از رنجت عبور کن و ققنوس شو
Open in Telegram
ملیکا قاسمی دکترای روان شناس و طرحواره درمانگر مشاوره فردی لینک پیج اینستاگرام👇🏻👇🏻👇🏻 https://www.instagram.com/dr.melika.ghasemi?igsh=cmlwamNkb3A4ZXF4
Show more228
Subscribers
No data24 hours
+17 days
No data30 days
Posts Archive
اره میتونید مخالف باشین ولی من این متن از حس معلق بودن و بلاتکلیفی خودم و آدم های اتاق درمانم نوشتم چون انتظار آدم رو به جنون میرسونه
بهتره امیدوارم نباشیم به درست شدن چیزی چون این انتظار و امید هممون داره فلج میکنه
فکر کنیم شاید شرایط همین جوری بمونه باید چیکار کنیم ؟
راستش انگار همه منتظر تغییرن
همه غم هزاران نفر رفته رو دارن
پس زنده ها و زندگی چی؟
۸۰ میلیون نفر آدم زنده ان
هر روز جریان داره و ما داریم زندگی میکنیم
من میگم فکر کنیم در بدبین ترین حالت هیچی عوض نشه
هیچ اتفاقی نیوفته ؟
شاید بشه این جوری کار دیگه ای کنیم
چون تو این همه انتظار شدیم یه مشت ادم بی حوصله کلافه و عصبی و فلج که انگار توان هیچی و دل و دماغ هیچ کاری و هیج ارتباطی رو نداریم
اینا امروز به ذهنم رسید وسط دویدن
چون خودمم ۵۰ روز تو این سیکل زندگی کردم دیگه نمیخوام منتظر دنیای بیرون باشم
چیزی بخواد تغییر کنه میکنه
نخواد هم نمیکنه بعضی چیزا دست ما نیست
یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم !
کتابی که بهمون یاد میده تو لحظات سخت چطور نجات پیدا کنیم
با تجربیات خودم میکسش کردم و شد یه پادکست احتمالا مفید ❤️
گل هایی که هر هفته به خودم و اتاق درمانم هدیه میدم
گاهی کوچکترین کارها حال ادم خوب میکنه و این روزا این کچکترین ها بزرگترین اتفاف شده برای کمی فکر نکردن و کمی غم نداشتن
اتفاقات بزرگ از گام های کوچیک ما ایجاد میشه
پس بیا امروز یه کار کوچیک انجام بده و به خودت هدیه بده
من ۱۷ ساله تمرین کردم بدون توقف و با عشق
مجبور شدم به خاطر امتحان جامع دو ماه تمرین نکنم برگشتم باشگاه ثبت نام کردم چند جلسه رفتم باشگاه و این اعتراضات شد و من کلا پرت شدم از ورزش و باشگاه
راستش تصمیم گرفتم از امروز باز شروع کنم چون تنها چیزی که خالیم میکنه از خشم و حس های بد ورزشه
فقط منی که راحت ۳ تا ۵ کیلومتر میدودم الان سخت تمرین میکنم و باید با بدنم صبوری کنم
صدای بدنت بشنو و ببین چی حالشو خوب میکنه
۴۰ روز گذشت ولی چیزی عوض نشد
پروسه سوگ طبیعی طی نشد
نشد که اشک بریزن و عزاداری کنن
نشد که بتونن درکی از این رفتن داشته باشن
و بدتر از همه پر از خشم شدن به جای غم
و خشمی که حتی جرات خالی کردنش رو نداشتن
یه سری چیزا تا ابد فراموش نمیشه
و این سوگ تا همیشه زنده است فقط میدانم قهرمان همیشه زنده است
بمیرم برای دل همه مادران و پدران
برای بچه هایی که پدرشان یا مادرشان برنگشتن
و چه انتظار دردناکی
واقعا بعضی از دردها غیرقابل توصیفه و شاید غیر قابل دلداری
این چیزی که از لیف حمام الان گفتین منو یاد این متن هم انداخت که قبلا خوندم:
"فیلسوفان یک قاعدهی ساده و در عین حال عمیق دارند:
«تعطیلی در آفرینش محال است.»
