آشفتار
Open in Telegram
نوشته های حسین مکی زاده تفتی "به من بگو به ترجمه چگونه می اندیشی تا به تو بگویم کیستی." هایدگر. چکامه های هولدرلین، ایستر vendidad@gmail.com
Show more1 422
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
1 422
محمد الکرد
خنده
وسط ناکجا، بدجوره حس تنهایی
نیکی میناژ
آتلانتا یادم داد که شعر آجر و چوب نیست، شعرها خانه نمیسازند.
آتلانتا یادم داد مردم هنوز تحسین میکنند گلولههایی که سوراخسوراخشان میکند، اگر که ریتم مناسبی داشته باشند. این یادم داد چطور نگاه کنم. راههای زیادی برای نگریستن هست. شک یکی از آنهاست. یادگرفتم که موفقیت ریاضیوار و در زمان گذشته است. نظامهای اینجا شبیه مار هستند. پلههای براق. یاد گرفتم چطور وان را به تشک تبدیل کنم. آتلانتا یادم داد چطور قطار بگیرم، چطور قطار را از دست بدهم، چطور قطار باشم. آتلانتا یادم داد چطور اتاقفرمانها و هراس را به تعویق بیاندازم. یادم داد چطور جمجمهام را از طاووس پُرکنم. چطور با قدِ کشیده در بحث راه بروم. یادم داد که یک دلار سه و نیم شهکل است. دلارها بوی شگفتانگیزی میدهند. رپ زنانه برترین فرم شعر است. به دلایلی که آتلانتا میداند، در دزدی از مغازهها دختران سفیدپوست بهترین هستند. میدانم دزدی از مغازه خاکستری است. آتلانتا اولین کالسکهٔ خوک مرا در آتش نشانم داد. دارم یادمیگیرم چطور روی گفتمان بنزین بریزم. این شهر با شهیدانش عروسی میکند، وقتی به خانه میآیند جشن میگیرد. این شهر یادم داد که سلام در راهرو با دوستی یکی نیست. اورشلیم به من انعطافپذیری آموخت. آتلانتا نوع دیگرش را یادم داد. حالا میتوانم تشیعجنازه را روی تریبون بیاورم و بخندم. مادربزرگم یادم داد اگر نخندیم، گریه میکنیم، آتلانتا این را میدانست
#شعر_فلسطین
#محمد_الکرد
1 422
کارمن برونا
خورشید ما را دیوانه میکند
خورشید ما را دیوانه می کند
ای نان تنبور، قلب گل سرخ!
ما را به خفاشهای ملتهب تبدیل میکند،
در پروانههای توهم زده
که قرار است بر شعلهٔ چراغها بمیرند
و لطافت گل آبیِ کتان،
انفجار آفتابگردان
خیره از برفدانهها،
بوی نعناع سوار بر اسب صورتی
در سرازیری زیرزمین،
لرزش گندم
بلاهت افیون،
تب خشخاش
در کانالها به زمان فراغت،
این همه برای زندگی ما فریاد میزنند، زندگی ما را میبلعند،
توهمات قدیمی ما
آنچه امید نامیدیم،
بازی کودکان،
گل دیواری در میان گرد و غبار طلایی بریده شد
و چشمها با مردمکان تهی به رودخانه انداخته.
گل-گونهٔ یکی فرشته را به ما میبخشد،
خورشید
معصومیتی بدونِ درد،
دریایی از صدفها،
عطر پیچک،
طعم لفاف نقرهای و آب نبات ترش،
اما پیش روی ما کودک رنجدیده هنوز ایستاده است،
کودک تحقیرشده
کودک غمگین مناطق آبیرنگِ دور،
او که مشت های گره کرده دارد
او که گریههای جانکاه دارد
با آینههای شکسته،
شبنم خونین و
ماه پارهپاره.
#شعر_ترجمه
#کارمن_برونا
#شعر_آرژانتین
1 422
محمد الکُرد
موسا در محاصره نیست
به روز ۱۶ جولای ۲۰۱۴، چهار پسر ۹ تا ۱۴ ساله در حالی که مشغول بازی فوتبال بودند، بر اثر شلیک نیروی دریایی اسراییل در ساحل غزه کشته شدند.
آیا برای این بود که دیگر قبری در غزه نیست، که ما را برای مردن به ساحل آوردی؟
برای این بود آیا که خانههایمان را بر سرمان آوار کنند مثل پسرعموهایمان، مثل آیندههایمان، مثل خدایانمان، خسته کننده است این؟
آیا برای این بود که گورستانهایمان گورستان نیاز داشت و سنگ گورهایمان خانه؟
برای این بود که پدران ما به اندوه بیشتری نیاز داشتند؟
اندامهایی در باد بودیم،
شادیمان پیش ساحل درهمشکست.
