Behzad Mehrani- بهزاد مهرانی ✌️
Open in Telegram
تماس با من: @behzadmehrani7 اینستاگرام👈 www.instagram.com/behzadmehrani توییتر👈 www.twitter.com/behzadmehrani ------------------------- بهزاد مهرانیام. خواندن و نوشتن برای من نه معنای زندگی که خود ِ زندگی است.
Show more3 116
Subscribers
+1324 hours
+797 days
+21730 days
Posts Archive
Repost from Reza Pahlavi | رضا پهلوی
هممیهنان،
جمهوری اسلامی بار دیگر با افزایش قیمت بنزین، هزینه بیکفایتی، فساد و جنگافروزی خود را بر دوش مردم ایران گذاشت.
همانگونه که در پیام ۳۱ مرداد گفتم، گران کردن سوخت در شرایطی که مردم زیر فشار سنگین اقتصادی قرار دارند، اقدامی ظالمانه و خیانت به ملت ایران است.
به رژیم ضحاکی و رهبر مفقودش میگویم: فقر و فشار اقتصادی که بر مردم ایران تحمیل کردهاید، نتیجه مستقیم سیاستهای ویرانگر شماست. منابع کشور متعلق به مردم ایران است؛ نه برای پر کردن جیب مافیاها و نه برای تأمین مالی تروریسم و جنگافروزی. اموال غارتشده ملت را بازگردانید و حمایت از تروریستها را قطع کنید.
گمان نکنید با کشتار دهها هزار میهنپرست توانستهاید اراده ملت را درهم بشکنید. آتش خشم و اعتراض مردم خاموش نشده است. ملتی که برای آزادی، رفاه و آیندهای بهتر ایستاده است، در برابر سرکوب، فساد، بیکفایتی و تحمیل فقر سکوت نخواهد کرد.
پاینده ایران،
رضا پهلوی
@OfficialRezaPahlavi
بازخوانی خشت نخست یک سازمان ضدملی!
به بهانه ۱۵ شهریور سالگرد تاسیس مجاهدین خلق!
قسمت دوم و پایانی
در این جهان فکری، قرآن و مائو و لنین و استالین، در کنار حسین و زینب، در یک دستگاه ایدئولوژیک تازه کنار یکدیگر قرار گرفته بودند. و در کنار این ترکیب، «آرمان فلسطین» یکی از مهمترین الگوهای سیاسی و مبارزاتی سازمان بود.
برای این مجاهدین خلق اولیه، ایران به مثابه وطنی که باید ساخته شود، توسعه یابد و رفاه مردمش افزایش پیدا کند، در مرکز دستگاه فکری قرار نداشت. نه تنها توسعه، رفاه، جادهسازی، صنعت و آبادانی در نگاه آنان ارزش مستقلی نداشت، بلکه در مواردی پرداختن به چنین اموری در برابر «مبارزه با رژیم» کاری فرعی و حتی مذموم تلقی میشد.
لطفالله میثمی، که خود از شیفتگان حنیفنژاد و باجناق او نیز بوده است، مینویسد:
«یک روز با مهندس سماواتی در بلوار الیزابت قرار گذاشتیم و با یک ژیان زردرنگ، به جادهٔ سولقان برای شناسایی دکلهای برق رفتیم… ما سعی داشتیم که در جشنهای ۲۵۰۰ ساله، به بخشی از شبکهٔ برق لطمه بزنیم و با کمبود برق، نظام شاهنشاهی را در یک تضادی قرار بدهیم…به هر حال طرح خوبی بود… به سعید محسن و حنیف هم گفتم. حنیف خوشحال شد و گفت: "انشاءالله همهٔ جشنها را به آتش میکشیم."» (۳)
حنیفنژاد همچنین دربارهٔ مفهوم «لغو» در قرآن چنین تفسیر میکرد که مقصود صرفاً قمار و شطرنج نیست، بلکه هر کاری است که انسان را از «وظیفهٔ اصلی» بازدارد:
«انسان از کار اصلی دست برداشته و به کار فرعی دست بزند. مثلاً در شرایطی که مبارزه با رژیم شاهنشاهی اصل است، به این مشغول بشود که پارک و جاده بسازد. همین لغو است… آدم نظام شاهنشاهی فاسد را نادیده بگیرد و بگوید آنها [حکومت شاه] اصلاحات و جادهسازی میکنند… [اینها] میخواهند مثلاً توزیع ماشین پیکان که تولید کمپرادور است گسترش پیدا کند.» (۴)
این عبارات برای فهم دستگاه فکری آنان بسیار گویاست: جاده، پارک، صنعت، تولید و اصلاحات نه بر اساس تأثیرشان بر زندگی مردم، بلکه در نسبت با «مبارزه» داوری میشدند. اگر در خدمت مبارزهٔ انقلابی نبودند، میتوانستند به «لغو» و انحراف از وظیفهٔ اصلی تبدیل شوند.
در کنار همهٔ اینها، آنچه برای مجاهدین خلق به الگویی مهم تبدیل شده بود، «آرمان فلسطین» و جنبشهای مسلحانهٔ فلسطینی بود.
در نخستین بیانیهٔ سیاسی سازمان، ارتباط با جنبش فلسطینی نه صرفاً نوعی همدلی سیاسی، بلکه منبع آموزش و کسب تجربهٔ انقلابی معرفی شده است. سازمان دربارهٔ دورهٔ شکلگیری خود مینویسد:
«سازمان ما در روشنایی این دو اصل اساسی، شیوهٔ مبارزهٔ مسلحانهٔ تودهای را بهعنوان تنها راه کسب آزادی و نابودی استثمار انسان از انسان انتخاب و دنبال نمود و از آن روز تاکنون، تحت شکل سازماندهی کاملاً مخفی و در پرتو فداکاریهای خلق و فرزندان پیشتاز آن و با سعی در بهکارگرفتن حداکثر امکانات موجود و با برقراری ارتباطات عمیق انقلابی با جنبش پیشرو منطقه، یعنی انقلاب فلسطین، موفق گردید علیرغم شرایط پلیسی ایران، در زمینههای نظامی و انقلابی تجارب ارزندهای را کسب نماید.» (۵)
تشکیلاتی که حنیفنژاد و یارانش بنیان گذاشتند، بر نقش یک اقلیت مخفی، ایدئولوژیک، آموزشدیده و در نهایت مسلح در به حرکت درآوردن جامعه استوار بود؛ الگویی متأثر از سازمان پیشاهنگ لنینی و جنبشهای چریکی و انقلابی آن روزگار.
