نوشتن به مثابه زيستن
Ir al canal en Telegram
در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. پیام: @saeed_nashtaroudi سایت: https://www.teklame.com اینستاگرام: saeednashtaroudi
Mostrar más1 972
Suscriptores
Sin datos24 horas
-107 días
-130 días
Archivo de publicaciones
1 971
شروع بخش دومانسان برای زنده ماندن فقط به ارتباط نیاز ندارد؛ به خلوت هم نیاز دارد. همانطور که هر خانهای اتاقهایی دارد که برای مهمان نیستند، هر انسانی نیز باید بخشهایی از وجودش را فقط برای خودش نگه دارد. جایی که در آن مجبور نباشد توضیح دهد، ثابت کند یا تصویری از خود ارائه کند. دنیای بیرون همیشه از ما میخواهد خودمان را تعریف کنیم؛ بگوییم چه کسی هستیم، چه دوست داریم، چه تجربه کردهایم و چه چیزی برایمان مهم است. اما شاید بخشی از انسانیت ما دقیقاً در چیزهایی باقی میماند که قابل ارائه نیستند. خطر بزرگ زمانی آغاز میشود که نگاه دیگری جای نگاه خودمان را بگیرد. وقتی دیگر یک لحظه را به خاطر خود آن لحظه تجربه نمیکنیم، بلکه به خاطر تصویری که از آن ساخته خواهد شد. وقتی سفر، بیشتر از آنکه کشف جهان باشد، تبدیل به اثبات حضور ما در جهان میشود. وقتی کتاب خواندن، به جای تغییر دادن ما، تبدیل به نشانهای برای معرفی خودمان میشود. وقتی حتی رنجهایمان نیز گاهی پیش از آنکه فهمیده شوند، تبدیل به روایتهایی برای دیده شدن میشوند. در این وضعیت، انسان کمکم از تجربهٔ واقعی زندگی فاصله میگیرد و به تماشاگر اجرای خودش تبدیل میشود. شاید بلوغ انسان امروز این نباشد که کمتر از زندگیاش بگوید یا چیزی را با دیگران قسمت نکند. مسئله، انتخاب کردن است. دانستن اینکه چه چیزهایی ارزش دیده شدن دارند و چه چیزهایی باید در سکوت باقی بمانند. همهچیز برای جهان نیست. بعضی لحظهها باید فقط میان دو انسان بمانند. بعضی خاطرات باید فقط در قلب کسی زندگی کنند که آنها را تجربه کرده است. بعضی زیباییها دقیقاً به این دلیل عمیقاند که هیچکس جز ما از وجودشان خبر ندارد. شاید عمیقترین بخش زندگی انسان، همان بخشی باشد که هیچگاه منتشر نمیشود. آن لحظهای که کسی نگاه نمیکند، دوربینی روشن نیست، مخاطبی وجود ندارد و انسان مجبور نیست چیزی دربارهٔ خودش ثابت کند. لحظهای که فقط خودش است و زندگی؛ بدون نمایش، بدون توضیح، بدون نیاز به تأیید. و شاید بعضی خاطرات را نباید ثبت کرد، زیرا برخی چیزها وقتی به تصویر تبدیل میشوند، از بین نمیروند؛ اما دیگر همان چیزی نیستند که بودند. بعضی لحظهها باید در ما بمانند، نه در دستگاههایمان. باید تبدیل شوند به بخشی از نگاه ما، بخشی از شخصیت ما، بخشی از انسانی که آرامآرام شدهایم. زیرا در نهایت، ارزشمندترین خاطرات زندگی ما همیشه آنهایی نیستند که میتوانیم به دیگران نشان دهیم؛ گاهی همانهایی هستند که فقط خودمان میدانیم وجود داشتهاند. #سعید_نشتارودی @MeAutograph
1 971
چرا بعضی خاطرات را نباید ثبت کرد؟
شاید یکی از عجیبترین نشانههای زمانهٔ ما این باشد که انسان امروز فقط از فراموش شدن نمیترسد؛ از بیثبت ماندن هم میترسد. انگار چیزی که تصویری از آن باقی نمانده، جایی ذخیره نشده و کسی از وجودش باخبر نشده است، به اندازهٔ کافی واقعی نبوده. ما وارد دورهای شدهایم که در آن، تجربه کردن و نشان دادن تجربه، تقریباً همزمان اتفاق میافتد. هنوز لحظهای درون ما شکل نگرفته، هنوز معنای آن را نفهمیدهایم، هنوز در حافظه و احساس ما تهنشین نشده، اما پیشاپیش به فکر ثبت کردنش افتادهایم. گویی انسان دیگر فقط زندگی نمیکند؛ بخشی از وجودش ایستاده و مشغول تماشای خودش در حال زندگی کردن است.