توپ فوتبال بین پاهای ما
و ما فوتبالی بین پای آنها.
جایی برای دویدن نیست.
موسا در محاصره نیست.
امواج به هم دوخته، گلدوزی شده، بافته.
غیرقابل رفتن، تقسیمناپذیر، معبر-نامحتمل،
بیشتر روزها اول گریه میکردیم.
به ابرها نگاه کردیم، روی ابرها رفتیم.
اینجا دو خورشید داریم:
دوست زمین و فسفر سفید.
اینجا دو چیز میشناسیم:
مرگ و چند نفس پیش از آن.
به کودکانی که دریا برایشان نشکافت
چه میگویید؟
#شعر_ترجمه
#شعر_فلسطین
#محمد_الکرد
1 422
در مشتش ماسک آبی رنگ بود فقط
و کنترل تمام بازیهای جهان
گفتی چند تا؟
چرا شعرهایم را خونی کنم
همان سرفهها بس بود.
و لباس و ملحفهٔ سپید
زمان داشتند هنوز
تا مرحلهٔ خطرناک این بازی
یک ماه چندهفته چند ماه سال
و اصلا شاید زندگی چهرهٔ زیبایش را نشان میداد
با عروسکی در بغل
و تیلههای شیشهای رنگی به جای کنترل بازی
از آخرین ایستگاه زندگی میرفتند
تا آن پیرمرد مهربان
سولژنیتسین، برایشان قصه بخواند.
ابر پایین میآمد آیا دود برمیخاست؟
که دیگر هیچ شعری خونآلود نشد
خونی نمانده بود
در این مرحله . . .
۱۲ ژوییه ۲۰۲۴
1 422
کارمن برونا
ماریا
بر ایوان برهنه باران میبارد
باران دیوانه، باران اندوهگین
میریزد بر پرندگان مرده.
ماریا، خندهٔ تو و اشکهای تو
آن سیگاری که دیگر نمیکشی
چرا که ترس در حنجرهات چنگ انداختهست
عشق که محو شد در مه
زیبایی روزان جوانی که بود زمانی
و من که نادیده تو را
تا هنوز در مردمکان خویش دارمش.
ماریا در وهم حال و گذشتهٔ تو،
به خواندن شعرهای پسوا
در زهدان گرم کلینیک.
روزان سنگدل، روزان دیوانه
شاد و لطیف روزها.
وقتی که بال پرندهها
محافظ توست از گرما.
آن روزها که میتوانستی
به سبکباریهای شکنندهات بخندی
و از تماشای فیلم "عشق در فلورانس"
اثر دلنشین جیمز آیوری گریه کنی.
وقتی من و رافایل آنجا قهوه نوشیدیم ، پاتوق عاشقان،
بار نزدیک آرژانتین سینماتک، سارمینتو ۲۲۵۵ همانجا که چوب شور
با طعم شیرین و ترش میدهند
مائده آسمانی و صبحانهٔ خدایان.
پرندگان پیش از اینها مردهاند ماریا،
فقط ما ماندهایم ،
ضدقهرمانهایی دست از جان شسته.
در سفارت اسراییل بمب گذاشتند،
در مدرسه مرکز «خرید» گذاشتند،
همان اندکی که داشتی را بردند،
مثل یک عروسک پارچهای خالیت کردند
و تو را در پیاده رو
درازبهدراز افتاده رها کردند.
حالا می ترسی،
حالا حرفهای ما
برای محافظت از تو کافی نیست.
مرغهای مگسخوار رفتهاند.
بر قلعههای در حال فروپاشیمان درد جاریست.
اما کسانی از ما که تو را دوست دارند
همیشه در کنار تو خواهند بود.
مریم بشارت
مریم زیبا اثر فرا آنجلیکو.*
# کارمن_برونا
#شعر_ترجمه
#شعر_آرژانتین
*Fra Angelico.
نقاش دوره رنسانس.
1 422
محمد الکُرد
بولدوزرها خدا را به خاک میکشند
زنجیری تنگ گرفتهاست
کمرگاه درخت و کمر زن
گوشت بر گوشت
پوست زیتون بر پوست زیتون
انگشتان شاخهها تقاطعها
آوای ناهنجار توفانهایشان
میپیچد همه را
در کلام ناشکستنی زن
"ما رها نمیکنیم"
رهاکن!
به تنهٔ درخت میچسبد
احساس پیش از غرق شدن.