یعنی زندگی، حتی وقتی فرو میریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق میشود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این خلق شریک هستیم یا منفعلانه زیر آوارش میمانیم.
در نگاه فلسفی، بودن یعنی «در حالِ شدن بودن».
هیچ لحظهای خنثی نیست.
هیچ روزی صفر نیست.
یا داریم چیزی میسازیم، یا داریم اجازه میدهیم چیزی بدون ما ساخته شود.
تعطیلیِ کامل، فقط یک توهم است.
در روزهايى كه شرايط آرام است، خلق کردن آسانتر دیده میشود:
کلاسها برگزار ميشود، پروژهها جلو میروند، برنامهها روشناند، آینده قابل تصور است.
اما در زمانهی آشوب، ناامیدی جمعی، سوگ، جنگ، سرکوب، بیثباتی اقتصادی و ترسِ مزمن، اینجاست که این قاعده معنای واقعیاش را نشان میدهد.
در چنین زمانهایی، خلق کردن دیگر به معنای «شاهکار ساختن» نیست.
گاهی خلق کردن یعنی:
- صبح از تخت بیرون آمدن، وقتی هیچ انگیزهای نداری
- ادامه دادنِ یک کار کوچک، وقتی افق مبهم است
- تربیت کردنِ یک کودک، وقتی خودت پر از ترسی
- نوشتن، تدریس، درمان، یاد دادن، گوش دادن
- ساختن یک رابطهی سالم، وسط دنیای ناسالم
- کاشتن یک بذر، وقتی معلوم نیست فردا چه میشود.
اینها «کارهای معمولی» نیستند؛ در اين روزها اینها شکلهایى از آفرينشگرى هستند.
آلبر کامو جایی میگوید:
«در میانهی زمستان، فهمیدم در درونم تابستانی شکستناپذیر وجود دارد.»
این تابستان، همان نیروی آفرینش است، همان چیزی که حتی زیر برفِ اندوه و ترس، خاموش نمیشود.
قاعدهی فیلسوف را میشود اینطور کاملتر کرد:
تعطیلى در آفرینش محال است؛ اما تعطیلى در مسئولیتِ آفرینش، ممکن و خطرناک است.
یعنی ما میتوانیم از خلق کردن شانه خالی کنیم، اما زندگی همچنان خلق میکند، آنوقت، بهجای معنا، پوچی میسازد، بهجای پیوند، نفرت، بهجای عشق، بیحسی.
در روزهای سوگ جمعی، خیلیها میپرسند:
«آیا الان وقت زندگیکردن است؟ وقت شادی است؟ وقت ساختن است؟»
پاسخ فلسفی این است:
بله، دقیقاً همين الان وقت اين چيزهاست.
نه به معنای انکار درد، بلکه به معنای وفادار ماندن به زندگی، در دلِ درد.
خلق کردن، احترام گذاشتن به رنج است، یعنی اجازه نمیدهیم رنج، آخرین کلمهی داستان باشد.
یک جملهی مکمل برای این قاعده میتواند این باشد:
زندگی همیشه ادامه دارد؛ سؤال این است: با ما، یا بدون ما؟
و شاید عمیقترش:
در تاریکترین زمانها، خلق کردن یک انتخاب نیست؛ یک مسئولیتِ انسانی است.
وقتی جهان آشفته است، کسی که هنوز کتاب مینویسد، کلاس برگزار میکند، کسبوکار سالم میسازد، فرزند پرورش ميدهد، هنر میآفریند، گفتوگوی صادقانه راه میاندازد، دارد بیسر و صدا میگوید:
«من تسلیم فروپاشی نمیشوم.»
و این، ساده نیست؛ شجاعانه است.
و اين بزرگترين احترام به زندگى است."
