نوشتن به مثابه زيستن
Kanalga Telegram’da o‘tish
در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. پیام: @saeed_nashtaroudi سایت: https://www.teklame.com اینستاگرام: saeednashtaroudi
Ko'proq ko'rsatish1 983
Obunachilar
-224 soatlar
+57 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
1 983
رسانه دیگر صرفاً اطلاعات منتقل نمیکند؛ نشانه تولید میکند. آنچه پیوسته در برابر مخاطب قرار میگیرد، تنها خبر، تصویر یا تحلیل نیست، بلکه شبکهای از نشانههاست که آرامآرام جای تجربه مستقیم جهان را میگیرد. انسان معاصر کمتر با خودِ جهان مواجه میشود و بیشتر با بازنمایی آن. جنگ، سیاست، عشق، موفقیت، شکست، هویت و زندگی روزمره، پیش از آنکه زیسته شوند، در قالب تصویر و روایت مصرف میشوند. جهان، پیش از آنکه تجربه شود، دیده میشود.
در چنین وضعیتی، نسبت اطلاعات و معنا واژگون میشود. افزایش اطلاعات، الزاماً به افزایش آگاهی نمیانجامد؛ زیرا معنا نه از انباشت اطلاعات، بلکه از امکان درنگ، تأمل و پیوند میان تجربهها زاده میشود. جریان بیوقفه پیامها این امکان را از میان میبرد. هر پیام، پیش از آنکه فهمیده شود، با پیام دیگری جایگزین میشود و هر تصویر، تصویر پیش از خود را محو میکند. آنچه انباشته میشود، اطلاعات است؛ آنچه فرسوده میشود، معنا.
مخاطب نیز صرفاً قربانی این وضعیت نیست. سکوت و بیتفاوتی او نه نشانه ناآگاهی، بلکه نتیجه اشباع است. هنگامی که همه چیز برای جلب توجه فریاد میزند، دیگر هیچ چیز توان متمایز شدن ندارد. مسئله آن نیست که چیزی برای دیدن وجود ندارد، بلکه آن است که همه چیز همزمان خواهان دیده شدن است. در چنین وضعیتی، حساسیت انسان نه در اثر فقدان، بلکه در اثر وفور از میان میرود.
از همین رو، تولید بیوقفه اطلاعات اثری معکوس بر جای میگذارد. هرچه پیامها بیشتر میشوند، ارزش و اثر هر پیام کمتر میشود. مسئله عصر حاضر کمبود اطلاعات نیست، بلکه فراوانی بیحد آن است؛ فراوانیای که نه به گسترش فهم، بلکه به فرسایش ظرفیت فهم میانجامد.
همزمان، مرز میان واقعیت و بازنمایی نیز بهآرامی محو میشود. آنچه تجربه میکنیم، اغلب نه خودِ واقعیت، بلکه صورت رسانهای آن است. بازنمایی دیگر آینه واقعیت نیست؛ بهتدریج جای آن را میگیرد و جهانی میآفریند که در آن تصویر، پیش از واقعیت و گاه به جای آن حضور مییابد.
این وضعیت حاصل ضرورتی درونی است. رسانه نمیتواند از تولید بازایستد، زیرا استمرار آن به استمرار تولید وابسته است. از اینرو، تولید محتوا دیگر وسیله انتقال معنا نیست، بلکه خود به غایت بدل میشود. حتی در غیاب رویداد، باید روایتی ساخته شود، تحلیلی نوشته شود و موضوعی تازه پدید آید تا چرخه تولید متوقف نشود.
پیامد این منطق، تکرار است؛ تکراری که نه از ناتوانی در آفرینش، بلکه از ضرورت استمرار تولید سرچشمه میگیرد. خبرها بازنویسی میشوند، ایدهها در صورتهایی تازه تکرار میشوند و روایتها بیآنکه چیزی بر آنها افزوده شود، بار دیگر تولید میشوند. آنچه استمرار مییابد، بیش از آنکه معنا باشد، خودِ فرایند تولید است.
در چنین جهانی، مسئله دیگر تولید اطلاعات نیست، بلکه تولید بیپایان متن است. متن دیگر رخدادی کمیاب نیست، بلکه فراوانترین پدیده جهان معاصر است. هر لحظه متنهای تازهای پدید میآیند و هر متن، پیش از آنکه در حافظه رسوب کند، جای خود را به متن بعدی میدهد.
از همینجا، خواندن نیز ماهیت خود را تغییر میدهد. اگر روزگاری خواندن تلاشی برای فهم متن بود، اکنون پیش از هر چیز به مسئله انتخاب متن تبدیل شده است. خواننده دیگر بیش از آنکه با متن روبهرو باشد، با انبوهی از متنها روبهرو است و بخش بزرگی از توان خود را نه صرف فهم، بلکه صرف انتخاب میکند. انتخاب، بر خواندن پیشی میگیرد.
با دگرگونی جایگاه متن، نسبت آن با حافظه نیز دگرگون میشود. متن دیگر برای ماندن تولید نمیشود، بلکه برای عبور کردن. هر متن تنها تا ظهور متن بعدی دوام میآورد و امکان بازگشت، تأمل و ماندگاری، جای خود را به جریان بیوقفه جایگزینی میدهد. حافظه، آرامآرام به مسیر عبور متنها بدل میشود، نه محل استقرار آنها.
