SevenHells
Open in Telegram
468
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
468
من شبها زیاد فکر میکنم. روزها کمتر، چون فضولی همسایهها وقتم را پر میکند. اما شبها، اگر کمی دقت کنم، صدای خرد شدن جمجمهام پشت استفراغهای بیپایان فکریام به گوش میرسد. فکر درست هم نه، فکر بیخود. حافظهام تحقیر پشت تحقیر، ذلت پشت ذلت، بیپناهی پشت بیپناهی، همه را ردیف میکند و عین چپه شدن سبد اسباببازی یک توله سگ تخس که چشم مادرش را و کتک پدرش را دور دیده، میریزد جلوی پام، میگوید: «بشین، مرور کن، کمی غصه بخوریم».
468
این «زندگی تو تحت کنترل کامل توئه و اگه بدبختی، ناراضییی، ناراحتی، بخاطر اینه که به اندازه کافی تلاش نکردی.» افتضاحترین نصیحت/وصیتی هست که توی این دنیا وجود داره. با این وجود تمام سخنرانان انگیزشی، تمام عمهتراپیستها، تمام بیوجودهای مثلا وجودگرا، تمام جوجه اینفلوئنسرهایی که اگر گوگل نبود چیزی برای گفتن نداشتن، ازش استفاده میکنن.
منطقا بخوایم ببینیم، بله. خیلی چیزا تحت کنترل ماست. ولی آیا همه چیز هست؟ آیا واقعا به دنیا آمدن در موقعیت اجتماعی پایین در قیاس با زندگی در موقعیتهای اجتماعی بالاتر، هیچ تاثیری روی زندگی یک آدم نداره؟ آیا تمام فقرا دلشون خواسته فقیر باشن؟ آیا بیخانمانها دلشون یک سقف بلند به پهنای یک کلیسای قرون وسطی نمیخواد؟ آیا پدر مادرها، معلمها، دوستان، محله، کشور و جامعه تاثیری ندارن؟ قطعا دارن.
پس احمقانهست که بگیم تو بکوش و بساب و بمیر و بدم و روزی ۲ ساعت بخواب و کم بخور و پادویی کن و سگدو بزن تا کم کم مرتفع بشی. این نیاز به یک سیستم مرتفعساز درست حسابی داره، که توی این دنیا نیست. لذا خواهشمندم از استفاده از این جملات انگیزشی غیر واقعبینانه بپرهیزید و بهشون دل هم ندید، که روی تصمیمگیریا واقعا موثر هستن، باعث تصمیمای عجلهای میشن و بعدش اگر شکست خوردن، شما توی این ذهنیت گیر میکنید که تقصیر خودم بود. خوب سگدو نزدم. من این ذهنیت رو داشتم و چیزی بجز کمالگرایی فلجکننده با احساس گناه فلجکنندهتر نداشته.
حالا خب چی کار کنیم؟ درماندگی آموخته شده بگیریم؟ خیر. زندگی کردن رو بیاموزید. زندگی ناقص، زندگی کودن، زندگی بیدادرس و نجاتدهنده. تصمیمها مهمه که بدون عجله باشن و شکستها مهمه که تجربه بشن. از این ذهنیتِ «من اگر روزی ۲۰ ساعت کار کنم، حتی به غلط، بالاخره به جایی میرسم»، بیاید بیرون؛ قواعد زندگی ناقص رو ببینید و هر آنچه تحت کنترل هست رو سعی کنید به بهترین نحو مدیریت کنید. واقعیت اینه که هیچ لایفهکی وجود نداره. همین زندگی ناقص و نکبت و پرفراز و نشیبی که همه داریم؛ مهم اینه که چطوری مدیریت بشه.
گوشی دستته؟ 🐼
468
گاهی دوست دارم به عنوان یک درس عبرت بمیرم. بلاها ببارند، زنده بمانم تا بتوانم تمام گند و کثافت زندگی را سر بکشم و از درون بسوزم و یک روز توی تخت خواب کهنهام در حالی که مچاله شدهام، گوشهای، از درد قلب پاره پارهام بمیرم. بعد هم تبدیل به درس عبرتی شوم که مثل قصهی هانسل و گرتل، هر شب برای بچهها خوانده میشود. اسم داستانم هم باشد مرثیهای برای زندگی دختری که الیزابت نبود. الان هم از آن گاهیهاست.
