en
Feedback
کتابخوانی تلگرام

کتابخوانی تلگرام

Open in Telegram

تاسیس کانال: شنبه ششم آذرماه ۱۳۹۵ 📎 لینک کانال ما در پیام‌رسان بله 👇 https://ble.ir/ketabkhanijamei 👈استفاده مطالب کانال با ذکر منبع و آیدی کانال ما بلامانع است ارتباط با ادمین: 👇 @gooyaabook . ♦️تبلیغات و سفارش تهیه تیزر پذیرفته می‌شود.♦️ .

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel کتابخوانی تلگرام

Channel کتابخوانی تلگرام (@ketabkhaniye_telegram) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 10 472 subscribers, ranking 3 647 in the Books category and 29 858 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 10 472 subscribers.

According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 179 over the last 30 days and by 8 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.73%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 1.52% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 286 views. Within the first day, a publication typically gains 159 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 5.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as #کلیدر, راوی, روز, درآمد, صاحب.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
تاسیس کانال: شنبه ششم آذرماه ۱۳۹۵ 📎 لینک کانال ما در پیام‌رسان بله 👇 https://ble.ir/ketabkhanijamei 👈استفاده مطالب کانال با ذکر منبع و آیدی کانال ما بلامانع است ارتباط با ادمین: 👇 @gooyaabook . ♦️تبلیغات و سفارش تهیه تیزر پذیرفته می‌شود.♦️ .

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

10 472
Subscribers
+824 hours
+427 days
+17930 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+68
in 8 channels
August '26
+308
in 81 channels
Get PRO
July '26
+242
in 2 channels
Get PRO
June '26
+43
in 2 channels
Get PRO
May '26
+28
in 2 channels
Get PRO
April '26
+40
in 0 channels
Get PRO
March '26
+29
in 0 channels
Get PRO
February '26
+115
in 1 channels
Get PRO
January '26
+148
in 123 channels
Get PRO
December '25
+344
in 144 channels
Get PRO
November '25
+543
in 125 channels
Get PRO
October '25
+711
in 202 channels
Get PRO
September '25
+597
in 143 channels
Get PRO
August '25
+674
in 226 channels
Get PRO
July '25
+1 223
in 98 channels
Get PRO
June '25
+609
in 97 channels
Get PRO
May '25
+699
in 211 channels
Get PRO
April '25
+843
in 327 channels
Get PRO
March '25
+735
in 257 channels
Get PRO
February '25
+616
in 131 channels
Get PRO
January '25
+525
in 61 channels
Get PRO
December '24
+784
in 97 channels
Get PRO
November '24
+727
in 3 channels
Get PRO
October '24
+776
in 68 channels
Get PRO
September '24
+538
in 2 channels
Get PRO
August '24
+359
in 188 channels
Get PRO
July '24
+439
in 105 channels
Get PRO
June '24
+259
in 73 channels
Get PRO
May '24
+228
in 11 channels
Get PRO
April '24
+94
in 27 channels
Get PRO
March '24
+76
in 24 channels
Get PRO
February '24
+95
in 23 channels
Get PRO
January '24
+81
in 21 channels
Get PRO
December '23
+62
in 20 channels
Get PRO
November '23
+92
in 26 channels
Get PRO
October '23
+77
in 26 channels
Get PRO
September '23
+45
in 0 channels
Get PRO
August '23
+68
in 0 channels
Get PRO
July '23
+64
in 0 channels
Get PRO
June '23
+129
in 0 channels
Get PRO
May '23
+74
in 0 channels
Get PRO
April '23
+52
in 0 channels
Get PRO
March '23
+60
in 0 channels
Get PRO
February '23
+59
in 0 channels
Get PRO
January '23
+80
in 0 channels
Get PRO
December '22
+84
in 0 channels
Get PRO
November '22
+129
in 0 channels
Get PRO
October '22
+662
in 0 channels
Get PRO
September '22
+90
in 0 channels
Get PRO
August '22
+115
in 0 channels
Get PRO
July '22
+510
in 0 channels
Get PRO
June '22
+17
in 0 channels
Get PRO
May '22
+35
in 0 channels
Get PRO
April '22
+25
in 0 channels
Get PRO
March '22
+41
in 0 channels
Get PRO
February '22
+47
in 0 channels
Get PRO
January '22
+39
in 0 channels
Get PRO
December '21
+27
in 0 channels
Get PRO
November '21
+43
in 0 channels
Get PRO
October '21
+57
in 0 channels
Get PRO
September '21
+52
in 0 channels
Get PRO
August '21
+42
in 0 channels
Get PRO
July '21
+39
in 0 channels
Get PRO
June '21
+31
in 0 channels
Get PRO
May '21
+31
in 0 channels
Get PRO
April '21
+44
in 0 channels
Get PRO
March '21
+40
in 0 channels
Get PRO
February '21
+26
in 0 channels
Get PRO
January '21
+38
in 0 channels
Get PRO
December '20
+565
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September+12
06 September0
05 September+16
04 September+13
03 September0
02 September+27
01 September0
Channel Posts