از همین رو، بنیادیترین دگرگونی عصر تولید بینهایت متن، دگرگونی جایگاه خواننده است. او دیگر پیش از آنکه مفسر معنا باشد، مدیر اضافهبار اطلاعات است. پرسش او دیگر این نیست که «این متن چه میگوید؟» بلکه این است که «آیا اصلاً ارزش خواندن دارد؟» و شاید همین، سرنوشت خواندن در جهان معاصر باشد: خواندن دیگر نه مواجهه با کمیابی معنا، بلکه کوشش برای یافتن معنا در میان وفور بیپایان متنها.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
گاهی فکر میکنم مسئله این نیست که علوم انسانی در کشور ما مهم نیست؛
مسئله این است که خودِ انسان، چندان مهم نیست.
نه انسان به معنای موجودی که رنج میکشد، رؤیا میبیند، تردید میکند، شکست میخورد، عشق میورزد و مدام در حال ساختن و از نو ساختن خویش است؛
بلکه انسانی که باید نقشی را ایفا کند، وظیفهای را انجام دهد و در قالبی از پیش تعیینشده جای بگیرد.
وقتی انسان، پیش از آنکه یک «وجود» باشد، به یک «کارکرد» تبدیل میشود، طبیعی است که علومی که دربارهی او سخن میگویند نیز به حاشیه رانده شوند.
فلسفه، ادبیات، تاریخ و جامعهشناسی، علوم عجیبی هستند.
چیزی تولید نمیکنند که بتوان آن را وزن کرد، فروخت یا در نمودارها نشان داد.
آنها ماشین نمیسازند، پل نمیسازند و بیماری را درمان نمیکنند.
آنها فقط یک کار خطرناک انجام میدهند:
انسان را وادار میکنند به خودش نگاه کند.
و شاید هیچ چیز، به اندازهی انسانی که شروع به پرسیدن میکند، نگرانکننده نباشد.
علوم انسانی، علم پاسخهای آماده نیست؛
علم پرسشهای مزاحم است.
پرسشهایی دربارهی قدرت، حقیقت، آزادی، حافظه، عدالت، زبان و معنای زندگی.
برای همین، گاهی احساس میکنم کار کردن در این حوزه، بیشتر شبیه زندگی کردن در حاشیه است.
شبیه حرف زدن به زبانی که کمتر کسی حوصلهی شنیدنش را دارد.
و تنهاییِ علوم انسانی، تنهاییِ یک رشتهی دانشگاهی نیست.
تنهاییِ کسی است که هنوز باور دارد انسان، چیزی بیشتر از شغلش، بیشتر از وظیفهاش، بیشتر از نقشی است که به او سپردهاند.
تنهاییِ کسی است که هنوز اصرار دارد پیش از هر چیز، باید خودِ انسان را جدی گرفت.
شاید به همین دلیل است که گاهی احساس میکنم ما در سرزمینی زندگی میکنیم که همه چیز اهمیت دارد، جز موجودی که قرار بود دلیل وجود همهی این چیزها باشد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
«تا حالا شده به یک ایونت بروی، یک کافه را امتحان کنی، یا از یک نمایشگاه دیدن کنی و بعد بفهمی که بهترین بخش ماجرا، همان تیزر تبلیغاتیاش بوده؟
نه اینکه تبلیغاتشان فوقالعاده باشد؛
مسئله این است که ما کمکم در جهانی زندگی میکنیم که بعضیها بیش از آنکه در خلق کردن مهارت داشته باشند، در نمایش دادن مهارت دارند.
تصویرها از واقعیت جذابتر شدهاند.
وعدهها از تجربهها بزرگتر شدهاند.
و گاهی بستهبندی، از چیزی که درون آن است، ارزشمندتر به نظر میرسد.
شاید به همین دلیل است که بعد از بسیاری از تجربهها، به جای رضایت، احساس فریبخوردگی میکنیم.
و راستش،
چیزی که آزاردهنده است، فقط ناامیدی نیست؛
این است که کمکم تشخیص دادنِ چیزهای واقعاً ارزشمند، زیر انبوهی از نمایشها سختتر میشود.
و چقدر خستهکننده است زندگی کردن در جهانی که در آن، بعضی چیزها نه به خاطر کیفیتشان، بلکه به خاطر مهارتشان در روایت کردن خودشان، موفق به نظر میرسند.»
البته همیشه هم پای «دروغ» در میان نیست. گاهی تبلیغ، بخشی از واقعیت را بزرگنمایی میکند و انتظاری میسازد که خودِ تجربه توان پاسخ دادن به آن را ندارد. اما احساس دلزدگی از غلبهٔ نمایش بر محتوا، تجربهای است که بسیاری از آدمها در فرهنگ امروز با آن مواجه میشوند.
@MeAutograph
1 983
جنگ از من بیرون نرفته. اصلاً بعضی چیزها بیرون رفتنی نیستند؛ فقط شکل عوض میکنند. یک روز صدای انفجارند، یک روز خبر، یک روز هم یک سکوتی که از همهی صداها سنگینتر است.
همین چند روز فهمیدم این دو تا—جنگ و دیکتاتوری—انگار قرار نیست مقابل هم بایستند. بیشتر شبیه دو دستی هستند که بالاخره همدیگر را پیدا میکنند. نه برای جنگیدن، برای بقا. و جایی وسط این دست دادن، چیزی که له میشود «ما» هستیم.
حالم خوش نیست، چون حسش این نیست که فقط در یک زمان زندگی میکنیم؛ حسش این است که در یک معاملهی نابرابر گیر افتادهایم. انگار ما شدهایم چیزی شبیه گوشت قربانی وسط یک میز که دورش تصمیم میگیرند، امضا میکنند، جابهجا میکنند، بدون اینکه حتی لحظهای مکث کنند که این وسط چیزی دارد نفس میکشد.