زمین سنگ و خاک،
سر نهاده بر بستر
دفن شدگان و خفتگان
واقعیت ناپاک
ایمان کرخت، افراط
سرنوشتهای پراغراق
نکبتِ مدام۱
تراژدی خفته و به بستر رفته
عادی شده: سپیدهدمان سوگواری
بر میز صبحانه،
زیتونها
زعتر
گوجه و خیار
تعزیه
گاز اشکآور و چای.
در اورشلیم هر قدم گوری است
این تنها عشق بود:
اسکلت او همان اسکلت درخت است
ریشه در زمین در هویت.
جدایی مثل
بیعشق ماندن است
انحلال نام ها در مکانها
خدا را به خاک کشیدن.
اشغالگران اندام او را اشغال میکنند،
بازکردن گره یک مادربزرگ.
سربازی به پیری برگی که دیروز به دنیا آمدهست
ماشه را میکشد به روی زنی، از میراث خود پیرتر.
دو شهید فرومیافتند.
یک
شهید
فرومیافتد.
اینجا هر قدم گوری است،
هر مادربزرگی یک اورشلیم است.
۱. نَکبَة: به عربی "بلا، پیشامد ناگوار"
در فارسی همان نکبت را استفاده میکنیم.
اشغال ۷۸درصد از خاک فلسطین در سال ۱۹۴۸ از طریق پاکسازی قومی و کشتار جمعی و ایجاد اسراییل. هر سال به روز ۱۵ می از آغاز نکبت یاد میکنند. با این حال نکبت به عنوان پروژه صهیونیستی از طریق شهرکسازی، خلع ید و کشتار هنوز ادامه دارد.
#محمد_الکرد
#شعر_فلسطین
#اورشلیم
@ashoftar
1 422
شهیدان
آیا جنگ، خود به راه افتاد؟
سنان آنتون
همچنان باید مردگانمان را شهیدان بخوانیم. دشمنان این کلمه را با قناسه زدند پس ما بر بیطرفیمان پافشاری میکنیم. [شهید] شرکتکننده در جنگ نبود، حقوق بشر در ایشان خط خورد. [شهید] بی محرکها یا میمونها.
[شهیدان] که ایوان هواپیماها را جارو کردند. [شهیدان] متعصب، بایدن باز هم رنگبهرنگ شد از دست فلسطینیها. [شهیدان] محل مشاجره هستند.
[شهید] از دبیرستان دانستم که منتظر بود تا دندانهای نیش رشد کند.
[شهید] عاشق خراشیدن زیر اتوبوس بود.
[شهید] توی بار و با دو شات افتاد. [شهید] پسرعمویم حتی نتوانست مبارزه را انتخاب کند.
[شهید] در مرز، صفیر قناسه. تکتیر برای [شهید] سکه در دستگاه خودکار فروش.
[شهید] هرگز در نزد.
[شهید] بتون را میشکند، و پزشکیقانونی میپذیرد اما [شهید] هنوز در سردخانه است مادرش بدحال.
[شهید] خروس سیاهم خبر میدهد صبح زود جلوی خوکها.
[شهید] را روی سکو آوردند شستند. مرگِ [شهید] را ده سال بعد دولت کارت تبریک میفرستد، و واشنگتن درگیر است بخاطر ماندلا چند نفس پیش از این که ببوسدش.
[شهید] سه پرتقال خرید و هرگز آبمیوه درست نکرد.
قاچاق بیتلحم
با چیدن سیب از گلوی مردان بیگانه نیستم.
آتلانتا
من خستهام از دلجویی غریبههایی که به زودی میآیند.
خسته از غریبهٔ مورد علاقه مادرم بودن.
من انگشتان او هستم
به چرخاندن برگهای انگور تا وقتی که طعم چالهٔ آتش بدهند.
تبعید مرا گرم میکند، دیاسپورای مرا پتوپیچ میکند.
قلیان سیب عسلی، سیگار جایی که زمانی سکس بود.
در تنهاییام وقت میگذرانم
اشباح را از ایوانها میرانم، در کتابی به جنگ میروم.
در آمریکا، در گلوگاه تابوت مینشینم
به فکر گرفتن پرندهها
شکوفههای صورتی بادام از درختان گلوله خوردهٔ زخمی.
در فلسطین
غریبهها
با کیفهای باز راه میروند
جیبهای باز
کفدستهای باز
اعتماد به هوچیگری هرچیزی را تحت تاثیر قرار میدهد
بجز یکپارچگی از آنهایی که اطرافشان چروکیده است.
فروش زیتون، انجیر،
وکلماتی که در بازی پیچیدهست.