برای شناخت مجاهدین خلق اولیه، نباید به داستانسراییها، یاوهبافیها و قهرمانسازیهای بعدی اعتنا کرد. باید یکراست سراغ متون آموزشی و ایدئولوژیک خود سازمان رفت و آنها را خواند:
«شناخت (متدولوژی)»، «تکامل»، «راه انبیا، راه بشر»، «اقتصاد به زبان ساده»، «سیمای یک مسلمان»، «درسی از سورهٔ توبه»، «تفسیر سورهٔ انفال»، «جهان سهعنصری» و «نهضت حسینی».
این متون را باید خواند تا روشن شود که اسلام انقلابی، مبارزهٔ طبقاتی، امپریالیسمستیزی، نگاه پیشاهنگمحور و مشروعیتبخشیدن به مبارزهٔ مسلحانه، انحرافاتی نبودند که سالها بعد ناگهان بر سازمان عارض شده باشند؛ بخش مهمی از آنها از همان آموزشهای بنیادی و نخستین سالهای شکلگیری سازمان حضور داشتند.
اینها را بخوانید تا دریابید این جماعتِ مارکسیستِ اسلامی، در همان سالهایی که امروز از سوی برخی «دوران پاکی»، «اصالت» و «مجاهدین واقعی» نامیده میشود، چه سودایی برای ایران در سر داشتند.
خشتی که بعدها دیوارش تا ثریا کج رفت، از همان روز نخست کج گذاشته شده بود.
فلاکت امروز ما را نمیتوان از ایدهها، آرمانها و «مجاهدت»های آن روز جدا کرد.
منابع
۱. گفتوگو با بهمن بازرگانی، به کوشش امیرهوشنگ افتخاریراد، نشر نی، ص. ۱۲۵.
۲. همان، ص. ۲۴.
۳. لطفالله میثمی، خاطرات لطفالله میثمی، جلد اول، نشر صمدیه، ص. ۳۸۷.
۴. همان.
۵. سازمان مجاهدین خلق ایران، «بیانیهٔ سیاسی سازمان مجاهدین خلق ایران»، ۲۰ بهمن ۱۳۵۰، منتشرشده در باخت
بازخوانی خشت نخست یک سازمان ضدملی!
به بهانه ۱۵ شهریور سالگرد تاسیس مجاهدین خلق!
قسمت اول
امروز، پانزدهم شهریورماه، سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق است. آنچه در ۱۵ شهریور ۱۳۴۴ شکل گرفت، هنوز نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» نداشت؛ این نام چند سال بعد، و پس از ضربهٔ ساواک در شهریور ۱۳۵۰، انتخاب و علنی شد.
پس از شورش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، که یکی از زمینههای اصلی وقوع آن مخالفت روحانیانی چون روحالله خمینی با انقلاب سفید و، از جمله، اعطای حق رأی به زنان بود، شماری از مراکز دولتی و عمومی هدف حمله قرار گرفتند و حکومت نیز اعتراضات را سرکوب کرد.
در پی این واقعه، شماری از اعضای جوان نهضت آزادی به این نتیجه رسیدند که روش مهدی بازرگان و همراهانش برای مبارزه با حکومت شاه کافی نیست و برای سرنگونی آن باید به شیوهای رادیکالتر و مبارزهای سازمانیافتهتر روی آورد.
همین جوانان بودند که بعدها از سوی بسیاری از افراد و گروههای پنجاهوهفتی و حتی در درون نظام برآمده از انقلاب ۵۷، یعنی جمهوری اسلامی، مورد ستایش قرار گرفتند؛ کسانی که بعدها، برای متمایزکردنشان از سازمانِ تحت رهبری مسعود رجوی، از آنان با عنوان «مجاهدین خلق اولیه» یاد شد.
این «مجاهدین اولیه» چه کسانی بودند و برای ایران چه میخواستند؟
محمد حنیفنژاد، سعید محسن و عبدالرضا نیکبین در شهریور ۱۳۴۴ هستهای مخفی تشکیل دادند که هدف آن تربیت کادر و آمادهشدن برای مبارزهٔ مسلحانه بود.
محمد حنیفنژاد، که به او «محمد نوحه» نیز میگفتند ــ چرا که در مراسم مذهبی نوحهخوانی میکرد ــ یکی از مشهورترین بنیانگذاران سازمان بود.
اندیشه و خواست سیاسی حنیفنژاد آمیزهای بود از اسلام انقلابی و مفاهیمی برگرفته از مارکسیسم؛ مفاهیمی چون مبارزهٔ طبقاتی، استثمار، جبر تاریخی و نظایر آن.
حنیفنژاد همواره قرآن کوچکی با جلد قهوهای روشن در جیب داشت؛ آن را بیرون میآورد، چند آیه میخواند و تفسیر میکرد. بهمن بازرگانی، از اعضای مجاهدین خلق اولیه، میگوید:
«با شگفتی میشنیدم که آیات قرآن ما را دعوت میکنند تا علیه آنهایی که سد راه تکامل انسان هستند مبارزه کنیم. ناگفته پیدا بود که موانع راه تکامل انسان، ساواک بود و کل رژیم شاه بود و آمریکا بود و امپریالیسم بود. همین بود و همین کافی بود.» (۱)
البته این تفاسیر از قرآن، بیش از هر چیز با اندیشههای مارکسیستی و آموزههای مائو و دیگر متفکران کمونیست درآمیخته بود. نوشتههای مائو برای مجاهدین خلق اولیه تقریباً حکم متون مقدس مبارزه را داشت.
عبدالله محسن، برادر سعید محسن، میگوید:
«چارچوب تفکرات ما عملاً در چارچوب کتاب "دربارهٔ تضاد" مائو بود… میگفتیم در جامعه تضادهای بسیاری وجود دارد. بین ملیتها تضاد است، بین بورژوازی ملی و طبقهٔ کارگر، بین کارگران و دهقانان و صدها تضاد دیگر. اما بین همهٔ اینها یک تضاد اصلی وجود دارد که آن هم تضاد بین خلق و امپریالیسم است. بدون حل این تضاد، سایر تضادها حل نمیشود. در مجموع، تشکیلات به نظر من مائوئیست بود… "دربارهٔ پراتیک" و "دربارهٔ تضاد" از همهٔ کتابها مهمتر بود. یعنی "دربارهٔ پراتیک" و "دربارهٔ تضاد" را جملهبهجمله و سطربهسطر میخواندیم. قسمتهایی را محمدآقا [حنیفنژاد] سطربهسطر میخواند. باز من میآمدم و از سعید استفاده میکردم.» (۲)
ادامه دارد
✅@behzadmehrani77
بازخوانی خشت نخست یک سازمان ضدملی!