بدترین بخشش شاید این باشد: نه میتوانی بیرون بایستی، نه میتوانی کاری کنی که این بازی متوقف شود. فقط تماشا میکنی که چطور چیزهای بزرگتر از تو، دربارهی زندگی تو تصمیم میگیرند و بعد اسمش را میگذارند «واقعیت».
و کمکم آدم یاد میگیرد که به جای زندگی کردن، فقط دوام بیاورد.
نه با امید، نه با ایمان؛ فقط با یک جور ماندنِ خسته.
جوری که هر روزش بیشتر شبیه ادامهی اجبار روز قبل است تا شروع یک روز جدید.
شاید دردناکترین بخشش همین باشد: اینکه آدم هنوز هست، هنوز نفس میکشد، هنوز اسم دارد، اما حس میکند بخش مهمی از وجودش دیگر در اختیار خودش نیست. انگار وسط چیزی گیر افتاده که نه آغازش دست او بوده، نه پایانش.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
این جنگ، از آن چیزهایی نبود که فقط بیرون از آدم اتفاق بیفتد. آرامآرام آمد داخل. نشست روی استخوانها، روی خواب، روی حافظه. بعد کاری کرد که آدم نفهمد دقیقاً از کی به بعد، دیگر همان آدم قبلی نیست.
پیری از راه سن نیامد. از راه صدا آمد؛ از صدای خبرها، از صدای انفجارهایی که واقعی بودند یا میتوانستند باشند. از راه انتظار. از راه اینکه همیشه یک گوشهی ذهنت در حال شمردن خطر باشد. همین شمردن، همین آماده بودنِ بیپایان، آدم را از درون خالی میکند.
دیکتاتوری هم فقط یک سیستم بیرونی نیست. چیزی است که وارد تنفس میشود. بهت یاد میدهد کوتاهتر فکر کنی، کمتر امیدوار باشی، و قبل از هر خواستنی، یک «نمیشود» آماده داشته باشی. کمکم حتی رویاها هم رنگ احتیاط میگیرند. دیگر چیزی را با تمام وجود نمیخواهی، چون بخشی از تو از قبل شکست را پذیرفته است.
موشکها فقط آهن و آتش نیستند. آنها یادآوریاند. یادآوری اینکه هیچ چیز امن نیست، حتی وقتی آرام است. حتی وقتی ساکتی. حتی وقتی فکر میکنی امروز شاید خبری نباشد. همین «شاید» کافی است تا بدن همیشه در حالت فرسایش بماند.
و تلخترین بخش ماجرا این است که زندگی ادامه دارد. نه با شکوه، نه با امید؛ فقط ادامه دارد. آدم کار میکند، حرف میزند، میخندد، اما یک جای درونش دیگر همراه نیست. انگار یک بخش از او همانجا زیر همان صداها جا مانده و برنگشته.
در چنین جایی، آدم یک روز برمیگردد و میبیند پیر شده است، اما نه مثل آدمی که عمر کرده؛ مثل چیزی که زیاد دوام آورده. و فرق این دو، از همه چیز دردناکتر است.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
عجیب است؛
تقریباً همه میدانند که چه چیزهایی دروغاند و چه چیزهایی فقط نمایشاند.
اما انگار میان ما پیمانی نانوشته بسته شده است:
تو حقیقت مرا نادیده بگیر، من هم حقیقت تو را نادیده میگیرم.
و اینگونه، سکوت به بزرگترین همدست ریا تبدیل میشود.
کمکم هیچکس فریب نمیخورد، اما همه وانمود میکنند که باور کردهاند.
هیچکس حقیقت را انکار نمیکند، اما کمتر کسی حاضر است بهای گفتنش را بپردازد.
ما نه در سرزمین ناآگاهی، که در سرزمین دانستههای ناگفته زندگی میکنیم؛
جایی که حقیقت، سالهاست پشت لبهای بسته مانده و دروغ، با لباس احترام و مصلحت، در کوچهها قدم میزند.
و شاید بزرگترین فاجعه، خودِ دروغ نباشد؛
بلکه عادت کردن به دروغ باشد.
زیرا جامعهها معمولاً از جایی فرو نمیریزند که مردمشان خطا میکنند؛
از جایی فرو میریزند که دیگر کسی از خطا شرم ندارد و همه یادگرفتهاند با آن کنار بیایند.
@MeAutograph
1 983
قسم به قدمهایی که تا اینجا آمدهاند؛ قدمهایی که از میان سالهای سنگین گذشتهاند، از میان خبرهایی که هر روز چیزی را در ما خاموش کردند، از میان ترسهایی که قرار بود ما را کوچک کنند و خستگیهایی که قرار بود رؤیا را از یادمان ببرند. قسم به تمامِ آن روزهایی که جهان از ما فقط صبوری نخواست؛ بخشی از جوانی، بخشی از اعتماد و بخشی از آینده را هم خواست و با خود برد.
من از فرداها نمیگریزم. نه چون به وعدههای این زمانه دل بستهام و نه چون تاریکی را نمیبینم. اتفاقاً چون تاریکی را دیدهام. چون میدانم یکی از بزرگترین پیروزیهای هر ظلمی این است که انسان را متقاعد کند آیندهای وجود ندارد؛ که افق را آنقدر نزدیک بیاورد تا زندگی فقط به دوام آوردن تا فردا تقلیل پیدا کند. اما من باور دارم لحظهای که انسان از تصورِ فردا دست میکشد، پیش از آنکه شکست بخورد، تسلیم شده است.
