خیال بی مرز...
Open in Telegram
453
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-630 days
Posts Archive
💕
تو که چراغ خاطرهها را
هر شب بیصدا روشن میکنی
میدانی، ما
گمشدگان تقویمهای فراموششدهایم!
نقاشیهای نیمهتمام
بر دیوار مهآلود رؤیا...
تو که نگاهت، در امتداد هر نسیم
شعر باران را، به یاد ابرها میآورد
چرا خاموشیات را
چون برگ زردی
بر دامان پاییز آویختهای!
ما، در سکوت
با چشمهایی پر از ابهام
از کوچههای بیفروغ گذشتهایم
به امید نوری
که شاید آن دورها،
در افق آرام فردایی روشن
برای ما بدرخشد
شاید برای تردید دلها،
بهشتی باشد
که دیدنش، خواب نخواهد خواست...
#بهار_ذوالفقاری
@border0
ای فلک پیرم درآمد تا که فهماندی به من
خرجِ بیش اندازهی مهر و محبت ابلهی است
شعر: حسین نورمحمدی
خط: استاد لقمان احمدی
@border0
💕
شتابِ غمانگیزی دارد
پرندهای که از قسمتِ پررنگ آسمان
روحام را منقار گرفته و دور میشود
بیانصافی بزرگیست
غمی که هیچ تعلقی به چشمهایمان ندارد
لبش را بر پنجره بچسباند
و خوابِ شاعرانهمان را برآشوبد.
ما وارثانِ کدام هجرتِ بیبهانهایم
که اینسان
مقابل هرچه گریهست
زبانمان کوتاه است؟
#بهرنگ_قاسمی
@border0
💕
هر کجا باشی
صدای ویولُنی هست
که باد بیاورد
ابرِ خاطرهها را ببارد
و تو خیس
مثلِ حالا که زیر باران قدم میزنم
بر سنگفرشِ خیابانی از هر کجا
قدم بزنی.
هر کجا باشی، مهم نیست
مهم، صدای ویولنی است
که باد با خود میآورد!
#رضا_کاظمی
@border0
💕
از باد تا مقبره ی برگها
فقط کوچه ی ما ؛ فاصله بود
تو می آمدی
باد میماند و برگها
و چشمان ما
عطشناک و عاشـق
#چیستا_یثربی
@border0
💕
دستم را بگیر
دستی که جز نوشتن نام تو سوادی ندارد .
دستم را بگیر
پادشاهیِ اوقاتم با تو بود
که سرزمین من آزاد شد
سربازانم در پادگان های تو صلح را مشق کرده اند
بر نیزه های تو بود که گل سرخ و نیلوفر
می رویید
و ژنرال ها چهار دست و پا به ماُمن خود خزیدند .
ای اسطورهُ شادی
که لبخندت پرچم پیروزی بر میهن گنگی است که در انبوهی برف فرو رفته است
لبخندت محمل امید هاست
و صبر و در قدمت شبنم صبحگاهی فرو می ریزد
تا آفتاب راهش را بیابد
مرگ به مرخصی اجباری می رود
و درختی در برگ کتابم می روید
که در تاریکی صبحگاه
پرندگانش به زمزمه بیدارم می کنند .
دستم را بگیر
تا به نیمکت کودکی برگردیم
به شادمانی بی عمق
که هر روزه مرا غرق می کرد .
#شمس_لنگرودی
@border0
💕
گفتم خبرت از دلِ من هست
که چون شد؟
گفتا که چرا نیست؟
جفا کردم و خون شد
#واقف_نورالعین
@border0
💕
از آغاز دلبریدنت،
تا ریختنِ آخرین برگِ فصل،
رویاها، با قدمهایت پژمردند
باد، نامِ تو را
در گوشِ پنجرهها تکرار میکرد
و دلم،
میانِ سکوتِ سایهها میلرزید
تنها ردّ نگاهِ تو
بر جای مانده بود
پُر از حسرت...
و حالا،
هر غروب،
چمدانی پُر از دلهره
از مرزِ خاطرهها عبور میکند
#بهار_ذوالفقاری
@border0
Repost from کافه خیال
تا کی می خواهی
پنهان بمانی
پشت یک دیوار
شبیه یک راز باشی و
چون باران هی بباری
کار جهان را از هر طرف بگیری
به یک چیز ختم می شود
یا به روشنایی میرسی
یا با تاریکی هم آغوش
پس در امتداد زندگی قدم بردار
توی دلبستگی هایت غرق نشو
و برای بی حوصلگی هایت
نبودن را بهانه کن
دل دل کن
برای داشتن یک حس ناب
تا جان در سرخوشی
آرام بگیرد
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
هیچ معجزه ای نیامد
و ما ، خندیدیم
خندهی ما
شکفتنِ بیصدای گلها بود
نه آسمان ترک برداشت،
نه ستارهای افتاد،
فقط دستهای تو
قصیدهای بود در دستانِ من
و جهان،
بیدلیل زیبا شد
زندگی، گاهی همین است:
راه رفتن
بینیاز از مقصد
بودن،
پرواز میشود
از دلِ خاکِ بیادعا
#بهار_ذوالفقاری
@border0
💕
مرا به خودت گِرِه بزن
مثل سنگی به پای "اهل ِغرق"
تا ته دريا
با تو میآيم.
#رضا_کاظمی
@border0
💕
دیدمت که میرفتی
و من در هوای مهآلود پشت سرت
ایستاده بودم
رفتی
و من
در هوای مهآلود پشت سرت
صدای غریب شکستن چیزی را شنیدم
شاخهای، دلی، غروری ...
حالا تو رفتهای
و من هر روز
برای دیدن آخرین تصویرت
تمام ابرهای دنیا را کنار میزنم
میبینمت که میروی
و همیشه
هر بار
صدای آشنای شکستن چیزی را میشنوم
#رضا_نظری_ایلخانی
@border0