اورشلیم از غریبهها خفه شد
ویروس در اعماق حنجرهاش خون سرفه میکند،
زبالهها انگاری نقل و نبات.
به ما میگویند با رزومه به تانکها طعنه بزنیم نه با قلوهسنگها.
مادرم میداند چگونه یک مشت را
در غرور مرد بکارد
میداند چگونه سکوت را
در دهن یک بولدوزر بگذارد
مادر از شهرهای ممنوعه سیب میچیند
محصولات را زیر صندلی ماشینش جاسازی میکند
قاچاق بیتلحم بین پاهایش.
او نرم و سریع از پاسگاه گذشت
چیزی که سربازان به آن ایست بازرسی میگویند.
یک سرباز فریب خورده-
حنجرهاش
گرفت
دروکرد.
1 422
شهیدان
آیا جنگ، خود به راه افتاد؟
سنان آنتون
همچنان باید مردگانمان را شهیدان بخوانیم. دشمنان این کلمه را با قناسه زدند پس ما بر بیطرفیمان پافشاری میکنیم. [شهید] شرکتکننده در جنگ نبود، حقوق بشر در ایشان خط خورد. [شهید] بی محرکها یا میمونها.
[شهیدان] که ایوان هواپیماها را جارو کردند. [شهیدان] متعصب، بایدن باز هم رنگبهرنگ شد از دست فلسطینیها. [شهیدان] محل مشاجره هستند.
[شهید] از دبیرستان دانستم که منتظر بود تا دندانهای نیش رشد کند.
[شهید] عاشق خراشیدن زیر اتوبوس بود.
[شهید] توی بار و با دو شات افتاد. [شهید] پسرعمویم حتی نتوانست مبارزه را انتخاب کند.
[شهید] در مرز، صفیر قناسه. تکتیر برای [شهید] سکه در دستگاه خودکار فروش.
[شهید] هرگز در نزد.
[شهید] بتون را میشکند، و پزشکیقانونی میپذیرد اما [شهید] هنوز در سردخانه است مادرش بدحال.
[شهید] خروس سیاهم خبر میدهد صبح زود جلوی خوکها.
[شهید] را روی سکو آوردند شستند. مرگِ [شهید] را ده سال بعد دولت کارت تبریک میفرستد، و واشنگتن درگیر است بخاطر ماندلا چند نفس پیش از این که ببوسدش.
[شهید] سه پرتقال خرید و هرگز آبمیوه درست نکرد.
قاچاق بیتلحم
با چیدن سیب از گلوی مردان بیگانه نیستم.
آتلانتا
من خستهام از دلجویی غریبههایی که به زودی میآیند.
خسته از غریبهٔ مورد علاقه مادرم بودن.
من انگشتان او هستم
به چرخاندن برگهای انگور تا وقتی که طعم چالهٔ آتش بدهند.
تبعید مرا گرم میکند، دیاسپورای مرا پتوپیچ میکند.
قلیان سیب عسلی، سیگار جایی که زمانی سکس بود.
در تنهاییام وقت میگذرانم
اشباح را از ایوانها میرانم، در کتابی به جنگ میروم.
در آمریکا، در گلوگاه تابوت مینشینم
به فکر گرفتن پرندهها
شکوفههای صورتی بادام از درختان گلوله خوردهٔ زخمی.
در فلسطین
غریبهها
با کیفهای باز راه میروند
جیبهای باز
کفدستهای باز
اعتماد به هوچیگری هرچیزی را تحت تاثیر قرار میدهد
بجز یکپارچگی از آنهایی که اطرافشان چروکیده است.
فروش زیتون، انجیر،
وکلماتی که در بازی پیچیدهست.
اورشلیم از غریبهها خفه شد
ویروس در اعماق حنجرهاش خون سرفه میکند،
زبالهها انگاری نقل و نبات.
به ما میگویند با رزومه به تانکها طعنه بزنیم نه با قلوهسنگها.
مادرم میداند چگونه یک مشت را
در غرور مرد بکارد
میداند چگونه سکوت را
در دهن یک بولدوزر بگذارد
مادر از شهرهای ممنوعه سیب میچیند
محصولات را زیر صندلی ماشینش جاسازی میکند
قاچاق بیتلحم بین پاهایش.
او نرم و سریع از پاسگاه گذشت
چیزی که سربازان به آن ایست بازرسی میگویند.
یک سرباز فریب خورده-
حنجرهاش
گرفت
دروکرد.