سالهاست که از ما خواستهاند به وضعیت عادت کنیم؛ به ترس، به بیثباتی، به فرسایشِ آرامِ روح. خواستهاند آنقدر درگیرِ عبور از امروز باشیم که دیگر فرصتی برای فکر کردن به فردا نماند. اما زندگی فقط عبور از روزها نیست. انسان فقط برای زنده ماندن ساخته نشده است. چیزی در ما هست که حتی زیر سنگینترین فشارها هم خاموش نمیشود؛ همان بخشِ سرسختی که هنوز میخواهد جهانی دیگر را تصور کند، حتی اگر دور باشد، حتی اگر کمرنگ باشد.
برای همین، قسم به تمامِ راهی که پشت سر گذاشتهایم؛ من از فرداها نمیگریزم. نمیگذارم این زمانه افق را از ذهنم بدزدد. نمیگذارم تاریکی خودش را ابدی جا بزند. و اگر چیزی از این سالها آموخته باشم، این است که گاهی خودِ ادامه دادن، خودِ رؤیا را زنده نگه داشتن، و خودِ امتناع از عادت کردن به آنچه نباید عادی باشد، عمیقترین شکلِ اعتراض است.
@MeAutograph
1 983
«بودن، فقط نفس کشیدن نیست؛
بودن یعنی هنوز جایی در تاریکیِ جهان، کورسویی را باور داشتن.
انسان تا وقتی امیدی هرچند کوچک درونش زنده باشد، هنوز به زندگی خیانت نکرده است.
امید، همان نیروی خاموشیست که انسان را وادار میکند بعد از هر فروپاشی دوباره برخیزد،
دوباره بسازد،
دوباره دل ببندد،
حتی وقتی جهان هزار بار ثابت کرده که رحم ندارد.
زندگی، چیزی جز جنگِ دائمیِ امید علیه پوچی نیست؛
و آن لحظه که امید میمیرد، انسان پیش از مرگِ جسم، از درون دفن شده است.
برای همین «بودن» یعنی هنوز امید داشتن،
و امید، آخرین شکلِ مقاومتِ انسان در برابر تاریکیِ جهان است.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
«مرگ، سهمِ زندگان است؛ مردگان دیگر حتی توانِ مردن هم ندارند. این ما هستیم که هر روز، ذرهذره مرگ را زندگی میکنیم.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
«آنکه برای هدفش نمیجنگد و سرنوشت را به دستِ روزگار میسپارد، پیشاپیش شکست را پذیرفته؛ زیرا امید، فقط در دستهای زخمیِ کسانی زنده میماند که هنوز میجنگند.»
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
بخشی از تاریکیِ امروز، فقط در خشونتِ آشکار نیست؛
در آدمهاییست که روی تاریکی، رومیزیِ عادت میاندازند.
کسانی که هر روز، ویرانی را کمی عادیتر تعریف میکنند تا بتوانند راحتتر از کنارش رد شوند.
نه چون حقیقت را نمیبینند؛
گاهی چون دیدنش، هزینه دارد.
و گاهی چون ذهن، آنقدر به ماندن در امنیتِ کوچکِ خودش چسبیده که ترجیح میدهد دردِ دیگران را «اغراق» بنامد تا مجبور نشود وجدانش را بیدار کند.
بیوجدانی همیشه فریاد نمیزند؛
بعضی وقتها خیلی آرام حرف میزند، منطقی به نظر میرسد، لبخند میزند، و دقیقاً همان لحظه دارد روی زخمِ یک جامعه خاک میریزد.
خطرناکترین آدمها لزوماً ظالمها نیستند؛
کسانیاند که ظلم را به بخشی از دکورِ روزمره تبدیل میکنند.
کسانی که آنقدر با تاریکی کنار آمدهاند که از هر کسی که هنوز درد را حس میکند، عصبی میشوند.
و بیعقلی فقط ندانستن نیست؛
گاهی یعنی نفهمیدنِ این حقیقتِ ساده که وقتی رنجِ یک جامعه عادی شود، هیچکس واقعاً امن نمیماند.
آدمی که امروز روی سرکوبِ دیگری چشم میبندد، فقط دارد زمانِ رسیدنِ تاریکی به خودش را عقب میاندازد.
جامعهها همیشه فقط با زور فرو نمیپاشند؛
گاهی با همین فرسایشِ وجدان فرو میریزند.
وقتی آدمها به جای دیدن، توجیه میکنند.
به جای فهمیدن، مسخره میکنند.
و به جای ایستادن کنارِ رنج، سعی میکنند آن را طبیعی جلوه بدهند تا شب راحتتر بخوابند.
اما حقیقت این است:
هیچ چیز به اندازهی «عادی شدنِ ظلم» یک سرزمین را نابود نمیکند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
این روزها خبرها قبل از اینکه فهمیده شوند، وارد بدن میشوند؛ مثل بارانی که از آسمان نیامده باشد، از سقفِ خودِ ذهن چکه کند. هنوز تیتر تمام نشده، اما یکجایی درون آدم خیس شده. انگار جهان دیگر بیرون از ما اتفاق نمیافتد؛ درون ما رسوب میکند، آرام، بیاجازه، و لایهلایه.
