافتد. در اینکه آدم شب، چند خبرِ مرگ را میخواند و بعد، بیآنکه حتی دقیق فکر کند، گوشی را کنار میگذارد و میخوابد. در اینکه دیگر برای قطع شدنِ ارتباطها، شوکه نمیشود. در اینکه جملههایی مثل «باز گرون شد»، «باز اینترنت رفت»، «باز خبر بد اومد» دیگر بارِ عاطفیِ سابق را ندارند؛ شبیه جملههایی شدهاند که دربارهی آبوهوا گفته میشوند.
جامعه، در این وضعیت، شبیه بدنی میشود که سالها با زخم راه رفته است. اولِ درد، بدن فریاد میزند. تب میکند، میلرزد، واکنش نشان میدهد. اما دردِ طولانی، سیستمِ هشدار را فرسوده میکند. نه چون زخم خوب شده، بلکه چون بدن دیگر انرژیِ کافی برای هشدار دادن ندارد. و این شاید خطرناکترین مرحله باشد: جایی که خونریزی ادامه دارد، اما حساسیت نسبت به آن کم شده است.
در ایرانِ امروز، میشود این وضعیت را در سادهترین لحظههای زندگی دید. در خندههایی که وسطِ خبرهای سنگین اتفاق میافتند. در آدمهایی که همزمان دربارهی مرگ، قیمتِ دلار، مهاجرت، زندان، خریدِ نان و برنامهی آخرِ هفته حرف میزنند؛ انگار همهی اینها به یک سطح از واقعیت تعلق دارند. نه چون بیاحساس شدهاند، بلکه چون ذهن، برای دوام آوردن، مرزِ میان بحران و زندگی را برداشته است.
و این فقط یک سازگاریِ روانی نیست؛ تغییرِ ادراکِ زمان هم هست. در وضعیتِ اضطراریِ طولانی، آینده شکلش را از دست میدهد. دیگر شبیه افقی باز نیست؛ بیشتر شبیه مه است. چیزی کوتاه، ناپایدار و موقت. برای همین است که خیلیها دیگر برای سالهای دور فکر نمیکنند. ذهن، خودش را تا آخرِ ماه تنظیم میکند، تا آخرِ هفته، تا همین امشب. نه از بیفکری، بلکه چون اعتماد به ثبات، آرامآرام فروریخته است.
در چنین وضعیتی، تخیل هم فرسوده میشود. آدمها دیگر آرزوهایشان را با صدای بلند نمیگویند. رؤیاها کوچک میشوند تا کمتر آسیب ببینند. خواستن، محتاط میشود. و جامعه، بیآنکه متوجه باشد، کمکم از تصورِ جهانِ دیگر فاصله میگیرد. اینجا، بحران فقط اقتصاد یا سیاست نیست؛ بحران، واردِ ساختارِ ذهن شده است.
اما شاید تلخترین بخشِ ماجرا، فرسایشِ حساسیتِ اخلاقی باشد. نه به این معنا که آدمها بیرحم شدهاند، بلکه چون حجمِ رنج، از ظرفیتِ طبیعیِ روان بیشتر شده است. خبرِ مرگ، چند دقیقه سنگین است و بعد، زندگی ادامه پیدا میکند. نه چون مرگ بیاهمیت شده، بلکه چون سیستمِ عصبیِ جمعی، اشباع شده است. جامعه یاد گرفته با زخمی باز زندگی کند، بیآنکه هر لحظه به خون نگاه کند.
و این وضعیت، پارادوکسی دردناک در خودش دارد: همان سازگاریای که باعثِ دوام آوردنِ مردم میشود، همزمان میتواند آنها را از درون فرسوده کند. انسان وقتی مدتِ زیادی در تاریکی بماند، کمکم نور را هم فراموش میکند. بحرانِ دائمی، فقط جسم را خسته نمیکند؛ معیارهای ذهن را هم تغییر میدهد. چیزهایی که روزی غیرقابلتحمل بودند، آرامآرام «عادی» به نظر میرسند.
