en
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Open in Telegram
633
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
4_5967425069981377110.mp310.71 MB

درشبم کلیپ.mp36.09 MB

⁨ ... گفتید «جنگ نمی‌شود، مذاکره نخواهیم کرد»! عراقچی در ۲۹ آبان ۱۴۰۴ گفت: ترامپ به ما نامه‌ای داده و صراحتاً نوشته است«بیش از دو گزینه وجود ندارد: یا جنگ و خون‌ریزی، یا مذاکره مستقیم برای پایان‌دادن به غنی‌سازی و برنامه موشکی.» این مصاحبه چند ماه پس از جنگ دوازده‌روزه انجام شد. یعنی حتی در آبان‌ماه نیز اختلاف‌های اصلی میان آمریکا و جمهوری اسلامی دقیقاً همان مسائلی بود که پیش‌تر به جنگ انجامیده بود. این سخنان همچنین تنها یک ماه پیش از آن بیان شد که حکومت به کشتار مردم در خیابان‌ها دست زد. امروز نیز محور مذاکرات کاملاً روشن است: همان موضوعاتی که جنگ دوازده‌روزه را رقم زد؛ همان مسائلی که عراقچی در آبان‌ماه در تلویزیون درباره‌شان سخن گفت؛ همان عواملی که بعدتر جنگ چهل‌روزه را به‌وجود آورد؛ و همان سیاست‌هایی که در طول ۴۷ سال گذشته برای ایران تحریم، انزوا، فقر و ویرانی به همراه داشته‌اند و‌ برای مردم جز سرکوب و تقلب در انتخابات و گلوله و زندان و اعدام نداشتید! و گفتید : هر که ناراضی است برود! خون تک‌تک ایرانیان بر گردن شماست. شما طرف مذاکره بودید. شما حق انتخاب داشتید. شما تصمیم‌گیرنده بودید. در یک سوی انتخاب، جان مردم، امنیت کشور، زیرساخت‌ها، صنایع فولاد و پتروشیمی و آینده ایران قرار داشت؛ و در سوی دیگر، غنی‌سازی، برنامه موشکی و دشمنی دائمی با اسرائیل و آمریکا. گفتید «جنگ نمی‌شود، مذاکره نخواهیم کرد»! شما آگاهانه گزینه دوم را انتخاب کردید، نه یکبار ، نه دوبار، بارها این مسیر را انتخاب کردید. هنوز هم طرف مذاکره و تصمیم‌گیرنده شمایید. اگر جنگ دوباره آغاز شود، که با حملات شما به کشتی‌ها و شعار «نه سازش نه تسلیم، نبرد با آمریکا» و… شروع شده و دامن جنوب را گرفته باز هم نتیجه تصمیم و انتخاب شما بوده؛ و مسئولیت آن نیز مستقیماً بر عهده شما گرد‌ن‌نگیرهای تاریخه. @simar50