البته میل به ثبت کردن، چیز تازهای نیست. انسان از آغاز تاریخ تلاش کرده ردپایی از خود باقی بگذارد. نقاشیهای روی دیوارهٔ غارها، نامههایی که سالها میان صفحات کتابها پنهان ماندهاند، عکسهای قدیمی که بوی زمان میدهند، همه نشان میدهند که انسان نمیخواسته در جریان بیرحم فراموشی ناپدید شود. ما همیشه خواستهایم به جهان بگوییم: «من اینجا بودم؛ این لحظه برای من اتفاق افتاد.» اما میان ثبت کردن و حفظ کردن تفاوتی عمیق وجود دارد. گاهی چیزی را حفظ میکنیم تا درون ما باقی بماند، اما گاهی آن را ثبت میکنیم تا بیرون از ما دیده شود. و شاید این دو، همیشه به یک معنا نباشند.
خاطره چیزی نیست که فقط در یک تصویر یا فایل باقی بماند. خاطره زمانی شکل میگیرد که یک اتفاق از جهان بیرون عبور کند و وارد جهان درونی ما شود. یک لحظه، یک صدا، یک چهره، یک فقدان یا یک شادی، وقتی تبدیل به خاطره میشود که با تمام چیزهایی که پیش از آن تجربه کردهایم درآمیزد؛ با ترسهایمان، با امیدهایمان، با آدمهایی که از دست دادهایم، با نسخههایی از خودمان که دیگر وجود ندارند. خاطره درون ما ساخته میشود، نه در حافظهٔ یک دستگاه. به همین دلیل است که گاهی یک تصویر هزاران بار دیدهشده، هیچ چیزی درون ما بیدار نمیکند، اما یک بوی قدیمی، یک جملهٔ کوتاه یا یک صدای دور، میتواند ناگهان تمام گذشته را به زمان حال بازگرداند.
شاید مشکل از جایی آغاز میشود که ما لحظه را پیش از آنکه زندگی کنیم، تبدیل به شیء میکنیم. به جای آنکه در یک تجربه حضور داشته باشیم، کمی از آن فاصله میگیریم تا بتوانیم از بیرون به آن نگاه کنیم. مثل کسی که کنار دریا ایستاده، اما به جای دیدن بیکرانگی آب، تمام ذهنش درگیر این است که چگونه تصویر بهتری از دریا بسازد. او تصویر دریا را به دست میآورد، اما شاید خود دریا را از دست میدهد. زیرا زندگی چیزی بیشتر از ظاهر لحظههاست. آنچه یک لحظه را ارزشمند میکند، همیشه چیزی نیست که بتوان ثبت کرد.
هیچ عکسی نمیتواند تمام حقیقت یک رابطه را در خود نگه دارد. میتواند چهرهٔ دو نفر را نشان دهد، اما نمیتواند سالهایی را که میان آن دو گذشته، سکوتهایی که فهمیده شده، رنجهایی که تحمل شده و اعتمادهایی که آرامآرام ساخته شدهاند، منتقل کند. هیچ تصویری نمیتواند تنهایی یک انسان را در یک شب خاص، یا آرامشی را که پس از یک گفتوگوی طولانی در دل او نشسته، حفظ کند. زیرا بخش مهمی از زندگی، همیشه در فاصلهٔ میان چیزهای دیدهشده و ندیدهشده اتفاق میافتد.
شاید به همین دلیل است که بعضی از مهمترین خاطرات ما هیچ مدرکی ندارند. یک عصر معمولی که هیچ اتفاق بزرگی در آن نیفتاد، اما سالها بعد هنوز گرمای آن را به یاد میآوریم. گفتوگویی کوتاه با کسی که شاید خودش هم نفهمید چه تغییری در ما ایجاد کرد. لحظهای که در سکوت، چیزی دربارهٔ خودمان فهمیدیم. کتابی که خواندیم و هرگز دربارهاش حرف نزدیم، اما بعد از آن دیگر جهان را مثل قبل ندیدیم. این لحظهها جایی در آرشیو بیرونی ما ثبت نشدهاند، اما شاید عمیقترین بخش شخصیت ما از همینها ساخته شده باشد.
بعضی خاطرات را نباید ثبت کرد، نه به این دلیل که بیاهمیتاند، بلکه درست به دلیل اینکه بیش از حد مهماند. بعضی چیزها برای رشد کردن به تاریکی نیاز دارند. همانطور که دانه در زیر خاک، دور از نگاه جهان، آرامآرام ریشه میدواند، بعضی تجربههای انسانی نیز باید مدتی در خلوت وجود ما بمانند تا معنای خود را پیدا کنند. اگر هر احساسی را فوراً به جهان عرضه کنیم، شاید فرصت نکنیم آن را بفهمیم. بعضی شادیها باید مدتی فقط شادی ما باشند. بعضی اندوهها باید پیش از آنکه تبدیل به روایت شوند، در سکوت طی شوند. بعضی کشفهای شخصی باید آنقدر در ما بمانند تا دیگر بخشی از آنها شویم.
پایان بخش اول#سعید_نشتارودی @MeAutograph
1 971
شهر، عجیبترین جایی است که انسان برای زندگی ساخته است؛ جایی که قرار بود تنهایی را پایان دهد، اما گاهی آن را به دقیقترین شکل ممکن تکثیر میکند.