1 422
محمد الکورد
محمد الکورد، شاعر، نویسنده و روزنامه نگار از اورشلیم. در سال ۲۰۲۱ از طرف مجله تایم بعنوان یکی از ۱۰۰ شخصیت تاثیرگذار جهان معرفی شد. او با نقشش در جنبش
SaveSheikhJarrah
شناخته شد. سپس بارها بعنوان مفسر و کارشناس خبری آزاد در مسائل فلسطین، در خبرگزاریها ظاهر شده است. در حال حاضر بعنوان خبرنگار از فلسطین، به فعالیتش ادامه میدهد. اولین مقاله او در این نقش، به سال ۲۰۲۲ با نام "شبی با مدافعان کوه فلسطین" در فهرست نهایی جایزه One World Media Print وارد شد.
اولین مجموعه شعرش "Rifqa" بسیار مورد توجه قرار گرفت و جایزه "بهترین مجموعه اول" جایزه فوروارد ۲۰۲۲ را دریافت کرد.
با این اثر سنت شعر غسان کنفانی، چهرهٔ نویی گرفته است. "رفقه" نام مادربزرگ شاعر است و در اشعار این مجموعه بارها این نام وشخصیت در بازیهای شاعرانه حضور دارند.
"هر مادر بزرگ، یک اورشلیم است"، فراخوانی به یادآوریها وبازیادآوریها برای نسل هم سن خود اوست.
اشعار این اثر با اجراها و پرفورمنسهای گوناگونی از هنرمندان عرصه نمایش همراه بوده است.
1 422
کارمن برونا
دربارهی مریم یهودی
و توهمات دیگر
تو در مرکز میل ایستادهای
داری آن سیب را میبُری به تکههای کوچکی
که بالهای فرشتگان مقرباند
گلهایی ناچیز از گوگرد متبلور.
رویاهایت به سایه چشم طمع دارند
دستهای کوچکت پاهای خفاشاند.
میروی لباسهایت را درآوری
و بپوشی آن رُباب
که تو را به رقصهای باستانی فرامیخواند
قرار است دستبندهای صوتی ببندی
همان دیجیتال که با خوشههای بنفش
پوشیده میشود.
من عاشق چاقوهای توام
که پرانتزهای تا بینهایت باز را میبرند
و آن پوست کندن میوههای رسیده
با یک حرکت بیوقفه باران،
بازوانت که نفوذ میکنند
در شفافیت شکم ِ لمیده بر بستر اشک خود
من عاشق انگشتان توام که سینه برهنه را میگیرند
و شیر و عسل نوک پستانها را کشف میکنند
برای لبهای حریص عنکبوتها
و روزهای خیرهکننده،
لباسهای پارهای که فسفری میشوند،
که هیستری را موعظه میکنند
و آرامش گورها را میلرزانند
با زوزهی ملحفهها در خلسه یکشنبه؛
افیونی که میداند چگونه به دنیا بیاورد آواهای گلوخیز را، خیال پریان را
شبح هراکلیتوس
و بوسههای جغد در پشت صحنه،
در شب شگفت رویاها و طلسمها
چراکه ایزولد زیباروی در سبد خویش
پاره استخوانهای سوخته دارد
گردآورده در تنپوش کبوتران
و نمیداند چگونه در آب رودخانهها شناکند.
آفریدهی زیبا
با همهی دلهای صنوبری شگفتانگیزت
و سنبلها و سیبهای وحشی
با انگشتهای هذیانی روشنت
که هرگز به آنها نمیرسم.
تویی فرانچسکا، که عدن را فتح کرد
با ناله نومید از دهان گیاهی
حوای آغازین با پوست تیرهاش
و موهای لانه زنبوری پیچیده و پرخطر
ماه کاملِ کورِ مریدان نافرمان
عطر عیاشی آفریقایی
تبخیرشده زیر آفتاب
آمیزهای تند و سبک از گلها و زبالهها
با درختان بریده شدهات مثل سکس ناتمام در میان علف ها.
با ذغالهای سوخته قدیس تو
پیچیده میان خرمنها و در تفنگها
در شیر ترش
و در مادیانهای سیاه قربانی شده برای خدایان
آن مادیانهای سیاه،
با ماهیهای برقدار روشن
به خرخر خفگی افتاده از آب دهان
با چشمهای نرمتن و با لبهای تکشاخ
با خاکستر طلایی و موهای آواز.
چه کنیم وقتی ستاره دریایی،
وقتی پرنده زندانی که آوازهای قدیمی را جارمیزد،
میان پستانهایت گریستن آغاز کرد؟
چه کنیم با چلیپایی که سرشکستهمان میسازد؟
زیرا که دست در دست زنی میآید که مرغان دریایی را سنگ میزند.