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس#فتح‌الله_بی‌نیاز 🔸#قسمت_29 ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹این بار امور هنری شرکت نفت می‌خواست عکس‌های بزرگ معروف‌ترین تابلوهای نقاشی و پیکرتراشی‌های جهان را برای کارگران و اعضای خانواده‌هاشان به نمایش بگذارد. در این برنامه‌ها فرد یا افراد مطلعی هم می‌آمدند و درباره هر اثر هنری و خالق آن توضیح می‌دادند. سپس کارگرهایی که همراه مجریان برنامه می‌آمدند به حضار شیرنسکافه و شیر کاکائو و بیسکویت و کیک می‌دادند. ظاهراً برای زن و بچه‌های کارگران جالب‌ترین قسمت برنامه همین بخش بود. دفعه قبل که در کوی نمره ۲ هفت گل این برنامه را دیدم به نظر رسید که برای حضار خوردنی‌ها از آثار نقاشان ایتالیایی و هلندی جالب‌تر بودند. با این وجود جوان‌هایی مثل نادر و دختربس اطلاعات خوبی کسب می‌کردند و در این زمینه می‌توانستند با فرزندان کارمندان رقابت کنند. باری ماهواره چرخ گوشت را در کیسه گذاشت و پس از تشکرهای گرم و طولانی گفت: اشکال ندارد نروی نمایشگاه ولی خانه ما حتماً بیا. - می‌آیم. - پس یادت باشد بهم قول دادی. و با حالتی شاد و سرخوش مرا ترک کرد. بعد از رفتنش، دوباره دستخوش التهاب قبلی شدم. اعتصابی که از آن حرف زده می‌شد اعصابم را خرد کرده بود. ■ حبیب تا پیش از آن، همه دختران عالم را می‌خواست و مدعی بود که زن‌های دنیا برای فرونشاندن عطش شهوتش به اندازه کافی دختر نزاییده‌اند، اما به مرور ایام با خلوص و صداقت کودکانه‌ای پیش خودش اعتراف کرد که من فقط همین یکی را می‌خواهم همین یکی! همین یکی گیرم بیاید تا آخر عمر خدا را شکر می‌کنم. اما آیا این یکی حاضر می‌شد گوش چشمی به او نشان دهد؟ مگر فرنگیس یک دختر معمولی بود که به جوانی معمولی قانع باشد و مگر این دختر همان کسی نبود که خود حبیب به او نسبت دختر خدا داده بود. فرنگیس خیلی هوشمند نبود ولی آنقدر هم خرفت نبود که نفهمد نگاه حبیب حاکی از دلباختگی است. او می‌فهمید چرا حبیب دارد تغییر رویه می‌دهد و گاهی در برابر او به شکل ساده لوحانه‌ای متین و صمیمی می‌شود، او می‌فهمید که چرا این موجود زمخت بعضی اوقات در برخورد با او مثل بچه‌ای دستپاچه می‌شود و بفهمی نفهمی دچار لکنت زبان می‌شود. فرنگیس هر از گاهی هم از اینجور چیزی به شدت لذت می‌برد اما در مجموع دوست نمی‌داشت حبیب از حریم مشخصی پا بیرون بگذارد. با خود می‌گفت اگر دلش خواست می‌تواند دوستم داشته باشد ولی حق ندارد خیالاتی شود. منظورش از خیالاتی شدن عشق و وصلت بود اما درست همین چیزها ذهن حبیب جولان می‌داد و الا گاهی اوقات با گفتن هیس هیس کلاس را پیش از ورود فرنگیس ساکت نمی‌کرد و پشت سرش به تعریف و تمجید از او بر نمی‌خواست تا حرف‌هایش زبان به زبان به گوش فرنگیس برسد. حتی روزی بی‌اختیار دهان گشود و حرفی زد که از او بعید می‌نمود. آن روز فرنگیس پیش از شروع درس جغرافیا به نادر گفت: شما که درس را بلدید لطفاً بروید خانه ما و دفتر املای من را بیاورید. صبح یادم رفت بیاورم. نادر از جا برخاست حبیب بعدها نفهمید چطور شد که گفت: ما برویم فرنگیس خانم؟ فرنگیس او را به سختی نکوهش کرد: اول اجازه بگیرید بعد حرف بزنید. از این به بعد هم در کارهایی که به شما مربوط نیست دخالت نکنید. حبیب که احساس حقارت می‌کرد ژست دلخوری به خود گرفت سرش را به نشانه ناخشنودی کج کرد و سمت چپ کلاس را نگریست. فرنگیس رو به نادر با صدای رسایی گفت: چرا ایستاده‌اید و مرا نگاه می‌کنید. نادر که به فرنگیس زل زده بود شتاب زده گفت: باشد، باشد الان می‌روم. فرنگیس آنگاه رو به حبیب گفت: مثل اینکه شما از حرف حق خوشتان نمی‌آید آقا ؟! حبیب با تکدر خاطر گفت: کی گفته خوشم نمی‌آید؟ - لازم نیست کسی بگوید رفتارتان نشان می‌دهد. - ولی من فقط می‌خواستم کاری برای شما کرده باشم. فرنگیس با بی‌تفاوتی گفت: این یک مسئله دیگر است آقای محترم! اما اتفاقاً همین موضوع برای حبیب مسئله اصلی بود و الا با این همه غرور و ادعای غرور دهانش بی‌اختیار باز نمی‌شد تا کلماتی از آن خارج شود که دلیل بر فرمانبرداریش بود. حبیب احساس کرد نه فقط شخصاً خود را نزد همکلاسی‌ها حقیر کرده، بلکه فرنگیس هم خفتش داده و حالا هم دارد روی حرف خود پای می‌فشارد. پس به دفاع از غرور جریحه‌دارش برخاست و گفت: من تندتر می‌دوم، تازه مثل نادر گیج نیستم که دنبال دور یقه بروم و بالش بیاورم! بچه‌ها زدند زیر خنده، خطوط چهره فرنگیس اصلاً تغییر نکرد. وقتی کلاس آرام گرفت با قاطعیت گفت: ولی او با همه گیجی‌اش شاگرد اول کلاس است. من هم دوست دارم کارهای شخصی‌ام را به شاگرد اول‌ها بسپارم. حبیب مغرورانه گفت: ما هم توی زور و ورزش شاگرد اولیم! چند نفر از بچه‌ها خندیدند فرنگیس گفت: شما جداً دلتان را به همین چیزها خوش می‌کنید؟ - کم چیزهایی نیستند! فرنگیس با افسوس گفت: جداً برایتان متاسفم و پشت میز مخصوص معلم نشست تا درس بپرسد. #ادامه_دارد ... .

2
آدمهای موفق همیشه دو چیز بر لب دارند: لبخند و سکوت لبخند حلّال بسیارى از مشکلات است و سکوت روشى است براى دوری از مشکلاتِ بیشتر ... بودا @erfan_o_zendegi
163
3
🎲♟دسترسی ویژه به کانالهای علمی🎲♟ 🫟♦️برای داشتن این مجموعه در مدت🫟♦️ محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🎓 جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼 @HHo_bb
185
4
. . 📚 #ایران_بین_دو_انقلاب ✍#یرواند_آبراهامیان 🎤 راوی: #حسام @B4midni8 🎚تنظیم و میکس: #باران @ketabkhaniye_telegram ♦️بخش دوم، انقلاب مشروطه ● #قسمت_چهارم: 📖 صفحه 84 سر تیتر این قسمت: ○ روشنفکران - قسمت دوم 📌 این بخش، به میرزا ملکم‌خان و اندیشه‌های اصلاح‌طلبانه او می‌پردازد؛ کسی که با آشنایی با اندیشه‌های سیاسی اروپا، بر ضرورت اصلاحات، قانون، آزادی و ایجاد امنیت در ایران تأکید داشت. ملکم‌خان معتقد بود بدون این اصلاحات، ایران نمی‌تواند در برابر قدرت‌های خارجی پیشرفت کند؛ اما اندیشه‌های او همواره با این پرسش روبه‌رو بود که آیا پذیرش الگوهای غربی، راه پیشرفت است یا به از دست رفتن هویت جامعه می‌انجامد؟ .