انسان امروز ایران میان دو تاریکی زندگی میکند؛ تاریکیِ بیرون که نامش خبر است، و تاریکیِ درون که نامش انتظار. و این دو، دیگر از هم جدا نیستند. شبها فقط شب نیستند؛ ادامهی همان خبرهای نیمهتماماند، کش آمده روی دیوار اتاق، افتاده روی بالش، نشسته کنار چشمها. روز هم روشن نیست؛ بیشتر شبیه چراغیست که مدام سوسو میزند، انگار خودش هم مطمئن نیست باید بماند یا نه.
صبحها با خبر شروع میشود، نه با روز. قبل از اینکه نور چیزی را روشن کند، یک حادثه چیزی را تیره کرده. و شبها، همان تیرگی، خودش را به شکل فکرهای چسبنده برمیگرداند. زمان دیگر خط نیست؛ موجی است از روشن شدن و خاموش شدنِ ناگهانی، مثل خیابانی که برقش مدام میرود و برمیگردد، اما هیچوقت کامل روشن نمیماند.
در این میان، چیزی که آرامآرام فرسوده میشود، فقط اعصاب نیست؛ توانِ معنا دادن است. آدمها در مهِ سنگینِ خبرها حرکت میکنند؛ همهچیز را میبینند، اما هیچچیز کامل نمینشیند. انگار واقعیت، زیاد شده و برای همین رقیق شده. مثل آبی که آنقدر زیاد ریختهاند که دیگر طعم ندارد. ذهن، برای دوام آوردن، شروع میکند به بیحسیِ انتخابی؛ نه برای فراموشی، برای زنده ماندن در حجم.
برای همین است که بعضی واکنشها کوتاه شدهاند. خشم مثل جرقهای میآید و در همان هوا خاموش میشود. اندوه مثل سایهای میگذرد و جایی نمینشیند. حتی شادی هم انگار اجازهی ماندن ندارد. همهچیز در حالتِ عبور است، مثل آدمهایی که زیر باران شدید فقط از یک سایه به سایهی دیگر میدوند، بدون اینکه جایی خشک بمانند.
و در کنار این تاریکیِ ممتد، یک نوع تنهاییِ خاص شکل گرفته؛ تنهاییِ وسطِ جمع. آدمها کنار هم هستند، اما هرکدام پشتِ شیشهای نامرئی ایستادهاند. صدای هم را میشنوند، اما گرمای هم را کمتر. هر کسی چیزی را حمل میکند که دیده نمیشود؛ یک وزنِ خاموش در شانهها، در نگاهها، در مکثها.
با اینهمه، هنوز یک چیز کامل خاموش نشده؛ نه روشن است، نه ناپدید. شبیه شمعیست در اتاقی که باد از هر طرف میآید. توانِ دیدنِ دیگری، نه بهعنوان خبر، نه تحلیل، نه موجِ اضطراب؛ بلکه بهعنوان انسانی که او هم در همین تاریکیِ لرزان ایستاده. و شاید همین دیدنِ لرزان، تنها چیزیست که هنوز نمیگذارد شب، کامل شود.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
ابتدای بخش دوم
در چنین وضعیتی، آدمها گاهی احساس میکنند در زندگیِ خودشان زندگی نمیکنند؛ در نسخهای از خودشان زندگی میکنند که برای دوام طراحی شده است. نسخهای که میتواند عبور کند، اما لزوماً نمیتواند عمیق باشد. و این تفاوت، اگرچه در ظاهر کوچک است، در عمق، تفاوت میان «زیستن» و «ادامه دادن» است.
با اینهمه، حتی در دلِ این دوپارگی، چیزی کاملاً خاموش نمیشود. یک میلِ خاموش باقی میماند؛ میل به یکی بودن، به بیواسطه بودن، به لحظهای که در آن انسان مجبور نباشد خودش را تنظیم کند. این میل، شاید کوچک باشد، شاید گاهی فقط در یک نگاه، یک مکث، یا یک گفتوگوی واقعی سر بزند، اما وجودش کافی است تا نشان دهد شکاف کامل نشده است.
چون تا وقتی انسان هنوز بتواند آرزوی یکی بودن با خودش را داشته باشد، اعتماد کاملاً از جهان نرفته است؛ فقط زخمی شده، عقب رفته، و در لایهای عمیقتر از زندگی پنهان شده است.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph1 983
ما هنوز زندهایم، برای کشتن، تو بیشتر گلوی ما را فشار بده…
اعتماد، وقتی فرسوده میشود، فقط یک احساس اجتماعی را از بین نمیبرد؛ آرامآرام شکلِ بودنِ انسان را تغییر میدهد. در ظاهر، زندگی همچنان ادامه دارد: آدمها حرکت میکنند، حرف میزنند، کار میکنند، تصمیم میگیرند، حتی میخندند. اما در لایهی زیرین، چیزی بیصدا در حال عقبنشینی است؛ نوعی امکانِ تکیه کردن که از جهان کم میشود. نه فقط تکیه بر دیگری، بلکه تکیه بر روایتها، بر خبر، بر وعدهها، بر آینده، و در نهایت، حتی بر خود.
انگار جهان کمکم خاصیتِ نگهدارندگیاش را از دست میدهد. هیچ چیز کاملاً فرو نمیریزد، اما هیچ چیز هم واقعاً پایدار نمیماند. همهچیز در وضعیتی معلق قرار میگیرد؛ نه قطعیت دارد، نه فروپاشی کامل. و درست در همین منطقهی خاکستری است که اعتماد، مثل دیواری که بارها ترک برداشته، آرامآرام از درون پوک میشود.