468
ناف خاورمیانه را با شمشیر خونی بریدهاند انگار. هر روز اگر فیزیکی در خطر نباشی، روانت در امان نیست. از هر طرفی لطمه پشت لطمه روی نورونهای فونتال لوب آدم وارد میشود. یا آب نیست، یا برق نیست، یا پول نیست، یا امنیت نیست، یا مزاحممان که شدند بقیه میخندند، همه به درد بیحسند، مثل یک مشت دندان عصبکشی شده. جان آدم اندازه بال پشه، اندازه درصدهای روی برد، اندازه تعداد لباسهایشان ارزش دارد.
میدوی، میدوی، میدوی، لحظه رسیدن به خط پایان، دو نفری که نوار را نگه داشتهاند تا جر بخورد و برنده اعلام شوی، شروع میکنند دویدن. توی بهت و حیرت میفهمی نه تنها جای خط پایان عوض شده، بلکه روی تردمیل نکبت عظیمی که میدویدی، عقب هم رفتهای.
«من از تو بدبختترم» هم که بیداد میکند. خدا نکند کسی همدردی بلد باشد.
468
یک خاصیتی در کشیده شدن آرشه روی سیم ویالون وجود دارد که میتواند بدون هیچ کلمهای، به کوتاهی چند ثانیه، تمام جنگها و پیروزیها و کشتهها و تنهاییها و بیکسیها و قدم زدنهای تنهای توی سکوت نیمه شب را جلوی چشمت بیاورد. انگار حتی اگر هیچکدام را تجربه نکرده باشی، صدای یک ویالون یک حس همافزوده جمعی، به شکل یک چاقو را، از میان کمینگاهش، توی قلبت میچپاند و همانطور که توی چشمهات زل زده تا روحت را تحویلش بدهی، آرام آرام تمام سینهات را با چرخش چاقو میشکافد.
468
لابلای ریشههای مغزم، چیزی هست که فکر میکند لیاقت دوست داشتن را ندارم؛ با هر نشانه محبتی گریه میکنم، بدون اطمینان محبت را قبول میکنم و وقتی میپذیرمش، تصور میکنم دلیلی غیرصمیمانه پشتش هست. سعیم را کردهام ریشهکنش کنم. کندهام و کندهام و کندهام. خون از زیر ناخنهایم چکیده روی زمین، زمین خوردهام و خاک خوردهام و زخمی شدهام. ولی ریشه لعنتیاش؟ هنوز دور از دسترس است. شاید... شاید... شاید... روزی...
468
این obsession (تحسین بیش از حد، بطوری که دائم در فکرشن) نسل خودم و نسل بعدی خودم با خشونت و جرم و جنایت رو درک نمیکنم. در چند روز گذشته بارها دیدم که طرف توی بیوش نوشته «من مهربون نیستم، من یه قاتلم.» یا ویدئومونتاژهای طرفدارانه برای قاتلان سریالی (چه واقعی، چه فیک) ساخته، یا سناریوهایی درباره همسر گنگسترش ساخته، یا حتی خودش با چاقو، اسلحه و گریم خونی داره این کارها رو تحسین میکنه.
راستش من هم با دیدن دکستر، اپینفرین تولید میکنم. من هم فکرهای تاریک و پر از خون دارم. من هم دیدن پروندههای جنایی برام جذابه. اما فرق هست بین اپینفرین تولید کردن و لذت بردن از هیجان از دور و رمانتیک دونستن گنگسترها، قاتلها، جرم، جنایت، قتل و خونریزی و حتی فانتزیهای جنسی مربوط به خشونت (که کم هم نیستن). واقعیت اینه که فیلمها دروغن. غالبا افراد مجرم خشونتبار، برای همسرشون، عشقشون و دوستشون یک دفعه تبدیل به یک خرس مهربون عروسکی نمیشن. بلکه خشونتشون رو طور دیگهای (بدون خونریزی) نشون میدن.
