en
Feedback
باران تویی🌧

باران تویی🌧

Open in Telegram

دلنوشته هایی ازجنس تو... بی دلیل که نمی شود دوستت نداشت! این که گذاشته ای رفته ای؛ یا مرا دوست نداری هم شد دلیل؟! برای دوست نداشتنت تنها یک دلیل لازم است ... "زنده نباشم" ... همین! ارتباط بامدیرکانال 👇 @baran29195 https://www.instagram.com/m.a95129/

Show more
2 161
Subscribers
-124 hours
-3287 days
+2830 days
Posts Archive
من در اين آبادی‌، پی چیزی می‌گشتم‌: پی خوابی شايد، پی نوری‌، ریگی‌، لبخندی...🕊 - سهراب سپهری @barantoeee

هرلحظه تو را جویم در صبح دل انگیزم بی یاد تو و عشقت روشن نشود این جان...! 🕊❤️
هما کشتگر
@barantoeee

آدمی هر صبح به امیدی چشم باز می‌کند امیدی که شب قبل در خود نمی‌دیده این خاصیت نور است... چشمتان روشن به اتفاقات خوب♥️ صبح بخیر 😍 ❤️ @barantoeee

sticker.webp0.64 KB

دیدن خوابِ آدمی که دلتنگشی، از غمگین ترین اتفاقاتیه که می‌تونه بیوفته🫆🕊. شبتون بخیر🤚☘️

@barantoeee حواسم نیست.... شدی همه کس من.... حواسم نیست .... تویی دلواپس من.... حواسم نیست..... ❤️❤️❤️

«آخر معشوق را «دلارام» می‌گویند یعنی که دل به‌وی آرام گیرد. پس به‌غیرْ چون قرار و آرام گیرد؟...» • مولانا / فیه ما فیه @baran
«آخر معشوق را «دلارام» می‌گویند یعنی که دل به‌وی آرام گیرد. پس به‌غیرْ چون قرار و آرام گیرد؟...» • مولانا / فیه ما فیه @barantoeee❤️

اگر اشتباه نکنم عاشقت شده ام اگر اشکالی ندارد بگذار عاشقت بمانم جای زیادی از زندگی ات نمیگیرم فقط لبخندت را تماشا کنم و دلم خوش باشد که خوشی تو را نسیم از همان در بسته ای آورد که دیگران رفتند اگر اشتباه نکنم عاشقت شده ام اگر ممکن است بگذار عاشقت بمانم #چیستا_یثربی🌿 @barantoeee

تخمه شکستن سنجاب دیده بودین😍 @barantoeee

احساسات و خواسته‌های خود را پنهان نکنید، زندگی دیگری برایتان وجود نخواهد داشت ...🕊🫶 #اریش_ماریا_رمارک @barantoeee

برخی از ما فکر می‌کنيم دوام آوردن قوی‌ترمان می‌کند، اما گاهی قدرت در رها کردن است #هرمان_هسه @barantoeee

sticker.webp0.16 KB

🩷🩷🩷🩷 . بگو چگونه بميرمت كه اينگونه در من نفس مي كشي بگو چگونه وابسته ي بودنت نباشم كه اينگونه زندگي ام را با من قدم مي زني و خنده ات را بيخ گوشم جا مي گذاري بگو چگونه در تو حبس نباشم كه اينگونه در من جاري هستي تو بگو چگونه ترسِ از دست دادنت را نداشته باشم كه اينگونه با تو حالم خوب است #شیما_سبحانی @barantoeee

چرخه‌ی زندگی یک گیلاس...🍒 @barantoeee
چرخه‌ی زندگی یک گیلاس...🍒 @barantoeee

درست مثل گذشته ، ضربانش دیوونه ام میکنه ! به جرئت میتونم بگم قلبش حتی از گذشته هم بیشتر میکوبه ، به طوری که نگران میشم که نکنه هر آن قفسه ی سینش شکافته بشه ! مشتمو بالا میبرم و به سینش میکوبم ، با ناله میگم : -هیچ وقت نمیبخشمت ! دیگه دوستت ندارم کیان ؛ میشنوی ؟ دیگه دوستت ندارم! صدای نجواگونه اش گوشم و قلقلک میده : -هیشش ، وقتی قلبت خالف حرفتو ثابت میکنه چطوری توقع داری باور کنم فراموشم کردی ؟ جبران میکنم خانومم ! همه چیو جبران میکنم یه فرصت بهم بده ! @barantoeee