به بهانه ۱۵ شهریور سالگرد تاسیس مجاهدین خلق!
امروز، پانزدهم شهریورماه، سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق است. آنچه در ۱۵ شهریور ۱۳۴۴ شکل گرفت، هنوز نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» نداشت؛ این نام چند سال بعد، و پس از ضربهٔ ساواک در شهریور ۱۳۵۰، انتخاب و علنی شد.
پس از شورش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، که یکی از زمینههای اصلی وقوع آن مخالفت روحانیانی چون روحالله خمینی با انقلاب سفید و، از جمله، اعطای حق رأی به زنان بود، شماری از مراکز دولتی و عمومی هدف حمله قرار گرفتند و حکومت نیز اعتراضات را سرکوب کرد. در پی این واقعه، شماری از اعضای جوان نهضت آزادی به این نتیجه رسیدند که روش مهدی بازرگان و همراهانش برای مبارزه با حکومت شاه کافی نیست و برای سرنگونی آن باید به شیوهای رادیکالتر و مبارزهای سازمانیافتهتر روی آورد.
همین جوانان بودند که بعدها از سوی بسیاری از افراد و گروههای پنجاهوهفتی و حتی در درون نظام برآمده از انقلاب ۵۷، یعنی جمهوری اسلامی، مورد ستایش قرار گرفتند؛ کسانی که بعدها، برای متمایزکردنشان از سازمانِ تحت رهبری مسعود رجوی، از آنان با عنوان «مجاهدین خلق اولیه» یاد شد.
این «مجاهدین اولیه» چه کسانی بودند و برای ایران چه میخواستند؟
محمد حنیفنژاد، سعید محسن و عبدالرضا نیکبین در شهریور ۱۳۴۴ هستهای مخفی تشکیل دادند که هدف آن تربیت کادر و آمادهشدن برای مبارزهٔ مسلحانه بود.
محمد حنیفنژاد، که به او «محمد نوحه» نیز میگفتند ــ چرا که در مراسم مذهبی نوحهخوانی میکرد ــ یکی از مشهورترین بنیانگذاران سازمان بود.
اندیشه و خواست سیاسی حنیفنژاد آمیزهای بود از اسلام انقلابی و مفاهیمی برگرفته از مارکسیسم؛ مفاهیمی چون مبارزهٔ طبقاتی، استثمار، جبر تاریخی و نظایر آن.
حنیفنژاد همواره قرآن کوچکی با جلد قهوهای روشن در جیب داشت؛ آن را بیرون میآورد، چند آیه میخواند و تفسیر میکرد. بهمن بازرگانی، از اعضای مجاهدین خلق اولیه، میگوید:
«با شگفتی میشنیدم که آیات قرآن ما را دعوت میکنند تا علیه آنهایی که سد راه تکامل انسان هستند مبارزه کنیم. ناگفته پیدا بود که موانع راه تکامل انسان، ساواک بود و کل رژیم شاه بود و آمریکا بود و امپریالیسم بود. همین بود و همین کافی بود.» (۱)
البته این تفاسیر از قرآن، بیش از هر چیز با اندیشههای مارکسیستی و آموزههای مائو و دیگر متفکران کمونیست درآمیخته بود. نوشتههای مائو برای مجاهدین خلق اولیه تقریباً حکم متون مقدس مبارزه را داشت.
عبدالله محسن، برادر سعید محسن، میگوید:
«چارچوب تفکرات ما عملاً در چارچوب کتاب "دربارهٔ تضاد" مائو بود… میگفتیم در جامعه تضادهای بسیاری وجود دارد. بین ملیتها تضاد است، بین بورژوازی ملی و طبقهٔ کارگر، بین کارگران و دهقانان و صدها تضاد دیگر. اما بین همهٔ اینها یک تضاد اصلی وجود دارد که آن هم تضاد بین خلق و امپریالیسم است. بدون حل این تضاد، سایر تضادها حل نمیشود. در مجموع، تشکیلات به نظر من مائوئیست بود… "دربارهٔ پراتیک" و "دربارهٔ تضاد" از همهٔ کتابها مهمتر بود. یعنی "دربارهٔ پراتیک" و "دربارهٔ تضاد" را جملهبهجمله و سطربهسطر میخواندیم. قسمتهایی را محمدآقا [حنیفنژاد] سطربهسطر میخواند. باز من میآمدم و از سعید استفاده میکردم.» (۲)
در این جهان فکری، قرآن و مائو و لنین و استالین، در کنار حسین و زینب، در یک دستگاه ایدئولوژیک تازه کنار یکدیگر قرار گرفته بودند. و در کنار این ترکیب، «آرمان فلسطین» یکی از مهمترین الگوهای سیاسی و مبارزاتی سازمان بود.
برای این مجاهدین خلق اولیه، ایران به مثابه وطنی که باید ساخته شود، توسعه یابد و رفاه مردمش افزایش پیدا کند، در مرکز دستگاه فکری قرار نداشت. نه تنها توسعه، رفاه، جادهسازی، صنعت و آبادانی در نگاه آنان ارزش مستقلی نداشت، بلکه در مواردی پرداختن به چنین اموری در برابر «مبارزه با رژیم» کاری فرعی و حتی مذموم تلقی میشد.
لطفالله میثمی، که خود از شیفتگان حنیفنژاد و باجناق او نیز بوده است، مینویسد:
«یک روز با مهندس سماواتی در بلوار الیزابت قرار گذاشتیم و با یک ژیان زردرنگ، به جادهٔ سولقان برای شناسایی دکلهای برق رفتیم… ما سعی داشتیم که در جشنهای ۲۵۰۰ ساله، به بخشی از شبکهٔ برق لطمه بزنیم و با کمبود برق، نظام شاهنشاهی را در یک تضادی قرار بدهیم…به هر حال طرح خوبی بود… به سعید محسن و حنیف هم گفتم. حنیف خوشحال شد و گفت: "انشاءالله همهٔ جشنها را به آتش میکشیم."» (۳)
حنیفنژاد همچنین دربارهٔ مفهوم «لغو» در قرآن چنین تفسیر میکرد که مقصود صرفاً قمار و شطرنج نیست، بلکه هر کاری است که انسان را از «وظیفهٔ اصلی» بازدارد:
«انسان از کار اصلی دست برداشته و به کار فرعی دست بزند. مثلاً در شرایطی که مبارزه با رژیم شاهنشاهی اصل است، به این مشغول بشود که پارک و جاده بسازد. همین لغو است… آدم نظام شاهنشاهی فاسد را نادیده
قسمت دوم و پایانی
این همان جامعهای بود که بخشی از آن، حکومتی را که از صنعتیشدن، گسترش آموزش، حقوق زنان، توسعهٔ زیرساخت، ارتش ملی و تبدیل ایران به یک قدرت مدرن سخن میگفت، کنار زد و پشت سر روحانیونی، مارکسیستها، اسلامگرایان و انقلابیونی قرار گرفت که بسیاریشان رؤیایی کاملاً متفاوت برای ایران داشتند.
