آشفتار
Open in Telegram
نوشته های حسین مکی زاده تفتی "به من بگو به ترجمه چگونه می اندیشی تا به تو بگویم کیستی." هایدگر. چکامه های هولدرلین، ایستر vendidad@gmail.com
Show more1 422
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
1 422
ویلیام اس. مروین
جدایی
نبودنت از من گذشته است
مثل نخ از سوراخ سوزن
در هرکار که میکنم با رنگش دوخته میشود.
#ویلیام_اس_مروین
#دبلیو_اس_مروین
#ترجمه
1 422
ژان ژنه
شبانه!
این کلمات غیرقابل استفاده که میخواهند تجزیهات کنند، سپس تو را به محصولی مبهم، نامطمئن، در عین حال واقعی از زبان تبدیل میکنند. آنها فقط با وهم و خیال درنمیآیند: تو شبانهای، مریض، و اشتباهی، در نور روز شگفتزده نمیشوی هرگز، عقلانی، و چشمانت مبهوت است، شفاف، آغاز این نامه تو را در عنصری بخارگونه گذاشت که جسم مادی تو آن را میبُرد و شکل میدهد، اما در آن شریک میشوی، رویاوار به آن پناه میبری. هرگز در کنار یا روبروی دیگری مباش، تو واردش میشوی اگر پیشتر دور او نپیچیده باشی. او تو را استنشاق میکند و بیرون میدهد، یا او را میمکی و در شکم سفیدت، بلعیده میشود، او در یکی توپ میخوابد.
"شبانه" را به ناچار برابر Nocturnal برگزیدم.م
#ژان_ژنه
1 422
سکوت شاعران
کارمن برونا
من باور دارم این حق بیچونچرای شاعران است که هر زمان میل و اراده کردند به سکوت فروبروند.
رمبو در اوج جوانی سکوت اختیار کرد. لوترامون در ۲۴ سالگی درگذشت. ژان-پیر دوپری در ۲۹ سالگی خودکشی کرد. آلخاندرا پیزارنیک نیز خودکشی کرد.
خدایان نیز ممکن است به سکوت عقبنشینی کنند. این شاعران نیستند که قادر به برقراری ارتباط نمیباشند- این جامعه است که کوچکترین تمایلی به ارتباط با شاعران ندارد.
#کارمن_برونا
#ترجمه
#خودکشی
1 422
از "تقریبها"
چرا مینویسم؟
چرا شبگیر میگریم
چرا ناگهان این مزه آواز قو
این کف سبز در گلو مانده
دلم پوچ وپوک است مثل نقابی زیر باران
وحشت به دریا مانندش می کند
تن من حملهی طبلها در سکوت شب است
چرا این شبان به واحهی جادوگران ماند
چرا این دسیسهی غیابها
این ربودن دختر باد
شبهنگام خانهای مهمانکش در برم میگیرد. . .
#الخاندرا_پیزارنیک
#ترجمه
Painting: "The Witch" Salvator Roda. 1646.
1 422
کارمن برونا
آیین
شدت بیزاری که ستیز را پر و بال میدهد
بیماری قلبی افتخار
شعلههای فروزانش
قتل همهجانبه
درخشش فلز
رابطهی کامل بین قربانیان
و عاملان
در مناطق ابریِ جنایت.
#کارمن_برونا
#ترجمه
1 422
کارمن برونا شاعر شگفت انگیزی است. او سبک زندگی در جاده/بوهمیِ نسل بیت را با آموختههای پزشکی خود در آمیخت و به مدت ۱۳ سال پزشکِ مسافر در آرژانتین بود. در همین دوران با ادبیات روز و چهرههای آن آشنا شد. دوستی با شاعران پیشگامی همچون پیزارنیک، خوان خوزه چزلی، سرجیو لیما شعر او را بیشتر با هیپستریسم، شعر شورشی بیت و تغزل طغیانگر درآمیخته است.
Moi-Meme
من یکی جادوگر نابِ سرخم
که هر روز در ماه دسامبر به نیمه شب بادبان میکشد.
همیشه همینطور.
کسی که در هزارتو به زیر پای بتان پناه میبرد،
کسی که برهنه آشکار میشود با دیگ بزرگ خود در محضر سنت آنتونی.
