634
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
634
...
چنگیز خطاب به سلطانمحمد خوارزمشاه؛ «شما جنگ را انتخاب کردید»
چنگیزخان مغول پس از یکپارچه کردن اقوام مغول و تارومار کردن تاتارها، قلمرو خود را تا مرزهای خوارزمشاهیان «ایران» گسترش داد.
با اینکه ایران هدف جذابی برای تصرف و کسب غنائم فراوان بود، اما چنگیزخان پیشتر نمیرود و دست از جنگ میکِشد! چرا که او کار جدیدی آموخته است!
چنگیزخان کشف کرده بود که سرزمینش در مسیر جاده ابریشم قرار گرفته و او میتواند زندگی مردمش را بدون خونریزی و با تجارت، دگرگون کند!
چنگیز تصمیم میگیرد تعدادی سفیر نزد همسایه خود سلطان محمد خوارزمشاه بفرستد. ۱۵۰۰ شتر به همراه بیش از ۴۰۰ بازرگان و سه نفر فرستاده مخصوص با هدایای ویژه، در قالب یک کاروان بزرگ به سمت ایران حرکت میکنند.
ابن اثیر مینویسد؛ «کاروان در نظر غایرخان، حاکم محلی و طماع شهر اُترار (یکی از شهرهای مرزی خوارزمشاهیان در شمال شرقی ایران) چنان باشکوه و پُرزرق و برق بود که او نتوانست از آن چشمپوشی کند و اقدام به توقیف کاروان کرد.»
غایرخان به سلطان محمد مینویسد؛ «کاروانی از بازرگانان مغول، قصد ورود به قلمرو شاهنشاهی دارند، با آنها چه کنم؟»
سلطان با کمخردی پاسخ میدهد؛ «فرض کن این فرستادگان مغول، جاسوس هستند! جز قتل عام کردن میتوان حکمی در مورد جاسوسان صادر کرد؟!»
غایرخان که منتظر چنین پاسخی بود تا اموال کاروان را تصاحب کند، بلافاصله تمامی بازرگانان و سفرای مغول را قتل عام و اموال آنان را با حکومت مرکزی تقسیم میکند.
خبر به چنگیزخان میرسد. او خود را کنترل میکند و این قتل عام را یک حادثه به سبب عدم شناخت دو همسایه از یکدیگر میخواند. چنگیز کاروان دوم را همراه با پیام دوستی نزد دولت خوارزمشاهیان میفرستد.
بازرگانان، از ترسِ خود برای رفتن به ایران به چنگیزخان میگویند. چنگیز به آنان اطمینان داده و از آنان میخواهد باکی به دل راه ندهند.
اما کاروان دوم نیز توقیف شد و بازرگانان مغول کشته و هدایا و اموال بازرگانان غارت میشود. علاوه بر اینها غایرخان به جهت تحقیر سفرای چنگیز، فرمان میدهد، سبیل سفیران را تراشیده و آنان را برهنه از شهر بیرون کنند!
چنگیز خشمگین شده و آخرین پیام را توسط پیکی به سلطان محمد میفرستد که بسیار ساده ولی ترسناک بود. او مینویسد: «شما جنگ را انتخاب کردید»
بیتدبیری سلطان محمد خوارزمشاه در برخورد با همسایهای که قصد فعالیت آزاد تجاری داشت، فاجعه مغول را به بار آورد. فاجعهای که بگفته مورخ روسی ولادیمیر بارتولد؛ "چشمی باز نماند تا برای مُردگان گریه کند.
634
...
خر عیسی
#علیرضا_کفایی
ظاهرا برای تندروها، ویرانی جنگ و سفرهی مردم و انزوای کشور و منافع ملی و خطری که آیندهی ایران را تهدید میکند اهمیتی ندارد.
سالها با شعارهای پر از هزینه، مذاکره را "خیانت" خواندند، دیپلماسی را "سازش" نامیدند و انتقام را به جای عقلانیت نشاندند. امروز هم، پس از آن همه هزینه که مردم پرداختهاند، همان نسخه را تجویز میکنند؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ تجربهای ارزش آموختن ندارد.
آنان که همه سرمایه سیاسی خود را بر دشمنی و انتقام بنا نهاده اند، از صلح و مذاکره هراس دارند؛ زیرا با فروکش کردن بحران و با صلح، بازار منافع آنان نیز کساد میشود.