167
5
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتح‌الله_بی‌نیاز 🔸#قسمت_28 ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 شب کار بودم تا ساعت ۹ شب وقت داشتم، چرخ گوشت را باز کردم، ماهواره که به دقت به چهره و دست‌هایم زل زده بود گفت: همین که فهمیدم مادرم می‌خواهد چرخ گوشت را بدهد تو درست کنی فوری گفتم بده من می‌برم. - چرا؟ - خب دلم می‌خواست تو را ببینم و پیشت بنشینم. - خیلی ممنونم. روی دو زانو نشسته بودم و به کارم ادامه داده بودم، گفت: چای بیاورم یا شربت؟ - خودت چه می‌خوری؟ - یک کُپ(فنجان) چای. - پس من هم چای می‌خورم. چای آورد. همچنان که کار می‌کردم، حرف میزد و چشم از من برنمی‌گرفت. وقتی چای می‌نوشیدم با حالتی مفتون شده گفت: خوشحال نیستی که سردسته اعتصابی‌ها بودی؟ جا خوردم! دیر جواب دادم گفتم: یه کم. - به نظر من آدمی که دولت ازش می‌ترسد و می‌اندازدش توی زندان آدم خیلی مهمی‌ست. - از کجا می‌دانی؟ - خب معلوم است دولت هر آدمی را که زندان نمی‌کند، فقط آنهایی را زندانی می‌کند که می‌داند حرف حق می‌زنند. سرم را بلند کردم و به چشم‌های گرد و سیاهش چشم دوختم. لبخند ریزی زد و گفت: راست نمی‌گویم؟ با دستپاچگی گفتم: چرا، چرا، راست می‌گویی. موضوع صحبت را تغییر داد گفت: راستی کاری نداری برایت بکنم؟ - نه، ممنون. - اگر داری بگو، من دوست دارم برایت کار بکنم. - چرا؟ - خب؟ معلوم است! به چشم‌هایش چشم دوختم، خندید و صورتش را در دست‌هایش پنهان کرد. با اینکه تقریبا ۱۴ ساله بود و اندام لاغرش بلندتر از یک دختر ۱۴ ساله بود ولی چهره‌اش خیلی بچگانه بود. کلمه بچگانه کاملا گویا نیست. در واقع سیمای او القا کننده معصومیت کودکانه بود و نه کودکی ناب! موهای سیاه و بلندش را دم اسبی کرده بود، بلوز بنفشی بر تن داشت و یک سنجاق طلایی قورباغه‌ای شکل روی سینه‌اش زده بود. گفتم: غیر از درس خواندن و مشق نوشتن چه کار می‌کنی؟ - هیچ، بعضی وقت‌ها با دخترهای همسایه خانه بازی می‌کنم. یک دفعه من می‌شوم صاحبخانه و آنها مهمان. یک دفعه آنها می‌شوند صاحبخانه و من مهمان. بعضی وقت‌ها هم می‌رویم روی سبزه‌ها و می‌دویم. راستی تو از ورزش خوشت می‌آید؟ - آره. با خوشحالی بانگ برآورد: چه خوب! خدا را شکر، می‌دانستم باید از ورزش خوشت بیاید. راستی از کدام ورزش خوشت می‌آید؟ - یه کم فوتبال، یه کم هم شنا. - من از فوتبال خیلی خوشم می‌آید. عاشق فوتبالم. وقتی پسرها بازی می‌کنند فوری می‌روم تماشایشان. محور چرخ گوشت را جا انداختم و گفتم: چیزیش نیست پیچش هرز شده باید یک پیچ برایش پیدا کنم. قوطی پیچ‌ها را خالی کردم. ماهواره گفت: تو خیلی چیزها بلدی، نه؟ چیزی نگفتم و به کارم ادامه دادم گفت: پدرم اصلاً از اینجور کارها بلد نیست. - مثل اینکه زیاد خوشش نمی‌آید. و شروع کردم به پیچاندن پیچ، لحظه‌ای نگذشت که با فریاد شادمانه‌ای گفت، با تعجب نگاهش کردم خط سیر نگاهش همچنان به بازویم ختم می‌شد تبسم کردم لبخندش عمیق‌تر شد ذوق کنان گفت: از همان موقعی که اسمت را شنیدم یک دل نه صد دل عاشقت شدم. در منتهای حیرت به چشم‌هایش خیره شدم تبسم کنان گفت: همیشه دعا می‌کردم که یک روزی ببینمت. پیش خودم می‌گفتم یعنی می‌شود یک روزی شیرزاد را ببینم؟ وقتی دیدمت انگار دنیا را بهم دادند. در حالی که غرق تفکر بودم ولی به موضوع خاصی فکر نمی‌کردم گفتم: چرا، چرا دوست داشتی مرا ببینی؟ - خب، هرچه باشد تو سردسته اعتصابی‌ها بودی رفتی زندان و ... ادامه نداد. سیگاری روشن کردم. دست‌ها را به هم سود و شوق کنان گفت: وای، چه بولت قشنگی! - بولت نیست، یک جور خار است، مال موتور و اینجور چیزهاست. - تمام شد؟ - آره، می‌توانی ببریش. ریز ریز خندید و گفت: دلم نمی‌خواهد بروم دلم می‌خواهد پیشت بنشینم. - خب، اگر دوست داری بنشین. همچون کودک شیطانی رادیو را زیر نگاه گرفت و با پیچ‌ها و دکمه‌هایش ور رفت. سپس اشاره‌ای به باتری‌های بزرگ رادیو کرد و گفت: چرا از خود رادیو بزرگترند؟ - خب، مدل قدیمیست. ما از اولش رادیو برقی خریدیم. مولارد انگلیسی. و همچنان که شیفته وار نگاهش می‌کرد گفت: باید یک روز بیایم خانه‌ات را حسابی جمع و جور کنم. دلم نمی‌خواهد زحمت بکشی . - زحمت نیست خودم دوست دارم. - ممنون. - راستی! - بله. - اشکال ندارد من بهت نگویم عمو؟ - نه، اشکال ندارد. تبسم کنان دست زد و گفت: چه خوب! سپس چانه‌اش را گرفت و گفت: راستی قرار است اگر جمعه هوا خوب بود عکس‌های تابلوهای نقاشی و مجسمه‌ها را بگذارند برای تماشا، تو می‌آیی؟ - نمی‌دانم، بستگی به هوای جاهای دیگری دارد. - کجاها؟ - سر و قلبم! ابتدا تعجب کرد، اما به سرعت به خود آمد و ریز ریز خندید. البته بدم نمی‌آمد که عکس‌های آن آثار را ببینم ولی دروغ نمی‌گفتم و رفتم یا نرفتنم به شرایط روحی‌ام بستگی داشت اینجور برنامه‌ها معمولاً بد نبودند. #ادامه_دارد ... .