با اینهمه، هنوز چیزی در انسان کاملاً خاموش نمیشود. حتی در عادیترین روزهای بحران، لحظههایی هست که این عادت ترک برمیدارد؛ یک تصویر، یک صدا، یک اسم، یک فقدانِ ناگهانی. و همان لحظهها نشان میدهند که زخم، هرچقدر هم پنهان شده باشد، هنوز زنده است.
انتهای پارت یکم
#سعید_نشتارودی1 980
به تاریخ روزهایی که ما را خفه میکنند…
«فرسایشِ تخیل» از جایی شروع نمیشود که آدم دیگر رؤیا نداشته باشد؛ از جایی شروع میشود که دیگر انرژیِ رؤیا دیدن نداشته باشد. در ظاهر، همهچیز هنوز سرِ جایش است. آدمها کار میکنند، درس میخوانند، خرید میکنند، شوخی میکنند، فیلم میبینند. زندگی متوقف نشده. خیابانها هنوز شلوغاند، کافهها هنوز پرند و شبها هنوز از پنجرهها نور بیرون میریزد. اما چیزی در لایههای زیرینِ ذهن، آرامآرام خاموش شده است: تواناییِ تصورِ جهانی متفاوت.
این خطرناکترین نوعِ خستگیست. چون انسان، بیشتر از آنکه با نان زنده بماند، با تصویرِ فردا دوام میآورد. آدم میتواند سختی را تحمل کند، اگر جایی در ذهنش هنوز پنجرهای باز مانده باشد؛ اگر هنوز بتواند روزی را تصور کند که در آن، هوا سبکتر است و ترس، اینقدر به پوست نچسبیده. اما وقتی آن تصویر فرسوده شود، کمکم تمامِ زندگی تبدیل میشود به مدیریتِ امروز؛ به رد کردنِ ساعتها، به دوام آوردن تا شب، به بیدار شدن و فقط گذراندنِ روز.
و جامعهای که فقط امروز را مدیریت کند، آرامآرام آینده را از دست میدهد. نه در سیاست، بلکه اول در ذهن. چون آینده، پیش از آنکه ساخته شود، باید تصور شود. و وقتی تخیل خسته باشد، فردا هم کوتاه میشود. آدمها دیگر برای سالهای دور فکر نمیکنند؛ برای آخر ماه، برای فردا، برای همین امشب برنامه میریزند. افق، کوچک میشود؛ آنقدر کوچک که زندگی، کمکم شبیه اتاقی بدون پنجره میشود.
در ایرانِ امروز، فرسایشِ تخیل را میشود در جزئیترین رفتارها دید. در جوانی که دیگر برای ده سال بعدش تصویری ندارد. در آدمهایی که آرزوهایشان را کوچک کردهاند تا کمتر آسیب ببینند. در احتیاطِ دائمیِ خواستن. در اینکه خیلیها دیگر حتی با صدای بلند از رؤیاهایشان حرف نمیزنند، چون انگار ذهن، پیشاپیش خودش را برای ناامیدی آماده کرده است.
این را میشود در جملههای کوتاهِ روزمره شنید: «فعلاً بگذره»، «ببینیم چی میشه»، «دیگه نمیدونم». اینها فقط کلمات نیستند؛ نشانههای ذهنیاند که دیگر افقِ دور را باور نمیکند. جملههایی که در آنها، آینده نه حذف شده و نه انکار؛ فقط مهآلود شده است. آنقدر دور و مبهم که آدم ترجیح میدهد اصلاً به آن فکر نکند.
تخیل، فقط خیالپردازیِ شاعرانه نیست. تخیل یعنی تواناییِ تصورِ امکان؛ اینکه بتوانی باور کنی زندگی، فقط همین شکلِ موجود نیست. اینکه ذهنت هنوز بتواند نظمی دیگر، رابطهای دیگر، فردایی دیگر را مجسم کند. وقتی این توانایی فرسوده میشود، انسان حتی قبل از شکستِ بیرونی، در درونش تسلیم شده است؛ نه با فریاد، نه با اعتراف، بلکه با خاموش شدنِ آرامِ میل به تصور.
