ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

باران تویی🌧

باران تویی🌧

الذهاب إلى القناة على Telegram

دلنوشته هایی ازجنس تو... بی دلیل که نمی شود دوستت نداشت! این که گذاشته ای رفته ای؛ یا مرا دوست نداری هم شد دلیل؟! برای دوست نداشتنت تنها یک دلیل لازم است ... "زنده نباشم" ... همین! ارتباط بامدیرکانال 👇 @baran29195 https://www.instagram.com/m.a95129/

إظهار المزيد
2 140
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
ولی دوست داشتن خیلی قشنگه همدیگه رو دوست داشته باشید❤️ @barantoeee

🌹🌹❤️❤️ دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند ... #حافظ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎@barantoeee

سه تا از اشتباهات آدما.. @barantoeee

صبح بخیر قوت قلبم❤️🕊

چَشم و دِل دَر انتظارَت صبح ها بَرخاستند صُبحِ زیبایَت بِخیر اے باعثِ دِلگرمے ام..." #حمید_رضا_یگانہ❣ @barantoeee

، ســــ🌸ـــلام صبح آدینه تون بخیــــــر و نیـکـی❄️ 🌸آرزوهاتون مستجاب 🌸کانون خانواده تون گرم گرم 🌸سایه بزرگترهاتون مستدام 🌸سعادت وخوشبختــــــی 🌸یار همیشگی شمــــــــا 🌸در کنار دوستان و عزیزان آدینه تون پر از بهترین ها...🌸🍂 💖@barantoeee

sticker.webp0.36 KB

sticker.webp0.69 KB

تنم ازت دوره... اما روحم هر شب تو بغلت میخوابه! شبتون بخیر🫆🕊

او رفت و صبر رفت و تحمل تمام شد از هم گسست سلسله اختیار ما گفت از تو یاد میکنم اما وفا نکرد یادش بخیر یار فراموشکار ما ... #مهدی_اخوان_ثالث @barantoeee

sticker.webp0.01 KB

محسن می خوای من نگهش دارم ؟ اگر شما هم کمک کنین قبول می کنم .. دایی گفت : خواهر جان زود داری تصمیم می گیری گفت : حالا اینو نبر .. بزار با حسین مشورت کنم اگر قبول کرد که کارای قانونی اون می کنیم اگر نکرد فردا می برمیش ..هان ؟ چی میگی؟ ..ال ان این بچه ها هم خیالشون راحت میشه .. راحله گفت : بدش به من آقا محسن ,,نه تو کار نیار ..الهام جان ظهر بیا بهت تحویل میدم …. دایی گفت : سنگینه تو بغل نکن خودم میارمش تو … و اینطوری علی شد برادر هومن و من … @barantoeee