155
6
* هر بامداد تا نور مهر می‌دمد از کوههای دور من بال می‌گشایم چابک‌تر از نسیم پیغام صبحدم را با شعرهای روشن پرواز می‌دهم...! #ف
* هر بامداد تا نور مهر می‌دمد از کوههای دور من بال می‌گشایم چابک‌تر از نسیم پیغام صبحدم را با شعرهای روشن پرواز می‌دهم...! #فریدون_مشیری درودیاران هم اندیش صبحتون بخیر امروزتون لبریز ازعشق وامید 🪻☕️🪻☕️ *
162
7
. @ketabkhaniye_telegram 📚 #اوژنی_گرانده ✍ #دوبالزاک #قسمت_ششم 🎙 #بهروز_رضوی .
181
8
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتح‌الله_بی‌نیاز 🔸#قسمت_27 ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 فرنگیس قیافه آشفته‌ای داشت و با عصبانیت حرف می‌زد و آرایش تیم خود را به هم می‌ریخت. حبیب دلش سوخت، سرش را زیر انداخت اما در چنین شرایطی فرامرز سخت احساس خوشبختی می‌کرد. چون فرنگیس با ملایمت عجیبی با او حرف میزد و نه تنها به خاطر بازی ضعیف شماتتش نمی‌کرد بلکه برای ارائه یک بازی بهتر تشویقش هم می‌کرد. بازی به نتیجه مساوی ۱۱ رسید، حبیب به رغم نق‌ها و اعتراض‌های گل‌صنم عمداً بد و سست بازی می‌کرد و در پاسخ به غرولندهای گل‌صنم فریاد زنان می‌گفت: تقصیر من چیه؟ شماها بد پاس می‌دهید. همه می‌فهمیدند که حبیب دارد توپ‌ها را هدر می‌دهد. فرنگیس هم می‌دانست اما به روی خود نمی‌آورد. وقتی تیم فرنگیس ۱۴ به ۱۳ جلو افتاد گل‌صنم رو به حبیب گفت: چرا توپ‌ها را خراب می‌کنی؟ دوست داری ببازیم؟ حبیب با خشونت گفت: آره، تا چشم تو کور شود. - چشم من کور شود که چشم دیگران روشن شود؟ - حرف مفت نزن منظورت چیه؟ - همه می‌دانند که منظورم چیه؟ خوب هم می‌دانند. - بیخودی وقت را نگیر اگر دوست نداری بازی کنی برو بیرون. - چرا من بروم؟ خودت برو که داری آبروی خودت و ماها را می‌بری! حبیب به طرف گل‌صنم یورش برد، دست راست را به طرف کتف چپ حرکت داد اما آن را در جهت مخالف به گردش در نیاورد تا روی صورت گل‌صنم بنشیند، فقط نگاه غیظ آلودی به چهره خشمگین دختر انداخت و سگرمه‌ها را در هم کشید. گلصنم تنها دختری و اصلاً نوجوانی بود که رو در روی حبیب می‌ایستاد. فرنگیس دخالت کرد و گفت: لطفاً دعوایتان را بگذارید برای بیرون از مدرسه. و چون هر دو مخاطب خود را خاموش دید سرزنش آمیز گفت: پای دیگران را هم به میان نکشید، اگر کسی عقده‌ای دارد جای دیگری خالیش کند. می‌دانست که گل‌صنم درست می‌گوید و چرا حبیب بازی واقعی خود را ارائه نمی‌دهد! از این بابت ناراحت بود ترجیح می‌داد بازنده شود اما دیگران فکر نکنند حبیب گوش چشمی به او دارد و به خاطر او بازی را می‌بازد. نکته‌ای هست که نباید از قلم بیفتد این دختر این فرنگیس در باطن دو آدم بود یکی‌شان دون شأن خود می‌دانست که بی سر و پاهایی مثل حبیب به خود جرات دهند از او خوششان بیاید. ددر نتیجه از دلباختگی مردی که از حیث مقام و ظاهر و سواد و اعتبار انگشت نما نمی‌بود نفرت داشت. برعکس آن دیگری بی‌میل نبود که تمام مردها و پسرها باطناً شیفته‌اش باشند. ترکیب این دو آدم شخص سومی بود: پسرها و مردها حق دارند عاشق فرنگیس شوند و حرفش را اینجا و آنجا بزنند اما نباید در ابراز عشق خود به فرنگیس جسارت به خرج دهند. اطلاع تمام مردم از این قضیه، شخص سوم را خیلی خشنود می‌کرد خصوصاً اگر پای به زانو درآمدن نوجوان سلطه‌جو و عصیانگری مثل حبیب در میان می‌بود. باری، حبیب حاضر شد طعنه‌های گل‌صنم و خفت باخت در برابر فرنگیس را به جان بخرد اما فرنگیس راضی شود. همین کار را کرد گل‌صنم او را به باد انتقاد گرفت. فرنگیس اصلاً لبخند نزد اما جوری توپ را در بغل گرفت و سرش را کج کرد و راه افتاد که معلوم بود کاملاً رضایت خاطر دارد. هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که فریاد دیوانه وار حبیب را خطاب به گل‌صنم شنید: خفه خون بگیر دختر! چرا اینقدر نق می‌زنی؟ ■ فرد یا افراد خاصی متکبر و محرک اعتصاب نبودند. در واقع زمزمه اعتصاب به خودی خود بر سر زبان‌ها افتاد. این نواها از همان آغاز اعصابم را خرد کرده بود. آینده مبهم بود. به همین خاطر از اتفاقات روزهای اعتصاب و بعد از آن می‌ترسیدم این ترس ذهنم را به کلی آشفته کرده بود. یک روز عصر به حدی پریشان خاطر بودم که بی‌اختیار در حیاط قدم می‌زدم و با خود گفتگو می‌کردم ساعتی نگذشت که در به صدا درآمد، خوشحال شدم که رشته افکارم از هم گسیخته می‌شود. در واقع به مصاحبت با یک انسان نیاز داشتم. وقتی در را باز کردم با کمال تعجب چشمم به چهره‌ای کوچک و ظریف افتاد. چهره‌ای که لبخند عمیقی آن را پر کرده بود. او ماهواره دختر جبار بود. به محض دیدن من گفت: سلام، حالت چطور است؟ - خوبم، بیا تو. وارد حیاط شد و با حالت و خودمانی‌تر گفت:تنهایی؟ - بله. همچنان که به طرف اتاق می‌رفتیم گفت: تو که تنهایی چرا بعضی وقت‌ها پیش ما نمی‌آیی؟ - ممنونم مزاحم نمی‌شوم. - مزاحم نیستی، تازه خیلی هم خوشحالمان می‌کنی. بیشتر از همه مرا. نگاهی به چشم‌های گرد و نه چندان درشتش که مثل قیر سیاه بودند انداختم، لبخند از روی لبانم محو نمی‌شد. دو سه تا از دندان‌هایش کج و معوج بود و به کودکانه بودن سیمایش می‌افزود. کیسه‌ای را که در دست داشت روی گبه گذاشت و گفت: چرخ گوشتمان خراب شده، مادرم داده که درستش کنی، زحمتت نمی‌شود؟ - نه زحمتی ندارد. #ادامه_دارد ... .