نویسنده: ناشناس
@dr_robab_hamedi
این پادکست اقای شکوری تو دوران کرونا داده بود که ما کلی آدم عزیز از دست دادیم و داستان سوگ رو خوب توضیح داده
چون ما هممون در یه سوگ جمعی گیر کردیم
I'm hooked on کتابباز: فصل پنجم: قسمت۱۳: رنج و التیام در سوگواری- بخش اول on Castbox. Check out this episode! https://castbox.fm/vb/420279636
به روزهایی رسیدیم که خودمو با کوچکترین چیزا خوشحال میکنم
چند وقت پیش یه لیف آلمانی خریدم از داروخانه که اسمش لیف جوان ساز بود و انگار گردش خون رو اکتیو میکنه تو بدن
تو این روزا که خیلی دیگه زنده نیستن و دیگه جووون هامون نیستن و شهر غمگینه
کشیدن این لیف روی تنم بهم یاداوری میکنه زنده ام
خیلی مسخره اس ولی بهم حس بودن و زندگی میده تو چند ثانیه
داشتم فکر میکردم که به کجا رسیدم که یه لیف منو یاد من بیاره
راستش امروز ازش تشکر کردم 😉😔
یه مساله ای که این روزا گاهی تو ارتباطات به چشمم میخوره و غمگین میشم اینه که ما میخوام دنیا بهمون رحم کنه و کمک مون کنه و ولی یه سوال خودمون با هم و به هم چقدر کمک میکنیم و رحم میکنیم ؟
چقدر هوای همو داریم ؟
چقدر تلاش میکنیم رفتار ما تولید درد نکنه برای دیگری ؟
چقدر با آدم ها شفاف و رو راستیم ؟
چقدر هم منافع خودمون در نظر میگیریم و هم دیگری ؟
به خدا همه ی تغییرات بیرونی از دنیای درونی خودمون شروع میشه
تو رانندگی خودخواهی میکنیم و حق به جانب هستیم
تو روابط مون فقط فکر میکنیم حال ما خوب باشه مهم اینه
تو ساختمونی که زندگی میکنیم خیلی قواعد رعایت نمیکنیم چون راحتی خودمون مهم تره و
این از اینجا شروع شد که داشتم پیاده میومدم سمت دفتر و دیدم یه ماشینی جوری پارک کرده که پیاده رو مسدود کرده بود
بعد همون لحظه با خودم گفتم ما توقع داریم یکی از یه چیزی یا یه جایی نجات مون بده ولی خودمون برای خودمون تولید ناراحتی میکنیم
قصه درونی باید عوض شه
بیایم تو این چرخه شروع کننده باشیم
من کنار تک تک شما عزیزانم هستم این قلبی و دلی و کلامی و با همه ی وجودم میگم
در این روزهای غم و بحران، لطفاً بیشتر همدیگر را بغل کنید و مراقب همدیگر باشید…
در غم و بحران، مغز و بدن وارد «حالت بقا» میشوند. یعنی سیستم عصبیِ هشدار فعال است، تمرکز شناختی پایین میآید و ظرفیت پردازشِ منطقیِ کلمات پیچیده کم میشود.
در این وضعیت، آنچه بیش از استدلال و نصیحت اثر دارد، نشانههای ایمنی است؛ چیزهایی که به ما میگویند «تنها نیستی».
و ابراز محبت کلامی و فیزیکی دقیقاً همین کار را میکند.
از نظر زیستی، تماس امن (مثل بغل کردن) باعث ترشح اُکسیتوسین میشود. اُکسیتوسین هورمونی است که پیامش به مغز «ارتباط امن» است؛ ضربان قلب را پایین میآورد، کورتیزول (هورمون استرس) را کاهش میدهد و سیستم عصبی را از حالت هشدار به حالت تنظیمشدهتر برمیگرداند.
به بیان سادهتر؛ بدن قبل از ذهن آرام میشود و وقتی بدن آرام شد، ذهن هم شانس بازیابی پیدا میکند.
از نظر روانشناختی، در بحران «معنا» فرو میریزد. حرفهای منطقی، امیدبخشیهای زودهنگام یا جملات کلیشهای («قوی باش»، «درست میشه») حتی میتوانند حسِ دیده نشدنِ درد ایجاد کنند.