آی بهارن آی بهار.mp35.43 MB

‎⁨بدو-بدو-ای-بلبل-شیرین-زبون⁩.mp36.51 MB

مه دلم ریشن و خوار.mp34.20 MB

بندِر اَ یادُم نَرفتِن.mp36.08 MB

... کی باعث جنگ شده؟! ما؟ اینا؟ شما جماعت جمهوری اسلامی نه رسم مذاکره و صلح می‌دانید، نه جنگیدن بلدید و نه از فوت‌وفن سیاست بویی به مشامتان خورده. شما که کل پهنای عقلتان به قدر همان دانه‌ی تسبیحِ شاه‌مقصودی است که لای انگشتتان می‌گردانید از دیپلماسی چه می‌فهمید؟ جز یک ان‌شاالله غلیظ و چندتا "مرگ بر این و آن" چه در چنته دارید؟ به قول معروف شما نه مردِ جنگید و نه اهل صلح فقط میانه‌ی معرکه بوقِ اشغال می‌زنید. سیاست برای شما یعنی همین دله‌دزدی‌های حقیر که کلاه این را بردارید و سر آن بگذارید و ته دل بگویید: "قربه الی الله!" ​تمام هنر‌تان همین است که چهار تا تفنگ زنگ‌زده که بوی کهنگی افکارتان را می‌دهد بدهید دست یک مشت جیره‌خوار که وجدانشان را به قیمت یک کیسه برنج و دو قوطی روغن نباتی تاخت زده‌اند تا برایتان‌ قتل‌عام کنند، خیال کرده‌اید این ملت گله‌ی گوسفند است و شما هم چوپان برگزیده‌ی ملکوت. ​شما فقط بلدید بکُشید این تنها هنری است که در مکتب جهل آموخته‌اید. اما یادتان باشد با خونِ ریخته‌شده نمی‌شود لکه‌ی ننگِ بی‌لیاقتی را شست، فقط غلیظ‌ترش می‌کنید، چنانکه تا ابد بر پیشانی تاریخ‌تان بماند. فعلا بچرخید اما بدانید که این چرخِ گردون تا ابد روی یک پاشنه نمی‌چرخد. این شب سیاه سرانجام تمام می‌شود و صبحِ ما طلوع می‌کند. @simar50

... به‌یاد آر... یک جای از رمان جنایت و مکافات، راسکلنیکف دارد فکر می‌کند که: «در کجا، کجا خوانده بودم که محکوم به مرگی، یک ساعت پیش از مرگ، با خود می‌اندیشد که اگر مجبور می‌شد در بلندی یا بر فراز صخره‌ای زندگی کند که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش به‌روی آن، جا بگیرد و در اطرافش، پرتگاه‌ها، اقیانوس و تاریکی و تنهایی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد، در آن یک ذره فضا، تمام عمر، هزاران سال، برای ابد بایستد؛ باز هم ترجیح می‌داد زنده بماند یا اینکه فورا بمیرد؟» اکنون اویی که در این فیلم پُتک می‌زند، نه در فضای استعاری ذهنِ راسکلنیکف، که بر فضای دیواری واقعی‌؛ کوچک‌تر و کمتر از اندازه‌های یک جفت پا ایستاده و پُتک هم می‌زند! بر همان فضای کوچک مابینِ تنهایی و توفان ابدی، پُتک می‌زند که بتواند بر روی همان فضا باقی بماند! آن پتک‌ها، در رد و تمّنای آن زنده‌مانی‌اند. آن زنده‌مانی محقری که راسکلنیکف به آن می‌اندیشید که ارزش زیستن دارد یا خیر، زیستنی‌است که این سوژه، برایش پتک می‌زند! اگر از آن آینده که نمی‌دانم چیست و کیست و کجاست، کسی یا چیزی بپرسد که: «هی، فلانی، از آن سال‌ها بگو، چطور سر کردی در آن مملکت؟ چگونه می‌گذشت آن پاییز و زمستان و بهار، آن تابستان» برایش به زبان تمثیل، چیزی شبیه این تصویر را باید نشان‌داد و شهادت داد که ما در آن تاریخ، به حتی آنجایی که رویش ایستاده بودیم، پُتک می‌زدیم تا اولا زنده بمانیم تا بعد از پتک احتمالی آخر، شاید روزی، چیزی بسازیم، یک خانه، یک زندگی که بیشتر از یک جفت پا، جا دارد، که همانا هرآن‌چیز که سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود. برای ساختن ابتدا باید پتک زد. و بعد خواهم گفت که به‌ قول والتر بنیامین: «میراث بر دوش ما سنگینی می‌کند، برای ساخت تاریخ، به‌نفع حذف‌شدگان و ستم‌دیدگان، راهی جز زمین گذاشتن میراث در پيش‌روی خود نداریم» و خواهم گفت، آهای آن‌که از #آینده می‌آیی، کمی از رنج‌های ما هم بگو، از این #تنهایی و توفان ابدی، از این فضایی که روزی بیشتر از یک جفت‌پا برای‌مان جا نداشت. آهای آنکه روزی خواهی آمد، به‌یاد آر. همین. #مسعود_ریاحی @simar50

4_5807629544718343414.mp39.63 MB

در شبم.mp315.21 MB

4_5929387293419773832.mp315.21 MB

4_5951574231182482371.mp36.09 MB

4_5965362347512965053.mp32.05 MB