en
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Open in Telegram
633
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive

Ali Azimi – Pishdaramad (1).mp3

photo content

‌... ‌همدستی نکردن با شَر ‌همدستی نکردن با شَر در جزئی‌ترین سطح زندگی، در کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین مشغله روزمره، نقطه اصلی پایداری و مقاومت انسان است. چنین نه گفتنی - حتی به ناچیزترین دستور و وسوسه در خدمت شر- بسیار دشوارتر است از دستیار و همراه و همکار بنیادین و اصلی شر و تباهی بودن. ابلیس از عمق جهنم بیرون نمی‌آید. ابلیس‌ها از زمانی پر و بال می‌گیرند که با خُردترین بخش شرارت همدست می‌شوند و نرم‌نرمک شر را در امور روزمره‌شان می‌پذیرند و شرارت را زندگی می‌کنند؛ همان جنون و شرارت و ظلمتی را که در سطوح بالای تصمیم‌گیرنده عادی شده، همان پلیدی را که رفتار اداری شده، همان خباثتی که در ذات‌ بالایی‌‌ها ریشه دوانده، همان شری که جان جانداران برایش بی‌ارزش است و خون‌ریختن و قتل‌عام را هموارکردن راه می‌بیند. شنیع‌ترین اعمال، غیرانسانی‌ترین تصمیم‌ها و غیراخلاقی‌ترین رفتارها از همان لحظه‌ شروع می‌شود؛ همان ثانیه‌هایی که ما آدم‌های معمولی به عنوان جزئی‌ترین‌های یک کل، ما صدمه‌دیدگان از شر و شرارت با یک موافقت ساده با شرارتی اندک همدست می‌شویم. «نه گفتن» به شر - هر چقدر جزئی- در عصر ظلمت و تاریکی، پایمردی‌ طاقت‌فرسایی‌ست برای دفاع از باقیمانده‌ انسانیت در دم و دستگاهی که حرفه‌اش تولید و بازتولید چرخه شر و تباهی‌ست... و وای از روزی که ما، ما که خودی و رام و اهلی و آحاد و ملت آنها نمی‌شویم، کردار و رفتار شرارت را در نخستین قدم‌هایش تشخیص دهیم و دستیاری شر را پس بزنیم. آنجا نقطه اصلی مقاومت ماست. آنجاست که از انسانیت مراقبت می‌کنیم. آنجاست که چرخه بی‌رحم شرارت را به هم می‌ریزیم و به بازتولیدکننده شر و کابوس و تلخی و سیاهی تبدیل نمی‌شویم. چگونه؟ با همدست‌نشدن با شر در جزئی‌ترین امور روزانه. ویدیو: از مستند «دادگاه آدولف آیشمن*» در اسرائیل در سال ۱۹۶۱ پس از پایان جنگ‌جهانی دوم. آیشمن مسئول امور یهودیان در اداره امنیت رایش در حزب نازی و مسئول فرستادن چند میلیون انسان به اتاق گاز، کشتارگاه و کوره آدم‌سوزی بود که با اسم رمز «راه‌حل نهایی» انجام می‌شد. کارمند میان‌مایه معمولیِ امضاکن و ماموریت‌برو و دوست‌دار میز و مقام که نمی‌اندیشید چگونه همدست شر شده و شرارت‌ورزیدن را امری اداری و وظیفه کارمندی‌اش کرده است. #آدولف_آیشمن سال ۱۹۶۲ به جرم جنایت علیه بشریت و جنایت جنگی اعدام شد، در حالیکه تا آخرین روز زندگی خود را بی‌گناهی می‌دانست که فقط وظیفه‌‌اش را انجام داده است. وظیفه‌ای که با همدستی‌های کوچک با شر آغاز شده بود. #گوشه @simar50