و نکتهی تلخ اینجاست: قدرتهای فرساینده همیشه از همینجا پیروز میشوند. نه وقتی که مردم را کاملاً ساکت میکنند، بلکه وقتی کاری میکنند که مردم دیگر نتوانند شکلِ دیگری از جهان را در ذهن نگه دارند. چون انسانی که تخیلش خاموش شده، حتی اگر خشمگین باشد، حتی اگر رنج بکشد، دیگر نیروی حرکت ندارد. حرکت، قبل از خیابان، در ذهن اتفاق میافتد. پیش از هر تغییری، باید کسی جایی توانسته باشد تصور کند که تغییر ممکن است.
اما فرسایشِ تخیل کامل نیست. هیچوقت کامل نیست. حتی در تاریکترین دورهها، چیزی کوچک در انسان باقی میماند؛ یک تصویر مبهم، یک حسِ ناتمام، یک میلِ گنگ به اینکه «زندگی باید چیز دیگری هم باشد.» گاهی این میل، خودش را در یک کتاب پنهان میکند، گاهی در موسیقی، گاهی در یک گفتوگوی کوتاهِ نیمهشب و گاهی در نگاهِ آدمی که هنوز، با همهچیز، تهِ چشمهایش چیزی خاموش نشده.
تخیل، پیش از آنکه سیاسی باشد، انسانیست و دقیقاً به همین دلیل، اینهمه برای فرسوده کردنش تلاش میشود. شاید دقیقاً همین، مهمترین میدانِ نبردِ امروز باشد: حفظ کردنِ تواناییِ تصور. نه خوشبینیِ مصنوعی، نه انکارِ تاریکی، بلکه نگه داشتنِ آن بخشِ ظریفِ ذهن که هنوز میتواند جهانی متفاوت را دور، حتی کمرنگ تصور کند. چون تا وقتی انسان هنوز بتواند شکلِ دیگری از زندگی را در ذهنش نگه دارد، تاریکی، با تمامِ وسعتش، هنوز کامل نشده است.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 980
نجات از این منجلاب، با یک اتفاق بزرگ و ناگهانی شروع نمیشود.
هیچ صبحِ جادوییای وجود ندارد که آدمها بیدار شوند و ببینند همهچیز ناگهان درست شده است.
تاریکیهایی از این جنس، آهسته ساخته میشوند؛
لایهلایه، سالبهسال، با ترسهای کوچک، خستگیهای ممتد و امیدهایی که مدام به تعویق افتادهاند.
و درست به همین دلیل، عقب رفتنشان هم آرام است.
نه با یک فریاد، نه با یک شبِ ناگهانی، بلکه با دوام آوردنِ ذهنهایی که هنوز کامل تسلیم نشدهاند.
اولین راهِ نجات شاید همین باشد که اجازه ندهیم این وضعیت، ما را شبیه خودش کند.
منجلاب فقط فقر یا جنگ یا فشار نیست؛
وقتی خطرناکتر میشود که آدم را به موجودی بیحس، خشن و بیفکر تبدیل کند.
وقتی دیگر هیچچیز ناراحتت نکند،
هیچ رنجی تکانت ندهد،
و هیچ آیندهای در ذهنت شکل نگیرد.
اگر هنوز میتوانی فکر کنی، کتاب بخوانی، سؤال بپرسی، برای دیگری دل بسوزانی،
یعنی هنوز کامل فرو نرفتهای.
یعنی چیزی درونت، با همهی خستگی، هنوز زنده مانده است.
راه بعدی، ساختنِ پیوندهای کوچک است.