من تمام وسوسههای تو و تکتک آنها هستم.
من زنگربهای و زنپلنگ هستم
من فاحشهی انجیل و حامل جام مقدس در مرکز خردشدهی آخرالزمانام
من شراب خون مسیح ام
من بدعت و قدرتام
من معتاد به خوابام
من آن مادگی دلانگیزم که پناه میدهد قربانی ایدز را در گهواره خویش
من خودکشیِ برهوت هستم
من گوشت سیاهام و من روزا پانتوپونام.۱
بر من دروازههای عدن را بگشای
مانند لازاروس،
من از زندگی به مرگ برگشتهام.
۱. Rosa Pantopon:
نام شعر اجرایی زیبایی از ویلیام باروز چهره بزرگ نسل بیت. البته اجرای باروز در اصل به نام Pantopon Rose پانتوپون روز است و شاید کارمن برونا با تغیر مختصری یک نام زنانه ساخته باشد: Rosa pantopon. این شعر اجرایی در یوتوب در دسترس است
همچنین پانتوپون را "افیون قابل تزریق" نامیدهاند، ماده مخدری است که با فراوری تریاک بدست میآید و جانشین آرامبخش خوبی! برای مورفین است.
#کارمن_برونا
#ترجمه
1 422
کارمن برونا
الخاندرا پیزارنیک
چند تابستان مردهای
تصویری روشن از خودت
از شعرهای خاموش از بیمردآباد
از فقدان عادت و نالهی
جاماندگی.
دوستت داشتم و از دستت دادم
فاصلهی من از آن سفر بود
به افسون مشترک گردهی گلها
به جلبکهای طلایی
به گیلاسهای دیوانه و بلادونای ابری.
در ته چاه مثل غیاب شراب
یا فوارهای معلق
جاری از مرکز مردمک مردگان،
تو رفتی بی که من بتوانم
آه "فرشته ژندهپوش"
دوباره بوسیدمت
تو به خانهها رسیدی
آنجا که چشمهای از پروانههای وخیم نوشیدی
جرئت کردی از هاویه بگذری
تا رسم و قانون بشکنی
که به تنها زندگی خطیر خود
مرگ را به ستیزه بخوانی
پلکهای برهنه
و سوخته
1 422
و این قطعه را کارمن برونا به نام دوست شاعرش پیزارنیک سروده است.
احتمالا برای اولین بار است که از کارمن برونا شاعر انارکوسوررئالیست آرژانتینی به فارسی میخوانیم.
کمکم پرونده پیزارنیک را میبندم با ای که آثار خواندنی بسیاری از او بجا مانده است. و سعی میکنم به چهرههای ناشناخته (به فارسی) آمریکای جنوبی بپردازم. و این ناشناختگی
"این واقعیت که شاعران تغزلی بزرگ آمریکای لاتین به خوبی در آرژاتتین شناخته شده نیستند، به دلیل فقدان اسفبار اما بسیار واقعیِ علاقه به شعر در این کشور است"
1 422
بیبنیاد
کسی تلاش کرد تا دری بگشاید. دستهایش به درد آمده از چنگ زدن به زندانهایی از استخوانهای بدشگون.
تمام شب با سایه جدید خود جنگیده بود.
درون سپیدهدم باران بارید و سوگواران زوزهها کشیدند.
کودکی از شبهای دخمهی من فریاد میزند.
موسیقی رنگهای بدیع میتراود.
پرندگان خاکستری به سپیدهدم کنار پنجرهی بسته مثل شعر من کنار رنجهایم.
1 422
منزلگاه
برای تئودور فرنکل
در دست سفت یک مرده
در یادهای یک دیوانه
در غصهی یک کودک
در دست ساییدن از پی یکی لیوان
در لیوان دوراز دست
در عطشی بیپایان.
#الخاندرا_پیزارنیک
#ترجمه
1 422
۱.سیاستمدار(نالایق برای مرگ)
هنوز زنده است او
چرا که اسم هراسانگیزش، هنوز
دروغهایی که پراکنده، هنوز
و به قدر حرفهایش نمرده است.