۵۷ فقط سقوط یک حکومت نبود؛ غلبهٔ یک جهانبینی بود.
جهانبینیای که «ایران» را کوچکتر از «امت»، «خلق»، «انقلاب جهانی» و «آرمان فلسطین» میدید.
و حاصلش را امروز میبینیم.
حکومتی که قرار بود مستضعفان را نجات دهد، یکی از ثروتمندترین کشورهای منطقه را گرفتار فقر و مهاجرت و عقبماندگی کرد؛ حکومتی که وعدهٔ استقلال داد، منافع ایران را پای جنگهای ایدئولوژیک از لبنان تا یمن ریخت؛ حکومتی که قرار بود معنویت بیاورد، حتی خصوصیترین انتخابهای شهروندان را زیر چکمهٔ قدرت سیاسی برد.
اما جامعهٔ امروز ایران، جامعهٔ ۵۷ نیست.
این شاید مهمترین تحول سیاسی ایران در نیمقرن گذشته باشد.
نسل تازه دیگر شیفتهٔ «انسان نو» و «جامعهٔ بیطبقهٔ توحیدی» و «مبارزهٔ جهانی با امپریالیسم» نیست.
میخواهد زندگی کند. آزادی انتخاب پوشش میخواهد. اقتصاد سالم میخواهد. شغل و درآمد میخواهد. سفر و ارتباط با جهان میخواهد. آزادی بیان و سبک زندگی میخواهد.
کشوری امن، قدرتمند و محترم میخواهد.و مهمتر از همه: ایران را برای ایران میخواهد.
نه ایران را برای فلسطین، نه برای امت اسلامی، نه برای انقلاب جهانی، نه برای مسکو، نه برای پکن و نه برای تحقق رؤیاهای ایدئولوژیک روشنفکران و آخوندها.
اینجاست که شعارهایی چون «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» فقط یک شعار خیابانی نیست؛ اعلام یک گسست تاریخی از جهانبینی ۵۷ است. و بازگشت نام پهلوی به متن جامعه نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند.
در قسمتی از رمان ظلمت در نیمروز کوستلر، یکی از شخصیتهای داستان میان دو وضعیت تمایز میگذارد:
دورهٔ «بلوغ ذهنی تودهها» و دورهٔ «فقدان بلوغ ذهنی» آنان.
هنگامی که مردم از بلوغ سیاسی و ذهنی برخوردارند، وظیفهٔ مخالفان این است که به آنان رجوع کنند، رأی و داوریشان را جدی بگیرند و حمایتشان را به دست آورند. اما هنگامی که تودهها هنوز به چنین بلوغی نرسیدهاند و زیر تأثیر هیجان و مردمفریبی قرار دارند، توسل به «داوری عالی مردم» الزاماً فضیلت نیست؛ زیرا در چنین وضعی بیش از همه عوامفریبان میتوانند از افکار عمومی بهرهبرداری کنند.
پهلوی برای بخش مهمی از جامعهٔ امروز فقط نام یک سلسلهٔ تاریخی نیست؛ یادآور ایرانی است که قرار بود مدرن شود، ثروتمند شود، ارتشی قدرتمند داشته باشد، زنانش از فضای عمومی حذف نشوند، با جهان رابطه داشته باشد و سیاست خارجیاش بر مبنای منافع ایران تنظیم شود، نه مأموریتهای ایدئولوژیک.
به همین دلیل است که وقتی امروز نام رضا شاه و محمدرضا شاه در خیابان شنیده میشود، نمیتوان آن را به «نوستالژی» تقلیل داد. پشت آن یک داوری تاریخی نهفته است: مقایسهٔ دو مسیر.
مسیر ایرانگرایی، دولتسازی، تجدد و توسعه؛و مسیر انقلاب، ایدئولوژی، امتگرایی و دشمنتراشی.
من از «مردم امروز» دفاع میکنم نه چون مردم را معصوم میدانم. مردم همان مردمی هستند که میتوانند خطا کنند.از آنان دفاع میکنم چون جامعهٔ ایران بهای یکی از بزرگترین خطاهای سیاسی تاریخ معاصر خود را با پوست و گوشت پرداخته است و از دل این تجربه، بسیاری از افسونهای ۵۷ فرو ریختهاند.
مردم سال ۵۷ میخواستند جهان را عوض کنند؛ مردم امروز میخواهند ایران را پس بگیرند.
آن روز «آرمان» بر ایران غلبه کرد؛ امروز ایران باید بر آرمانهای ویرانگر پنجاهوهفتی غلبه کند.
و شاید امروز مهمترین تفاوت بلوغ و نابالغی سیاسی دقیقاً همین باشد: اینکه سیاست را نه برای نجات جهان، بلکه برای ساختن وطن بخواهی.
✅@behzadmehrani77
از خودکشی جمعی ۵۷ تا بلوغ سیاسی امروز!
آیا مردم همیشه درست میفهمند؟
به بهانهٔ زادروز آرتور کستلر
(قسمت اول)
بارها از من پرسیدهاند: شما که امروز اینهمه از «مردم» سخن میگویید و آنان را شریف، دادخواه و آزادیخواه مینامید، چرا وقتی به همین مردم در سال ۵۷ و انقلابشان میرسید، از تعبیر «خودکشی جمعی» استفاده میکنید؟
پرسش را میتوان سادهتر کرد: آیا واقعاً «صدای مردم، صدای خداست»؟ و اگر هست، آیا همیشه چنین است؟
این پرسش تازهای نیست.
بیش از هزار سال پیش، آلکوئین یورکی، متأله و روحانی انگلیسی، هشدار داده بود: «نباید به کسانی گوش سپرد که پیوسته میگویند صدای مردم، صدای خداست؛ زیرا هیاهوی توده همواره به جنون بسیار نزدیک است.»
مردم میتوانند شریف باشند و در عین حال اشتباه کنند. میتوانند ناراضی باشند، اما درمان را غلط تشخیص دهند. میتوانند از وضع موجود خشمگین باشند و در لحظهای از شور جمعی، چیزی را ویران کنند که چند سال بعد برای بازسازی بخشی از همان آنچه نابود کردهاند، چند نسل هزینه بدهند.
شرافت مردم، مترادف با عصمت سیاسی مردم نیست.