211
9
@ketabkhaniye_telegram #برش_کتاب 🔹من برای شناخت بشریت به اینجا آمده‌ام به‌خاطر این‌که دلم می‌خواهد بفهمم مردی که مرد دیگری را می‌کشد در جست‌و‌جوی چیست و وقتی که آخرین گلوله را در بدن مردی فرو می‌کند به چه می‌اندیشد. من برای ثابت کردن عقیده‌ای که همیشه به آن معتقد بوده‌ام به این‌جا آمده‌ام و آن پوچی و احمقانه بودن جنگ است و فکر می‌کنم جنگیدن قاطع ترین دلیل حماقت بشر است. ... از هنگامی که به دنیا آمده‌ام گوشم رابا کلمه وطن و پرچم پر کرده‌اند و همیشه به من آموخته‌اند که باید به شهید شدن و به شهادت رسیدن افتخار کرد و بالید و هرگز کسی به من نگفت که چرا کشتن به خاطر دزدی یک گناه بزرگ است در حالی که کشتن در لباس سربازی باعث افتخار. 📚#زندگی_جنگ_و_دیگر_هیچ ✍#اوریانا_فالاچی .
210
10
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه  که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹 https://t.me/addlist/aYhHa_QQt1hhMjU0 زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
52
11
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 کیسه جذب پول 🪎 🔷مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🔷
74
12
اولین جلسه از #نقالی_اثر_مرکب مجری: خانم امید @Universalcure
اولین جلسه از #نقالی_اثر_مرکب مجری: خانم امید @Universalcure
222
13
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتح‌الله_بی‌نیاز 🔸#قسمت_26 ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 فرنگیس می‌گفت: خودم هم نمی‌فهمیدم چرا هم از او لجم می‌گیرد و هم دوست دارم که عاشق سینه چاکم باشد. حبیب جور دیگری فکر می‌کرد او امیدوار بود فرنگیس در ورای هیاهوها و آشوب‌های روزانه به عشق استثنایی او پی ببرد و با تمام وجود به آن باور پیدا کند و چون مثل بعضی از آدم‌های ناآرام و پر هیاهو کمی رویایی بود، در عالم تخیل تحت تاثیر قهرمان اول فیلم جدال در آفتاب، محبوبه‌اش را اذیت می‌کرد و می‌خواست او را با توسل به زور و قهر تصاحب کند. فرنگیس هم مثل دختر فیلم ابتدا مقاومت و اکراه نشان می‌داد اما سرانجام راه سازش و تسلیم اختیار می‌کرد. اما فرنگیس واقعی اصلاً اینجوری نبود. روزی در ساعت ورزش طبق معمول بچه‌های کلاس را به صف کرد نوع ورزش عده‌ای از آنها را تعیین و محدوده بازی همه را مشخص کرد و در خاتمه گفت: اگر کسی بخواهد بی تربیت بازی در بیاورد هرچه دید از چشم خودش دید. نادر شاگرد اول کلاس گفت: اگر بی‌تربیتی کردیم از نمره انضباط و ورزشمان کم کن. فرنگیس لبها را ورچید و سرورمندانه گفت: لطفاً شما به من نگویید چه کار کنم. نادر گفت: برای این گفتم که بچه‌ها بازی را به هم نزنند. مدیر روزی گفته بود که نمرات انضباط و ورزش را با نظر فرنگیس تعیین می‌کند، این حرف بی تاثیر نبود اما فرنگیس ظاهراً به آن اهمیت نمی‌داد. در جواب نادر گفت: من بدون نمره هم بلدم آدم‌های بی‌تربیت را ادب کنم، ببینم کسی بازی را به هم زده حسابش را می‌رسم. سپس بی‌اعتنا به نادر، به طرف بچه‌هایی رفت که سن و سال بیشتری داشتند و اندامشان درشت‌تر بود. گلسنم گفت: ما می‌خواهیم والیبال بازی کنیم. فرنگیس گفت: من هم بازی می‌کنم. و دور یقه و روبان را باز کرد به دست دختربس داد و گفت: برو بگذارش روی نیمکت من. گل‌صنم خوشحال شد که فرنگیس می‌خواهد بازی کند، پچ پچ کنان به حبیب گفت: من و تو بایستیم طرف مقابلش، می‌خواهم حسابی دق‌مرگش کنم. اگر فرنگیس در جمعی بود و آن جمع در مسابقه‌ای بازنده می‌شد به تنهایی بار احساس تلخ شکست و زبونی همه را بر دوش می‌کشید از نظر او شکست یعنی پذیرش ادعای سروری و چیرگی طرف مقابل و چون چنین چیزی برایش غیر قابل تحمل بود انتظار داشت که طرف حتی به عمد هم که شده تن به باخت بدهد. طی هفته‌های قبل بیشتر بچه‌های کلاس متوجه این خصوصیت شده بودند. حبیب نمی‌خواست فرنگیس بازنده شود و برگ برنده‌ای دست بچه‌ها بیفتد. ژست فرنگیس بعد از باخت ژست ملکه دل شکسته و غمگین فقط یکی دو بار حبیب را خوشحال کرده بود. فرنگیس می‌دانست