در تجربهی زیستهی امروز ایران، این فرسایش از سطح سیاست آغاز میشود، اما در همان سطح باقی نمیماند. سیاست فقط جرقه است؛ آنچه میسوزد، ذهن است. این بیثباتی بهتدریج وارد زبان میشود، وارد نگاه، وارد حافظه. آدمها یاد میگیرند هر خبری را همزمان باور کنند و باور نکنند؛ هر وعدهای را همزمان جدی بگیرند و کنار بگذارند؛ هر تغییری را همزمان ممکن و ناممکن بدانند. ذهن، در چنین وضعیتی، نه به یقین میرسد و نه به انکار؛ در تعلیقی مزمن زندگی میکند، جایی میان «شاید» و «هیچوقت معلوم نیست».
در چنین جهانی، اعتماد دیگر یک رابطهی ساده با بیرون نیست؛ تبدیل میشود به مسئلهای درونی، فلسفی، تقریباً وجودی. انسان دیگر فقط نمیپرسد: «آیا میتوانم به دیگری تکیه کنم؟» سؤال آرامتر و عمیقتر میشود: «آیا میتوانم به برداشت خودم از جهان تکیه کنم؟» و وقتی این پرسش وارد ذهن میشود، شک دیگر بیرونی نیست؛ به ریشهی تجربه میرسد. جهان نه فقط نامطمئن، که تجربهی جهان هم نامطمئن میشود.
اینجا، ذهن برای ادامه دادن شروع به ساختنِ دو سطح از واقعیت میکند. یک سطح بیرونی، تنظیمشده، قابل ارائه؛ جایی که زندگی باید همچنان شکلِ قابل قبولش را حفظ کند: کار، گفتوگو، رفتوآمد، لبخندهای کوتاه، واکنشهای کنترلشده. و یک سطح درونی، خاموشتر و فشردهتر؛ جایی که تجربهی واقعیِ فشار، ترس، بیثباتی و خستگی انباشته میشود، بدون اینکه همیشه اجازهی زبان پیدا کند.
این دو سطح، در آغاز شاید نوعی سازگاری به نظر برسند؛ یک مهارت برای دوام آوردن. اما بهتدریج میانشان فاصله میافتد. آدم یاد میگیرد در هر موقعیت، نسخهی مناسبِ خودش را فعال کند. گاهی نسخهی آرام، گاهی نسخهی بیتفاوت، گاهی نسخهی اجتماعی. و در پسِ همهی اینها، نسخهای دیگر باقی میماند که کمتر دیده میشود؛ نسخهای که واقعیت را کاملتر حس میکند، اما کمتر امکانِ بیان دارد.
در ایرانِ امروز، این وضعیت را میشود در بافتِ روزمره دید؛ در کیفیتِ مکثها، در انتخابِ واژهها، در سکوتهایی که همیشه از بیحرفی نمیآیند، بلکه از محاسبه میآیند. از اینکه گفتنِ هر چیز، فقط انتقال معنا نیست؛ نوعی ریسک است. در نتیجه، ارتباطها لایهلایه میشوند. آدمها در کنار هم هستند، اما همیشه تمامِ خودشان در دسترس نیست. چیزی در درونشان عقب میماند؛ بیرون از گفتگو، بیرون از رابطه، بیرون از دسترسِ حتی نزدیکترین نگاهها.
بهتدریج، این شکاف میان «آنچه هستیم» و «آنچه نشان میدهیم» از سطح فردی عبور میکند و به یک وضعیت عمومی تبدیل میشود. جامعهای شکل میگیرد که در آن صراحت، هزینه دارد و شفافیت، همیشه کامل ممکن نیست. نتیجه، نوعی همزیستیِ پیچیده است: آدمها هم بیش از همیشه در کنار هماند، هم بیش از همیشه از هم دورند. فاصله، دیگر فاصلهی فیزیکی نیست؛ فاصلهی تنظیمشده است.
و در این میان، خطر اصلی نه در دروغ گفتن، بلکه در عادت به تنظیمِ خویشتن است. انسان دیگر فقط با دیگران تعامل نمیکند؛ مدام در حال مدیریتِ خودش در برابر دیگران است. این مدیریتِ دائمی، انرژیِ روانی عظیمی مصرف میکند. هویت، از چیزی یکپارچه و زیسته، تبدیل میشود به مجموعهای از حالتهای قابل جابهجایی. و هرچه این جابهجایی بیشتر شود، حسِ پیوستگی درونی کمتر میشود.
پایان بخش یکم
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph1 983
به تاریخ روزهایی که ما هنوز زندهایم، و دستها بر گلوی ماست.
تغییرِ رابطهی انسان با زمان، آرامآرام به بحرانِ اعتماد تبدیل میشود. این دو از هم جدا نیستند. وقتی آینده کوچک شود، اعتماد هم فرومیریزد. چون اعتماد، در عمیقترین معنایش، نوعی رابطه با آینده است؛ این باور که چیزی دوام خواهد داشت، چیزی فرو نخواهد ریخت، چیزی هنوز قابلِ تکیه کردن است.
انسان، فقط با نان یا امنیت زنده نمیماند؛ با تداوم زنده میماند. با این حس که جهان، علیرغم تمامِ آشوبهایش، هنوز استخوانبندیِ ثابتی دارد. اینکه فردا، کاملاً بیگانه نخواهد بود. اینکه بعضی چیزها میمانند: یک رابطه، یک خانه، یک حقیقت، یک مسیر. اما وقتی فشار طولانی شود، وقتی بحران از حادثه به اقلیمِ دائمیِ زندگی تبدیل شود، این حس آرامآرام ترک برمیدارد.