شما هم اینا رو دیدین؟ نظرتون رو میخوام بدونم.
468
از دور که نگاه میکنی، میبینی آدم چقدر خفیف و ذلیل و تنها و بیصاحب است. یک قابلمه داغ، یک قیچی، یک تکه چوب تیز، یک استرس، یک اضطراب، یک غم، حتی یک کلمه از پا درش میآورد. و امان از کلمهها، که ناچار، دچارشان هستیم، ما موجودات نکبت اجتماعی که بی همزبان جانمان کف دستمان است و میخواهیم مغزمان را خورد کنیم توی سیمانهای نمای ساختمان؛ همه بخاطر اینکه توی تنهایی خود ذلیلمان را نمیتوانیم از یاد ببریم. نکته غمانگیزتر این است که ما این تنهایی و غم و ذلت و خفت را کاملا میفهمیم. برخلاف بیشتر حیوانات که حتی اگر ذلیل و خفیف و نکبت هستند، درکی از این مفاهیم ندارند.
ابن سینا بود گمانم، که برهان انسان معلق را مطرح کرده بود (البته برای اثبات وجود روح). کلیت مسئلهاش این بود که اگر یک آدم را معلق ول کنی توی خلأ، چشایی و لامسه و بویایی و بینایی و شنواییاش را کاملا ببندی، نه عمقی ببیند و نه طولی و نه عرضی؛ باز هم از وجود خودش مطلع است. و این غمانگیزترین [نسبتا] حقیقت موجود در جهان است. اینکه راه فراری نیست. زندگی عموما ناامید کننده است و به شانسهای دوباره اعتقادی ندارد.
468
نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم. ولی هیچ کلمهای لیاقت حضور را ندارد. توی سرم خالی است، از فکر، از انگیزه، از امید و از برنامه. یک تاریکی مطلق را تصور کنید که داخلش صدای خفهی یک ویالون میآید. گوشه اتاق تاریک هم یک پرده نمایش است که اکثرا خاموش است. مگر زمانی که لذت عشق قلقلکش کند. بعد باز خبری نیست. خاموشی. این تمام چیزی است که توی سر من است.
468
ما لیاقتمون بیشتر از مربای هویج بود خدای عزیز. ما باید حداقل یکی دو تا گربه رو میداشتیم.
468
بیدار میشی، دستات دستای دیشبه. توی آینه همون تصویر دیشبه. فکرا همون فکرای دیشبه. حتی مزه خاطرههای دیروز، خاطرههای بچگی، خاطرههای تلخ و شیرین، همون مزه دیشبه. با خودت میگی بابا جان، اگه راه فراری بود تو هم میفهمیدی. آدم ساده! پاشو یه کاری کن مجبور نباشی هر روز بخوای فرار کنی. میگی باشه باشه باشه. میری دنبال روزت، ثانیههاشو خرج میکنی که بهتر بشی، که خوب بشی، که فرار نخوای.
شب میشه. همینجوری که به سقف نگاه میکنی تا خوابت ببره، فکر میکنی، کاشکی میشد فرار کنم. درد اینجاست که بعد همه اینا، پشت پشت ذهنت، میدونی فرارم کنی چیزی عوض نمیشه. مشکل تویی که گند میزنی تو فرصتات. خوابت میبره. بیدار میشی، دستات دستای دیشبه...
468
شما شاهد باشید که من سعیمو میکنم خوب بشم ولی سعیم اصلا کافی نیست و انرژی برای سعی بیشترم ندارم. شما شاهد باشید.
468
این پست چرت و پرته برای خالی شدن. میتونین نخونین. میتونین بخونین.
میدونید؟ زندگی بنبست شده برای من. و مطمئنم برای خیلیا مثل من هم همینه. هر روز که بیدار میشم حس میکنم دایره دورم تنگتر و تنگتر میشه.