امید گفت : مامانی سلام ..تو رو خدا ببخشید من نمی دونستم مادرم اومده اینجا ..به خدا فکر نکنم قصد بدی داشته باشه فقط بی خودی نگران من شده .. فکر می کنم همین حس رو شما هم نسبت به لعیا داشته باشین ..من خودم باهاش حرف می زنم من از طرف ایشون ازتون معذرت می خوام …. مامانی گفت : ولی آقا امید ما اصلا اهل دعوا و مرافه نیستیم ..به نظر من شما به حرف مادرت گوش کن و دور لعیا رو خط بکش … دایی گفت : مادر من خودم با آقا امید حرف زدم دیگه انشالله مشکلی پیش نمیاد … امید خیلی راحت بود ,, سر سفره نشست و شام خورد و بعد از شام در مورد کاری که دایی فکر کرده بود حرف زدیم … دایی می گفت : به شر ط اینکه شما دونفر به درس و زندگی تون برسین من سعی می کنم هدف شما رو برای خرج کردن و کمک به اون بچه ها از راه درست به عهده بگیرم .. دوست و آشنا زیاد دارم و با کمک اونا این کارو راه میندازم .. ولی اول باید شرط منو قبول کنین .. امید مادر و پدرشو حساس نمی کنه شما لعیا ما … ازت می خواهیم درس بخونی اونم از نوع خوبش ..منم به شما به عنوان سرمایه گزاران اصلی گزارش میدم … اینکه هر روز بخواین برین تو اون محله و سر بزنیم نمیشه که نمیشه .. من اومدم حرفی بزنم .. دایی گفت : امید هم همینو گفت ,, اونا به ما کار ندارن ,,..ولی بهش گفتم اونا با امید و لعیایی که مثل اونا بودن کار ندارن .. همون که دیدن چند تا کیسه خوراکی دست شما بود دیدین چیکار کردن؟ ..فکر کردن این لعیاست یا امیده ؟ نه دیگه …نمیشه اگر شرط رو قبول ندارین خودتون می دونین من دخالتی نمی کنم … امید نگاهی به من کرد و گفت : چیه ؟ من که قول دادم توام بده .. گفتم: منم قول میدم … راحله جون گفت : منم یک گروه دانشجو دارم تو این جور فعالیت ها هستن ببینم اگر کاری از دست منم بر میاد انجام میدم .. دایی گفت : شما هم الان با این وضعیت نمی تونی اجازه بدین من خودم برنامه ریزی می کنم … آقا امید تو مطمئنی از این پول چیزی نمی خوای ؟ امید گفت : این چه حرفیه دایی محسن ؟ قسم خوردم براتون ..من و لعیا دست بهش نزدیم .. فقط یک خواهر داشتیم یکم به اون کمک کردیم و در واقع حقشو دادیم … امید صورت مهربونی داشت با قدی بلند و چشم هایی درشت و سیاه .. روی گونه هاش وقتی می خندید دوتا چال بوجود میومد که اونو دوست داشتنی تر می کرد .. خلاصه طوری بود که مامانی و دایی محسن با وجود کاری که مادرش کرد حرفی بهش نزدن و با مهربونی باهاش بر خورد کردن … اما وقتی می خواست بره دایی اجازه نداد باهاش تا دم در برم و ازش خدا حافظی کنم ..دلم می خواست بهش بگم این کارا زیر سر مهدی بوده .. شایدم دایی اینو فهمیده بود و نمی خواست تنها با اون حرف بزنم ..چون وقتی برگشت به من سفارش کرد .. دایی جون امید تازه به خانواده اش رسیده کامشو تلخ نکن متوجه منظورم شدی که ؟ گفتم : بله دایی … اونشب علی خیلی گریه می کرد و همه رو بی خواب کرده بود ولی سرور اصلا نخوابید .. اونم گریه می کرد و از من می خواست اونا رو پرورشگاه نزاریم می ترسید ، علی رو گم کنه و دیگه نتونه پیداش کنه … دلم می سوخت ولی کاری ازم بر نمیومد .. گفتم : تو دیگه مادرت نیست می خوای صالح بالای سر تون باشه ؟ یا اون دوتا گدا مثل اقدس ؟ ازت کار بکشن و آخرشم هچی نشی؟ .. بهت قول میدم هیچوقت تنهات نمی زارم …یک مدت تو پرورشگاه بمون و درس بخون ..خودم میام دنبالت و با هم زندگی می کنیم .. با این حرفای به ظاهر بچه گونه آرومش کردم … و دایی صبح زود آماده شد که بچه ها رو ببره .. سرور چنان گریه می کرد که دل همه ی ما رو آتیش زده بود ..حرفی نمی زد ولی از چشم های ورم کرده اش التماس, برای کمک می بارید .. منم مثل اون گریه می کردم چون می تونستم خودمو جای اون بزارم و درد دلش رو بفهمم … علی تو بغل دایی بود و همه تو حیاط بودیم منم آماده شده بودم مامان بیاد دنبالم .. راحله جون گفت : آقا محسن دلم خون شد تو رو خدا بزار چند روز بمونن جون بگیرن بعدا ببر .. دایی آهسته گفت : دلم می خواد ولی بیشتر عادت می کنن و رفتنشون سخت تر میشه .. تنها دلداری که می تونستیم به سرور بدیم این بود که پرورشگاه از جایی که تو زندگی می کردی بهتره … که زنگ درِ خونه رو زدن .. من دویدم و باز کردم می دونستم مامانمه … اومد تو و جریان رو فهمید .. سرور رو بغل کرد و گفت : عزیزم چرا اینطوری گریه می کنی ؟ پرورشگاه که جای بدی نیست …ما هوای شما رو داریم نگران نباش من خودم مرتب بهت سر می زنم … اون در حالیکه آب از دهن و بینیش سرازیر بود گفت : برای علی ناراحتم ..می ترسم گمش کنم … مامان نگاهی به علی کرد و نگاهی به من ..به دایی گفت : حیف این بچه چقدر هم قشنگه ..

