باران تویی🌧
前往频道在 Telegram
دلنوشته هایی ازجنس تو... بی دلیل که نمی شود دوستت نداشت! این که گذاشته ای رفته ای؛ یا مرا دوست نداری هم شد دلیل؟! برای دوست نداشتنت تنها یک دلیل لازم است ... "زنده نباشم" ... همین! ارتباط بامدیرکانال 👇 @baran29195 https://www.instagram.com/m.a95129/
显示更多2 132
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-930 天
帖子存档
2 132
شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من
در شهر شما عاشق انگشت نما من
دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست
جانا، به خدا من...
به خدا من...
به خدا من...❤️
#سیمین_بهبهانی
@barantoeee
2 132
دوسـت داشـتنت
مثل بوی یاس اول صبـح است
که دنیــا را برداشته ...!
#صبحت_بخیر_جان_دلم💋💋
@barantoeee
2 132
صبح بخیر...
امیدوارم امروز
دلت سبکتر از دیروز باشد...
لبخندت از تهِ دل
و آرزوهایت
یک قدم به حقیقت نزدیکتر...
گاهی
یک صبحِ خوب
میتواند آغازِ تمامِ روزهای خوب باشد...
#حمیدرضا_عبداللهی❣
@barantoeee
2 132
سلام😊✋
به جمعه خوش آمديد☕️🌼
صبح زیباتون پرانرژی🌼
و معطر به🌼
نور الهی، سر آغاز روزتون
سرشاراز عشـق💛
🕊♥️عشق و عاشقی♥️🕊
وخبرهای عـالی👌
زندگیتـون آرام😇
لحظه هاتون زیبا 🌼🍃
#سلام_صبح_آدینهتون_بخیر 🌼🍃🍃
@barantoeee
2 132
یه شب که دلم از عالم و آدم پر بود
گفت: نگران نباش دیوونه
فکر کردی من تنهات میذارم؟!
یا اینکه کسی میتونه جایِ تورو
تو قلبم بگیره؟!
کاری به اتفاقاتِ بعدش
و اینکه تنهام گذاشت ندارم..
می خوام بگم:
هر آدمی یکبار و لااقل برای
یه شب
خوشبخت ترین آدمِ روی
زمین بوده..!!❤️🩹
#مسلم_علادی
@barantoeee
2 132
واقعاً دوست دارم یکی رو عمیقاً دوست داشته باشم؛ باهاش راحت باشم، هرچی اذیتم میکنه بهش بگم، پیشش آروم بگیرم و قلقم رو بلد باشه، خودم رو پیشش سانسور نکنم، هر چقدر خواستم و تونستم بهش ابراز علاقه کنم و نگران هیچی هم نباشم...💙❤️
@barantoeee
2 132
نمیتوانم تو را وادار به درک کنم. هیچکس را نمیتوانم وادار کنم تا بفهمد در درونم چه میگذرد. حتی خودم نیز نمیتوانم توضیحش دهم.
-مسخ، فرانتس کافکا🌱
@barantoeee
2 132
🚩#ترمه
#قسمت_شصتوچهار
سکوت میکنه ، منتظرم تا مخالفتشو ، نارضایتیشو بشنوم اما در کمال تعجب میگه : ایرادی نداره عزیزم ، یه کم آب و هوات عوض میشه .
دلخور میشم ، دلم میگیره ، بغض میکنم اما هیچی نمیگم ، ناچارا سری تکون میدم و میگم :
-باشه باید برم کاری نداری ؟
کیان : نه ، مواظب خودت باش ! سفر خوش بگذره.
با دلخوری میگم :
-آره خوش میگذره ، خداحافظ!
تلفنو قطع میکنم و پرتش میکنم روی تخت ، مطمئنم دلخوریمو فهمید ، مطمئنم ناراحتیمو درک کرد اما برای تسکین قلبم هیچی نگفت ، حتی یک کلمه…
روی تخت دراز میکشم ،حتی حال اینکه وسایلمو جمع کنم هم نداشتم ، نمیدونم چرا هر حرفی از جانب کیان میتونه انقدر متلاطمم کنه.
فقط گاهی این تلاطم قشنگه و گاهی هم مثل طعم زهر تلخه.
چشم هامو میبندم ، تاریکیه محضه اما تصویرش اونقدر واضح هست که قلب عاشقم و به طپش بندازه.
چشم هامو باز میکنم ، نمیخوام ببندمشون ، نمیخوام بهش فکر کنم ، نمیخوام من از اون عاشق تر باشم اما گاهی اوقات افسار قلبت از دستت در میره
حتی تو هم نمیتونی مهارش کنی چون اون قلب با این که تویه سینه ی توعه اما برای یکی دیگه میتپه و من با خودم فکر میکنم عاشق بودن چه کار سختیه !
لرزش گوشیه موبایلم ، زیر دستم افکار پریشونمو ازم دور میکنه .
موبایلو بر میدارم یک پیام از جانب کیان .
پیامش رو باز میکنم و پیام کوتاهشو چندین و چند بار میخونم :
با خودم عهد بستم نفسم باشی مطمئن باش هیچ آدمی از نفس خودش نمیگذرد “دوستت دارم عزیزم”
لبخند تلخی میزنم و تمام دلخوری هامو توی دو جمله ی کنایه آمیز براش پیامک میکنم :
-به دست آوردن کسی که دوستش داری، تازه اول ماجراست…
دوست داشتن نگهداری می خواهد..
پیامو که ارسال میکنم، گوشیو خاموش میکنم چون نمیخوام با پیامک بعدیش بیشتر از قبل فکر و قلبم و درگیر خودش بکنه.
چشم هامو میبندم .