آرتور کوستلر در ظلمت در نیمروز از دورههای «بلوغ» و «فقدان بلوغ ذهنی» تودهها سخن میگوید. نکتهٔ مهم همینجاست: جامعه همیشه با یک سطح از آگاهی سیاسی، تجربهٔ تاریخی و شناخت از جهان تصمیم نمیگیرد. گاهی مردمفریبان، ایدئولوگها و مدعیان نجات خلق چنان بر فضای عمومی مسلط میشوند که هیجان جای عقل و آرمان جای زندگی را میگیرد.
ایرانِ ۵۷ یکی از همین لحظات بود.
مسئله فقط این نبود که مردم از حکومت وقت ناراضی بودند یا نه.
نارضایتی به تنهایی نشان از بلوغ ندارد. مسئله این بود که بخش بزرگی از فضای سیاسی و روشنفکری آن روزگار، چه چیزی را در برابر آن حکومت قرار داده بود.
کافی است به ادبیات سیاسی آن دوره، رهبران محبوب، گروههای انقلابی و شعارهای خیابان نگاه کنیم.
چه چیزهایی فضیلت شده بود؟
انقلاب، مبارزه، شهادت، مستضعف، خلق، امپریالیسم، فلسطین، مبارزه با آمریکا، مبارزه با اسرائیل، نفرت از سرمایهداری، نفرت از غرب و رؤیای ساختن «انسان نو».
و چه چیزهایی بورژوایی، مبتذل یا حتی شرمآور تلقی میشد؟
رفاه، ثبات، زندگی خصوصی، مصرف، رشد اقتصادی، ارتباط با غرب، سبک زندگی مدرن و همان «زندگی معمولی» که میلیونها انسان در کشورهای آزاد آرزویش را دارند.
ادامه دارد
✅@behzadmehrani77
در این برنامه که از «تلویزیون انقلاب ملی ایران» پخش شد، در گفتوگو با احمد عشقیار درباره دشمنی پنجاهوهفتیها با چهار اصل بنیادین مورد تأکید شاهزاده رضا پهلوی سخن گفتم:
تمامیت ارضی ایران؛ جدایی دین از حکومت؛ برابری شهروندان و پاسداشت حقوق و آزادیهای فردی؛ و حق انتخاب آزادانه مردم برای تعیین شکل نظام سیاسی و آینده کشور از طریق صندوق رأی و سازوکارهای دموکراتیک.
گفتم ممکن است فرد یا گروهی با هر چهار اصل مخالف باشد، اما تقریباً همه دشمنان پهلوی را میتوان دید که دستکم با یکی از این اصول بنیادین مشکل دارند.
در این برنامه درباره چرایی این دشمنیها، ریشههای فکری و سیاسی آنها و نسبتشان با میراث ایدئولوژیک انقلاب ۵۷ گفتوگو کردیم.
https://www.youtube.com/watch?v=w6VT2sOeFLg
✅@behzadmehrani77
تخمهای تخمیهای پنجاهوهفتیها!
چندی پیش بهزاد فراهانی، در پاریس و در پاسخ به جوانانی که نسل او را مسئول انقلاب ۵۷ و تباهی امروز میدانستند، گفت: «ما تخمش را داشتیم و انقلاب کردیم؛ شما هم اگر تخم دارید، انقلاب کنید.»
میخائیل بولگاکف در داستان «تخممرغهای شوم»* جهانی را تصویر میکند که در آن یک کشف علمیِ ظاهراً نجاتبخش به دست قدرت سیاسی و مدیران نادان میافتد. قرار است این کشف بحران کشور را حل کند و زندگی و فراوانی بیافریند؛ اما حکومت، بیاعتنا به هشدارهای علمی و بدون شناخت پیامدهای آن، میخواهد هرچه سریعتر یک موفقیت بزرگ و تبلیغاتی را به نمایش بگذارد.
تخمها زیر پرتو قرار میگیرند؛ اما از آنها آنچه وعده داده شده بود بیرون نمیآید. موجوداتی عظیم، مهاجم و مهارنشدنی متولد میشوند که همهچیز را در مسیر خود میبلعند و بهسوی پایتخت پیش میروند.
در این داستان، تخممرغ که باید نماد زایش و زندگی باشد، به ظرف تولد هیولا تبدیل میشود. «پرتوی زندگی» نیز که قرار بود نجاتبخش باشد، به نیروی مرگ و ویرانی بدل میشود.
بولگاکف از دل یک داستان علمیـتخیلی، منطق حکومت ایدئولوژیک را آشکار میکند: وعده نجات میدهد، واقعیت را با تبلیغات و پروپاگاندا میپوشاند، جامعه را به آزمایشگاه آرمانهای ناکجاآبادی خود تبدیل میکند و سرانجام چیزی میآفریند که دیگر قادر به مهار آن نیست.
داستان ایران ما نیز بیشباهت به «تخممرغهای شوم» بولگاکف نیست.
پنجاهوهفتیها تخمهای یک آرمانشهر ایدئولوژیک را زیر پرتو سرخ انقلاب خواباندند. وعده دادند که از این تخمها آزادی، عدالت، استقلال و توزیع عادلانه ثروت بیرون خواهد آمد و قرار است ملت ایران به «مقام انسانیت» رسانده شود و نه فقط دنیای ملت، که معنویت و آن دنیای او نیز عالی خواهد شد.
اما تخمها که شکستند، از درونشان نه آزادی بیرون آمد و نه عدالت؛ ولایت فقیه، سپاه پاسداران، حجاب اجباری، اعدام مخالفان، اقتصاد رانتی، فقر عمومی، مهاجرت میلیونی و رژیمی بیرون آمد که ایران را به وسیلهای برای تحقق آرمانهای فرامرزی خود، از جمله مهمترین آنها «آرمان فلسطین»، تبدیل کرد.
انقلابیون پنجاهوهفت سیاست را با معیار منافع ملی، آزادی فردی و رفاه مردم نمیسنجیدند. جهان ذهنی آنان را «مبارزه با امپریالیسم»، «نابودی صهیونیسم»، «رهایی خلقها» و ساختن انسان و جامعهای انقلابی اشغال کرده بود. اسلامگرایان در رؤیای امت واحده بودند و مارکسیستها در سودای انقلاب جهانی؛ اما در میان این همه امت، خلق و مستضعف، آنچه فراموش شده بود خود ایران و زندگی واقعی ایرانیان بود.