ما هر روز از کنار صدها انسان عبور میکنیم؛ از کنار صورتهایی که هر کدام تاریخی دارند، فقدانی را حمل میکنند، از چیزی گریختهاند، در انتظار چیزی ماندهاند یا سالهاست با زخمی زندگی میکنند که حتی نامی برایش پیدا نکردهاند. با این حال، آنچه از همهی این زندگیها به ما میرسد، تنها عبور چند ثانیهای یک چهره است.
شهر، کارخانهی عبور است؛ نه ملاقات.
شاید به همین دلیل است که سکوت، مهمترین زبان شهر شده است. نه آن سکوتی که از نبود صدا به وجود میآید، بلکه سکوتی که از انباشته شدنِ هزاران جملهی ناگفته شکل میگیرد. هر انسانی، زندگیِ نازیستهای را با خود حمل میکند؛ گفتوگوهایی که هرگز اتفاق نیفتادند، دوستداشتنهایی که دیر فهمیده شدند، بخششهایی که هیچوقت از راه نرسیدند و پرسشهایی که آنقدر درون آدم ماندند تا دیگر به زبان ترجمه نشدند.
ما گمان میکنیم آدمها را از حرفهایشان میشناسیم، در حالی که هر انسان، بیشتر محصولِ سکوتهای خویش است تا واژههایی که بر زبان آورده است. آنچه گفته میشود، معمولاً برای زندگی کردن کافی است؛ اما آنچه گفته نمیشود، همان چیزی است که زندگی را میسازد.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر روزی شهر، همهی سکوتهایش را یکباره بر زبان بیاورد، آیا کسی توانِ ماندن در آن را خواهد داشت؟
شاید نه.
شاید جهان، نه بر شانهی حرفهایی که گفته شدهاند، بلکه بر دوشِ سکوتهایی ایستاده است که هرگز مجالی برای شنیده شدن پیدا نکردند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
قبل از خواندن فاکنر، معمولاً تصور میکنیم زمان چیزی است که میگذرد؛ گذشته پشت سر ما میماند و اکنون جای آن را میگیرد. اما فاکنر این تصور را بهطور کامل فرو میریزد. در جهان او، گذشته هرگز تمام نمیشود؛ در اکنون زندگی میکند، تصمیم میگیرد و سرنوشت شخصیتها را شکل میدهد.
در تازهترین جستار سایت، به یکی از مهمترین و درعینحال کمتر دیدهشدهترین لایههای آثار ویلیام فاکنر پرداختهام؛ اینکه چگونه حافظه، روایت، خانواده، تاریخ و زبان، تجربهای متفاوت از «زمان» میآفرینند و چرا بدون فهم این معماری پیچیده، بخش بزرگی از رمانهای او پنهان میماند.
اگر فاکنر را خواندهاید، این جستار میتواند زاویهای تازه برای بازخوانی آثارش باشد؛ و اگر هنوز وارد جهان او نشدهاید، شاید بهترین نقطه برای آغاز این سفر باشد. این متن نه خلاصهای از آثار فاکنر است و نه معرفی یک کتاب؛ بلکه تلاشی است برای نزدیک شدن به منطق پنهان یکی از بزرگترین رماننویسان قرن بیستم.
متن کامل اکنون در سایت
https://www.teklame.com/ویلیام-فاکنر؛-وقتی-گذشته-دست-از-سر-انسا/
@MeAutograph
1 971
چند وقتی است که احتمالاً متوجه شدهاید تعداد مطالب کانال کمتر از قبل شده است.
دلیلش این نیست که پروژه متوقف شده یا موضوعی برای گفتن ندارم؛ برعکس، این روزها تقریباً تمام زمانم صرف ساخت مهمترین پروژهای شده که مدتهاست دربارهاش فکر میکنم.
در حال طراحی و ساخت یک بات هوشمند برای «تبارشناسی خوانش فلسفه» هستم.
هدف این بات فقط معرفی کتاب یا پاسخ دادن به پرسشهای فلسفی نیست. میخواهم چیزی بسازم که وقتی از یک فیلسوف، یک کتاب یا حتی یک مفهوم میپرسید، به شما نشان دهد:
چرا اصلاً باید آن را بخوانید.
قبل از آن چه چیزهایی را باید بدانید.
اگر آن را بدون پیشنیاز بخوانید، چه بخشهایی را از دست میدهید.
بعد از آن، مسیر مطالعهتان به کدام سو ادامه پیدا میکند.
به بیان دیگر، این بات قرار نیست فقط اطلاعات بدهد؛ قرار است «نقشه مطالعه» ارائه کند.
امیدوارم نتیجه، ابزاری باشد که هر علاقهمند به فلسفه بتواند با کمک آن، مسیر مطالعهای منسجم، هدفمند و عمیق داشته باشد؛ چیزی شبیه همراهی یک استاد راهنما که در هر مرحله بگوید چرا این کتاب مهم است و قدم بعدی چیست.