در شادیها شرکت میکند
میرقصد و میخندد و کف میزند
حتی در محکمههای خیالی حاضر است
و جهلِ سرزندهاش در افسون حماقت
کسی را نمیخنداند.
دیدیم که مرگ افسوسکنان برگشت
و قوانین دانش کار را تمام کردند.
۲.سیاستمدار(بیلیاقت برای قتل)
آرام بود جهان
وقتی چای یخ کرد و
نامهها روی میز تلنبار شد
تماسها بیپاسخ ماند
آرام مثل سکوت مراسم تشییع
فقط راننده به سرکرده محافظین گفت
کاشکی آخرین گلوله باشد که شلیک شد
و پاسخ شنید
هیششش!
سیاوش فرهادی.. از۰ صفحه مسعود سالاری
1 422
چهره ها و سکوت
چنگانداخته دستها
مرا به تبعید محدود میکنند
کمکم کن تا کمک نخواهم
مرا تاریک میخواهند، به کشتنام میآیند
کمک کن تا کمک نخواهم.
#الخاندرا_پیزارنیک
1 422
مکاشفات
شب در کنار تو
کلمات سرنخ میشوند و کلید.
میل به مرگ پادشاه است.
بادا بدنت همیشه بادا
ِجایی دلنشین برای مکاشفهها.
آلخاندرا پیزارنیک
در تاریکی گشوده
اگر کوچکترین مرگ آهنگی میطلبد، باید برای کسانی بخوانم که یاسهایی بودند که آتش خویش را خاموش کردند تا در نور سیاه من همراهیام کنند وقتی که سایهای شکل گرفته از سوگواری من در سایه آنها پناه جست.
الخاندرا پیزارنیک
خاطرات شبح
شب کورکورانهی من. رویای تنی شفاف مثل یک درخت شیشهای.
هراس از جستجوی چشمان تو در فضایی پر از جیغهای شعر.
آهنگ برای مردگان
تمام روز مرد ناپیدای هفتچهره بر من میگرید.
معصوم، در فضای عذابکشیدنهایش.
زاده از جداییهاش.
تمام شب در من مُردهای خواب میبیند.
همچنان معشوق، خشمآلود میخندد.
خوابهای خاکسپاریاش
مرثیههای فلاکت من.
حس غیاب
اگر جرئت کنم
بنگرم و کلامی بگویم
بهخاطر آن سایه است
به نرمی بسته به نام من
به دوردستان
در باران
در یادهای من
با چهرهاش
که در شعر من میسوزد
به زیبایی
عطر و بوی
چهره عزیز رفتهای را میپراکند.
1 422
پیوستن
زن به آتشبس شب تسلیم میشود
درون او همه چیز عشقورزی است
یگانگی اندیشه و اندیشمند.
شادیِ تجاوز، فریبِ نقاطِ مرجع روشن،
از کل واقعیت درک شده در یک آن که تمام آنات است.
زن خود را رها میکند به طریقت افراطی اندیشه و به افسونی برای فضایی معین: مکانی که کارش فراخوان چیزی است.
مثل این است که از من ماه را بخواهی.
با خودم میگویم:
اگر کسی ماه را میطلبد، ازین روست که به آن نیاز دارد.
اما اگر(مثلا بگوییم) آنها را به ماه میبرم، میگویند چیزی که اصلا آخر و عاقبتی ندارد.
این هم هست که چیزی دیگر هم هست، آن چیز دیگر.
("اگر هم اکنون و هم اینجا بمیرم
چقدر خوشحال میشوم.")
اگر بمیرم.
#الخاندرا_پیزارنیک
#ترجمه
1 422
به پرپر زدن کشاندی سکوت یاسها را
در تراژدی باد که در قلب من.
تو زندگیام را ّبه قصهی کودکانه بدل کردی
جایی که کشتی شکستگان و مرگ
بهانهای برای مراسم معشوق هستتد
#الخاندرا_پیزارنیک
#ترجمه
1 422
رویارویی
یک نفر فرو میرود در سکوت و رهایم میکند.
حالا تنهایی تنها نیست.
مثل شب سخن میگویی.
مثل تشنگی خودت را اعلام میکنی.