در داستان بولگاکف نیز دستگاه تبلیغات، پیش از آنکه حقیقت روشن شود، از یک پیروزی بزرگ سخن میگوید. هنگامی که فاجعه آغاز میشود، همان دستگاه بهجای پذیرفتن مسئولیت، واقعیت را تحریف میکند و برای خشم مردم قربانی میسازد. حکومت نمیپذیرد که فاجعه محصول نادانی، شتابزدگی و دخالت ایدئولوژی در واقعیت بوده است.
جمهوری اسلامی نیز نزدیک به نیمقرن شکستهای خود را پیروزی نامیده است. فقر را «مقاومت»، انزوا را «استقلال»، دشمنتراشی را «عزت»، عقبماندگی را «خودکفایی» و قربانیکردن ایران را «دفاع از مستضعفان جهان» نامیده است.
انقلاب پنجاهوهفت آزمایشی بر پیکر ایران بود؛ آزمایشی که طراحانش نه معنای آزادی را میدانستند، نه سازوکار توسعه را میشناختند و نه برای انتخاب و زندگی فردی انسانها ارزشی قائل بودند. آنان میخواستند تاریخ را بهزور بهسوی آرمانشهر خود برانند، اما ایران را به آزمایشگاه یکی از ویرانگرترین ایدئولوژیهای دوران معاصر تبدیل کردند.
بااینهمه، بعضی از عاملان آن فاجعه هنوز بهجای پاسخگویی، طلبکار نسلهای قربانیشدهاند و تخمشان را به رخ کسانی میکشند که خود نقشی بهسزا در نابودی زندگیشان داشتهاند.
نسل امروز نیز برای سرنگونی پنجاهوهفت در همه شعبههای آن به «تخم» فراهانیگونه احتیاج ندارد. برای پایاندادن به آن، به آگاهی، مسئولیت، عقلانیت و شهامت نیاز دارد؛ شهامت شکستن تخمهای شومی که نزدیک به نیمقرن است از درونشان فقط هیولاهای تازهای برای ایران بیرون میآید. شما تخمیها اکنون در حال تماشای رشادت همین جوانان ایرانگرا هستید.
* داستان «تخممرغهای شوم» در مسکوی سال ۱۹۲۸ میگذرد. پروفسور پرسیکوف، جانورشناس برجسته و گوشهگیر، بهطور اتفاقی پرتویی سرخرنگ کشف میکند که رشد و تکثیر موجودات زنده را بهطرزی خارقالعاده سرعت میبخشد و آنها را بزرگتر و تهاجمیتر میکند. این کشف خیلی زود توجه دستگاه حکومتی را جلب میکند و قرار میشود از آن برای حل یکی از بحرانهای کشور استفاده شود؛ تصمیمی که مسیر داستان را بهسوی طنزی سیاه درباره علم، بوروکراسی، تبلیغات و قدرت سیاسی میبرد.
✅@behzadmehrani77
وقتی با محمدرضاشاه روبهرو بودند، انقلابی و آرمانگرا شده بودند و شعرهایی آکنده از «جنگل»، «گل سرخ»، «ماهی سیاه» و مانند اینها میسرودند و میخواندند. حالا که پیر شدهاند و با رژیم اسلامی مواجهاند، همگی نوستالژیباز شدهاند؛ دلتنگ کوچهپسکوچههای وطن، خوردن جگر، شمال، قدمزدن در هوای تهران و بازگشت به آغوش آخوند، با عطر و طعم وطن.
آن روز آرمانهای ایدئولوژیک، وطن را از آنان گرفت؛ امروز نوستالژی، آخوند را برایشان بهجای وطن جا میزند.
✅@behzadmehrani77
امروز به عزیزی میگفتم: دوست دارم وقتی ایران آزاد شد، فقط بتوانم به وطن بازگردم، این جوانان و نوجوانان شجاع را ببینم و از آنان بپرسم: چه شد و چگونه شد که زیر سایهٔ این رژیم توتالیتر، زیر بار اینهمه فقر و تبعیض و ستم، در محاصرهٔ گشت ارشاد و بسیج و دستگاه سرکوب، چنین شجاع، زیبا، خوشپوش، خوشرقص، جسور و مهربان بالیدید؟
چه شد که منِ میانسالِ تبعیدی، در هر گوشهای از جهان، میتوانم تصاویر شما را با افتخار به همسنوسالهای غربیتان نشان بدهم و به داشتن شما فخر بفروشم؟
شک ندارم که شما بهزودی ایران را پس خواهید گرفت. این ایستادگی البته ریشه در همان ایرانگرایی، وطندوستی، گرایش به پهلوی و فرهنگ و تاریخی دارد که میراث گرانبهای ماست.
چند روز پیش، در سخنانی و البته در مناسبتی دیگر، به این بیت مولانا اشاره کردم:
مردِ میراثی چه داند قدرِ مال؟
رستمی جان کَند و مجّان یافت زال
اما فرزندان ما در ایران نشان دادهاند که میراثدارانی هستند که قدر این میراث را بهخوبی میدانند. فرهنگ و تمدن ایرانی همان اکسیر گرانبهایی است که اگر در جوارش بنشینیم، مِسِ وجودمان زر میشود. جوانان امروز وطن، خود گنجها و گنجینههاییاند که فردای ایران را خواهند ساخت.
✅@behzadmehrani77
Repost from گاراژ ــ مهدی تدینی
امروز قطعنامهای در مجلس نمایندگان آمریکا به رأی گذاشته شد.
محتواش: محکومیت سوسیالیسم
دقیقتر بگم: قطعنامه میگه مجلس نمایندگان «سوسیالیسم را در تمام اشکال آن، از جمله در نوع "سوسیالیستهای دموکراتیک آمریکا" (مخفف: DSA)، محکوم و تقبیح میکند» و با اجرای سیاستهای سوسیالیستی در آمریکا مخالفت میکند. این "سوسیالیستهای دموکرات آمریکا" همون چپ رادیکال حزب دموکراته: سندرز و ممدانی و کورتز و عبدل السید و بقیه...
این قطعنامه با رأی جمهوریخواهان (۲۲۰ رأی) تصویب شد و در مقابل ۱۹۲ دموکرات بهش رأی منفی دادند.
قطعنامه میگه تمرکز قدرت در نظامهای سوسیالیستی در تاریخ به حکومتهای تمامیتخواه، سرکوب، قحطی و مرگ بیش از ۱۰۰ میلیون نفر منجر شده و مشخصاً از DSA انتقاد میکند و برخی مواضعش، از جمله لغو سنا، تغییر نظام دوحزبی و مواضعش درباره حق رأی رو ناسازگار با ساختار قانون اساسی آمریکا معرفی میکنه.