تا زمان آماده شدن این پروژه، ممکن است انتشار مطالب کانال کمی کمتر از گذشته باشد. اما مطمئن باشید این سکوت، برای ساخت چیزی است که امیدوارم در ادامه، ارزشش از صدها پست پراکنده بیشتر باشد.
مثل همیشه، خوشحال میشوم اگر پیشنهادها، ایدهها و نیازهای خودتان را هم با من در میان بگذارید؛ چون این پروژه قرار است برای شما ساخته شود.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
رسانه دیگر صرفاً اطلاعات منتقل نمیکند؛ نشانه تولید میکند. آنچه پیوسته در برابر مخاطب قرار میگیرد، تنها خبر، تصویر یا تحلیل نیست، بلکه شبکهای از نشانههاست که آرامآرام جای تجربه مستقیم جهان را میگیرد. انسان معاصر کمتر با خودِ جهان مواجه میشود و بیشتر با بازنمایی آن. جنگ، سیاست، عشق، موفقیت، شکست، هویت و زندگی روزمره، پیش از آنکه زیسته شوند، در قالب تصویر و روایت مصرف میشوند. جهان، پیش از آنکه تجربه شود، دیده میشود.
در چنین وضعیتی، نسبت اطلاعات و معنا واژگون میشود. افزایش اطلاعات، الزاماً به افزایش آگاهی نمیانجامد؛ زیرا معنا نه از انباشت اطلاعات، بلکه از امکان درنگ، تأمل و پیوند میان تجربهها زاده میشود. جریان بیوقفه پیامها این امکان را از میان میبرد. هر پیام، پیش از آنکه فهمیده شود، با پیام دیگری جایگزین میشود و هر تصویر، تصویر پیش از خود را محو میکند. آنچه انباشته میشود، اطلاعات است؛ آنچه فرسوده میشود، معنا.
مخاطب نیز صرفاً قربانی این وضعیت نیست. سکوت و بیتفاوتی او نه نشانه ناآگاهی، بلکه نتیجه اشباع است. هنگامی که همه چیز برای جلب توجه فریاد میزند، دیگر هیچ چیز توان متمایز شدن ندارد. مسئله آن نیست که چیزی برای دیدن وجود ندارد، بلکه آن است که همه چیز همزمان خواهان دیده شدن است. در چنین وضعیتی، حساسیت انسان نه در اثر فقدان، بلکه در اثر وفور از میان میرود.
از همین رو، تولید بیوقفه اطلاعات اثری معکوس بر جای میگذارد. هرچه پیامها بیشتر میشوند، ارزش و اثر هر پیام کمتر میشود. مسئله عصر حاضر کمبود اطلاعات نیست، بلکه فراوانی بیحد آن است؛ فراوانیای که نه به گسترش فهم، بلکه به فرسایش ظرفیت فهم میانجامد.
همزمان، مرز میان واقعیت و بازنمایی نیز بهآرامی محو میشود. آنچه تجربه میکنیم، اغلب نه خودِ واقعیت، بلکه صورت رسانهای آن است. بازنمایی دیگر آینه واقعیت نیست؛ بهتدریج جای آن را میگیرد و جهانی میآفریند که در آن تصویر، پیش از واقعیت و گاه به جای آن حضور مییابد.
این وضعیت حاصل ضرورتی درونی است. رسانه نمیتواند از تولید بازایستد، زیرا استمرار آن به استمرار تولید وابسته است. از اینرو، تولید محتوا دیگر وسیله انتقال معنا نیست، بلکه خود به غایت بدل میشود. حتی در غیاب رویداد، باید روایتی ساخته شود، تحلیلی نوشته شود و موضوعی تازه پدید آید تا چرخه تولید متوقف نشود.
پیامد این منطق، تکرار است؛ تکراری که نه از ناتوانی در آفرینش، بلکه از ضرورت استمرار تولید سرچشمه میگیرد. خبرها بازنویسی میشوند، ایدهها در صورتهایی تازه تکرار میشوند و روایتها بیآنکه چیزی بر آنها افزوده شود، بار دیگر تولید میشوند. آنچه استمرار مییابد، بیش از آنکه معنا باشد، خودِ فرایند تولید است.
در چنین جهانی، مسئله دیگر تولید اطلاعات نیست، بلکه تولید بیپایان متن است. متن دیگر رخدادی کمیاب نیست، بلکه فراوانترین پدیده جهان معاصر است. هر لحظه متنهای تازهای پدید میآیند و هر متن، پیش از آنکه در حافظه رسوب کند، جای خود را به متن بعدی میدهد.
از همینجا، خواندن نیز ماهیت خود را تغییر میدهد. اگر روزگاری خواندن تلاشی برای فهم متن بود، اکنون پیش از هر چیز به مسئله انتخاب متن تبدیل شده است. خواننده دیگر بیش از آنکه با متن روبهرو باشد، با انبوهی از متنها روبهرو است و بخش بزرگی از توان خود را نه صرف فهم، بلکه صرف انتخاب میکند. انتخاب، بر خواندن پیشی میگیرد.