من تولید محتوا رو دوست دارم. ولی افسردهم. سگ سیاهم خیلی بزرگه. روم سوار میشه و انگیزهمو میکشه. بعد بیدار میشم میبینم قراره تک تک پلتفرمایی که توی سه ماه گذشته مطالعهشون کردم تا براشون تولید محتوا کنم از دستم بره. فکر میکنید چی میشه؟ انگیزهم بیشتر میشه؟ خیر. سگم بزرگتر میشه فقط. مدام دست و پا میزنم. از دره افسردگی خودمو هل میدم یکم میرم جلو ولی قله لامصبش هی ازم دور میشه و من دوباره پرت میشم پایین.
از نظر روانی خوب نیستم. از نظر زندگی هم خوب نیستم. تنها دلیلی که باعث میشه صبح چشمامو باز کنم اینه که کسی که دوسش دارم کنارمه و پا به پای هم میتونیم بریم جلو. و همش حس میکنم لیاقت من توی این زندگی بیشتر از اینه که فقط و فقط یک دلیل زندگی داشته باشم.
من از مکالمه روزمره با خودم که به خودم التماس میکنم دست نکشم و زندگیو ادامه بدم تا سختیا تموم بشه خسته شدم. دیگه دارم از هم میپاشم. و این احتمالا اولین و آخرین باریه که میگمش.
هیچکس ازم نخواسته اینا رو بگم و هیچ دلیلی هم بجز خالی شدن ندارم برای گفتنش. فقط نیاز دارم بگم و یک نفر ببینه. حتی جوابم نمیخوام. فقط میخوام داستانمو یک نفر بخونه. یکی باشه که ده سال بعد بگه هوم؛ اون دختره که حالش بد بود اون روز الان کجاست؟ همین. یک خاطره محو بودن برای من کافیه.
اگه حرفی سخنی دارید میخونم. شب خوبی داشته باشین.
468
به حدی رسیدم که از کرختی لذت میبرم. از بیحسی. همین که دردی نباشه خوشحالم. صدایی نباشه، تصویری نباشه، آدمی نباشه، ساعتی نباشه و فردایی نباشه. حداقل دو سه روز اخیر رو در کرختی خالص بودم و صادقانه، دلم نمیخواد تموم بشه.
468
صدای گردش خون توی رگهای گردنم را میشنوم؛ گوشم سوت میکشد، کتری هم. به پنجره نگاه میکنم، شب شده. خبر دیگری جز چرخش چرخهای بیتفاوت نیست. بعد صدای زمزمه تو، از کنار گردنم، گوشم را قلقلک میدهد.
پرده نمایش تغییر میکند؛ میخندم، میخندی؛ همه تپشها و نبضها و چرخها و جوشها و خروشها میایستند. تمام شب نور میشود و صدای خنده تو گوش تمام فلک را پر میکند. دوباره توی چشمهات غرق میشوم تا یک بوسه از تو بدزدم، کتری محو میشود، صدای سوت توی گوشم هم؛ هر چه مانده بوی تن توست و قلب من که مدام برات میتپد.
468
اضطراب با من کاری میکنه که تصویرم از واقعیت با خود واقعیت خیلی متفاوته، و این باعث میشه توی پاسخ به موقعیتهای حساس یا حتی موقعیتهای ساده به بدترین شکل ممکن عمل کنم؛ اینه که مجبورم همیشه و همیشه انرژی اضافه بذارم تا ارزیابی کنم اصلا واقعیت چیه و الان ازم چی میخواد؟
کسایی که میگن مشکلات سلامت روان "نمیتونن" روی زندگی اثر بذارن، یا اونقدم جدی نیست، یا "وا! مگه اضطرابم مشکلیه؟" قاعدتا متوجه نیستن چه حالی داره وقتی برای یه چایی ریختن ساده انرژی از کوه بالا رفتنو میذاری.
468
دیروز خوب شروع شد و نکبتبار تموم شد. بیخود نیست هر خوشحالی کوچیکی باعث میشه از ته دلم بترسم. حس میکنم دقیقا توی اوج هر قله، یه ماهیتابه منتظره که دوباره پرتم کنه.