نکتهٔ قضیه: حزب ج.خ مرزبندی روشن خودش با سوسیالیسم رو نشون داد، و حزب دموکرات نشون داد دیگه گریزی از یک جناح سوسیالیست رادیکال نداره و باید از این فرزندش دفاع کنه و طبعاً کارهای این فرزند پای کل حزب نوشته میشه.
@Garajetadayoni | گاراژ
:
عادل فردوسیپور با بازشدن دوباره یوتیوب و آغاز برنامهاش میگوید که «با دیدن فوتبال لیگ ایران میتوانیم غم و رنج خودمان را فراموش کنیم، به قیمت دلار فکر نکنیم و شاد باشیم.»
پروپاگاندا دقیقاً همین است: لازم نیست سقوط پول ملی، فقر و ویرانی زندگی مردم را انکار کنید؛ کافی است به آنان بگویید به آن فکر نکنند!
قیمت دلار فقط عددی روی تابلوی صرافی نیست؛ قیمت سفرهٔ مردم، داروی بیماران، آیندهٔ جوانان و حاصل عمر خانوادههایی است که هر روز فقیرتر میشوند. «به دلار فکر نکنید» یعنی به عامل این فلاکت، یعنی جمهوری اسلامی، فکر نکنید.
مسئله فوتبالدیدن یا شادبودن مردم نیست. مردم حتی در سیاهترین روزها حق شادی دارند. مسئله، تبدیل فوتبال به داروی بیحسی و فروختن فراموشی به ملتی زخمخورده است: نود دقیقه به توپ نگاه کنید و نپرسید چه کسانی ایران را به این روز انداختهاند.
لازم نیست فردوسیپور لزوما مأمور رسمی حکومت باشد؛ کافی است سخنش همان نتیجهای را تولید کند که حکومت میخواهد: فراموشکردن رنج، ندیدن ویرانی و نپرسیدن از مسبب آن.
جمهوری اسلامی درد را تولید میکند و چهرههای محبوب، آگاهانه یا ناآگاهانه، بیحسی میفروشند.
✅@behzadmehrani77
:
عادل فردوسیپور با بازشدن دوباره یوتیوب و آغاز برنامهاش میگوید که «با دیدن فوتبال لیگ ایران میتوانیم غم و رنج خودمان را فراموش کنیم، به قیمت دلار فکر نکنیم و شاد باشیم.»
پروپاگاندا دقیقاً همین است: لازم نیست سقوط پول ملی، فقر و ویرانی زندگی مردم را انکار کنید؛ کافی است به آنان بگویید به آن فکر نکنند!
قیمت دلار فقط عددی روی تابلوی صرافی نیست؛ قیمت سفرهٔ مردم، داروی بیماران، آیندهٔ جوانان و حاصل عمر خانوادههایی است که هر روز فقیرتر میشوند. «به دلار فکر نکنید» یعنی به عامل این فلاکت، یعنی جمهوری اسلامی، فکر نکنید.
مسئله فوتبالدیدن یا شادبودن مردم نیست. مردم حتی در سیاهترین روزها حق شادی دارند. مسئله، تبدیل فوتبال به داروی بیحسی و فروختن فراموشی به ملتی زخمخورده است: نود دقیقه به توپ نگاه کنید و نپرسید چه کسانی ایران را به این روز انداختهاند.
حکومتهای توتالیتر همواره از ورزش برای پوشاندن جنایت و تولید تصویر «زندگی عادی» استفاده کردهاند: موسولینی در جام جهانی ۱۹۳۴، هیتلر در المپیک ۱۹۳۶ و حکومت نظامی آرژانتین در جام جهانی ۱۹۷۸. همان هنگام که مردم در ورزشگاههای آرژانتین فریاد شادی میکشیدند، زندانیان در مراکز شکنجهٔ نزدیک همان ورزشگاهها صدای جمعیت را میشنیدند.
لازم نیست فردوسیپور لزوما مأمور رسمی حکومت باشد؛ کافی است سخنش همان نتیجهای را تولید کند که حکومت میخواهد: فراموشکردن رنج، ندیدن ویرانی و نپرسیدن از مسبب آن.
جمهوری اسلامی درد را تولید میکند و چهرههای محبوب، آگاهانه یا ناآگاهانه، بیحسی میفروشند.
✅@behzadmehrani77
«روسلانهای» وفادار رژیم اسلامی صاحبان در تهران؛ قلاده در نیویورک و لندن!
قسمت دوم و پایانی
برخی از نویسندگان و روشنفکران مهاجر ما نیز چنیناند. از اردوگاه بیرون آمدهاند، اما هنوز چشمشان به دست صاحب است. از آزادی بیان غرب بهرهمندند، ولی غذای فکری و اعتبار فرهنگی خود را همچنان از همان دستگاهی میخواهند که سانسورشان کرده است. اگر مقاله یا کتابشان مُهر تأیید ناشری در تهران را نگیرد، احساس میکنند چیزی کم دارند؛ حتی اگر همان نوشته در جهان آزاد بتواند بدون حذف و تحریف در اختیار هزاران نفر قرار گیرد.
روسلان دیگر به فرمان مستقیم احتیاجی ندارد؛ فرمانها در وجودش حک شدهاند. سانسورچیان جمهوری اسلامی نیز لازم نیست هر روز به این جماعت دستور بدهند. آنان خود میدانند کدام کلمه را حذف کنند، کدام جنایت را با احتیاط توصیف کنند، نام کدام آخوند و آقازاده را با احترام بیاورند و تا چه اندازه اجازه دارند به بنیادهای رژیم نزدیک شوند. حکومت میتواند سانسورچی را از اتاق بیرون ببرد، زیرا سانسورچی را در ذهن نویسنده کاشته است.
مشکل فقط حذف چند کلمه نیست؛ آنان داوری اخلاقی خود را نیز با خواست صاحب تنظیم کردهاند. در برابر مخالفان رژیم، صریح، خشن و بیپروا هستند؛ اما هنگامی که به جمهوری اسلامی میرسند، ناگهان همهچیز «پیچیده» میشود. برای جنایت حکومت زمینهٔ تاریخی میتراشند، از «خشونت دو طرف» سخن میگویند و بهجای نامبردن از قاتل، قربانی را بازخواست میکنند. شجاعتشان دقیقاً در جایی آغاز میشود که خطری تهدیدشان نمیکند و در جایی پایان مییابد که احتمال رنجش یکی از وابستگان حکومت وجود دارد.
در پایان رمان، قطاری حامل کارگران جوانی وارد شهر میشود. آنان منظم و دستهجمعی حرکت میکنند. روسلان و دیگر سگهای سابق اردوگاه، با دیدن این صف تصور میکنند زندانیان تازهای رسیدهاند؛ بنابراین بیآنکه کسی فرمانی صادر کند، دوباره در دو سوی جمعیت قرار میگیرند و نگهبانی را آغاز میکنند. اردوگاه تعطیل شده، اما سازوکار آن همچنان کار میکند: انسانها صف میسازند و سگها خودبهخود جای سابقشان را پیدا میکنند.
