712
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-930 days
Posts Archive
712
...
از شورولت تا گاو!
دوستم برام تعریف کرد:
تازه انقلاب شده بود؛
سالهای جوانی بود و شورِ آرمانها در رگها میدوید...
آدمها تازه میخواستند دنیا را عوض کنند؛
بعضی با کتاب،
بعضی با شعار،
و بعضی هم با خاموش کردن
نوار ترانه در ماشین مردم!
میگفت: آن روزها تازه معلم
شده بود؛
اولین سال خدمتش را در روستایی دورافتاده میگذراند؛
جایی میان کوه و دشت که برای رسیدن به آن، گاهی باید نصف روز منتظر وسیله میماندی و نصف دیگرِ روز را به این فکر میکردی که اصلاً چرا معلم شدی!
ظهر گرم خرداد سال ۵۸، کنار جاده ایستاده بود؛
فردا صبح کلاس داشت و باید حتما خودش را به روستا میرساند.
ناگهان یک شورولت آمریکایی
مشکی و شیک جلوی پایش ترمز کرد.
شیشه پائین آمد...
مردی مرتب، خوشلباس، کراواتزده و عطرزده گفت:
-جوون، سوار شو!
و سوار شد ..
کولر روشن بود،
صندلی نرم بود،
هوا مطبوع بود
و بوی عطر چنان فضای ماشین را پر کرده بود که آدم خیال میکرد به جای روستا، قرار است به هتل هیلتون برود!
هنوز داشت از این همه رفاهِ ناگهانی لذت میبرد که راننده نوار ترانهای گذاشت.
صدای گرم یک زن در فضای ماشین پیچید..
کسی که تازه از تنور انقلاب بیرون آمده بود، ناگهان احساس کرد که وظیفه تاریخیاش همین الاًن و همینجا آغاز شده است!
با جدیت گفت:
ـ آقا شما نمیدونید شنیدن صدای زن نامحرمه؟
یا خاموشش میکنید، یا همینجا پیاده میشم!
راننده چند لحظه نگاهش کرد.
نه بحث کرد،
نه فلسفه بافت،
نه وارد مناظره شد.
فقط ترمز کرد...
در را باز کرد،
کیفش را هم پرت کرد بیرون
و با یک حرکت تاریخی،
آقا معلم را از شورولتِ رویایی و بهشتی پیاده کرد!
ماشین دور شد....
دوستم وسط جاده ماند؛
با کیفش، غرورش و مقدار قابل توجهی ایمان به تصمیم خودش!
با خودش گفت:
«به جهنممممم! بالاخره ماشین دیگری پیدا میشود.»
اما جاده، ظاهراً با او همعقیده نبود!
هوا تاریک شد..
چراغهای یک ماشین قدیمی از دور پیدا شد.
با خودش گفت:
«خدا را شکر! نجات پیدا کردم.»
ماشین نزدیک و نزدیکتر شد.
یک وانت فرسوده بود.
پشت ماشین، دو گاو بسته بودند
و خانوادهای هم جلو نشسته بودند.
راننده گفت:
ـ بیا برو بالا پشت ماشین، جا نیست، ولی یه جوری خودت رو جا کن!
آقای معلم نگاهی به گاوها کرد،
گاوها هم نگاهی به او کردند.
ظاهراً قسمت این بود که برای مدتی کوتاه، از تمدن مدرنیته به تمدن گاوی مهاجرت کند!
خلاصه، بین اون دو گاو نشست.
چند دقیقه بعد یکی از گاوها با شاخش چنان «خوشآمدگویی» کرد که فهمید این هم نوعی استقبال روستایی است!
دومی هم ظاهراً از نظر عاطفی بسیار تحت تأثیر حضور او قرار گرفته و احساساتی شده بود؛
چون مقداری از فضولاتش را سخاوتمندانه روی لباس معلم جوان ریخت!
آقا معلم میگفت:
«تا رسیدم روستا، هوا روشن شده بود؛ ولی من دیگر آن آدمی نبودم که شب قبل سوار شورولت شده بود!»
لباسش را نگاه کرد؛
کیفش را نگاه کرد؛
به مدرسه نگاه کرد؛
و یاد حرف پدرش افتاد:
«خلایق، هر چه لایق!»
آن روزها شاید این جمله را فقط یک ضربالمثل میدانست؛
اما سالها بعد فهمید بعضی جملهها وقتی از زبان پدر بیرون میآیند، ممکن است سالها بعد تازه معنیشان را بفهمد!
سالها گذشت ..
معلم جوان پستیها و بلندیهای زندگی را دید؛
آدمهای مختلف را شناخت؛
به بعضیها نزدیک شد و از بعضیها فاصله گرفت...
مکرر آن شب و آن دو گاو دوباره جلوی چشمش ظاهر میشدند.
کمکم به یک برداشت رسید:
شاید زندگی همیشه آن چیزی را که میخواهیم به ما نمیدهد؛ گاهی چیزی را میدهد که ظرفیت نگه داشتنش را داریم.!!
آدم ممکن است آرزوی یک «شورولت» را داشته باشد،
اما اگر ظرفیتش را نداشته باشد،
ممکن است خیلی زود از آن پیاده شود!
اما یک حقیقت انکارناشدنی هست:
ظرفیت انسان، سقف بسیاری از انتخابهای اوست.!!
اگر ظرفیت عشق نداشته باشی،
عشق را هم به رنج تبدیل میکنی.!
اگر ظرفیت قدرت نداشته باشی،
قدرت تو را فاسد میکند.!
اگر ظرفیت ثروت نداشته باشی، اونوقت؛
«رفیق! هنوز برای شورولت آماده نیستی؛ پس فعلاً با گاوها تمرین کن!»
خلایق هرچه لایق ...!
آقا معلم میگفت:
این روزهای پیری در حالیکه با پراید تاکسی زرد قراضهام مسافر کشی میکنم، این قصه را برای همهی مسافرانم تعریف میکنم.
@simar50
712
...
میشود؟
#عبدالرحیم_قنوات
به حدود ۱۵۰۰ سالِ تاریخ یک کشور، از مادها تا ساسانیان، توهین بکنی؟
تاریخ ایرانِ قبل از اسلام را عاری از فرهنگ و مدنیت بدانی و بگویی هرچه بوده از این طرف بوده؟
تاریخ طولانی یک کشور بزرگ را به قول خودت به زبالهدانی! تاریخ بفرستی؟
خلخالی را عبا بر دوش و عمامه بر سر با بولدوزر به مرودشت بفرستی تا بقایای پارسه (تخت جمشید) را با خاک یکسان کند؟
هر ساله راه مقبرهی کوروش را ببندی و از رفتن مردم به آرامگاه او جلوگیری کنی؟
اینها را همه خودت بکنی، آن موقع از بیان سوگیرانه فلان آمریکایی علیه هخامنشیان و خشایارشاه برنجی و روی ترش کنی که این مردک به تاریخ و تمدن ما توهین کرده است؟
راستش را بخواهید من هیچ قوم و ملتی را نمیشناسم که خود به گذشته و تاریخ خویش (چه در دوره غیراسلامی و چه در دوره اسلامی) این همه توهین ولی در برابر هر نقد یا و تعریض دیگران به همان تاریخ، اینچنین برآشفته و سر و دست جنبانیده باشد!
خدا رحمت کند دکتر باستانی پاریزی را که میگفت: «ایرانیها کمپیوتر گیجکن هستند».
@simar50
دانشگاه فردوسی مشهد