که حبیب و گل‌صنم بهترین والیبالیست‌های مدرسه‌اند اما نمی‌خواست یار هیچ یک از این دو نفر باشد. از گل‌صنم بدش می‌آمد چون از طریق حوریه خبر یافته بود که این دختر سیاه و موذی حرف‌هایی پشت سرش می‌زند. دوست هم نداشت با حبیب در یک طرف بایستد فکر می‌کرد در آن صورت حبیب خود را در یگانگی با او خواهد دید. حبیب بی‌خبر از چنین نیتی گفت: من و فرنگیس یک طرف، فرامرز و گل‌صنم هم یک طرف. می‌خواست از بین بقیه بچه‌ها برای هر تیم دو بازیکن انتخاب کند که فرنگیس سرش را چرخانید و گفت: نخیر، من و فرامرز یک طرف می‌ایستیم. حبیب می‌خواست تیمی را که فرنگیس در آن بود قوی‌تر کند پس گفت: ولی تیم شما ضعیف می‌شود. - لطفاً جناب عالی درباره ضعیف بودن دیگران نظر ندهید. حبیب به شدت ناراحت شد و باطناً فرنگیس را به بی‌رحمی متهم کرد با این حال نتوانست عکس‌العمل تندی از خود نشان دهد. لحظاتی بعد زیر لب گفت: پس تو و گل‌صنم یک طرف بایستید. اما فرنگیس بی‌اعتنا به او مشغول آرایش تیم‌ها بود. حبیب سرش را با خمودگی پایین انداخت تصمیم گرفت خوب بازی نکند و توانایی واقعی‌اش را به کار نگیرد تا بازی را به تیم فرنگیس ببازد. در این صورت گل‌صنم نمی‌توانست به زبان بی‌زبانی به فرنگیس افاده بفروشد و پشت سرش مسخره‌اش کند. سرانجام حبیب و گل‌صنم و دو نفر دیگر یک طرف ایستادند و فرنگیس و فرامرز و دو نفر دیگر در طرف مقابل. آرایش تیم‌ها توسط فرنگیس تعیین شده بود. حبیب بازی خود را ارائه داد، تیم او جلو افتاد. فرنگیس مرتباً به یاران خود نق می‌زد و دستوراتی به آنها می‌داد: چرا دارید خراب می‌کنید؟ اگر یک قدری عرضه داشته باشید می‌افتیم جلو و تاکید می‌کرد: خیال نکنید آنها خوب بازی می‌کنند این شماهایید که بازی بلد نیستید! گلصنم پاسخ این توهین‌ها را با لبخند و نگاه‌های ظفرمندانه می‌داد. یک بار که به حبیب نزدیک شد زمزمه کنان گفت: دارد می‌ترکد خدا بخواهد تا آخر بازی مثل بادبادک می‌ترکد! حبیب نگاه انزجارآمیزی به او انداخت بعد به فرنگیس چشم دوخت که توپ را در دست گرفته بود ... #ادامه_دارد ... .
218
14
پیامی برای امروز : یک گوشه ی دنج داشته باش برای آرامشِ قلبت.🍃 دنیای بیرون اگر نشد، در درون خودت گوشه ای برای در آغوش گرفتنِ
پیامی برای امروز : یک گوشه ی دنج داشته باش برای آرامشِ قلبت.🍃 دنیای بیرون اگر نشد، در درون خودت گوشه ای برای در آغوش گرفتنِ خودت داشته باش.🌸 برای وقت هایی که نیاز داری خودت را به فنجانی آرامش دعوت کنی. و برای دوباره ایستادن قوی شوی... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✿⃟🪻🍃 @beheshteroya ♡
232
15
#کانون_اقاقیا شبکه‌ای برای رشدِ مشترک ━━━━━━━━━━━━━━━━ 🖱کتابستان | گنجینه علوم انسانی 📚 @LibraryHumanities 🖱کتاب دانش؛ مطالعه گروهی 📖 @ktabdansh 🖱ورزش در خانه 🏋️ @MaryamTeam 🖱کتب سیاسی 🏛️ @PoliticalBooks 🖱انگلیسی حرفه ای کودک و بزرگسال 🇬🇧 @AdvacedEnglishH 🖱گردشگری ایران ما 🗺️ @igardeshgari 🖱ایرانگردی 🏞️ @IiRan_Gardii 🖱خانه‌ی دوست 🏠 @khanehy_doost 🖱کتابکده فلسفی 🤔 @PhilosophyBooks_LH 🖱بانک کتاب جامعه‌شناسی 👥 @SociologicalBooks_LH 🖱خانه روانشناسی 🧠 @PsychologyBooks_LH 🖱آموزشکده مدیریت 📊 @ManagementBooks_LH 🖱 دیدبان سیاست 🔭 @PoliticalCompass 🖱کتابخانه الهیات و ادیان 🕌 @TheologyBooks_LH 🖱دنیای اقتصاد 💰 @EconomicsBooks_LH 🖱کتب ادبی - رمان 📚 @LiteratureBooks_LH 🖱آموزش رایگان داستان‌نویسی ✍️ @galimalvagroup 🖱سرای تاریخ 🏺 @HistoryBooks_LH 🖱دانشکده علوم سیاسی 🎓 @PoliticalBooks_LH 🖱کانال طبی عیون الحکمه 🌿 @oyoon_hekmat 🖱مقالات سیاسی 📰 @Political_Articles 🖱نظر شما چیه؟! 💬 @soall_dokhtaroneh 🖱ترکی فووول صحبت کن 🇹🇷 @TurkishDilli 🖱دنیای غذا در تلگرام 🍴 @telefoodgram 🖱کتابخوانی تلگرام 📚 @ketabkhaniye_telegram ━━━━━━━━━━━━━━━━ 🌿 اقاقیا؛ یک شبکه، مسیرهای بسیار 🔗 به جمع اقاقیا بپیوندید👇 @LinkExchangeAcacia
150
16
. @ketabkhaniye_telegram 📚 #اوژنی_گرانده ✍ #دوبالزاک #قسمت_پنجم 🎙 #بهروز_رضوی .
