en
Feedback
خیال بی مرز...

خیال بی مرز...

Open in Telegram

‌در سطرهای بی‌مرز خیال، ‌واژه‌ها نفس می‌کشند…

Show more
453
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-630 days
Posts Archive
خیالش پرسه می زد بر شیب تند تنهایی واژه های الکن شب را پیوند می زدند بر انزوای احساس خویش غم انگیز است صید غم از هزار توی دلخ
خیالش پرسه می زد بر شیب تند تنهایی واژه های الکن شب را پیوند می زدند بر انزوای احساس خویش غم انگیز است صید غم از هزار توی دلخوشی ها #بهار_ذوالفقاری @border0

#استوری @ border0

#روزبه_بمانی فرصت بده #موزیک @border0

💕 دلم برایت تنگ شده همان‌قدر که نمی‌دانی همان‌قدر که نمی‌فهمی #آباعابدین @border0

Repost from کافه خیال
برای رهایی از تنهایی کار دیگری از دستم بر نمی آمد  مثلا جایی باشم قزاری بگذارم و برای آدم مقابلم هرچه ناراحتی هست به دست فراموشی بسپارم   حتی نتوانستم پای ثابتی  در قمار دنیا باشم به یک موسیقی آرام نیاز داشتم گوش بسپارم به صدایش تا  سر سازگاری بگذارد و تنهایی را تنهاتر دوست بدارد #آذر_فراهانی @Azar_farahanii

چه خوب است که هنوز می‌توانم برای یک فنجان چای برای سایه‌ی درخت و برای صدای تو دل تنگ شوم و شاد #بهار_ذوالفقاری @border0
چه خوب است که هنوز می‌توانم برای یک فنجان چای برای سایه‌ی درخت و برای صدای تو دل تنگ شوم و شاد #بهار_ذوالفقاری @border0

💕 عاشقانه های مرا گوش کن صدای پای چوبی زندگی را خواهی شنید که به سختی راه می رود. عاشقانه های مرا گوش کن من مرگ را دیده ام که زنگ در خانه ها را می زد و هر کسی که گوشی آیفون را بر می داشت محو می شد . جنگ را در لباس نظامی دیده ام در رستورانی که هر وعده غذایش ما بودیم . عاشقانه های مرا گوش کن پاره های زمانت را جمع کن بر مچ دستت ببند و فراموش کن که طوفان های تو در فنجانت اقیانوس ها را به هم خواهد ریخت . #شمس_لنگرودی    @border0

کاش می شد آدم اندوه را از پنجره بیرون بریزد ... #فرانتس_کافکا @border0

چه خوب است که هنوز می‌توانم برای یک فنجان چای برای سایه‌ی درخت و برای صدای تو دل تنگ شوم و شاد #بهار_ذوالفقاری @border0
چه خوب است که هنوز می‌توانم برای یک فنجان چای برای سایه‌ی درخت و برای صدای تو دل تنگ شوم و شاد #بهار_ذوالفقاری @border0

Repost from کافه خیال
روز متولد شد تا سفیر نجات بخش لحظه های خاموش باشد روز متولد می‌شود از دل تاریکی تا خاکستر حیات را آوار کند روی خستگی های روزمره  روز متولد شد تا حسرت را در گلوی روزگار خفه کند تکیه بزند بر شانه های جهان چراغ زندگی را شعله ببخشد و به صبح اجازه ی طلوع دوباره بدهد آن گاه عطر روح بخشش را در فضا آکنده و بوسه ای بر دستان لطیف عشق بزند و تبسمی نثار نگاه سبز آدمها روز متولد شد .... #آذر_فراهانی @Azar_farahanii

#صبح که می شود دلم، از میان چین‌های خواب دست می‌کشد بر خاطره‌ات تو هنوز آنجایی، در امتدادِ پنجره‌ای که باز می‌شود به آفتاب، در نفس‌هایی که به عطرِ تو آغشته‌اند هر روزم با تو آغاز می‌شود با تو، که جهان را به روشنی می‌کِشانی در چشم‌هایم #بهار_ذوالفقاری @border0

همه می تونن از روزهای خوب لذت ببرن اما این نحوه ی تاب آوری روزهای سخته که آدمارو متمایز می کنه...🪴 @border0
همه می تونن از روزهای خوب لذت ببرن اما این نحوه ی تاب آوری روزهای سخته که آدمارو متمایز می کنه...🪴 @border0

💕 عشق عجيب تر از آن است كه در يك زن خلاصه شود و زن غريب تر از آن كه در يك عشق شناخته شود... #افشين_يداللهى @border0

#محمود_دولت_آبادی @border0

💕 ناگهان متعجب شدم! زنی که سالِ پیش بودم، کجاست؟ یا آن‌ که دو سالِ پیش بودم؟ و در فکرِ آن زن من اکنون، چگونه آدمی هستم؟ #سیلویا_پلات @border0

#صبح آفتابی می‌شود توی چشمانی که خواب رد پا یش را جا گذاشته همراه با صدای پرنده ای که انگار شانه می‌کشد به تار خیالاتش به دنب
#صبح آفتابی می‌شود توی چشمانی که خواب رد پا یش را جا گذاشته همراه با صدای پرنده ای که انگار  شانه می‌کشد به تار  خیالاتش به دنبال چه هستی ،... چشمانت را باز کن به راهی که زندگی روی خوشش را نشان داده #آذر_فراهانی @border0

هر نفسِ خاک، سکوتت را فریاد می‌زند تو نرفته‌ای، تو به شکوفه‌ها و شعرها پناه آوردی هر بار که نامت را می‌خوانیم، تو را از نو زن
هر نفسِ خاک، سکوتت را فریاد می‌زند تو نرفته‌ای، تو به شکوفه‌ها و شعرها پناه آوردی هر بار که نامت را می‌خوانیم، تو را از نو زنده می‌کنیم #بهار_ذوالفقاری #الهه_حسین_نژاد 🖤 @border0

#شهریار_قنبری پرسید: قصه‌مون از کجا شروع شد، گفتم: از چشمات…! #علی_اسفندیار @border0

💕 ما غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم باید هم کابوس می دیدیم. #رسول_یونان @border0

💕 قسم به جمعه ای که تنها در خیابان قدم میزنم به باران بیتابی که شهر را دچار جنون کرده به کافه چی که برای بار سیزدهم آهنگ جمعه فرهاد را تکرار میکند به سرباز خسته ای که در ایستگاه اتوبوس زل زده به آسمان وسیگارش به فیلتر رسیده به صندلی خالی کناری ام در سالن سینما به خاطراتی که مدام در  مقابل چشمانم اکران میشود به نوازنده خیابانی که ساعتها روبه روی اش مینشینم به عکاسی که سوژه عکس های امروزش شده ام! به حرفهای ناگفته ای که مدام در سرم میپیچد #علی_سلطانی @border0