با دگرگونی جایگاه متن، نسبت آن با حافظه نیز دگرگون میشود. متن دیگر برای ماندن تولید نمیشود، بلکه برای عبور کردن. هر متن تنها تا ظهور متن بعدی دوام میآورد و امکان بازگشت، تأمل و ماندگاری، جای خود را به جریان بیوقفه جایگزینی میدهد. حافظه، آرامآرام به مسیر عبور متنها بدل میشود، نه محل استقرار آنها.
از همین رو، بنیادیترین دگرگونی عصر تولید بینهایت متن، دگرگونی جایگاه خواننده است. او دیگر پیش از آنکه مفسر معنا باشد، مدیر اضافهبار اطلاعات است. پرسش او دیگر این نیست که «این متن چه میگوید؟» بلکه این است که «آیا اصلاً ارزش خواندن دارد؟» و شاید همین، سرنوشت خواندن در جهان معاصر باشد: خواندن دیگر نه مواجهه با کمیابی معنا، بلکه کوشش برای یافتن معنا در میان وفور بیپایان متنها.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
گاهی فکر میکنم مسئله این نیست که علوم انسانی در کشور ما مهم نیست؛
مسئله این است که خودِ انسان، چندان مهم نیست.
نه انسان به معنای موجودی که رنج میکشد، رؤیا میبیند، تردید میکند، شکست میخورد، عشق میورزد و مدام در حال ساختن و از نو ساختن خویش است؛
بلکه انسانی که باید نقشی را ایفا کند، وظیفهای را انجام دهد و در قالبی از پیش تعیینشده جای بگیرد.
وقتی انسان، پیش از آنکه یک «وجود» باشد، به یک «کارکرد» تبدیل میشود، طبیعی است که علومی که دربارهی او سخن میگویند نیز به حاشیه رانده شوند.
فلسفه، ادبیات، تاریخ و جامعهشناسی، علوم عجیبی هستند.
چیزی تولید نمیکنند که بتوان آن را وزن کرد، فروخت یا در نمودارها نشان داد.
آنها ماشین نمیسازند، پل نمیسازند و بیماری را درمان نمیکنند.
آنها فقط یک کار خطرناک انجام میدهند:
انسان را وادار میکنند به خودش نگاه کند.
و شاید هیچ چیز، به اندازهی انسانی که شروع به پرسیدن میکند، نگرانکننده نباشد.
علوم انسانی، علم پاسخهای آماده نیست؛
علم پرسشهای مزاحم است.
پرسشهایی دربارهی قدرت، حقیقت، آزادی، حافظه، عدالت، زبان و معنای زندگی.
برای همین، گاهی احساس میکنم کار کردن در این حوزه، بیشتر شبیه زندگی کردن در حاشیه است.
شبیه حرف زدن به زبانی که کمتر کسی حوصلهی شنیدنش را دارد.
و تنهاییِ علوم انسانی، تنهاییِ یک رشتهی دانشگاهی نیست.
تنهاییِ کسی است که هنوز باور دارد انسان، چیزی بیشتر از شغلش، بیشتر از وظیفهاش، بیشتر از نقشی است که به او سپردهاند.
تنهاییِ کسی است که هنوز اصرار دارد پیش از هر چیز، باید خودِ انسان را جدی گرفت.
شاید به همین دلیل است که گاهی احساس میکنم ما در سرزمینی زندگی میکنیم که همه چیز اهمیت دارد، جز موجودی که قرار بود دلیل وجود همهی این چیزها باشد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
«تا حالا شده به یک ایونت بروی، یک کافه را امتحان کنی، یا از یک نمایشگاه دیدن کنی و بعد بفهمی که بهترین بخش ماجرا، همان تیزر تبلیغاتیاش بوده؟
نه اینکه تبلیغاتشان فوقالعاده باشد؛
مسئله این است که ما کمکم در جهانی زندگی میکنیم که بعضیها بیش از آنکه در خلق کردن مهارت داشته باشند، در نمایش دادن مهارت دارند.
تصویرها از واقعیت جذابتر شدهاند.
وعدهها از تجربهها بزرگتر شدهاند.
و گاهی بستهبندی، از چیزی که درون آن است، ارزشمندتر به نظر میرسد.
شاید به همین دلیل است که بعد از بسیاری از تجربهها، به جای رضایت، احساس فریبخوردگی میکنیم.
و راستش،
چیزی که آزاردهنده است، فقط ناامیدی نیست؛
این است که کمکم تشخیص دادنِ چیزهای واقعاً ارزشمند، زیر انبوهی از نمایشها سختتر میشود.
و چقدر خستهکننده است زندگی کردن در جهانی که در آن، بعضی چیزها نه به خاطر کیفیتشان، بلکه به خاطر مهارتشان در روایت کردن خودشان، موفق به نظر میرسند.»
البته همیشه هم پای «دروغ» در میان نیست. گاهی تبلیغ، بخشی از واقعیت را بزرگنمایی میکند و انتظاری میسازد که خودِ تجربه توان پاسخ دادن به آن را ندارد. اما احساس دلزدگی از غلبهٔ نمایش بر محتوا، تجربهای است که بسیاری از آدمها در فرهنگ امروز با آن مواجه میشوند.