258
17
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتح‌الله_بی‌نیاز 🔸#قسمت_25 ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 باری فرنگیس در خود کوی هم دلباخته‌هایی داشت که حبیب از هر جهت برجسته‌ترینشان بود. او یک سال از فرنگیس بزرگتر بود. قدش یک بند بلندتر از فرنگیس بود. هرچه فرنگیس ظرافت داشت به همان نسبت و حتی بیشتر حبیب زمخت و خشن بود. پوست صورتش شادابی و طراوت پوست یک نوجوان هفده ساله را نداشت، چشم‌هایش به وضوح گود افتاده، دماغش پهن و خطوط فکش تا حدی کج و کوله بود، ابروهای پرپشت، پیشانی و لب و دهان تقریباً قشنگ ولی غیر عادی اش، در ترکیب با چنان چشم‌ها، دماغ و فکش، ظاهر یک موجود تندخو و سرکش را به او بخشیده بود. با این وصف روی هم رفته قیافه‌اش نه تنها نامطبوع نبود بلکه جاذبه خاصی داشت شاید به همین دلیل بود که جوان‌ها و نوجوان‌های آن چهار منطقه نفت‌خیز کلمه جک را از نام جک پالانس هنرپیشه زشت رو اما جذاب امریکایی گرفته و اسم حبیب را جک پاریس گذاشته بودند. به هر حال حبیب کیانی یا به قول جوان‌ها جک پاریس موجود بیکاره بدون احساس مسئولیت و تن‌لشی بود که از نظر مردم نه به درد خودش می‌خورد و نه اجتماع! بیشتر نویسنده‌ها و متفکرین با این حرف موافق نیستند و معتقدند که هر انسانی حتی اگر جزو اوباش و جانی‌های تبهکار باشد بالاخره خوبی‌هایی هم دارد اما مردم عادی رفتار و اعمال روزمره همنوعان خود را می‌بینند و روی همین چیزها هم قضاوت می‌کنند مردم نمی‌توانند مانند یک روانشناس یا متفکر بنشینند تا شاهد عکس‌العمل درست و کردار شایسته یک موجود شرور و فاسد در موقعیت خاص باشند. بنابراین در همان حال که عقیده روانشناختان درست و به حقیقت انسانی نزدیک‌تر است مردم را هم نمی‌توان به بی‌خردی و قساوت متهم کرد. من خصوصیت عالی و تحسین انگیزی در حبیب دیده بودم. صراحت و روراستیش نمونه صداقت آن مردمانی بود که هیچ دلیلی برای توجیه ریا و تظاهر نمی‌بینند ولی او چنان در شرارت و اوباشگری غرق شده بود که مردم از او خوششان نمی‌آمد. او همیشه در فکر این بود که به هر قیمتی شده سلطه و سروری‌اش را بر جوان‌ها و نوجوان‌های کوی‌ها و بخش‌ها به اثبات برساند. این اثبات گاهی بابدترین اشکال خشونت توام بود. او به اتکاء مشت‌های سنگینش و به مدد هجوم‌های شریرانه‌اش به حریفان، توانسته بود در دل هم سن و سال‌های خود رعب بیافریند. موجود ضعیف کشی بود و در کتک زدن بچه‌های ناتوان‌تر از خودش رحم و شفقت نمی‌شناخت. از بچه‌های ضعیف صریحاً یا به طرزی دو پهلو و مستقیم باج می‌گرفت، عده زیادی از پسرهای جوان و نوجوان کوی‌های کارگری و کارمندی مناطق آغاجاری، پازنان و کرنج و پاریس با عناوینی مثل دعوت، هدیه و امثال اینها به او رشوه می‌دادند تا از گزند متلک‌ها و مشت‌هایش در امان بمانند. یکی از شگردهایش توطئه چینی برای مفتضح کردن یا بایکوت کردن دیگران بود معمولا چند نفر از بچه‌های دنباله‌رو و چاپلوس را با خود همدست می‌کرد و با لودگی چندش آوری به تمسخر شکار خود مشغول می‌شد. با همین شیوه چند نفر از پسرها را به ذلت کشانیده و بیشتر از ده نفر از دخترهای کارمندها را به گریه انداخته بود. بیشتر از پسرهای کارمندها به او باج و رشوه می‌دادند تا خواهران خود را از گزند متلک‌ها و تمسخرهای بی‌رحمانه او دور نگه دارند. ناسازگاری او دامن خانواده‌اش را هم گرفته بود مادرش از دست او ذله بود، پدرش برزو که مرد آرام و متینی بود دل خوشی از او نداشت، هر سه خواهر و تنها برادرش به شدت از او می‌ترسیدند، همسایه‌ها سعی می‌کردند او را بر سر خشم نیاورند، دکاندارها با خوشرویی ساختگی با او حرف می‌زدند، معلم‌ها مراعاتش را می‌کردند و ژاندارم‌هایی که پاسگاهشان در نیم کیلومتری کوی بود تا آن روز به او پیله نکرده بودند. حالا او در جدالی پنهان و آشکار می‌خواست فرنگیس را هم تسخیر کند. فرنگیس هم قصد داشت هر طور شده حریفش را خرد کند. او از تحقیر حبیب لذت می‌برد حتی احساس می‌کرد روحاً به خوار و ذلیل کردن حبیب نیاز دارد. تحقیر نوجوان‌ها و جوان‌ها رفتار خود به خودی او شده بود و از خصلتش ناشی می‌شد. ولی تحقیر حبیب با نوعی تأمل و آگاهی قبلی توأم بود و به رضایت خاطر سکرآوری ختم می‌شد. نمی‌دانست چرا آتش این میل در وجودش زبانه می‌کشد فقط حس می‌کرد که از حبیب لجش می‌گیرد و باید او را لگدمال کرد. نسبت به دیگران چنین احساسی نداشت دیگران در ذهن او مطرح نمی‌شدند تا خصومت و کینه‌اش را به خود جلب کنند. در واقع آنها در ذهن او آنقدر اهمیت و ارزش نداشتند که زیاد درباره‌شان فکر کند در صورتی که حبیب خوب یا بد به هر حال جوان برجسته و متشخصی بود، فرنگیس دوست داشت این جوان عاشقش شود و در راه عشق به خاک ذلت و درماندگی بیفتد تا فرصت بیشتری برای آزار دادنش به وجود آید. فرنگیس بعدها به من گفت: دوست داشتم هیچ چیزی اتفاق نمی‌افتاد فقط او عاشقم می‌شد تا توی سرش می‌زدم و خوردش می‌کردم! #ادامه_دارد ... .
291
18
. . 📚 #ایران_بین_دو_انقلاب ✍#یرواند_آبراهامیان 🎤 راوی: #حسام @B4midni8 🎚تنظیم و میکس: #باران @ketabkhaniye_telegram ♦️بخش دوم، انقلاب مشروطه ● #قسمت_سوم: 📖 صفحه 79 سر تیتر این قسمت: ○ روشنفکران 📌 در این بخش، آبراهامیان به سید جمال‌الدین اسدآبادی و نقش او در گسترش اندیشه‌های اصلاح‌طلبانه و اتحاد مسلمانان می‌پردازد. او با انتقاد از عقب‌ماندگی جوامع مسلمان و نفوذ قدرت‌های غربی، بر بیداری، اصلاح دینی و سیاسی و مقاومت در برابر استعمار تأکید داشت؛ اندیشه‌هایی که بعدها بر جریان‌های سیاسی و اصلاح‌طلبانه در ایران و دیگر کشورهای اسلامی اثر گذاشت. .