حکایت امروز تندروها همان حکایت خر عیسی است که سعدی علیه الرحمه می گوید: گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد
اگر جنگ، خون، ویرانی و فشار بر مردم هم نتواند نگاه افراطی را تغییر دهد تا اندکی به فکر مردم و کشور باشند، دیگر مشکل کمبود تجربه نیست؛ مشکل، عقلانیتی است که ظاهرا ندارند، در پذیرفتن واقعیت ناتوان هستتد.
ایران امروز به عقلانیت نیاز دارد، نه کاسبان تحریم و جنگ ؛ به دیپلماسی نیاز دارد، نه شعار؛ به آینده نیاز دارد، نه اسارت در چرخه بیپایان جنگ و انتقام.
@simar50
634
...
در ماه آوریل (فروردین- اردیبهشت) قیمت نان ناگهان بالا رفت. شهر در محاصرهٔ افغانها بود و اهالی روستاهای اطراف نیز از ترس جنگ به اصفهان پناه آورده بودند. در نیمههای ژوئن (خرداد- تیر) قحطی در شهر بروز کرد. محمودافغان در پایان آن ماه محصولات کشاورزی اطراف شهر را به آتش کشید و قیمت نان در ماه ژوئیه (تیر و مرداد) بار دیگر افزایش یافت. فریار الکساندر مالاباری که در حين محاصره در شهر بوده آخرین روزهای عمر دولت صفوی را اینطور توصیف میکند:
همهٔ خیابانها و باغها از اجساد پوشیده شده بود بهطوری که انسان در حین راه رفتن مدام به دو یا سه جسد برخورد میکرد که دچار عفونت شده بود. در پایان سپتامبر (مهر) اسبان، الاغها، سگها، گربهها، موشها و هر چیز قابل خوردن با قیمتهای بسیار بالا به فروش میرفت. اما وقتی اینها همه نیز خورده شدند نوبت به اجساد انسانها رسید چون چیز دیگری برای خوردن وجود نداشت گوشت آدمی را بدون ذکر نام، در بازار میفروختند. شمشیر گرسنگی آنچنان آخته است که نه فقط چون کسی جان میدهد همان دم دو یا سه نفر گوشت گرم جسد را بریده و بدون ادویه با لذتی تمام میبلعند، بلکه اطفال خردسال (پسر و دختر) را نیز به قصد اطفای آتش گرسنگی ربوده به قتل میرسانند. این ضیافت اندوهبار تا ماه اکتبر (مهر و آبان) ادامه یافت و آنچنان وضع دهشتناکی پیش آمد که توصیف آن بدون فروریختن سرشک غم امکان ندارد. کفش کهنه، پوست درخت، برگ درخت، چوب و هیزم پوسیده و تاپالهٔ حیوانات؛ طعم گوارای عسل را میداد. آه! که چه وحشتناک بود که به چشم خود دیدم مردم با خوردن مدفوع خشک شدهٔ انسانها سدّجوع میکردند.»
قحطی، بیماری، تلاش عبث در عبور از محاصرهٔ افغانها و دامنهٔ محدود نبردها موجب شد جمعیت اصفهان به اندازهٔ یکصد هزار نفر کاهش یابد. محاصره، اصفهان را کاملاً از پای درآورد. هنگامی که تقریباً یک قرن بعد جیمز موریه از اصفهان دیدار کرد نوشت: «خانهها، بازارها، مساجد، قصرها و تمامی خیابانها، یکسره متروکاند من فرسنگها در میان خرابهها پیش راندم و یک موجود زنده را ندیدم. سرانجام در (۱ آبان ۱۱۰۱) شاهسلطانحسین از شهر خارج شد به اردوی محمود افغان رفت تاج خود را بر سر وی نهاد و گفت: «فرزندم! چون ارادهٔ قادرمتعال بر این قرار گرفته که من بیش از این سلطنت نکنم و به موجب مشیتش وقت آن رسیده که تو از اورنگ ایران بالا روی، من از صمیم قلب سلطنتم را به تو وا میگذارم و از خداوند توفیق تو را میخواهم. مالکالملک خداست.» و با این سخنان پارسایانه، سلطنت دیرپایْ صفویه به پایان غمانگیز خود رسید.
@simar50