#الخاندرا_پیزارنیک
#ترجمه
1 422
نقاب و شعر
قصر کاغذی پرزرق و زرق سرگردان روزهای کودکی.
وقتی غروب میکند خورشید
بندباز را در قفس میبندند
به ویزانههای ّمعبد میبرندش
و همانجا رهایش میکنند.
#الخاندرا_پیزارنیک
1 422
. . . از سکوت
زیرا همهی اینها به زبانی است که من نمیدانم.
لوییس کارول - آنسوی آینه
حس میکنم جهان مثل زبانی بیگانه میگرید
سسیلیا میرلس
مثل یک بیگانه نمایش را اجرا کردند
هنری میشو
کسی چیزی را کشت . . .
لوییس کارول - آنسوی آینه
I
این عروسک آبی کوچک فرستاده من در جهان است.
چشمان او مثل یتیمی است وقتی باران ببارد در باغی که در آن پرندهای یاسی رنگ یاسها را میبلعد و پرندهای صورتی گلهای سرخ را.
من از گرگ خاکستری کمین کرده در باران میترسم.
ناگفتنی است هرچه میبینی، هر چه بتوان برداشت و برد.
کلمات بر تمام درها می پیچند.
یاد میآرم پرسه زدن میان چنارها...
اما نمیتوانم جلوی این درام بگیرم - اتاقکهای قلب عروسک کوچک مرا پرمیکند.
ناممکن را زیستم، نابود شدم از ناممکن.
آه، ابتذال شور و حال شیطانیام،
اسیر مهر دیرینه من.
II
هیچکس رنگسبزش نمیزند.
همه چیز پرتقالیست.
اگر من هر چیزم، من ستمگرم.
رنگها آسمان خاموش را مثل حیوانات پوسیده خط میاندازند.
آنگاه کسی سعی میکند بنویسد
شعری خارج از فرمها، رنگها، تتلخی، شفافیت(هیشش، آلخاندرا، بچه را میترسانی)
III
شعر فضاست و زخم میزند.
من مثل عروسک آبی کوچکم نیستم که هنوز شیر پرندگان را میمکد.
خاطرهی صدای تو در بامداد مرگبار را نگاهبانش خورشیدی بود که در چشمان سنگپشتها میگشت و برمیگشت.
چراغ حس به یاد صدایت خاموشی میگیرد پیش از این آمیزش سبز آسمانی، این ازدواج دریا و آسمان.
و من مرگ خویش آماده میکنم.
او میخواهد بگوید اما من حس میکنم او چیست. درمییابد که عشق مرگ است، حتی اگر همه چیز، بی عشق، یک وهن باشد.
او نمی داند چرا نمیتواند سکوت کند از وقتی که عشقش او را بیگناه می کند.
دارنده گرگ و میش، صدا میزند آیینه ضمیرها را.
هر کلمه که می نویسم مرا بر میگرداند، به غیاب برای آنچه مینویسم ّان چیزی که نمینویسم اکر بگذارم تو اینجا بیایی.
من شعر را نگاه می دارم.
شعر مرا به مرزها میبرددور از خانه های زندگان. و من کجا سرگردان میشوم وقتی که ترک کنم و بازنگردم.
و هیچ کس نمیفهمد. همه زندگی ام منتطر توست. و با این حال من جستجوگر شب شعر هستم. من فقط به تن تو می اندیشم اما من باز به تن شعرم می اندیشم مثل کسی که برای درمان زخم خود تلاش کند.
و هیچکس مرا نمیفهمد. من میدانم که زندگی، عشق، باید تغییرکند.
آنچه که نقاب من در مورد حیوانی که هستم میگوید به طرز دردناکی به پیوند بین کلمات و سایهها اشاره دارد. که پیامد آن حالتی از هراس است که نظم انسانی را رد میکند
#الخاندرا_پیزارنیک
#ترجمه
1 422
در تاریکی گشوده
اگر کوچکترین مرگ آهنگی میطلبد، باید برای کسانی بخوانم که یاسهایی بودند که آتش خویش را خاموش کردند تا در نور سیاه من همراهیام کنند وقتی که سایهای شکل گرفته از سوگواری من در سایه آنها پناه جست.
الخاندرا پیزارنیک