#ترمه #قسمت_صدوسیو هشت اما هیچ رقمه هم نمیتونم جلوشونو بگیرم ؛ ناچارا صورتم و برمیگردونم تا صورتم و از دیدش پنهون کنم گرفته زندگی لبخندهای گاه گاهش را به من بخشیده جایش زخم های دلبخواهش را دلم خون است مثل مادری که لحظه ی آخر به او گفتند از کف داده طفل پا به ماهش را بتی تنها که یارانم همه خردند و ابراهیم به دوش خسته ام آویخته بار گناهش را کلاهی بود عشق و بر سر آدم فرود آمد کسی حاضر نشد تا عقل بردارد کلاهش را جواب دشمنی های خودم را می دهم شایدنمایان کرده آیینه اگر روی سیاهش را من سر به هوا دنبال تو بودم که فهمیدم خدا گمراه کرده بندگان سر به راهش را تموم طول راه اشک میریزم ، هوا تقریبا تاریک شده که شهاب ماشین و نگه میداره ، بدون این که بهش نگاه کنم پیاده میشم ، اما پیاده شدنم ، همزمان میشه با چشم تو چشم شدن با کیان! دوباره با دیدنش ، پاهام به زمین قفل میشن ؛ لب های خشک شده ام و با زبون تر میکنم و به چشم های خندونش نگاه میکنم ، یه تای ابروشو بالا میندازه و لبخند محوی میزنه ! برق چشم هاشو از همین فاصله هم میتونم ببینم در ماشینش و میبنده و به سمتم میاد ، روبه روم که می ایسته ، صدای خشک و جدی شهاب به گوشم میرسه : -ترمه برو داخل ! اخم های کیان به یک باره درهم میشه ، خیره به چشم هاش خطاب به شهاب میگم : -باشه بریم ! حرفم و میزنم ، در ماشین و میبندم و بی توجه به کیان پشتم و بهش میکنم اما هنوز قدم از قدم برنداشتم ، مچ دستم و میگیره ! درمونده برمیگردم و بهش نگاه میکنم ، دندون هاشو با غیض روی هم فشار میده و با جدیت کلام میگه : -جای تو پیش منه ! پوزخندی میزنم و میگم : -دستم و ول کن ! جای من هر کجا که باشه ، پیش تو نیست ! +نمیذارم با این بری زیر یک سقف ! درمونده ناله وار میگم : -کیان دستم و ول کن ! کی میخوای دست از عذاب دادن من برداری ؟ با همون عصبانیت میخواد چیزی بگه که ، دستی روی دستش میشینه! برمیگردم و با ترس به شهاب نگاه میکنم ، دستم هنوز اسیر دست کیانه ! شهاب با چشم و ابرو اشاره ای به خونه میکنه و میگه : فشار دست کیان دور مچم بیشتر میشه ، از زور درد اشک تو چشم هام حلقه میزنه￾تو برو تو !! مچم و میکشه که باعث میشه صاف برم توی بغلش ! پوزخندی میزنه و با لحنی که انگار میخواد مالکیت من و به شهاب ثابت کنه میگه : -میدونی که عاقبت بازی کردن با ناموس کیان چیه؟ شهاب: آره میدونم ، یه نقشه ی احمقانه و در نهایت خورد کردن غرور و شخصیت اون و آدم و اطرافیانش ! براوو کیان تو یه مرد واقعی هستی! اخم های کیان بیشتر از قبل در هم میشه، احمقانه است اما نمیدونم چی میگه ، صداها محو میشه ، لب هاش تکون میخورن اما دنیا توی سکوتی مرگ آور فرو رفته! نگاهم حتی ثانیه ای از روی کیان برداشته نمیشه ، این نزدیکی حال خرابم و خراب تر کرده ! صداهامون ، خنده هامون، حرف هایی که عاشقانه نثارم میکرد همه و همه اکو وار توی سرم میپیچه ! انگار به جنون رسیدم ، نگاهم رنگ حسرت میگیره! اما مثل همیشه خاطره ی اون روز نحس جلوی چشمم میاد و همه چیز و خراب میکنه ، صداش خیلی واضح توی گوشم میپیچه : تکرار کردم من تقاص اشک های مادرم و از تو گرفتم￾گریه کن برام مهم نیست ، گریه هات یک صدم گریه های مادرمم نمیشه من تاریخ و برو به حاج صابر بگو کیان مهرزاد انتقامش گرفت میدونی ترمه فروزان ؟ من هیچ وقت تو رو دوست نداشتم ! لرز بدی انداممو در بر میگیره ، نگاهم به کیان حالا فقط و فقط رنگ ترس رو به خودش گرفته ! از حرف زدن دست برمیداره ، نگاهش با نگاهم تلاقی پیدا میکنه و با دیدن رنگ پریدم و خشکش میزنه ! بغض میکنم و خیره به چشم هاش میزنم زیر گریه ! فشار دستش از دور مچم برداشته میشه ، گریه ام شدت میگیره ! دیوونه بودم ؟ شاید ... اما فشار عصبی انقدر روم زیاد بود که کنترلی روی خودم نداشتم ، هنوز بعد پنج سال خاطره ی اون روز به روشنایی روز جلوی چشم هامه ! شهاب میخواد یک قدم به سمتم برداره که کیان زودتر وارد عمل میشه ، بازوهامو میگیره و تکون خفیفی بهم میده با نگرانی میگه : -ترمه چیشد ؟ این طوری نکن عزیزم ! به خدا دیدن اشک هات برام فرقی با مرگ نداره ، خانومم عزیزم از این به بعد هر چی تو بگی همون میشه ! برم از زندگیت ؟ هوم ؟ خوشحال میشی میخندی? این پنج سال خندیدی؟ سرم و به طرفین تکون میدم و میون گریه های بی امونم میگم : -چرا کیان ؟ به خاطر گناه نکرده چرا منو مجرم دونستی ؟ چرا به بدترین شکل ممکن منو شکستی ؟ طوری که بعد پنج سال هنوز یه تیکه هایی از قلبم ناقصه ! فکش قفل میشه ، صورتش مثل همیشه که عذاب میکشه ، سرخ شده ! میخواد حرف بزنه اما توانایی بیان کردن کلمه ای رو نداره ! ناچارا بازوهامو میگیره و به طرف خودش میکشه و با آغوشش ذهن آشفته بازارم و آروم میکنه ! صدای قدم های شهاب و پشت بندش به حرکت در اومدن ماشینش رو میفهمم اما نای تکون خوردن ندارم ! سرم روی قلب کیانه

حداقل تو 05/05/05 پیام بده حالمو بپرس....☹️ @barantoeee

عزیز مدت‌های طولانی‌اَم. من این را فهمیده‌ام که شما متعلق به من نیستی، و من بی‌آن‌که دیگر امیدی داشته باشم، بیشتر از همیشه دوستت خواهم داشت.❤❤❤❤❤❤❤❤ @barantoeee