4_5972261211746607032.mp33.98 MB

4_5970009411932930898.mp33.37 MB

4_5969679979351383681.mp37.25 MB

4_5969558955762917304.mp32.77 MB

... مرگ امید، تولد آزادی است لابد وقتی این جمله‌ی لاروشفوکو را می‌خوانید پیش‌خودتان می‌خندید و می‌گویید یارو رسما رد داده و یک تخته‌اش کم است! چون اساسا انسان بدون امیدواری انگیزه‌ای برای کشیدن بارِ این زندگی سگی را ندارد، اما در مکتب این موسیوی فرانسوی امید همیشه هم چیز مفید و موثری نیست و گاهی می‌تواند بسیار مخرب و منفی باشد! امیدی که اکثر مردم به آن چسبیده‌اند چیزی جز یک سم مهلک نیست البته نه به این معنی که فاتحه‌ی امیدواری را یکجا بخوانیم، نخیر جانم! مقصود امیدهای واهی چرک‌مُرده‌ای است که شما را گروگان یک ان‌شاءالله و ماشاءالله و خدا ارحم‌الراحمین است کرده و فرصت‌های نقد امروزتان را به امید نسیه‌ی فردا یکی یکی به فاکِ فنا می‌دهد و کک‌تان هم نمی‌گزد. اصولا ما نشسته‌ایم به انتظارِ گودو! که شاید دستِ غیبی از آستین آسمان درآید، وردی بخواند و این نکبتِ واقعیت را بشورد و ببرد اما حقیقت این است که تا گلوی امیدهای توخالی را نگیری و با دوتا دست‌های خودت خفه‌شان نکنی رنگِ رهایی را در این خراب‌شده نمی‌بینی. مرگِ امید‌های پوچ و مسخره یعنی زُل زدن توی چشم واقعیت و پذیرفتن بی‌قید و شرط این زندگی. دخیل بستن به دستِ غیب و معجزه‌ و این خزعبلات جدیدِ جذبِ انرژی، بدترین نوع امیدواریست که باید هر‌چه زودتر از شرش خلاص شد، آنوقت است که می‌رسید به آزادی درونی، به همان‌جایی که آلبر کامو می‌گفت: هیچ امیدی نیست و این را دانستن، خودِ آزادی است. @simar50

... سیلی‌ای که چرچیل نزد ‍ از چرچیل نخست‌وزیر انگلستان در ایام جنگ جهانی دوم پرسیدند که آیا میدانستی فاتح جنگ خواهی شد؟ پاسخ داد با یک حادثه‌ی ساده پی بردم که جنگ را خواهیم برد. شرکت در جلسه‌ای حیاتی در راس ساعتی معین الزام‌ آور شد. چرچیل می‌گوید: به علت اشتغال به کارهای دیگر، چند دقیقه مانده به جلسه به راننده‌ام گفتم مرا فوری به محل جلسه برساند. راننده مسیر کوتاه اما ورود ممنوع را انتخاب کرد. وسط خیابان ناگهان افسر راهنمایی‌ و رانندگی قبضِ جریمه به دست در حین بمباران پیدا شد و دستور توقف داد. راننده گفت: «نخست‌وزیر است و به جلسه محرمانه ‌ای می‌‌رود و باید در راس ساعت به جلسه برسد و به دلیل اعتبار از خیابان ورود ممنوع استفاده کردم». افسر با خونسردی گفت : «هم ماشین و هم نخست‌ وزیر و هم وظیفه‌‌ام را خوب می‌شناسم» چرچیل می‌خواهد تا افسر، جریمه را به نام او بنویسد اما افسر می‌ گوید: «جریمه متعلق به راننده خاطی است و باید نام وی نوشته ‌شود اما شما می ‌توانید شخصا پرداخت قبض را بر عهده بگیرید». با تسلیم قبض، چرچیل دستور دور زدن را به راننده داد چرا که نمی‌تواند اجازه دهد در خیابانی که ورود ممنوع است حتی پس از جریمه حرکت داشته ‌باشد، وقتی راننده مشغول دور زدن شد چرچیل با لبخندی خاص سیگار برگش را روشن کرد و گفت: «جنگ را می‌ بریم ... !!». راننده گفت : «قربان، جریمه شدیم، زیر بمباران ماندیم ، به جلسه نمی‌‌رسیم، افسر راهنمایی اجازه نداد چند قدم دیگر جلو برویم که به موقع به جلسه برسیم و شما از پیروزی می ‌گویید؟!» چرچیل پاسخ می ‌دهد: «جنگ را می ‌بریم، چون قانون حاکم است و خیابان ‌های لندن به رغم بمباران سنگینِ دشمن با قانون اداره می ‌شود». چرچیل درست پیش‌بینی کرده بود. بیهوده نیست که امروز، ۷۶ سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، چرچیل را در زمره‌ی بزرگترین سیاستمداران جهان جای می‌دهند و شکست فاشیست‌‌های آلمانی را ناشی از مال‌ اندیشی‌های او می ‌دانند و هر آنکه دستی در سیاست‌‌ورزی دارد به او نسبتش می ‌دهند. @simar50

4_5969676869795060703.mp372.49 MB

4_5967425069981377110.mp310.71 MB