به امید خواب…
شاید موفق بشم البته بعد از چندین ساعت فکر کردن به کیان
*
روی نیمکت توی حیاط مدرسه نشسته ام ، مستانه با هیجان به سمتم میاد و میگه : بلند شو دیگه !
بی حوصله میگم :
-ولم کن مستانه مطمئن باش ما جا نمیمونیم .
کنارم میشینه و میگه : چی شده ؟ -هیچی فقط دلم نمیخواد بیام .
مستانه : افسرده شدی میدونم و گرنه قبلنا خودتو واسه اینجور برنامه ها میکشتی الان که دری به تخته خورده بابات اجازه داده خانم واسه من پشت چشم نازک میکنم .
بهش نگاه میکنم ، درست مثل کیان تمام حرف هامو میریزم توی چشم هام و مطمئنا مستانه هم هیچی از نگاهم نمیتونه بخونه.
اصلا چی و میخواد از نگاهم بخونه ؟ ازدواجم و با کیان ؟
آهی میکشم و نگاهم و به زمین میدوزم .
کیان ، حتی پیام هم نداد تا ببینه رفتم یا نه !
@barantoeee
2 132
🚩#ترمه
#قسمت_شصتوسه
یه سوال مثل خوره مغزمو میخوره !
-میتونی مثل مرد پای حرف هات وایستی ؟ میتونی نری سراغش ؟ میتونس اونو به حال خودش بذاری ؟ میتونی طاقت بیاری ؟
فشار دست هامو دور شقیقه هام بیشتر میکنم ، اون قدری که حس میکنم ، مغزم داره متلاشی میشه ، اما باید به یه نحوی این صدا ها رو از خودم دور کنم !
صدای باز شدن در ، رشته ی افکارمو پاره میکنه ، حتی روم نمیشه توی چشم های اونم نگاه کنم ، کنارم میشینه ، دستشو روی شونم حس میکنم ، پشت بندشم صداش بلند میشه ، صدایی که همیشه آرومم میکرد ، اما الان بیشتر از همیشه داغونم میکنه !
– همیشه بهت گفتم ، اگه فکر میکنی راهیو داری اشتباه میری ، نه به عقلت رجوع کن ، نه به قلبت ، برو سراغ وجدات ! ببین وجدانت از کاری که داری انجام میدی راضیه ؟ یا نه میخواد دیوونه ات کنه!
توی دلم داد میزنم ، نه وجدانم راضیه ، نه قلبم!
این وسط این کینه ی لعنتی عذابم میده ، این منطقی که حتی چشم های معصوم ترمه هم روش اثر نذاشته!
سرمو بلند میکنم و بهش نگاه میکنم ، لبخند مهربونی میزنه ، بی هوا میپرسم :
-مامان تو یلدا رو بخشیدی ؟
لبخند از لب هاش پر میکشه ، صورت گرفته اش نشون میده که باز یاد غم هاش افتاده ، بغض علنی اش نشون میده باز داره از خاطرات عذاب میکشه !
منتظر بهش نگاه میکنم ، بالاخره به حرف میاد :
-خدا توی قرآنش بارها و بارها گفته ای بنده ببخش! بسپرش به منه خدا ! منم سپردمش به خدا ، دست تو رو گرفتم و رفتم ، اما عذاب هایی که کشیدیم ، اون دربه دری ها اون بدبختی ها ، باعث شد که ته دلم هیچ وقت نتونم یلدا رو ببخشم ، نه یلدا … نه صابر که خیلی خوب میدونم همه ی نقشه ها رو اون زمان خودش کشیده !
بهش نگاه میکنم ، سردرگمیه بدیه ! تا یک هفته قبل به کاری که میخواستم بکنم ایمان داشتم ، اما الان عذاب گناهکار بودن دست از سرم بر نمیداره !
با خودم میگم آخه ترمه چه گناهی داره!
اما از یه طرف تا به خاک سیاه نشونمشون آتیش دلم خاموش نمیشه !
مثل همیشه حالمو میفهمه ؛ لبخندی میزنه ، دستشو به زانوش میگیره و از جا بلند میشه !
دستی سرشونه ام میکشه و میگه :
-کاری نکن که یک عمر شرمنده ی وجدان و مردونگیت بشی!
حرفشو میزنه و از اتاق بیرون میره ! روی تخت دراز میکشم و دستمو میذارم روی چشم هام ، صحنه های بدی جلوی چشممه !
مثل کتک خوردن یه پسر بچه زیر دست یه آدم سنگدل !
مثل زنی که زیر دست و پای یه آدم معتاد داره له میشه !
مثل بچه ای که با لباس پاره ، سر چهارراه ها گل میفروشه و شب با شکم گرسنه میخوابه ، مثل دربه دری و بیماری که پول برای درمونش نداری !
مقصر همه ی این ها کی بود ؟ یلدا !
وقتش نیست دخترش همون حسیو تجربه کنه که یلدا سال ها قبل تجربه کرد ؟ وقتش نیست دخترشو ببینه که توی عذاب عشق داره میسوزه ؟ وقتش نیست تقاصه زندگی که نابود کردو بده!
صابر چی ؟
وقتش نیست از عرش به خاک زیر پام تبدیلش کنم ؟
وقتش نیست گند کاریاشو جلوی چشم همه رو کنم تا آبرویی که برای خودش جمع کرده به باد بره ؟؟ فکرشو نمیکرد پسر شهریار یک روز دختر خودشو به بازی بگیره !
یک روز زندگیه دخترشو تباه کنه ! اما من نمیگذرم تقاص تموم اون روز ها رو ، تقاص آدمی که بی گناه پای دار رفت ، تقاص مردی که بی گناه کشته شد رو میگیرم ! از همشون ، تک به تک
صدای زنگ موبایلم ، حصار افکارمو پاره میکنه !
@barantoeee
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