تاریخ را همیشه جمعیتهای عظیم تغییر ندادهاند؛
گاهی چند آدمِ خسته که هنوز همدیگر را فراموش نکردهاند، مسیر یک نسل را عوض کردهاند.
در زمانههای تاریک، دوستی، گفتوگو، یاد گرفتن و کنار هم ماندن، کارهای سادهای نیستند.
اینها شکلهای آرامِ نجاتاند.
اینکه هنوز کسی را داشته باشی که بتوانی حقیقت را کوتاه و آرام کنارش بگویی،
خودش نوعی مقاومت در برابر فروپاشیِ کامل است.
و مهمتر از همه:
نباید تمام ذهن را به خبرها سپرد.
خبر لازم است، اما اگر تمام زندگی تبدیل به مصرفِ ترس شود،
آدم کمکم قدرتِ تصورِ آینده را از دست میدهد.
جامعهای که دیگر نتواند آینده را تصور کند،
قبل از هر شکستِ سیاسی، در تخیل شکست خورده است.
تاریکی دقیقاً از همینجا برنده میشود؛
از لحظهای که انسان باور کند هیچ شکل دیگری از زندگی ممکن نیست.
نجات، شاید از همینجا شروع شود:
از اینکه هنوز بتوانیم جهانی متفاوت را تصور کنیم.
نه یک رؤیای خام و شاعرانه،
بلکه یک امکان.
امکانی که شاید دور باشد،
شاید کند باشد،
اما هنوز وجود دارد.
همین که ذهن بتواند «شکل دیگری» از زندگی را تصور کند،
یعنی تاریکی هنوز کامل نشده است.
تاریکی همیشه خودش را ابدی نشان میدهد.
همهی دورههای تاریک تاریخ همینطور بودهاند.
هر نسل فکر میکرد این دیوار، آخرین دیوار جهان است.
اما هیچکدام ابدی نماندند.
چیزی که آنها را شکست، فقط خشم نبود؛
آدمهایی بودند که زیر فشار، آرامآرام یاد گرفتند چطور فکر کنند،
چطور کنار هم بمانند،
و چطور اجازه ندهند انسانبودنشان خاموش شود.
#سعیدـنشتارودی
@MeAutograph
1 980
سکوتِ این روزهای من از بیاعتنایی نیست؛
آدم چگونه میتواند بلند حرف بزند، وقتی خیلیها حتی سهمی از سادهترین اتصال را ندارند؟
من هنوز کنار همان آدمهایی ایستادهام
که حقِ وصل بودن هم، برایشان شبیه یک رؤیای دور شده است.
به تاریخ روزهایی که ما در آن مُردیم.
@MeAutograph
1 980
خشم هست.
نه از جنس عصبانیتِ لحظهای، نه یک انفجار کوتاه.
خشمِ جمعشده. خشمِ سالها بلعیدن. خشمِ «دیگر بس است».
خشم از اینکه سادهترین چیزها باید با ترس همراه باشد.
از اینکه برای نفس کشیدن هم باید حسابوکتاب کرد.
از اینکه زندگی عادی تبدیل شده به امتیاز، نه حق.
خشم از وعدههایی که پیر نمیشوند،
اما ما میشویم.
از اینکه هر بار باید صبر کنیم،
و هر بار صبر، فقط طولانیتر میشود.
ما خشمگینیم چون میفهمیم.
چون میبینیم.
چون دیگر نمیخواهیم وانمود کنیم که همهچیز طبیعی است.
این خشم کور نیست.
دقیق است.
از دلِ سالها سکوت آمده.
از دلِ مراقبتهای اجباری،
از دلِ مکث قبل از هر جمله.
خشم یعنی هنوز بیتفاوت نشدهایم.
یعنی هنوز چیزی در ما زنده است که میگوید این وضعیت عادی نیست.
و تا وقتی این خشم زنده است،
تاریکی کامل نشده.
این خشم، تخریب نیست.
اعلام حضور است.
@MeAutograph
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