این تصویر، وصف حال روشنفکرانی است که در جهان آزاد نیز داوطلبانه جای خود را در دستگاه سانسور پیدا میکنند. لازم نیست جمهوری اسلامی آنان را به بازگشت وادارد؛ آنان در نیویورک، لندن، پاریس، برلین یا تورنتو همان صف را بازسازی میکنند. خود مراقباند کسی از حدود مجاز خارج نشود، کسی نام جنایتکاران را بیش از اندازه صریح بر زبان نیاورد و کسی پلهای بازگشت به محافل حکومتی را خراب نکند.
تراژدی روسلان در وفاداری اوست. صفاتی چون وفاداری، انضباط و وظیفهشناسی که در خدمت خیر میتوانستند ارزشمند باشند، در خدمت اردوگاه به ابزار سرکوب تبدیل شدهاند. روسلان هم نگهبان است و هم قربانی؛ زیرا نظام چنان تربیتش کرده که جهنم را بهشت و اسارت را نظم طبیعی جهان ببیند.
اما میان روسلان و این روشنفکران یک تفاوت اساسی وجود دارد: روسلان سگ است و قدرت داوری اخلاقی ندارد؛ انسان دارد. کسی که در جهان آزاد زندگی میکند، به اطلاعات آزاد دسترسی دارد و همچنان خود را با خواست سانسورچی تنظیم میکند، دیگر نمیتواند همهچیز را به ترس و تربیت گذشته نسبت دهد. از جایی به بعد، خودسانسوری فقط اثر سرکوب نیست؛ انتخابی آگاهانه برای حفظ رابطه با قدرت است.
آنان از ایران جمهوری اسلامی بیرون آمدهاند، اما جمهوری اسلامی را با خود آوردهاند. درِ اردوگاه باز است، صاحب دیگر بالای سرشان ایستاده نیست و سیمخارداری گرداگردشان وجود ندارد؛ بااینحال هنوز چشمبهراه فرماناند، هنوز از رنجش صاحب میترسند و هنوز کنار صف نگهبانی میدهند.
روسلان تا پایان منتظر بازگشت صاحب ماند. این جماعت نیز هنوز نمیدانند که برای آزادشدن، عبور از مرز کافی نیست؛ باید صاحب را از ذهن خود بیرون کنند.
✅@behzadmehrani77
«روسلانهای» وفادار رژیم اسلامی
صاحبان در تهران؛ قلاده در نیویورک و لندن!
قسمت اول
بیش از یک دهه پیش، روزی با یکی از «روشنفکران» شناختهشده و جمعی از دوستان در جایی نشسته بودیم. جناب روشنفکر رو به من گفت قصد دارد مقالهای در «نقد اخلاقی ولایت فقیه» بنویسد؛ اما چون زمانی با سیدحسن خمینی دوست بوده، نگران است که او از انتشار مقاله ناراحت شود.
این فقط حکایت یک نفر نیست. نویسندگان و روشنفکرانی را دیدهام که پس از مهاجرت به غرب، همچنان چنان حرف میزنند و مینویسند که مبادا صاحبان و حامیان ولایت فقیه برنجند. برخی از آنان تنها برای اینکه شاید کتاب یا مقالهای از ایشان در ایران منتشر شود، خود را در جهان آزاد نیز با معیارهای سانسورچیان جمهوری اسلامی تنظیم میکنند. نوشتههایشان را از چندین لایهٔ سانسور و خودسانسوری عبور میدهند تا سرانجام در نشریاتی داخل ایران منتشر شوند که گاه به اندازهٔ یک پست سادهٔ اینستاگرامی نیز خواننده ندارند.
چرا کسانی که از سیطرهٔ جمهوری اسلامی مهاجرت کرده یا گریختهاند، در جهان آزاد نیز خود را با سانسور، خودسانسوری و خواست سانسورچی تنظیم میکنند؟ چرا وقتی دیگر بازجویی بالای سرشان نیست، خود نقش بازجو را برعهده میگیرند؟ چرا پیش از نوشتن هر جمله از خود میپرسند چه کسی در حکومت ناراحت میشود، کدام در بسته خواهد شد و نام چه کسی ممکن است از فهرست «خودیها» خط بخورد؟
پاسخ را نمیتوان فقط در ترس جستوجو کرد. بخشی از ماجرا به وابستگی عمیق آنان به همان دستگاه بازمیگردد. این افراد اعتبار، شهرت، مخاطب و هویت روشنفکری خود را در نسبت با فضای فرهنگی جمهوری اسلامی به دست آوردهاند. تصور میکنند اگر دیگر کتابشان در تهران منتشر نشود، نامشان در مطبوعات داخل کشور نیاید یا یکی از آقازادهها تلفنشان را پاسخ ندهد، موجودیت فرهنگیشان به خطر میافتد. آزادی برای آنان تنها یک حق نیست؛ خطری است که میتواند رشتهٔ پیوندشان با صاحب قدیمی را قطع کند.
این جماعت مرا به یاد رمان «روسلان وفادار» نوشتهٔ گئورگی ولادیموف میاندازند.
در این رمان، روسلان سگی است که برای نگهبانی از زندانیان یک اردوگاه کار اجباری شوروی تربیت شده است. روزی اردوگاه را تعطیل میکنند، درها را میگشایند و زندانیان را میفرستند. نگهبانان نیز پراکنده میشوند و سگها را رها میکنند. ظاهراً دوران اسارت پایان یافته است؛ اما روسلان نمیتواند جهانی بدون اردوگاه را بفهمد. او گمان میکند زندانیان گریختهاند و دیر یا زود صاحبش بازخواهد گشت و نظم پیشین دوباره برقرار خواهد شد.
روسلان آزاد شده است، اما آزادی را نمیشناسد. گرسنگی میکشد، ولی از دست مردم عادی غذا نمیگیرد؛ زیرا آموخته است غذا را فقط باید از دست صاحبش بگیرد. به ایستگاه قطار میرود و منتظر ورود زندانیان تازه میماند. با دیدن یک زندانی سابق نیز نمیتواند او را انسانی آزاد ببیند؛ همچنان او را زندانیای میداند که باید مراقبش باشد. سیمخاردارها برچیده شدهاند، اما سیمخاردارهای ذهن روسلان هنوز پابرجایند.
ادامه در پایین
✅@behzadmehrani77