در ایرانِ امروز، بسیاری از آدمها دیگر در زمان زندگی نمیکنند؛ در تعلیق زندگی میکنند. آینده، آن افقِ دوری که روزی میشد برایش خیال ساخت، حالا کوتاه و مهآلود شده. آدمها کمتر برای سالهای بعد تصمیم میگیرند. برنامهها کوچک شدهاند. ذهن، خودش را تا آخرِ هفته تنظیم میکند، تا آخرِ ماه، تا وقتی اتفاقِ بعدی نرسیده. زمان، از یک مسیرِ ممتد، تبدیل شده به رشتهای از «فعلاً»ها.
و وقتی آینده اینقدر ناپایدار شود، اعتماد هم شکلِ سابقش را از دست میدهد. نه فقط اعتمادِ سیاسی؛ چیزی عمیقتر در حال فرسایش است: اعتمادِ وجودی. اینکه آدم نداند دقیقاً به چه چیزی میتواند تکیه کند. به خبر؟ به روایتها؟ به اقتصاد؟ به ماندنِ آدمها؟ به دوامِ رابطهها؟ حتی گاهی به احساساتِ خودش؟
بحرانِ طولانی، فقط جهان را بیثبات نمیکند؛ ذهن را هم نسبت به ثبات مشکوک میکند. برای همین است که خیلیها دیگر با اطمینان حرف نمیزنند. جملهها پر شدهاند از تردید، از مکث، از «شاید». آدمها یاد گرفتهاند هیچچیز را قطعی فرض نکنند، چون بارها دیدهاند که جهان، ناگهان زیرِ پایشان تغییر شکل داده است.
و این وضعیت، رابطههای انسانی را هم آرامآرام فرسوده میکند. نه چون آدمها همدیگر را کمتر دوست دارند؛ برعکس، شاید بیش از همیشه به هم نیاز دارند. اما خستگیِ فروپاشی، واردِ رابطهها شده. انسانِ خسته، مدام آمادهی از دست دادن است. برای همین، گاهی فاصله میگیرد، کمتر وابسته میشود، کمتر خودش را خرج میکند؛ نه از بیعاطفگی، بلکه از ترسِ فروریختنِ دوباره.
در چنین فضایی، حتی عشق هم شکلِ دیگری پیدا میکند. آدمها همزمان هم میخواهند نزدیک شوند، هم از نزدیکی میترسند. چون هر پیوندی، در جهانی اینقدر ناپایدار، میتواند به زخمی تازه تبدیل شود. برای همین است که نسلِ امروز، عجیبترین ترکیبِ ممکن را با خودش حمل میکند: میلِ شدید به دیده شدن، و ترسِ عمیق از آسیبپذیر شدن.
و شاید تلخترین بخشِ ماجرا همین باشد: جامعهای که آیندهاش کوتاه شود و اعتمادش فرسوده، کمکم توانِ ساختنِ تاریخ را از دست میدهد. چون تاریخ را فقط خشم نمیسازد؛ اعتماد میسازد. اعتماد به اینکه ماندن، فکر کردن، ساختن و کنارِ هم بودن، هنوز معنا دارد. اما وقتی انسان مدام در وضعیتِ بقا نگه داشته شود، آرامآرام تمامِ انرژیاش صرفِ دوام آوردن میشود، نه ساختن.
با اینهمه، هنوز چیزی در انسان خاموش نشده. هنوز آدمهایی هستند که در دلِ این بیثباتی، برای هم چای میریزند، کتاب هدیه میدهند، عاشق میشوند، قولِ فردا میدهند، و با تمامِ تردیدشان، سعی میکنند به چیزی وفادار بمانند. شاید امروز، اعتماد دیگر شبیه گذشته محکم و روشن نباشد؛ بیشتر شبیه نوری ضعیف در مه است. اما همین نورِ کمجان، یعنی انسان هنوز کامل تسلیمِ تاریکی نشده است.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
1 983
ابتدای پارت دوم
شاید جامعه یاد گرفته باشد با درد راه برود، اما این به معنای درمان شدن نیست. فقط یعنی انسان، موجودِ عجیبیست؛ موجودی که میتواند در دلِ وضعیتِ اضطراری هم ادامه بدهد، عاشق شود، بخندد، برای خانه گل بخرد، شبها چای دم کند و همزمان، آرام و بیصدا، از درون خونریزی کند.
و شاید تمامِ تراژدیِ روزهای ما همین باشد:
این که ما را خفه میکنند،
اما هنوز زندهایم.
#سعید_نشتارودی@MeAutograph
1 983
به تاریخِ روزهای که ما را خفه میکنند، اما هنوز زندهایم.
«عادیشدنِ وضعیتِ اضطراری» از آن اتفاقهاییست که آرام رخ میدهد؛ آنقدر آرام که تا مدتها کسی متوجه عمقِ فاجعه نمیشود. بحران، در آغاز، همیشه خودش را لو میدهد. بدن از آن میترسد، ذهن مقاومت میکند، آدم هنوز میتواند میان «زندگی» و «وضعیتِ بحرانی» مرز بکشد. هنوز میشود گفت: «این طبیعی نیست.» هنوز شوک وجود دارد. هنوز زخم، تازه است.
اما انسان برای ماندن در اضطرابِ دائمی ساخته نشده. هیچ بدنی نمیتواند هر روز در حالتِ هشدار بماند و فرو نپاشد. برای همین، ذهن کمکم شروع میکند به سازگار شدن با تاریکی. نه از سرِ پذیرش، بلکه از سرِ خستگی. و دقیقاً همینجاست که وضعیت، شکلِ ترسناکتری پیدا میکند: وقتی غیرعادی بودنِ فاجعه، دیگر حس نمیشود.