چه کنیم با جان به زنجیر کشیده و خیابان یاسهای بنفش؟
با طلسم کیمیاگران چه کنیم؟ با ویکتور هوگو و با بدن بی قرار سنت جان، که در روآن محکوم شد؟
جادوگر بارانهایی که آتش را تغذیه میکنند،
از پروانههای فیروزه و کلاهخود سوسکها، لبخند شفافی که لبهای خودش را میبوسد
نرگس ماده در آبگیر ژرف
جایی که فرشتگان نور خودفروشی میکنند
تویی که در میان دیگران هویت خویش میجویی،
با مردمک های ملتهب،
با پروانه های هواپیمای گم شده،
با سنجاقک هایی که مانند سنگریزه
در بینهایت میگردند،
آینه خیس و متخلخل سدوم و عموره،
زهره نابودشده از خشم خدایان ناتوان،
در آبهای دریا زادهشد باردار از 4ضربه نوحه در یک شب طوفانی
تو آن جادوگری که با عزاداران
اندوه اورفئوس را میخواند،
که به انعکاس خود در الماسها مینگرد، بیدست رقصیدن با شیاطین
و افشرهی بنفش انارها را میپاشد
بر قلب عروسهای برهنه
زندانیان سیماب با حجاب های عزاداریشان.
تویی ایزادورا دراز کشیده بر بستر بلبلها و روی پوست سبز افعیهای سمی
آن لانه در چمن - تخم های بارور شده ترسناکشان را گروهی از کوتوله های قاتل بارور کرد.
تک مینوشی از چشمههای طلایی
آن جایی که رگها میشکفند .
آثاری از روغن آبیرنگ هنوز هست
در کوزهای که خون تو را گردمیآورد.
تویی بثشبا برهنه در حمام
شکفتن گلهای جنایی سرخ
در چشمان داوود
به تمهید ولادت کلمات او
از دست دادن تکههای میکای قمری در باغ
از ماههای نهگانه
که فرزندان پیروز تو
و فرزندان در حال مرگ تواند
1 422
Repost from وزن دنیا
سنگ رویا در وزن دنیا
شماره سیودو مجلهی وزندنیا با جستوجویی در شعر و آرای یدالله رؤیایی و پروندهای دربارهی قرائتهای بیژن الهی، شاهرخ مسکوب، رضا براهنی و... از شعر و زندگی حافظ منتشر شد.
همچنین در این شماره، میتوانیم تازهترین اشعار از ۴۰ شاعر معاصر را بخوانیم.
در بخش "تعریف و تبصره" شمارهی ۳۲، در پروندهای مفصل جستوجویی در شعر و آرای یدالله رؤیایی داشتهایم.
صابر محمدی، گفتوگویی با آرش جودکی با عنوان "رؤیای پاریس" داشته است.
در مکاتبهی دو شاعر، نازنین آیگانی و احمد بیرانوند در پی پاسخی برای این پرسش بودهایم که رؤیایی تربیت حجمی در شعر را از چه مسیرهای نظری و فلسفی دنبال کرد؟
احسان مهتدی در یادداشتی دربارهی شش کتاب شعرِ یدالله رؤیایی مطلبی تفصیلی نگاشته است که همراه با بریده بندهایی از کتابِ منتشر نشدهی «بیدار دیدن رؤیا» از همین نویسنده است.
بهنود بهادری، صابر محمدی و الهام گردی نیز در سه یادداشت جداگانه به سه کتاب شعر دیگر رویایی پرداختهاند.
علیرضا مُطلبی نگاهی به سیر نظریهپردازیهای رؤیایی با مرور بیانیههای شعر حجم و کتابهای تئوریکِ شاعر داشته است.
محمدرضا عبادیصوفلو به بررسی رابطهی رؤیایی و شعرش با شعر و ادبیات فرانسه پرداخته است.
آنوشا نیکسرشت مروری بر فعالیتهای یدالله رؤیایی در تشکلسازی برای شعر داشته است.
احمد تباتبایی در یادداشتی به بررسیِ منطقِ انتقادیِ برخی نقدها بر آثار رؤیایی پرداخته است.
در این پرونده پرهام شهرجردی نیز در یادداشتی نگاهی منتقدانه به فعالیتهای رویایی داشته است.
در این پرونده چند نامهی منتشر نشده از یدالله رؤیایی به آرش جودکی و مظفر رؤیایی نیز آورده شده است و سینا خزیمه یادداشتی بر حاشیه نامههای رویایی نگاشته است.