@MeAutograph
1 971
جنگ از من بیرون نرفته. اصلاً بعضی چیزها بیرون رفتنی نیستند؛ فقط شکل عوض میکنند. یک روز صدای انفجارند، یک روز خبر، یک روز هم یک سکوتی که از همهی صداها سنگینتر است.
همین چند روز فهمیدم این دو تا—جنگ و دیکتاتوری—انگار قرار نیست مقابل هم بایستند. بیشتر شبیه دو دستی هستند که بالاخره همدیگر را پیدا میکنند. نه برای جنگیدن، برای بقا. و جایی وسط این دست دادن، چیزی که له میشود «ما» هستیم.
حالم خوش نیست، چون حسش این نیست که فقط در یک زمان زندگی میکنیم؛ حسش این است که در یک معاملهی نابرابر گیر افتادهایم. انگار ما شدهایم چیزی شبیه گوشت قربانی وسط یک میز که دورش تصمیم میگیرند، امضا میکنند، جابهجا میکنند، بدون اینکه حتی لحظهای مکث کنند که این وسط چیزی دارد نفس میکشد.
بدترین بخشش شاید این باشد: نه میتوانی بیرون بایستی، نه میتوانی کاری کنی که این بازی متوقف شود. فقط تماشا میکنی که چطور چیزهای بزرگتر از تو، دربارهی زندگی تو تصمیم میگیرند و بعد اسمش را میگذارند «واقعیت».
و کمکم آدم یاد میگیرد که به جای زندگی کردن، فقط دوام بیاورد.
نه با امید، نه با ایمان؛ فقط با یک جور ماندنِ خسته.
جوری که هر روزش بیشتر شبیه ادامهی اجبار روز قبل است تا شروع یک روز جدید.
شاید دردناکترین بخشش همین باشد: اینکه آدم هنوز هست، هنوز نفس میکشد، هنوز اسم دارد، اما حس میکند بخش مهمی از وجودش دیگر در اختیار خودش نیست. انگار وسط چیزی گیر افتاده که نه آغازش دست او بوده، نه پایانش.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
این جنگ، از آن چیزهایی نبود که فقط بیرون از آدم اتفاق بیفتد. آرامآرام آمد داخل. نشست روی استخوانها، روی خواب، روی حافظه. بعد کاری کرد که آدم نفهمد دقیقاً از کی به بعد، دیگر همان آدم قبلی نیست.
پیری از راه سن نیامد. از راه صدا آمد؛ از صدای خبرها، از صدای انفجارهایی که واقعی بودند یا میتوانستند باشند. از راه انتظار. از راه اینکه همیشه یک گوشهی ذهنت در حال شمردن خطر باشد. همین شمردن، همین آماده بودنِ بیپایان، آدم را از درون خالی میکند.
دیکتاتوری هم فقط یک سیستم بیرونی نیست. چیزی است که وارد تنفس میشود. بهت یاد میدهد کوتاهتر فکر کنی، کمتر امیدوار باشی، و قبل از هر خواستنی، یک «نمیشود» آماده داشته باشی. کمکم حتی رویاها هم رنگ احتیاط میگیرند. دیگر چیزی را با تمام وجود نمیخواهی، چون بخشی از تو از قبل شکست را پذیرفته است.
موشکها فقط آهن و آتش نیستند. آنها یادآوریاند. یادآوری اینکه هیچ چیز امن نیست، حتی وقتی آرام است. حتی وقتی ساکتی. حتی وقتی فکر میکنی امروز شاید خبری نباشد. همین «شاید» کافی است تا بدن همیشه در حالت فرسایش بماند.
و تلخترین بخش ماجرا این است که زندگی ادامه دارد. نه با شکوه، نه با امید؛ فقط ادامه دارد. آدم کار میکند، حرف میزند، میخندد، اما یک جای درونش دیگر همراه نیست. انگار یک بخش از او همانجا زیر همان صداها جا مانده و برنگشته.
در چنین جایی، آدم یک روز برمیگردد و میبیند پیر شده است، اما نه مثل آدمی که عمر کرده؛ مثل چیزی که زیاد دوام آورده. و فرق این دو، از همه چیز دردناکتر است.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
عجیب است؛
تقریباً همه میدانند که چه چیزهایی دروغاند و چه چیزهایی فقط نمایشاند.
اما انگار میان ما پیمانی نانوشته بسته شده است:
تو حقیقت مرا نادیده بگیر، من هم حقیقت تو را نادیده میگیرم.
و اینگونه، سکوت به بزرگترین همدست ریا تبدیل میشود.
کمکم هیچکس فریب نمیخورد، اما همه وانمود میکنند که باور کردهاند.
هیچکس حقیقت را انکار نمیکند، اما کمتر کسی حاضر است بهای گفتنش را بپردازد.