در آغاز، قطع اینترنت خشم میآورد. خبرِ مرگ، آدم را برای ساعتها ساکت میکند. صدای انفجار، خبرِ بازداشت، تصویرِ صورتهای خسته، یا جهشِ ناگهانیِ قیمتها، هنوز توانِ متوقف کردنِ زندگی را دارند. اما بحران، وقتی طولانی شود، خودش را واردِ ریتمِ روزمره میکند. چیزی که روزی استثنا بود، آرامآرام تبدیل میشود به وضعیت. ترس، از حادثه عبور میکند و به اقلیمِ روانیِ جامعه بدل میشود.
و این تغییر، هیچوقت ناگهانی نیست. کسی یک صبح از خواب بیدار نمیشود که بگوید: «من به درد عادت کردهام.» برعکس، همهچیز در جزئیات اتفاق میافتد. در اینکه آدم شب، چند خبرِ مرگ را میخواند و بعد، بیآنکه حتی دقیق فکر کند، گوشی را کنار میگذارد و میخوابد. در اینکه دیگر برای قطع شدنِ ارتباطها، شوکه نمیشود. در اینکه جملههایی مثل «باز گرون شد»، «باز اینترنت رفت»، «باز خبر بد اومد» دیگر بارِ عاطفیِ سابق را ندارند؛ شبیه جملههایی شدهاند که دربارهی آبوهوا گفته میشوند.
جامعه، در این وضعیت، شبیه بدنی میشود که سالها با زخم راه رفته است. اولِ درد، بدن فریاد میزند. تب میکند، میلرزد، واکنش نشان میدهد. اما دردِ طولانی، سیستمِ هشدار را فرسوده میکند. نه چون زخم خوب شده، بلکه چون بدن دیگر انرژیِ کافی برای هشدار دادن ندارد. و این شاید خطرناکترین مرحله باشد: جایی که خونریزی ادامه دارد، اما حساسیت نسبت به آن کم شده است.
در ایرانِ امروز، میشود این وضعیت را در سادهترین لحظههای زندگی دید. در خندههایی که وسطِ خبرهای سنگین اتفاق میافتند. در آدمهایی که همزمان دربارهی مرگ، قیمتِ دلار، مهاجرت، زندان، خریدِ نان و برنامهی آخرِ هفته حرف میزنند؛ انگار همهی اینها به یک سطح از واقعیت تعلق دارند. نه چون بیاحساس شدهاند، بلکه چون ذهن، برای دوام آوردن، مرزِ میان بحران و زندگی را برداشته است.
و این فقط یک سازگاریِ روانی نیست؛ تغییرِ ادراکِ زمان هم هست. در وضعیتِ اضطراریِ طولانی، آینده شکلش را از دست میدهد. دیگر شبیه افقی باز نیست؛ بیشتر شبیه مه است. چیزی کوتاه، ناپایدار و موقت. برای همین است که خیلیها دیگر برای سالهای دور فکر نمیکنند. ذهن، خودش را تا آخرِ ماه تنظیم میکند، تا آخرِ هفته، تا همین امشب. نه از بیفکری، بلکه چون اعتماد به ثبات، آرامآرام فروریخته است.
در چنین وضعیتی، تخیل هم فرسوده میشود. آدمها دیگر آرزوهایشان را با صدای بلند نمیگویند. رؤیاها کوچک میشوند تا کمتر آسیب ببینند. خواستن، محتاط میشود. و جامعه، بیآنکه متوجه باشد، کمکم از تصورِ جهانِ دیگر فاصله میگیرد. اینجا، بحران فقط اقتصاد یا سیاست نیست؛ بحران، واردِ ساختارِ ذهن شده است.
اما شاید تلخترین بخشِ ماجرا، فرسایشِ حساسیتِ اخلاقی باشد. نه به این معنا که آدمها بیرحم شدهاند، بلکه چون حجمِ رنج، از ظرفیتِ طبیعیِ روان بیشتر شده است. خبرِ مرگ، چند دقیقه سنگین است و بعد، زندگی ادامه پیدا میکند. نه چون مرگ بیاهمیت شده، بلکه چون سیستمِ عصبیِ جمعی، اشباع شده است. جامعه یاد گرفته با زخمی باز زندگی کند، بیآنکه هر لحظه به خون نگاه کند.
و این وضعیت، پارادوکسی دردناک در خودش دارد: همان سازگاریای که باعثِ دوام آوردنِ مردم میشود، همزمان میتواند آنها را از درون فرسوده کند. انسان وقتی مدتِ زیادی در تاریکی بماند، کمکم نور را هم فراموش میکند. بحرانِ دائمی، فقط جسم را خسته نمیکند؛ معیارهای ذهن را هم تغییر میدهد. چیزهایی که روزی غیرقابلتحمل بودند، آرامآرام «عادی» به نظر میرسند.
با اینهمه، هنوز چیزی در انسان کاملاً خاموش نمیشود. حتی در عادیترین روزهای بحران، لحظههایی هست که این عادت ترک برمیدارد؛ یک تصویر، یک صدا، یک اسم، یک فقدانِ ناگهانی. و همان لحظهها نشان میدهند که زخم، هرچقدر هم پنهان شده باشد، هنوز زنده است.
انتهای پارت یکم
#سعید_نشتارودی
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