306
19
. 📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتح‌الله_بی‌نیاز 🔸#قسمت_24 ♦️تنظیم: #باران @ketabkhaniye_telegram 🔹 کمی التهاب داشتم و سر و صورتم به وضوح گرم بود. بی‌اختیار به خود گفتم ببین چه جوری وقتم دارد به خاطر امثال او تلف می‌شود! نمی‌دانستم اگر او نمی‌بود چگونه از وقتم استفاده می‌کردم و ثمره گذران دقایق برای من چه بود. با این وصف احساس تنفر در وجودم بیداد می‌کرد و میل بیمارگونه‌ای به تحقیر و آزار او داشتم. در حالی که دستش می‌لرزید دوباره شروع به نوشتن کرد باز هم مرتکب اشتباه شد. دستش را با خشونت گرفتم و همچنان که بی‌رحمانه آن را می‌فشردم لغت صحیح را نوشتم و با عصبانیت گفتم: تمرین کن! تمرین کن! می‌خواستم دوباره بر سرش فریاد بکشم ولی با دیدن نیمرخش چیزی که نوعی معصومیت و مظلومیت در آن می‌دیدم حرفم را فرو خوردم و سرم را با حرکتی سست پایین آوردم او را به حال خود گذاشتم و از اتاق خارج شدم. بی‌دلیل به طرف آشپزخانه عمومی رفتم، چرخی زدم و با گام‌های تند و عصبی به خانه بازگشتم. مشغول نوشتن یک کلمه بود نشستم. دستم را با ملایمت روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: ببخش اگر سرت داد کشیدم. با صدای خشک و خفه‌ای گفت: اشکال ندارد. - نه، اشکال دارد، اشکال دارد. - به خدا ناراحت نشدم، یعنی یعنی شدم ولی... - لعنت بر من، من آدم بدی‌ام، خودم می‌دانم. - نه، نه، تو بد نیستی. - چرا هستم یعنی یعنی چه جوری بگویم حوصلم زود از آدم‌ها سر می‌رود مردم را فقط چند دقیقه می‌توانم تحمل کنم بعدش از آنها خسته می‌شوم وقتی هم خسته شدم از آنها بدم می‌آید از خودم هم بدم می‌آید دست به کارهایی می‌زنم که خودم هم از آنها سر در نمی‌آورم. این حرف‌ها را با لحنی حزن آلود و در عین حال محکوم کننده بر زبان آوردم قصد عوام فریبی نداشتم و کاملا صادق بودم. در واقع با این اعتراف غیر ارادی و خود به خودی می‌خواستم خود را تنبیه کنم و حتی از خود انتقام بگیرم. اما انتقام چه کسی را؟ معلوم بود، دختر بی سر و زبان و بدون اعتماد به نفسی به اسم نازبگم را ! ■ هر روز عصر یک ماشین از کوی پاریس‌۴ به میانکوه می‌رفت و اوایل شب برمی‌گشت. کسانی که می‌خواستند خرید کنند با همین ماشین رفت و آمد می‌کردند. دو ماشین دیگر هم بود یکی سه‌شنبه شب‌ها برای سینما و دیگری روزهای جمعه برای دید و بازدیدهای کارگران از دوستان و قوم و خویش‌های‌شان در میان کوه و امیدیه. البته شرکت نفت یک پرده سینما در کوه ساخته بود و زمانی که اوضاع جوی اجازه می‌داد ماشین حامل آپارات از آغاجاری می‌آمد و فیلم می‌نمایش می‌داد. ولی از اواخر پاییز که هوا بارانی می‌شد پرده سینما بلا استفاده می‌ماند. فرنگیس فقط یک بار آن هم هنگامی که بیشتر تماشاچیان نشسته بودند به این سینمای خودمانی پا گذاشت. آن دفعه او و خواهر همیشه متبسمش ماهواره دورتر از جمعیت ایستاده بودند. ماهواره یک چهارپایه فلزی برزنتی کوچک در دست داشت. مردم از جمله حبیب، فرامرز و پرویز حدس می‌زدند که فرنگیس روی چهارپایه و خواهرش روی زمین خواهد نشست اما از حضور فرنگیس تعجب کردند. حق داشتند در واقع خود فرنگیس هم دوست نداشت قاطی مردم شود ولی وسوسه دیدن فیلم مشهور یونیون پاسیفیک به کارگردانی سیسیل بی.دمیل بر او غلبه کرده بود پس قاطی مردم شد اما به سبک ملکه‌ها، روی چهارپایه و دور از دیگران! او به سینماهای کارگری میان کوه و میدان جعفر آغاجاری نمی‌رفت و فقط در سینماهای کارمندی ظاهر می‌شد. به عنوان فرزند یک کارگر نمی‌توانست به سینمای کارمندی برود. پس همراه با یکی دو سه قوم و خویش کارمندشان به سینما می‌رفت. در همین رفت و آمدها توجه مردهای زیادی را به سوی خود جلب کرد. چند کارمند جوان مجرد به او نامه نوشتند و اظهار عشق کردند. چند نفر بعدها به خواستگاریش آمدند و عده‌ای از پسرهای جوان مستقیماً یا با واسطه و یا از طریق نامه عشقشان را به اطلاع او رساندند. بیشتر این عشق‌ها از آن کشش‌های یک روزه یا چند روزه ای بود که همچون فراموشی یک منظره خیلی ساده از یاد می‌روند. با این حال مجموعه این کشش‌ها و آن حسادت‌هایی که بعضی از دخترها و زن‌ها به او داشتند و غرور و تکبر منحصر به فرد و حیرت انگیز خودش نام او را به صورت متشخص‌ترین اسم مناطق نفت خیز آغاجاری، پاریس و پازنان بر سر زبان‌ها انداخت و زیبایی توام با اشراف منشی و وقارش را به صورت شاخصی از خوشگلی درآورد. بسیاری از دخترها به وضوح از لباس پوشیدن، رفتار و حرف زدن او تقلید می‌کردند. البته او در لباس پوشیدن برازندگی و وقار خاصی نشان می‌داد و نه تنها هرگز لباس جلف نمی‌پوشید بلکه به قول مردم مثل زن‌های خوانین سنگین‌ترین لباس‌ها را به تن می‌کرد. #ادامه_دارد ... .
312
20
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه  که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹 https://t.me/addlist/3XbghmqEN8sxMTg0 زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
76