ما نه در سرزمین ناآگاهی، که در سرزمین دانستههای ناگفته زندگی میکنیم؛
جایی که حقیقت، سالهاست پشت لبهای بسته مانده و دروغ، با لباس احترام و مصلحت، در کوچهها قدم میزند.
و شاید بزرگترین فاجعه، خودِ دروغ نباشد؛
بلکه عادت کردن به دروغ باشد.
زیرا جامعهها معمولاً از جایی فرو نمیریزند که مردمشان خطا میکنند؛
از جایی فرو میریزند که دیگر کسی از خطا شرم ندارد و همه یادگرفتهاند با آن کنار بیایند.
@MeAutograph
1 971
قسم به قدمهایی که تا اینجا آمدهاند؛ قدمهایی که از میان سالهای سنگین گذشتهاند، از میان خبرهایی که هر روز چیزی را در ما خاموش کردند، از میان ترسهایی که قرار بود ما را کوچک کنند و خستگیهایی که قرار بود رؤیا را از یادمان ببرند. قسم به تمامِ آن روزهایی که جهان از ما فقط صبوری نخواست؛ بخشی از جوانی، بخشی از اعتماد و بخشی از آینده را هم خواست و با خود برد.
من از فرداها نمیگریزم. نه چون به وعدههای این زمانه دل بستهام و نه چون تاریکی را نمیبینم. اتفاقاً چون تاریکی را دیدهام. چون میدانم یکی از بزرگترین پیروزیهای هر ظلمی این است که انسان را متقاعد کند آیندهای وجود ندارد؛ که افق را آنقدر نزدیک بیاورد تا زندگی فقط به دوام آوردن تا فردا تقلیل پیدا کند. اما من باور دارم لحظهای که انسان از تصورِ فردا دست میکشد، پیش از آنکه شکست بخورد، تسلیم شده است.
سالهاست که از ما خواستهاند به وضعیت عادت کنیم؛ به ترس، به بیثباتی، به فرسایشِ آرامِ روح. خواستهاند آنقدر درگیرِ عبور از امروز باشیم که دیگر فرصتی برای فکر کردن به فردا نماند. اما زندگی فقط عبور از روزها نیست. انسان فقط برای زنده ماندن ساخته نشده است. چیزی در ما هست که حتی زیر سنگینترین فشارها هم خاموش نمیشود؛ همان بخشِ سرسختی که هنوز میخواهد جهانی دیگر را تصور کند، حتی اگر دور باشد، حتی اگر کمرنگ باشد.
برای همین، قسم به تمامِ راهی که پشت سر گذاشتهایم؛ من از فرداها نمیگریزم. نمیگذارم این زمانه افق را از ذهنم بدزدد. نمیگذارم تاریکی خودش را ابدی جا بزند. و اگر چیزی از این سالها آموخته باشم، این است که گاهی خودِ ادامه دادن، خودِ رؤیا را زنده نگه داشتن، و خودِ امتناع از عادت کردن به آنچه نباید عادی باشد، عمیقترین شکلِ اعتراض است.
@MeAutograph
1 971
«بودن، فقط نفس کشیدن نیست؛
بودن یعنی هنوز جایی در تاریکیِ جهان، کورسویی را باور داشتن.
انسان تا وقتی امیدی هرچند کوچک درونش زنده باشد، هنوز به زندگی خیانت نکرده است.
امید، همان نیروی خاموشیست که انسان را وادار میکند بعد از هر فروپاشی دوباره برخیزد،
دوباره بسازد،
دوباره دل ببندد،
حتی وقتی جهان هزار بار ثابت کرده که رحم ندارد.
زندگی، چیزی جز جنگِ دائمیِ امید علیه پوچی نیست؛
و آن لحظه که امید میمیرد، انسان پیش از مرگِ جسم، از درون دفن شده است.
برای همین «بودن» یعنی هنوز امید داشتن،
و امید، آخرین شکلِ مقاومتِ انسان در برابر تاریکیِ جهان است.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
«مرگ، سهمِ زندگان است؛ مردگان دیگر حتی توانِ مردن هم ندارند. این ما هستیم که هر روز، ذرهذره مرگ را زندگی میکنیم.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
«آنکه برای هدفش نمیجنگد و سرنوشت را به دستِ روزگار میسپارد، پیشاپیش شکست را پذیرفته؛ زیرا امید، فقط در دستهای زخمیِ کسانی زنده میماند که هنوز میجنگند.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
بخشی از تاریکیِ امروز، فقط در خشونتِ آشکار نیست؛
در آدمهاییست که روی تاریکی، رومیزیِ عادت میاندازند.
کسانی که هر روز، ویرانی را کمی عادیتر تعریف میکنند تا بتوانند راحتتر از کنارش رد شوند.
نه چون حقیقت را نمیبینند؛
گاهی چون دیدنش، هزینه دارد.
و گاهی چون ذهن، آنقدر به ماندن در امنیتِ کوچکِ خودش چسبیده که ترجیح میدهد دردِ دیگران را «اغراق» بنامد تا مجبور نشود وجدانش را بیدار کند.