اما یک جملهی سادهی همدلانه («کنارتم») یا یک تماس فیزیکیِ امن، نیاز به معنا را دور میزند و مستقیماً نیاز بنیادیتری را پاسخ میدهد: نیاز به تعلق و امنیت!🫂
از نظر دلبستگی، وقتی آدم غمگین یا در شوک است، سیستم دلبستگی فعال میشود؛ همان بخشی از روان که در کودکی با نزدیکیِ مراقب آرام میشد. در این حالت، مغز ناخودآگاه دنبال نشانههای آشنا میگردد: صدا، تماس، حضور…
به همین دلیل است که «بودن» اغلب مهمتر از «گفتن» است.
و یک نکتهی مهم دیگر: محبت در بحران درد را حذف نمیکند.
کاری که میکند انسانیتر کردنِ تحمل آن است؛ یعنی بار رنج بهتنهایی حمل نمیشود.
این تفاوت کوچکی نیست؛ همین تفاوت است که مانع مزمنشدنِ آسیب روانی میشود.
برای همین، در روزهای سخت خیلی مهم است که بیشتر از پیش هوای همدیگر را داشته باشیم و محبت بیشتری خرج همدیگر کنیم؛
چرا که گفتن و نشان دادنِ «تنها نیستی»، گاهی درمانیتر از هر راهحل است.❤️🩹
مارتین سلیگمن (روانشناس آمریکایی) یه آزمایش معروف انجام داد.
سه گروه سگ رو در نظر بگیر:
گروه اول:
سگها شوک الکتریکی خفیف میگرفتن،
اما میتونستن با فشار دادن یه اهرم، شوک رو قطع کنن.
گروه دوم:
سگها شوک میگرفتن،
ولی هیچ کنترلی نداشتن.
هر کاری میکردن، شوک قطع نمیشد.
گروه سوم:
اصلاً شوکی دریافت نمیکرد.
بعد از مدتی، هر سه گروه رو تو موقعیتی گذاشتن که
با یه حرکت ساده میتونستن از شوک فرار کنن.
نتیجهی تکاندهنده:
سگهای گروه اول → سریع فرار کردن
سگهای گروه سوم → فرار کردن
اما سگهای گروه دوم؟
هیچ کاری نکردن
دراز کشیدن و شوک رو تحمل کردن
در حالی که راه نجات جلوشون بود.
نه چون نمیتونستن،
بلکه چون یاد گرفته بودن هیچ کاری فایده نداره.
و این شد تعریف درماندگی آموختهشده:
وقتی موجود زنده، بعد از تجربهی مداومِ ابهام و بیکنترلی،
حتی در شرایط قابلتغییر هم
دیگه تلاش نمیکنه.
حالا ضربهی اصلی (اینجاست که حرفت سنگین میشه):
درماندگی آموختهشده یعنی:
آدمها تنبل نیستن
بیعرضه نیستن
بیانگیزه به دنیا نیومدن
بلکه بارها تو شرایطی بودن که:
تلاش → نتیجه نداشت
اعتراض → تغییری ایجاد نکرد
امید → معلق موند
و مغز یاد گرفته:
«بیخیال… فایده نداره.»
گاهی انتظار و ابهام انتخابِ دست ما نیست.
گاهی از بیرون به ما تحمیل میشه؛
از جامعه، از ساختارها، از تصمیمهایی که هیچوقت شفاف گفته نمیشن.
وقتی آینده مبهمه،
وقتی وعدهها در حالت انتظار میمونن،
آدم کمکم یاد میگیره کاری نکنه.
نه چون نمیخواد،
بلکه چون حس میکنه کنترلی نداره.
اینجاست که انتظار و ابهام
آدمها رو دچار درماندگی میکنه؛
درماندگیای که بیسر و صدا
انگیزه، امید و مسئولیتپذیری رو میکشه.
ما همیشه مقصر نیستیم،
اما همیشه مسئولیم.
حتی وقتی ابهام از جامعه میاد،
ما باید تو زندگی شخصیمون
تا جایی که میتونیم شفافیت بسازیم
و انتظارهای معلق رو تعیین تکلیف کنیم.
چون اگر این کار رو نکنیم،
سیستم به جای ما تصمیم میگیره
و ما فقط فرسوده میشیم.