🚩#گل_فروش #قسمت_پنجاهوسه وقتی می خواستیم سوار ماشین بشیم به خدیجه گفتم برو به صالح بگو لعیا گفت حق نداری پاتو بزاری تو این خونه به همه بگو خودم بر می گردم .. در حالیکه دایی ، علی رو داده بود بغل من و دخترا عقب نشسته بودن راه افتادیم ؛؛؛ نمی دونستم مامانی و راحله جون با این موضوع چطور بر خورد می کنن ..ولی خودم از بابت این بچه ها خیالم راحت شده بود … نزدیک خونه که شدیم من از همون دور امید رو دیدم که در خونه ی ما ایستاده … به یک باره قلبم شروع کرد به تند زدن و صورتم داغ شد .. چقدر دلم براش تنگ شده بود … فورا علی رو از جلو دادم به سرور و گفتم : زود باش بگیرش .امید اومده … دایی گفت : لعیا جان آروم باش قرارمون چی بود ؟ گفتم : چشم چیکار کنم دایی ؟ هر چی شما بگین ..ولی تو رو خدا بزارین ببینمش .. باهاش حرف دارم … گفت : باشه ..باشه ولی تو آروم باش بسپرش به من …خواهش می کنم عاقلانه رفتار کن … ولی من بی قرار بودم .. دایی از میزان علاقه ی من به امید خبر نداشت … دستگیره ی درو گرفته بودم و پرسیدم حالا برم ..برم دایی ؟ .. همین طور که دایی سرفه اش گرفته بود منتظر جوابش نشدم و از ماشین پیاده شدم و دویدم به طرف امید … بی اختیار دوباره دستهامون رفت تو دست هم و بهم خیره شدیم .. با اشتیاقی که تو صورتش می دیدم و نگاهی که لبریز از عشق بود زبونم بند اومد ….همینطور به هم نگاه می کردیم … خیلی باهاش حرف داشتم ..ولی در اون لحظه که قلبم داشت از تو سینه ام می زد بیرون چی داشتم به اون بگم .. امید گفت : ببخش به خدا نتونستم بهت خبر بدم ..خیلی دلم برات تنگ شده بود .. به خدا به زور بابا منو برد وگرنه می دونی بدون اینکه به تو خبر بدم نمی رفتم … دایی در حالیکه علی تو بغلش بود اومد و دستشو گذاشت رو شونه های منو گفت : چطوری آقا امید بفرمایید تو اینجا بده .. امید با تعجب پرسید ..اینا برای چی اینجان ..چرا آوردینشون ؟ کسی به خونه حمله کرده ؟ باز دزد اومده ؟ سرور خودش اومد جلو و گفت : امید مامانم مرد …. سر سرور رو گرفت تو بغلش و گفت : وای خدای من دیدم دلم شور می زنه ..خیلی متاسفم سرور …. دایی محسن به خدا همین الان از راه رسیدم دم در خونه از بابام جدا شدم و تو نرفتم .. اومدم ببینم لعیا از بچه ها خبر داره یا نه .. به خدا بهم الهام شده بود .. دایی گفت : بیا تو دایی جون کارت دارم .. لعیا بیا بچه ها رو زود ببریم تو یک چیزی بخورن ..شما هم بفرمایید آقا امید .. دایی جلوی همه در حالیکه علی بغلش بود وارد شد ..راحله جون با روی باز اومد جلو و گفت : الهی من بگردم این آقا کیه ؟ تو کجا پیدات شد خوشگل …خوش اومدی .. و پشت سرش ما وارد شدیم .. مامانی گفت : ای وای اینا کین از کجا آوردین؟ همه ی اون بچه ها رو جمع کردین آوردین .. ببینم لعیا نکنه همون بچه هایی هستن که خواب دیدی .. با گریه گفتم : آره مامانی ببخشید مادرشون فوت کرده مجبور شدیم بیارمشون تنها بودن یعنی دایی محسن گفت …. پرسید : چی رو ببخشم ؟ خوب کاری کردین .. دایی ، علی رو داد به من و برگشت بیرون و با امید تو ایوون نشستن .. مامانی پرسید : اون کیه دیگه ؟ گفتم : امید اومده .. گفت : اومده چیکارکنه ؟ چرا راش دادین فردا مادرش میاد ما رو می زنه ..ندیدی چیکار کرد ؟ بهش بگو نمیشه دیگه اینجا بیای .. یعنی من راش نمیدم .. گفتم : مامانی امید خبر نداره مامانش اومده اینجا دایی داره باهاش حرف می زنه … مامانی خیلی جدی گفت : خلاصه حق نداره پاشو بزاره تو این خونه …وگرنه من می دونم با تو ، لعیا خانم .. من و راحله جون بچه ها رو حموم کردیم و لباسهاشون رو ریختیم تو ماشین و یک چیزی از لباسهای من و مامانی تنشون کردیم تا اونا خشک بشن و تمام این مدت دایی و امید تو حیاط با هم حرف می زدن … حالا من محو کارای راحله جون بودم ,, دقت می کردم ..اون با شکمی بزرگ و خیلی به سختی تمام تلاش خودشو با مهربونی می کرد که اون بچه ها اذیت نشن … با خودم فکر می کردم اون فرشته ای که فقط دوتا بال کم داره .. چقدر مهربون و فهمیده بود …یک استاد دانشگاه با این همه بی ریایی و تواضع …برای من که بین آدم های بدی بزرگ شده بودم واقعا حیرت آور بود …. بعد با هم شام رو آماده و سفره رو پهن کردیم .. بازم در حالیکه صدای سرفه های دایی میومد هنوز گرم حرف زدن بودن ..احساس می کردم دایی داره به روش خودش امید رو قانع می کنه که رابطه اش رو با من قطع کنه … مدام از لای در نگاه می کردم ببینم چیزی می فهمم یا نه …تا بالاخره راحله جون دعوتشون کرد برای شام .. از جاشون بلند شدن و امید جلو و دایی پشت سرش وارد شدن ..