مطلب پایانی نیز پرونده نیز یادداشتی از سهند آدمعارف است که مروری اجمالی بر تجربههای ترکیب شعر رؤیایی با موسیقی در ۶۰ سال گذشته داشته است.
در پروندهی دیگر این شماره با عنوان "در مقام حیرت" مروری بر قرائتهای بیژن الهی، شاهرخ مسکوب، رضا براهنی، مصطفی رحیمی، علی حصوری و عبدالحمید ضیایی از شعر و زندگی حافظ داشتهایم.
آنوشا نیکسرشت در یادداشتی با عنوان "زبان کلکِ تو حافظ" گلگشتی حوالی قرائتهای گوناگون از شعر حافظ داشته است.
صابر محمدی در یادداشتی با عنوان "حافظ و اسرارِ الهی" دربارهی کتاب ناتمام و نامنتشر عهد زَیبق نوشته است.
سید فرزام حسینی، بهنام ناصری و سینا جهاندیده، دیگر نویسندگان این پرونده هستند.
همچنین در گفتوگویی با علی حصوری، به قرائتهای گوناگون از عرفان، در شعر حافظ نگاهی کردهایم.
در گفتوگویی دیگر با عبدالحمید ضیایی، جایگاه حافظ در زندگی امروز را بررسی کردهایم.
سرمقالهی این شماره توسط پوریا سوری، به مناسبت ششمین سال انتشار وزندنیا و تغییرات شکلی مجله به رشتهی تحریر درآمده است.
شمارهی سیودو «وزن دنیا»، در ۲۷۲ صفحه و با قیمت ۲۹۰ هزار تومان از امروز در کتابفروشیها و کیوسکهای مطبوعاتی معتبر در دسترس مخاطبان شعر است و علاقهمندان میتوانند برای آگاهی از مراکز خرید مجله به آدرس اینستاگرام مجله با عنوان@vaznedonya مراجعه و یا از سایت مجله www.vaznedonya.ir و یا شمارهی ۰۹۰۰۱۹۰۶۰۸۰ کسب آگاهی کنند.
برای خرید مستقیم شمارهی ۳۲ هم میتوان از لینک زیر استفاده کرد:
https://podro.shop/vaznedonya
صاحبامتیاز و مدیرمسئول وزن دنیا پوریا سوری است و مجله زیر نظر شورای سردبیری منتشر میشود.
#شعر_بخوانیم
#وزن_دنیا
@vaznedonya
1 422
یوسف اوزر
شاعر معاصر و معترض اسراییلی
هر جا از شاعران معترض اسراییل و یا شعر اعتراضی اسراییل نام برده میشود یکی از نامهایی که در دهههای اخیر بیشتر به چشم آمده، یوسف اوزر است.
در شعر او اشکال کمترشناخته و واقعی اعتراض تکه تکه در اسطورهها، روایتهای تاریخی یهود، اخبار رسانهها و... روایت چندپاره نویی میسازند تا روایتسازی مسلط رسمی صهیونیسم و را رسوا و بیاعتبار سازند. اعتراض به تداوم اشغال کرانه باختری و شهرکسازی در سرزمینهای فلسطینی، کشتار غیرنظامیان، نسلکشی، گروگانگیری و چرخه تروریسم! تروریسمی که هر روز به شکلی و رنگی در رفتار هر دو طرف بروز میکند.
جین و کوکا
همان هفته در کنیسه یهودیان میخواندند
فصلی از تورات که سارا تبعیدمیکند هاجر و فرزندش اسماعیل را
علی جواریش هفت ساله زخمی شده از گلولههای پلاستیکی
که مستقیما به سرش اصابت و سوراخ کرده بود.
علی جواریش زندگی گیاهی آغاز کرد.
دو روز تمام در بیمارستان اسرائیلی در بستر مرگ بود.
و فرشته مرگ که سررسید
نتوانست چاه آب را به مادر علی نشان دهد.
همان هفته یهودیان در کنیسه میخواندند
فصلی از عهد عتیق در باب
قربانی کردن اسحاق.
علی جواریش در بیمارستان به چندین قسمت قطعهقطعه شد
پسری ۱۵ ساله ریهها و کبد علی را دریافت کرد.
مادر پسرک به رسانه ها گفته بود
پسرش در بستر نشسته و درخواست کوکا و شلوارجین کرده است.
پدر علی گفت اعضاء علی را هم به یک یهودی اهدا کنند(دیروز سربازی یهودی بین چند عرب تقسیم شده بود.)