بیوجدانی همیشه فریاد نمیزند؛
بعضی وقتها خیلی آرام حرف میزند، منطقی به نظر میرسد، لبخند میزند، و دقیقاً همان لحظه دارد روی زخمِ یک جامعه خاک میریزد.
خطرناکترین آدمها لزوماً ظالمها نیستند؛
کسانیاند که ظلم را به بخشی از دکورِ روزمره تبدیل میکنند.
کسانی که آنقدر با تاریکی کنار آمدهاند که از هر کسی که هنوز درد را حس میکند، عصبی میشوند.
و بیعقلی فقط ندانستن نیست؛
گاهی یعنی نفهمیدنِ این حقیقتِ ساده که وقتی رنجِ یک جامعه عادی شود، هیچکس واقعاً امن نمیماند.
آدمی که امروز روی سرکوبِ دیگری چشم میبندد، فقط دارد زمانِ رسیدنِ تاریکی به خودش را عقب میاندازد.
جامعهها همیشه فقط با زور فرو نمیپاشند؛
گاهی با همین فرسایشِ وجدان فرو میریزند.
وقتی آدمها به جای دیدن، توجیه میکنند.
به جای فهمیدن، مسخره میکنند.
و به جای ایستادن کنارِ رنج، سعی میکنند آن را طبیعی جلوه بدهند تا شب راحتتر بخوابند.
اما حقیقت این است:
هیچ چیز به اندازهی «عادی شدنِ ظلم» یک سرزمین را نابود نمیکند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 971
این روزها خبرها قبل از اینکه فهمیده شوند، وارد بدن میشوند؛ مثل بارانی که از آسمان نیامده باشد، از سقفِ خودِ ذهن چکه کند. هنوز تیتر تمام نشده، اما یکجایی درون آدم خیس شده. انگار جهان دیگر بیرون از ما اتفاق نمیافتد؛ درون ما رسوب میکند، آرام، بیاجازه، و لایهلایه.
انسان امروز ایران میان دو تاریکی زندگی میکند؛ تاریکیِ بیرون که نامش خبر است، و تاریکیِ درون که نامش انتظار. و این دو، دیگر از هم جدا نیستند. شبها فقط شب نیستند؛ ادامهی همان خبرهای نیمهتماماند، کش آمده روی دیوار اتاق، افتاده روی بالش، نشسته کنار چشمها. روز هم روشن نیست؛ بیشتر شبیه چراغیست که مدام سوسو میزند، انگار خودش هم مطمئن نیست باید بماند یا نه.
صبحها با خبر شروع میشود، نه با روز. قبل از اینکه نور چیزی را روشن کند، یک حادثه چیزی را تیره کرده. و شبها، همان تیرگی، خودش را به شکل فکرهای چسبنده برمیگرداند. زمان دیگر خط نیست؛ موجی است از روشن شدن و خاموش شدنِ ناگهانی، مثل خیابانی که برقش مدام میرود و برمیگردد، اما هیچوقت کامل روشن نمیماند.
در این میان، چیزی که آرامآرام فرسوده میشود، فقط اعصاب نیست؛ توانِ معنا دادن است. آدمها در مهِ سنگینِ خبرها حرکت میکنند؛ همهچیز را میبینند، اما هیچچیز کامل نمینشیند. انگار واقعیت، زیاد شده و برای همین رقیق شده. مثل آبی که آنقدر زیاد ریختهاند که دیگر طعم ندارد. ذهن، برای دوام آوردن، شروع میکند به بیحسیِ انتخابی؛ نه برای فراموشی، برای زنده ماندن در حجم.
برای همین است که بعضی واکنشها کوتاه شدهاند. خشم مثل جرقهای میآید و در همان هوا خاموش میشود. اندوه مثل سایهای میگذرد و جایی نمینشیند. حتی شادی هم انگار اجازهی ماندن ندارد. همهچیز در حالتِ عبور است، مثل آدمهایی که زیر باران شدید فقط از یک سایه به سایهی دیگر میدوند، بدون اینکه جایی خشک بمانند.
و در کنار این تاریکیِ ممتد، یک نوع تنهاییِ خاص شکل گرفته؛ تنهاییِ وسطِ جمع. آدمها کنار هم هستند، اما هرکدام پشتِ شیشهای نامرئی ایستادهاند. صدای هم را میشنوند، اما گرمای هم را کمتر. هر کسی چیزی را حمل میکند که دیده نمیشود؛ یک وزنِ خاموش در شانهها، در نگاهها، در مکثها.
با اینهمه، هنوز یک چیز کامل خاموش نشده؛ نه روشن است، نه ناپدید. شبیه شمعیست در اتاقی که باد از هر طرف میآید. توانِ دیدنِ دیگری، نه بهعنوان خبر، نه تحلیل، نه موجِ اضطراب؛ بلکه بهعنوان انسانی که او هم در همین تاریکیِ لرزان ایستاده. و شاید همین دیدنِ لرزان، تنها چیزیست که هنوز نمیگذارد شب، کامل شود.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