‌‌ محبوبم! کجای جهانی؟ دیر نکرده‌ای، می‌آیی. من به همه گفته‌ام یار ما فراموشکار نیست؛ می‌آید. تُک پایی هم که شده می‌‌آید و مرا آباد می‌کند. کجایی؟ انتظار تو را کجای جهان می‌توان کشید؟ من انتظار تو را در دلم لاک و مهر کرده‌ا‌م. یعنی که این دل به دیگری میل ندارد. خواستی مرا صدا کنی با همان اسم قدیمی صدا بزن...❤️🕊. #محمد_صالح_علا ‌‌@barantoeee

دیشب خواب تو را دیدم عزیزترین! می‌دانی کجا؟ در‌کوپه‌ی قطاری، ما در سفر بودیم و تو مرا بوسیدی و من از خواب بیدار شدم. یعنی به زودی می‌آیی، مگر نه؟
۲۱ آوریل ۱۹۰۳/ نامه از آنتوان چخوف به اولگا کنیپر
@barantoeee

جهانی مختصر خواهم که در وی همی جای من و جای تو باشد #نظیری_نیشابوری @barantoeee

زریبار از بالا، یه جور دیگه‌ست… 💚⛰️ 📍 دریاچه زریبار | مریوان | کردستان @barantoeee