این شعر دیوانهی عجز و التماس برای سرودن است
شاید از این طریق
به آرامی و با ظرافت انتقال جمعیت را انجام دهیم
فلسطینیان اعضای بدنِ یهودیان را دریافت کنند
و یهود اندام فلسطینیها
و ساره مادرسالار ما و هاجر مادرسالار ایشان
آه که چقدر خرسند و شادند از سهم یکدیگر
و ما همه کوکاکولا مینوشیم
و جین میپوشیم.
#شعر_ترجمه
#یوسف_اوزر
#اسرائيل
#شعر_اسرائیل
#شعر_معترض_اسرائیل
1 422
زمانی نه برای ترجمه!
"تمام تاریخ، تاریخ مبارزه گربههاست"
مارکس برای گربهها. لی کلیر لابرژ
بازنگری کتابهای حیوانات از قرون وسطی تا قرن ۱۹ و آشکار کردن حیوانیتی که در قلب مارکسیسم نهفته است. گربهها از دیرباز بعنوان مخلوقات نقد اقتصادی و آزادی بخش شناخته میشوند. تصور مرکزی مارکسیستها از اقتصاد پیوند عمیقی با گربهسانان دارد.
نویسنده در پرتو اکوسوسیالیسم و امکان بررسی تبادلات انسان و حیوان، به این پرسش خطیر میرسد که در لحظه بحران اکولوژیکی انسان و حیوان چه چیزهایی به یکدیگر بدهکارند:
آیا مبارزه طبقاتی در نهایت یک همکاری بینگونهای است؟
1 422
این غریبترین عکس لو رفته است، در چشم من.
زن، غلامبچه، و یک غیاب غریب که ردیف توپها سعی میکنند جایش را پرکنند.
و بیش از این هرچه بگویم در ردیف هشولاتنویسی است!
1 422
بهزاد اشتیاقی هم رفت
تا دیروز نمی دانستم که او نقاش و نویسنده و مدل و کارگردان نیز بوده است. من فقط آقای مربوطه را به یاد میآورم. آن هم از نه و ده سالگی. اما یک بچه ده ساله از دیدن میان پردههای کوتاه طنز، در میان حرف زدنهای بزرگترها که سوپاپ و فضای باز سیاسی و بستن راه نقد و . . . چه میتواند به یاد بیاورد؟ آیا سعی میکردم ادای جوانان فهمیده، دانشجویان تندرو و حراف پدرم را دربیاورم؟
نه! طنز آقای مربوطه برای من خیلی جدی بود. سعی میکردم نقد دانشجوها را گوش بدهم و حرفهایشان را در قطعهای که دیشب دیده بودم دنبال کنم. اما امان از "فضای باز سیاسی!" که تا مدتها معضل بزرگی بود!
تا مدتها این فضای باز برای من چیزی بود که با گل ارکیده روی کت آقای هویدا پیوند داشت. در این فضا بود که میتوانستی یک ربع تمام به آن گل بزرگِ خودبزرگبین!بخندی، و شبی دیگر و یک ربع دیگر ارتباط افزایش قیمت نفت را با هوای الوده تهران و پیپ دودزای هویدا بیابی!
حالا چهل سال و سالها گذشته و من حسرت به دل انگار که در خزینه آب ترسناک سریال چنگک غرق شده باشم در آخرین حبابهایی که از ریه بیرون میدهم ،حس میکنم که فضای باز سیاسی فضای فاجعه است، خود پوچ است، نیست اصلا، اما در پیآیندهایی که دارد تخم حمله شهرها و انقلاب روستایی کاشته میشود و بذر سرسپردگی به فریب و . . .
1 422
نیکوس گاتسوس
ایستگاه اتوبوس
محو و سرد
بعضیها از بارانهای عجیب میگویند،
و سفر دراز
مثل ماری خشمگین
جانهای ضعیف را میآکند از ترس.
امشب هر دو شبیهایم
-من پشت سر و تو جلو
اتوبوس شبانه
با چراغهای خاموش.
برای ما دنیا تمام نمیشود
برای ما دنیا حالا شروع میشود
اما آنچه ما را به ناکجا راه خواهد برد
برفِ سیاهِ قلب من است.
ایستگاه اتوبوس
محو و سرد. . .
مرد من، همسایهام، یارم
در فقر و در تبعید
برایم خردک شرارهای یخزده بفرست
تا به آتش تبدیلش کنم.
#نیکوس_گاتسوس
#ترجمه
#شعر_یونانی_قرن۲۰
1 422
دل از هر چیز فریبندهتر است و
بسیار بیمار
کیست که آن را بشناسد؟
من، یهوه،
کاوشگرِ دل
و آزمایندهٔ افکارم
کتاب ارمیا. ۱۷. ۱۰-۹
